Ads 468x60px

یکشنبه، آذر ۱۵، ۱۳۸۸

فروپاشی اسطوره های جمهوری اسلامی پس از انتخابات پرشتاب تر شده است

منبع: رادیو فردا
بشيريه: فروپاشی اسطوره های جمهوری اسلامی پس از انتخابات پرشتاب تر شده است
۱۳۸۸/۰۹/۱۳
یوسف علیزاده
حسين بشيريه يکی از متفکران سياسی مهم ايران بعد از انقلاب است و نشريه «لوگوس» از وی به عنوان پدر جامعه شناسی سياسی در ايران نام برده است. دکتر بشيريه با نوشته های متعدد خود و نيز تدريس علوم سياسی در دانشگاه تهران به مدت ۲۴ سال (۱۹۸۳-۲۰۰۷) بر مطالعه و عمل سياسی در ايران تاثير شایانی گذاشته است.
دکتر بشيريه در دوران تدريس خود در دانشگاه تهران بيش از ۱۵ کتاب و دهها مقاله نوشته و شاگردان زيادی را تربيت کرده است. از جمله آثار وی می توان به اين کتاب ها اشاره کرد: انقلاب و بسيج سياسی، جامعه شناسی سياسی، تاريخ انديشه سياسی در قرن بيستم [جلد اول: انديشه مارکسيستی و جلد دوم: انديشه ليبرالی و محافظه کاری]، دولت عقل، جامعه مدنی و توسعه سياسی در ايران، نظريه های جديد در علم سياست، جامعه شناسی تجدد، دولت و جامعه مدنی، نظريه فرهنگ در قرن بيستم، موانع توسعه سياسی در ايران، درآمدی بر جامعه شناسی سياسی ايران: دوره جمهوری اسلامی و گذار به دموکراسی: مباحث نظری.
با روی کار امدن محمود احمدی نژاد در مقام ریاست جمهوری و سیاست های سختگیرانه دولت وی در قبال دانشگاهها، دکتر بشیریه در سال ۱۳۸۷ از دانشگاه تهران اخراج و مجبور به ترک ايران شد. آقای بشیریه هم اکنون در دانشکده علوم سياسی دانشگاه سيراکيوز نيويورک، آمريکا، مشغول به تدريس است.
این استاد علوم سیاسی در گفت وگوی مفصل خود با نشريه «لوگوس» به موضوع تحولات سياسی و اجتماعی پس از انتخابات رياست جمهوری در ۲۲ خردادماه سال ۱۳۸۸ پرداخته است و بحران های پيش روی جمهوری اسلامی و همچنين چالش های پيش روی جنبش مخالفين را تشريح کرده است.
نظر به اهميت اين گفت و گو مشروح آن در اينجا می آيد:
در ادامه بحث های مطرح شده در مصاحبه دکتر بشيريه با نشريه «لوگوس»، راديو فردا نيز در گفت وگويی با اين صاحبنظر علوم سياسی پرسش هايی درباره فرايند تحولات پس از انتخابات، تکاليف جنبش سبز و هم چنين جنبش دانشجویی در ايران و از سوی دیگر نسبت آنها با مبحث «گذار به دموکراسی» مطرح کرده است.
رادیو فردا: ارزيابی شما وضعيت فعلی در فرآيند تحولات پس از انتخابات چیست؟
حسین بشیریه : به نظر من، در يک چشم انداز گسترده تر کل تحولات ايران از ميانه دهه ۱۳۷۰ را بايد به عنوان فرايند تاريخی گذار تدريجی به دموکراسی به شمار آورد و تحولات پس از انتخابات ۸۸ نيز يکی از مراحل همين فرايند گسترده تر است. اما بايد ويژگی و توصيف دقيق اين مرحله چند ماهه را مشخصا توضيح داد.
به نظر من تحولات اين چندماهه اخير را بايد با عنوان دقيق تری (در مقايسه با گذار به دموکراسی) توصيف نمود.به نظر می رسد که مفهوم «فرسايش ساختار قدرت» برای توصيف اين مرحله از گذار مناسبت بيشتری داشته باشد. فرسايش قدرت و اقتدار مفهوم نسبتا روشن و دقيقی در جامعه شناسی سياسی است و وجوه و ابعاد چندی دارد که در اينجا می توان مختصرا به آنها اشاره کرد.
يکی از وجوه فرسايش سياسی، فروپاشی اسطوره های قدرت است که در چنين رژيم هايی اساس مشروعيت آنها را تشکيل می دهد.البته مفهوم فروپاشی اسطوره ها، گسترده تر از مفهوم رايج بحران مشروعيت است و حکايت از بحران گسترده تری در پيکره نظام سياسی دارد.به نظر من البته اسطوره های قدرت اين نظام مدت ها در حال فروپاشی بوده اند، اما در چندماه گذشته اين فروپاشی بسيار پرشتاب تر و ويرانگر تر شده است.
يکی از وجوه فرسايش سياسی، فروپاشی اسطوره های قدرت است که در چنين رژيم هايی اساس مشروعيت آنها را تشکيل می دهد.البته مفهوم فروپاشی اسطوره ها، گسترده تر از مفهوم رايج بحران مشروعيت است و حکايت از بحران گسترده تری در پيکره نظام سياسی دارد.به نظر من البته اسطوره های قدرت اين نظام مدت ها در حال فروپاشی بوده اند، اما در چندماه گذشته اين فروپاشی بسيار پرشتاب تر و ويرانگر تر شده است.
حسین بشیریهنظام جمهوری اسلامی از آغاز به چندين اسطوره اساسی تاکید کرد و از لحاظ مشروعيت سياسی بر پايه همين اسطوره پردازی ها تداوم يافت، اما اين اسطوره پردازی ها در حال فروپاشی هستند. اسطوره پردازی های اصلی اين نظام را می توان در چند مورد خلاصه کرد:
يکی اسطوره عدالت اسلامی است که ديگر در عصر سرمايه داری جهانی شده و با رويکرد خصوصی سازی و تعديل ساختاری از دهه ۱۳۷۰ به بعد و ادامه آن تا حال حاضر و تخريب بخش عمومی اقتصاد و حذف يارانه ها و پيدايش گسترش تورم و گرانی طاقت فرسا برای عموم و بيکاری فزاينده و ديگر پديده های آشنا و شناخته شده مربوط به اين مبحث، کاملا متلاشی شده و کسی آن را جدی نمی گيرد.
اسطوره مستضعفان و مستضعف پروری هم يکی از اجزاء همان اسطوره عدالت بود که باز هم با توجه به فرايندهای اقتصادی در کشور و عملکرد بينادهای مربوطه و گسترش سياست صدقه محور، به جای رفاه محور، جدی گرفته نمی شود.
دومين اسطوره پردازی اصلی انقلاب و نظام سياسی ايران، اسطوره اخلاقی کردن سياست از طريق ترکيب دين و سياست بوده است. اين اسطوره بيش از آن شکننده بود که مدت مديدی دوام بياورد.
گسترش فرهنگ نفاق و رياکاری و ظاهر سازی و زاهد نمايی و طامات، توبه فرمايی و تظاهر و ظاهر آرايی از همان اوان کار از هم پاشيد و در ماه های اخير هم خشونت بی پروا و سرکوب تظاهر کنندگان و معترضان به نتايج اعلام شده انتخابات و حبس و تجاوزها و تعدی ها و اعتراف گيری ها و غيره ، اسطوره اخلاقی کردن سياست از طريق ترکيب دين و دولت، اگر از ان هم چيزی باقی مانده بود، آن را کاملا متلاشی کرد.
سومين اسطوره اصلی انقلاب و نظام آن، اسطوره مبارزه با امپرياليسم بود که اگر در آغاز کار هياهوهای زيادی ايجاد کرد، اما با گسترش روابط آشکار و نهان و با همکاری های نه چندان پنهان در موارد مختلف به سرعت از هم گسيخت و از به چالش طلبيدن اقتدار جهانی «امپرياليسم آمريکا» از لحاظ نظری به کوشش مشتاقانه برای حل مسايل جزيی طرفين فرو کاهيده شد.
چهارمين اسطوره اصلی انقلاب و نظام، اسطوره جمهوريت يا سلطنت زدايی بود که هم از لحاظ نظری و هم از لحاظ عملی با ظهور نظريه «ولايت مطلقه» و تمرکز قوای حکومتی و مقيد شدن رای و حاکميت مردم به رای و حاکميت گروهی اندک و عدم استقلال قوه مقننه و قوه قضاييه و نظارت استصوابی بر همه انتخابات و عدم مسئوليت ولی فقيه در عمل و کنترل نهايی نهادهای ظاهرا انتخابی به وسيله ولی فقيه و جز آن، از هم پاشيد.
بدين سان اسطوره پردازی های اصلی نظام دچار فروپاشی شده اند و فرايند اين فروپاشی به ويژه در دوره پس از انتخابات پرشتاب تر شده است.
يکی ديگر از وجوه فرسايش ساختار قدرت و اقتدار، نياز حکومت پس از انتخابات به توسل مستمر به خشونت و سرکوب و قهر و حبس و اعتراف گيری و کار برد پی در پی نيروهای انتظامی و امنيتی و سپاه و بسيج به اين منظور بوده است. همه می دانند که اقتدار با زور و اجبار و خشونت نه تنها يکی نيستند بلکه رابطه ای معکوسی دارند. اعمال زور و قهر بيشتر نتيجه کاهش اقتدار است. حکومت با اقتدار حکومتی است که اصولا زور و قهر و خشونت عريان برای بقاء خود به کار نبرد.
با توجه به تجربه تاريخی رژيم هايی که سرنگون شدند می دانيم که توسل به زور و اسلحه، حبس و شکنجه و آزار، تعقيب/ بازداشت و جز آن همه نشانه های فرسايش شديد ساختار اقتدار حکومت ها است، به ويژه آنکه توسل به چنين اقداماتی برای بقاء حکومت، اهميت حياتی پيدا کند.با تک پايه شدن قدرت حکومتی بدين معنا، هر عاملی که به هر دليلی بر توانايی کاربرد زور و خشونت حکومت تاثير منفی بگذارد می تواند به فروپاشی آن بينجامد.
سومين نشانه فرايند فرسايش ساختار اقتدار، تحولی بی سابقه از لحاظ جابه جايی حمايت گروههای اجتماعی از حالت حمايت فعال از حکومت و يا بی طرفی منفعلانه نسبت به آن به سوی حمايت فعال از گروه های مخالف بوده است. فرايند فرسايش ساختار اقتدار سياسی به فرايند فرسايش در زمين شناسی شباهتی دارد. فرسايش در زمين شناسی فرايندی متاثر از نيروی جاذبه است که موجب جابه جايی و انتقال خاک و صخره و غيره از جايی به جای ديگر و ذخيره شدن آنها د رمحل جديد می شود. علت اين جابه جايی اغلب باد يا آب است.
در نتيجه تغيير مسير افکار عمومی (همانند تغيير مسير آب يا باد) لايه هايی از گروه های بی طرف يا مردد از بدنه نظام يا ساختار سياسی کنده می شوند و به حاميان قابل بسيج گروه های محالف تبديل می شوند. مثلا طبقه کارمندان ديوانسالاری دولتی که معمولا به لحاظ موقعيت شغلی خود از گروه های نسبتا بی طرف و يا مردد در حمايت از دولت به شمار می رفته اند، در مسير اين تحولات ترديد و بی طرفی خود را به تدريج از دست داده و در انتقاد از حکومت و سياست های آن صريح تر می شوند.
يکی ديگر از وجوه فرسايش ساختار قدرت و اقتدار، نياز حکومت پس از انتخابات به توسل مستمر به خشونت و سرکوب و قهر و حبس و اعتراف گيری و کار برد پی در پی نيروهای انتظامی و امنيتی و سپاه و بسيج به اين منظور بوده است. همه می دانند که اقتدار با زور و اجبار و خشونت نه تنها يکی نيستند بلکه رابطه ای معکوسی دارند. اعمال زور و قهر بيشتر نتيجه کاهش اقتدار است. حکومت با اقتدار حکومتی است که اصولا زور و قهر و خشونت عريان برای بقاء خود به کار نبرد.حسین بشیریههمين فرايند فرسايش، لايه های کنده شده را به سوی کانون ها و نقطه های جذبی مثل جنبش دانشجويی می کشاند و بدنه آنها را نيرومند تر می سازد. اعلام اعتراض گروه های گوناگون نويسندگان، هنرمندان، فيلم سازان و غيره در ماه های پس از انتخابات نشانه همين روند فرسايش اقتدار حکومتی است.
چهارمين نشانه فزاينده فرسايش ساختار اقتدار سياسی را می توان در شکاف های فزاينده در بدنه نظام سياسی و در درون گروه های حاکم يافت. ترديدی نيست که جمهوری اسلامی از همان آغاز دچار يک شکاف مرکزی سراسری بوده که در دوره های گوناگون نام های گوناگونی به خود گرفت ولی همگی اينها نمودهای همان شکاف سراسری بودند.
شکاف بين فقه سنتی و فقه پويا، ميان اقتصاد خصوصی و اقتصاد دولتی و ميان سنت گرایی و اصلاح گرايی مظاهر اين شکاف در دهه نخست انقلاب بودند و گروه های عمده سياسی را از درون منشق کردند.
همين شکاف مرکزی در دهه دوم انقلاب به شکل رو در رويی ميان محافظه کاری اسلامی و نوگرايی اسلامی نمودار شد. پس از آن نمود اصلی آن شکاف مرکزی به صورت رو در رويی ميان جمهوريت خواهی و اسلاميت خواهی يا دو گرايش دموکراتيک و تئوکراتيک پديدار شد.
و سرانجام در دهه اخير همان شکاف مرکزی خود را به صورت تعارض ميان بنياد گرايی يا اصولگرايی از يک سو و گرايش های نوسازانه، جمهوريخواهانه و اصلاح طلبانه از سوی ديگر هويدا ساخت. اما اين شکاف اصلی با جلوه ها و نمودهای گوناگون خود، تا پيش از انتخابات اخير روي هم رفته در درون سيستم سياسی موجود مهار شده بود و به ندرت از حد يک شکاف درون طبقه حاکم فراتر می رفت، ولی اينک در ماه های پس از انتخابات همان شکاف سراسری که اکنون به صورت تعارض ميان جنبش سبز و اصولگرايی حاکم هويدا شده است، از مرزها و حدود سيستم سياسی بيرون رفته و به جنبشی مردمی و عمومی تبديل شده است.
شکاف پذيری يکی از نشانه های عمده روند فرسايش است و اين حالت را نه تنها در مورد تعارض عمده ميان اپوزيسيون مردمی و اصولگرايان حاکم، بلکه حتی به صورت محدود تری در درون نهادهای حکومتی نيز می توان يافت.
شکاف پذيری در شرايط فرسايش ساختار اقتدار، ويژگی اصلی ساختار قدرت است در حالی که عکس اين پديده يعنی ائتلاف پذيری ويژگی اصلی جنبش مخالفين به شمار می رود. همگرايی گروه های گوناگون مخالف و منتقد در ماه های اخير شاهد اين گفته است.
در ادبيات انقلاب برای توضيح اين شکاف پذيری به عنوان نشانه عمده ای از فرايند فرسايش اقتدار، از تمثيل سيل وسد بهره می گيرند. افزايش فشار سيلاب نارضايتی های عمومی، به کاهش مقاومت و نهايتا ترک برداشتن و شکستن و فروريختن سد می انجامد.
در جمع بندی می توان، برای توضيح بيشتر فرايند فرسايش، شرايط پيش و پس از انتخابات خرداد ۸۸ را با هم مقايسه کرد. به طور کلی در دوره پيش و پس از انتخابات برداشت های نظام و جنبش مخالفين از موقعيت، اهداف، اولويت ها و تکاليف خود دستخوش دگرگونی چشم گيری شده است.
در شرايط ماقبل از انتخابات رژيمی با اعتماد به نفس نسبتا بالا در فضای ترس عمومی ومزمنی در مقابل اپوزيسيون پراکنده و بی شکلی با احساس اقتدار بالايی حکومت می کرد. اما همه اين شرايط پس از انتخابات دگرگون شد.
اينک حکومتی متوحش و هراسناک در فضای حرکت و جنبش عمومی در مقابل اپوزيسيونی که ناگهان جان و سازمان و نيروی تازه گرفته است، قرار گرفته است.در پيش از انتخابات حکومت خودش را نيرومند و مشروع و برخوردار از پشتوانه پشتيبانی همگانی تصور می کرد و اپوزيسيون يا اصلاح طلبان را کوچک و فاقد پايگاه اجتماعی گسترده می شمرد؛ شکاف های درونی اين قدر آشکار و شديد نبود؛ از نيروهای نظامی و انتظامی برای حفظ قدرت به طور روز مره استفاده نمی شد؛ عامه مردم با وجود نارضايتی های اقتصادی و اجتماعی، از نظر سياسی خاموش و محتاط بودند؛ اپوزيسيون مرعوب بود و حکومت به خودش اعتماد داشت.

به طور کلی در دوره پيش و پس از انتخابات برداشت های نظام و جنبش مخالفين از موقعيت، اهداف، اولويت ها و تکاليف خود دستخوش دگرگونی چشم گيری شده است.در شرايط ماقبل از انتخابات رژيمی با اعتماد به نفس نسبتا بالا در فضای ترس عمومی ومزمنی در مقابل اپوزيسيون پراکنده و بی شکلی با احساس اقتدار بالايی حکومت می کرد. اما همه اين شرايط پس از انتخابات دگرگون شد.حسین بشیریه اما در اين شرايط فرسايش ساختار اقتداری که پس از انتخابات پيش آمده است وضعيت از چندين لحاظ دگرگون شده است، از جمله می توان فهرست وار به موارد زير اشاره کرد:
حياتی شدن کاربرد روزمره خشونت برای حفظ حکومت؛
پيدايش شکاف بين حکومت و بخش هايی از روحانيت به طور فزاينده؛
گسترش ترديد درباره عقلانيت و مصلحت آميز بودن برخوردهای حکومت در درون گروه های حاکمه؛
گذار لايه هايی از حاميان حکومت از عرصه حمايت فعال به عرصه مخالفت های خاموش و حمايت آنها از شيوه های دموکراتيک برخورد با ديگر مخالفين مثل مذاکره، دعوت به گفت و گو در مجلس خبرگان، دلجويی از آسيب ديدگان، دعوت مجلس به مجلس شورا، گفت و گو از رفراندوم و غيره؛
تصرف مناسک و مراسم دولتی حمايت از حکومت توسط مخالفين و تبديل آنها به مراسم و فرصت مخالفت مثل روز قدس و ۱۳ آبان که بارزترين نشانه فرسايش هژمونی يا اقتدار حکومت است؛
رويارويی فزاينده نيروهای انتظامی و سپاه با مردم و حراست از حکومتی که پشتوانه حمايت عمومی اش در حال فرسايش است؛
افزايش حمايت آشکار برخی گروه های اجتماعی مانند هنرمندان، فيلم سازان، نويسندگان، برخی روحانيون و دانشگاهيان و جز آن از جنبش عمومی مخالفين حکومت.
کاهش چشم گير توانايی دستگاه حاکمه در بسيج حاميان خود به سبک قديم و ضرورت پرداخت پول و حق الزحمه به افراد بسيج شده؛
افزايش تهديد و ارعاب عامه مردم با مطالبی چون تعطيلی دانشگاه ها، برچيدن بساط علوم اجتماعی جديد، انقلاب فرهنگی و غيره که خود نشان عمده ديگری از فرسايش اقتدار است؛
اقرار و اعتراف برخی از عوامل حکومت در خصوص برخوردهای ناروا با بازداشت شده ها؛احساس اميد و نشاط و خوش بينی از سوی مخالفين نسبت به مسير تحولات آينده و اصرار و اراده رهبران آن بر ادامه جنبش به شيوه ای که پيش از انتخابات در کار نبود؛ اينها همه نشانه های گوناگونی از پيدايش مرحله تازه در فرايند گذار يعنی مرحله فرسايش و اقتدار هستند. برخی از مقامات حکومتی اين فرسايش را با عباراتی چون «آبروی نظام رفت» و «حيثت نظام مخدوش شد» توصيف کرده و وقوع آن را بدين سان تاييد نموده اند. بی ترديد حاکميت پس از انتخابات برای حفظ خود هزينه های سنگينی از آبرو و يا اقتدار خود پرداخته است و البته با پيشرفت جنبش هزينه های بيشتری هم خواهد داد چون راه پر هزينه را برگزيده است .حفظ حکومت از طريق سرکوب، بدون هزينه ممکن نيست. از سوی ديگر همه می دانند که سرکوب موتور ماشين جنبش مخالفين است نه ترمز آن و در نتيجه خود فرايند فرسايش را پر شتاب تر می کند. با تداوم جنبش حکومت در وضعی قرار می گيرد که بايد بپذيرد که وضع سرکوب وضع دايمی است.
ارزیابی شما از تکاليف جنبش سبز در مرحله فرسايش ساختار اقتدار چیست؟
حسین بشیریه: به عنوان مقدمه بايد گفت که پيدايش شرايط فرسايش ساختار اقتدار در تاريخ سياسی ايران سابقه دارد و بنابر اين تجربه تازه ای نيست. روند فرسايش ساختار اقتدار دولت قاجار در عصر مشروطيت و نيز فرسايش اقتدار دولت پهلوی پيش از انقلاب ۵۷ از اين لحاظ قابل بررسی و مقايسه اند.همين تکرار تجربه تاريخی سبب شناخت و آگاهی بيشتر برای جنبش سبز خواهد بود.
به سخن ديگر، تکليف جنبش مردم در حال حاضر گذار از يک نظام استبداد سنتی ديرپا و پر سابقه و مستمر نيست بلکه گذار از وضعی است که پس از تجربه نسبی آزادی در چند مرحله پيش آمده است. معمولا تجربه های تاريخی سودمند و عبرت آموزند و تکاليف جنبش های دمکراتيک را قدری سبک تر می سازند. اما مسئله دقيق اين است که جنبش سبز در شرايط فرسايش اقتدار خاص امروز که خود البته تا حد زيادی نتيجه پيدايش همان جنبش بوده است، چه وظايفی دارد. به سخن ديگر جنبش سبز چگونه می تواند فرايند فرسايش ساختار اقتدار را پر شتاب کند.'
به طور کلی تکاليف اپوزيسيون در شرايط مشابه سياسی را می توان در چند نکته خلاصه کرد، از جمله پرهيز از جذب و حل در درون ساختار قدرت از طريق تطميع و ترغيب و تهديد و تنبيه، ايجاد عرصه های عمل و فعاليت مستقل از عرصه حاکميت؛ ادامه گفت و گو در باره نقاط اصلی ضعف حاکميت بويژه عدم مشروعيت آن از لحاظ قبضه قدرت و شيوه نابخردانه و خشونت آميز برخورد با اعتراضات مسالمت آميز و بالاخره تعريف روشن خواسته های جنبش و وضع مطلوب از نظر آن.
حفظ استقلال فکری و عملی از حکومت و روشن کردن مرزها شرط تداوم و مقبوليت جنبش های دمکراتيک است. معمولا در شرايط فرسايش اقتدار، رژيم ها علی رغم سرکوب، توانايی حذف و از ريشه کندن جنبش مخالفان را ندارند و بنابر اين برای ايجاد تفرقه به شيوه امتياز دادن های فردی روی می آورند.
به هر حال وسعت نيروهای مخالف باعث می شود که حکومت نه توان ريشه کن کردن آن و نه توانايی جذب و حل آن را داشته باشد. بنابر اين چنين نيروهايی که عرصه ای از حيات سياسی را مستمرا اشغال می کنند، در صحنه هستند و برخورد با آنها به مشغله اصلی حکومت تبديل می شود.
چنانکه قبل گفتيم تصرف مراسم و مناسک دولتی و رسمی از جانب گروه های مخالف، فرصت و عمل آنها را گسترش بخشيده و تنها نقشی که برای نيروهای حکومتی باقی می ماند نقش تازه «تخريب» و «جلوگيری» است و در نتيجه نقش بسيج گری که از گذشته توسط حکومت اعمال می شد در اين مواقع به دست مخالفين و با هدفی متفاوت ايفا می گردد.نکته ديگر اين که در شرايط خاص کنونی، گسترش حوزه استقلال نهادهای دينی از حکومت (که نشانه عمده ای از فرايند فرسايش است) می تواند بر گسترش عرصه عمل مستقل نيروهای مخالف تاثير مثبت بگذارد.
يکی از اين جهت که غير اخلاقی و غير شرعی (نامشروع) بودن شيوه عمل حکومت و عدم رعايت کليه موازين اخلاقی و قانونی و بويژه حقوق بشری در اعمال آن پس از انتخابات مورد تاکيد قرار گيرد تا پيوند آن حوزه با جنبش دمکراتيک آشکار شود. دوم اينکه حوزه دين به عنوان عرصه ای مستقل از حکومت و مرتبط با اپوزيسيون تلقی شود به نحوی که دست کم از لحاظ اخلاقی، علمای مستقل و منتقد، مرجع تظلم آسيب ديدگان از مظالم نيروهای حکومتی به شمار آيند.
يک نکته اساسی از حيث عملی که معمولا مورد غفلت خام انديشان بويژه در بين اپوزيسيون خارج از کشور واقع شده است اين است که در شرايط فرسايش ساختار اقتدار، مسئله اصلی کارکرد و فايده و نقش افراد، گروه ها و احزاب در فرايند فرسايش است نه ماهيت عقايد و ايدئولوژی و يا حتی تعلقات گذشته آنها با حکومت.تحول سياسی در شرايط فرسايش نيازمند ائتلاف نيروها و نهايتا دو قطبی شدن جامعه سياسی است. به غير از عرصه دين، عرصه فرهنگ و هنر نيز چنانکه ديده ايم می تواند عرصه و حوزه عمل مستقل برای اپوزيسيون دمکراتيک فراهم کند.در وضعيت های فرسايشی پايگاه های حمايت اجتماعی رژيم ها و اپوزيسيون ها دستخوش دگرگونی می شود.
در مورد ايران می توان گفت که پيش از انتخابات، سکوت و ثبات سياسی تنها متکی بر سلطه و قدرت گروه های حاکمه و هسته مرکزی حاکميت نبود بلکه (به غير از وجود حاميان فعال و ذينفع) وجود حاميان منفعل و بسيج پذير و نيز مخالفان منفعل در آن ثبات و سکوت دوره ماقبل فرسايش دخيل و موثر بود. اما پس از انتخابات می توان گفت که لايه های حاميان منفعل، منفعل تر و بسيج ناپذيرتر شده و لايه های مخالفان منفعل، فعال تر و (توسط نيروهای مخالف) قابل بسيج شده اند و همين دگرگونی ها خود جزئی از تعريف فرايند فرسايش است.
به سخن ديگر هزينه حمايت از حکومت از لحاظ اجتماعی افزايش يافته است و با سرکوب بيشتر باز هم افزايش بيشتری می بايد.يکی از روش هايی که بنا به تجربه تاريخی فرايند فروريزی حمايت اجتماعی و روند فرسايشی ناشی از آن را به معنايی که گفتيم، پر شتاب می کند تحديد آماج فعاليت های اپوزيسيون است به اين معنی که اگر هسته قدرت، هدف اين فعاليت ها باشد و بار همه مسئوليت ها بر عهده آن گذاشته شود، هسته ها يا لايه های پيرامونی قدرت امکان جابجايی بيشتری پيدا می کنند و احتمال همکاری آنها با اپوزيسيون افزايش می يابد. بنا بر تجربه تاريخی، نقش نيروها و گروه های پيرامونی هسته قدرت در موارد گذار آرام، چشمگير بوده است.
به نظر شما چرا به علوم اجتماعی به عنوان ريشه اصلی مشکلات و بحران های حکومت دینی حمله می شود؟
حسین بشیریه: طی اعتراف گيری های پی در پی از برخی رهبران احزاب اصلاح طلب و فعالان سياسی در ماه های اخير، انگشت اتهام متوجه علوم اجتماعی و دانشگاه ها به عنوان ريشه اصلی نافرمانی و اعتراض و سرپيچی مردم بويژه دانشجويان و دانشگاهيان و روشنفکران شد.
گفته شد که علوم اجتماعی مدرن موجب ايجاد شک و ترديد در عقايد دينی می شوند و در نتيجه اساس حکومت دينی را متزلزل می کنند. بنابر اين بايد برای خشکاندن ريشه نقد و اعتراض و تحکيم ايمان و اطاعت از و فرمانبرداری مردم، علوم اجتماعی نوين را از صحنه خارج کرد و به جای آن نگرش های دينی را بر دانش های انسانی و اجتماعی مستولی ساخت، زيرا از قرار معلوم اين نگرش ها موجب اطاعت پذيری، فرمانبردای و عدم انتقاد و اعتراض به عملکرد حکومت می شود و ريشه شک و ترديد را می خشکاند.از چنين ديدگاهی به عبارت ديگر، نفس انديشيدن که موجب شک و ترديد می شود از نظر دينی و سياسی خطرناک به شمار می رود و امنيت و آرامش سياسی را تهديد می کند.
اين برداشت از کارکرد دين و عقايد دينی در واقع پذيرش و تاييد همان نظريه معروف مارکسيستی است که دين را افيون خلق ها می شمارد که موجب افسون شدگی و مانع نقد و انديشه و حرکت می شود. منتهی مارکس و لنين از چشم انداز نقد کارکرد دين و ضرورت زمينه سازی برای انقلاب چنين نظری را مطرح کرده بودند و اينک حکومت اسلامی از ديدگاه حفظ امنيت سياسی و اجتماعی و ضرورت جلوگيری از انقلاب دمکراتيک چنين نظری را تکرار و تاييد می کند که دين همان افيون خلق هاست.
اهميت جنبش دانشجويی در ايران بويژه در دهه اخير نه در مطالبات صنفی و گروهی بلکه در پرچمداری همان انديشه های انتقادی و رهايی بخش برخاسته از علوم اجتماعی نوين نهفته است.حسین بشیریهاين مطلبی است که ديگر خود رهبران حکومت دينی می گويند و به آن ايمان دارند.
پس زياد فرقی نمی کند که اين مطلب را چه کسی بگويد. ظاهرا دوست و دشمن جمهوری اسلامی ديگر همه می پذيرند که در اين شرايط تحول و گذار، دين افيون کارسازی است که مانع شک و ترديد در مبانی دين و حکومت دينی می شود.
درباره کارکردهای علوم اجتماعی نوين نيز وضع مشابهی وجود دارد به اين معنی که در اين مورد هم ديدگاه جمهوری اسلامی با ديدگاه برخی انديشمندان انتقادی غربی اتفاقا همسو از کار در می آيد به اين معنی که از هر دو نظر، علوم اجتماعی نوين مخرب ساختارهای قدرت سنتی و نهايتا ابزارهايی از آنها تلقی می شوند، بار هم با اين تفاوت که حکومت اسلامی علوم اجتماعی نوين را مهلک ترين دشمن خود می داند، همچنان که کليسا در قرون وسطی علوم جديد را دشمن مخرب و مهلکی می شمرد، در حالی که از چشم انداز نظريه انتقادی در غرب، علوم اجتماعی نوين دانش ها و ابزارهايی برای نقد و رهايی هستند.به هر حال از چشم انداز مبارزات دمکراتيک و وظائف جنبش های رهايی بخش، تقويت و پيشبرد علوم اجتماعی نوين خود جزء مهمی از روند مبارزه دمکراتيک است. از چشم انداز خود حکومت دينی هم انديشيدن خطرناک و مهلک است.
طبعا چون حکومت دينی بايد مبتنی بر تعبد، يقين، ترس، اطاعت پذيری و حرف شنوی باشد، علوم اجتماعی نوين که مبتنی بر نقد و شک و تعقل و در جستجوی آزادی و رهايی و فرديت هستند، خطرناک می نمايند. ترديدی نيست که برای رژيم های بسته نه تنها هر انديشه ای بلکه نفس انديشيدن خطرناک است. آزادی انديشه و انديشه آزاد مسری ترين بلايی است که چنان حکومت هايی ممکن است بدان گرفتار آيند. آزادی انديشه، آرام و قرار را از ميان می برد زيرا آرامش و قرار به اين معنا، اساسا مفهومی استبدادی است.به زبانی دیگر، در باب اين که چرا علوم اجتماعی نوين از سوی اين گونه حکومت ها خطر آفرين به شمار می آيند بايد گفت که دليل آن، کارکرد اصلی آن علوم در کالبد شکافی ساختارهای قدرت است.موضوع و مسئله اساسی در علوم اجتماعی جديد مسئله قدرت در شکل های گوناگون آن است.
از اين نظر دانش اجتماعی مدرن اساسا يک مبارزه سياسی است بر ضد ساختارهای سلطه و استيلا در اشکال گوناگون آن.به گفته کانت، فلسفه نوين از آغاز يک مبارزه بود. علوم اجتماعی امروز که اساسا کارکردی انتقادی دارند- يعنی درست در مقابل اسطوره پردازی های ايدئولوژی سياسی قرار می گيرند – مظهر مبارزات دمکراتيک در عرصه نظر هستند. بايد به دانش اجتماعی جديد به عنوان مبارزه سياسی نگريست. مفاهيم انتقادی نهفته در اين علوم، سلاح و مواد منفجره و مهماتی هستند که قلعه های خرافه و ايدئولوژی را نشانه می گيرد.مذهب به عنوان ساختار قدرت فرهنگی، سرمايه به عنوان ساختار قدرت اقتصادی، دولت به عنوان ساختار قدرت سياسی و حتی علوم اثبات گرايانه به عنوان ساختار قدرت گفتمانی همگی توسط علوم اجتماعی انتقادی کالبد شکافی می شوند و از چگونگی بازسازی انسان ها در کارخانه اين قدرت ها پرده برداری می شود.از اين رو علوم اجتماعی جديد اساسا سلطه ستيز و رهايی بخش اند و به فرد، فرديت و خودمختاری می بخشند و او را از قيموميت خارج می کنند.
پس طبيعی است که حکومت های مطلقه و وابسته و انحصار طلب از اين علوم بترسند.در جمع بندی بايد گفت که توهم علم زدايی و مبارزه با علوم اجتماعی نوين يکی ديگر از اسطوره پردازی های انقلاب بوده که مثل ديگر اسطوره پردازی های آن از هم پاشيده است.البته ريشه مبارزه با علوم اجتماعی نوين به انقلاب و ما قبل انقلاب باز می گردد که داستان درازی است. اما اگر حکومت دينی تکيه گاه اساسی و مايه ثبات اصلی خود را در تعطيل علوم اجتماعی نوين و انديشه نو و انديشيدن جستجو کند و بخواهد زورق شکننده خود را در دل امواج خروشان و طوفانی انديشه های نو با توسل به قهر و زور پاسبانی کند بايد گفت که در جستجوی تکيه گاهی بس لرزان و ناپايدار است. نقشی بر آب بستن است.
در خاتمه بايد در رابطه با همين مطلب در خصوص جنبش دانشجويی هم اين نکته را اضافه کنم که اهميت جنبش دانشجويی در ايران بويژه در دهه اخير نه در مطالبات صنفی و گروهی بلکه در پرچمداری همان انديشه های انتقادی و رهايی بخش برخاسته از علوم اجتماعی نوين نهفته است.
نفس دانشگاه هم به معنی نقد و مبارزه است. رسالت دانشگاه مدرن در همه جا همين بوده است. سرچشمه قوت جنبش های دانشجويی نيز همان انديشه های انتقادی ناشی از علوم اجتماعی جديد است و همين انديشه ها البته الهام بخش علوم غير اجتماعی جديد هم بوده اند؛ يعنی انديشه شک و ترديد انديشه اساسی است و انديشه ای مدرن است.
برای جستجوی حقيقت بايد يک بار هم که شده در باره همه چيز شک و ترديد کنيم. در غياب آن انديشه های انتقادی دانشگاه، و دانشجو معنايی نخواهد داشت. در آن صورت دانشگاه مدرن با مدرسه قديم که مقيد به متن های بسته و گرفتار ساختار قدرت گفتمانی بود تفاوتی نخواهد کرد. جنبش دانشجويی پاسدار انديشه ها و علوم رهايی بخش است.

جمعه، آذر ۱۳، ۱۳۸۸

گپی دوستانه با مسؤولان محترم تلویزیون نورین

جوابی به حرمت شکنی سازندگان برنامهی «تلک»
و گپی دوستانه با مسؤولان محترم تلویزیون نورین

عبدالواحد رفیعی

چندی قبل مصاحبهای داشتم با یکی از نشریات محلی کابل در مورد طنز و طنزنویسی در افغانستان و بهقدر توان هرآنچه که در مورد طنز میدانستنم گفته بودم و طنز را از دیدگاه خود تعریف و در مورد وضعیت طنزنویسی در کشور اظهار نظر نموده، نظرشخصیام را بیان نموده بودم. در جریان این مصاحبه بهمصداق عبارت «الکلام یجرالکلام» گریزی به نمایشهای کمیک بعضی از تلویزیونها زده ـبا حفظ احترام و حسن نظرـ گفته بودم تعدادی از این نمایشها که بهنام طنز در تلویزیونها ارائه میشوند طنز نه که نمایشهای کمدیست که صرفا برای خنده و تفریح تولید میشوند. هدف از این رأی و نظر خیرخواهانه ـ صرفاـ روشنگری و بهبودی و اصلاح بود، هرچند میدانیم که «کوشش بیفایده است وَسمه بر ابروی کور».
ولی از آنجاکه در این کشور، در چنان عمقی از بیمایگی و کمظرفیتی قرارداریم که اگر به کسی بگویی بالای چشمت ابرو است، بیدرنگ خنجری از قهر بر روی تو برمیکشند و همین اندک انتقاد هم به مذاق یک عده خوش نمیآید. چنانچه دستاندرکاران یکی از این تلویزونهای محلی و بادآوردهی کابل در برنامهای با عنوان «تلک»، بر این مصاحبه با زبان بسیار سخیف تاخته و به جای ارائهی دلیل و برهان برای رد نظر من یا اثبات و توجیه شاهکاریهای خود، حدود پانزده دقیقه در برنامهی تلک به فحاشی و دشنام علیه ما؛ یعنی من و مصاحبهکننده و نشریهی موردنظر، پرداختهاند. در این برنامه از تعبیراتی نظیر «افعی» به جای رفیعی، یا «مُلی» به جای علی و... استفاده نموده، بر کارنامه سراسر فتنه، توهین و حرمتشکنیشان افزودهاند. در تعجبم از اینکه چرا به گناه من مصاحبهکنندهی محترم سوخته است و به باد دشنام گرفته شدهاست و درعین حال چرا نشریه؟ بگذریم، من در مقامی نیستم که در پی دفاع از آنان باشم.

برای خیلیها پیش میآید كه در چنین موقعیتی گیر بیفتند و مورد بیحرمتی قرارگیرند. مشکلی که خداهمه را از آن حفظ کند. اما مسألهی مشکلتر و بغرنجتر واکنش در برابر آن و مقابله با آن هجمه است؛ انسان درمیماند که چکارکند. از یکسو شاید که به مصداق عبارت معروف «جواب ابلهان خاموشیست» بنا را بر سکوت بگذارند، واز طرفی ممکن است کسی به مصداق این آیهی قرآن «و عبادالرحمن الذین یمشون علیالارض هونا و اذا خاطبهمالجاهلون قالوا سلاما» (فرقان، آیه 63): و بندگان خاص خدای رحمان آنان هستند كه بر روی زمین راه بهتواضع و فروتنی روند و هرگاه مردم جاهل به آنها خطاب (و عتابی) كنند با سلامت نفس (و زبان خوش)جواب دهند. به این نتیجه وتصمیم برسد که جواب ابلهان را با سلامی گرم وتذکری مودبانه بدهد .

به باور من خاموشی در برابر تجاوز و بیادبی ممکن است از طرف این قشر از افراد، چنین تلقی گردد که آنان حقبهجانب بوده است و با احساس پیروزی، بر عمل وقیحانهی خود اصرار ورزیده، پاچهگیری را جزء کار و حرفهی خویش قرار داده، از آن به عنوان وسیلهای برای رسیدن به نام و نان استفاده نمایند. از این رو، دستکم برای تأدیب، تذکر و تنبیه هم که شده، بهحکم آیهی مذکور در پاسخ «های و هوی» ابلهان، سلامی هدایتگر باید داد؛ اما نه با زبان و ادبیات غیراخلاقی آنان که با زبان و روش خود. به قول سعدی:
اگر نادان بهوحشت سخت گوید/خردمندش بهنرمی دل بجوید
هرچند که احتمال تأثیر آن بسیاراندک و بهسان آتشی در هیزم تر و آیینهای در محلت کوران است. درعین حال ـاماـ اگر پاسخی ارائه نشود باز از آنجایی که مسأله به فرهنگ و فضای عمومی مربوط است، احساس مسؤولیت، انسان را به واکنش وامیدارد. به قول سعدی علیه رحمه:
گرچه دانی که نشنوند، بگوی/هرچه دانی ز نیکخواهی و پند. نیز به مصداق توصیه حکیمان که گفته است: بلغ ما علیک فان لم یقبلوا ماعلیک (آنچه بر تو است ابلاغ کن اگر نپذیرفتند ترا گناهی نیست).

پیش از هرچیز، میخواهم نکاتی را یادآوری کنم: نخست اینکه اینجانب ـخوشبختانه!ـ نمیتوانم با زبان و ادبیات و روش و منش گردانندگان برنامهی تلک حرف بزنم؛ چه اینکه نه به آن اندازه فحش و دشنام بلدم و نه به آن پیمانه بیادبم که عفت کلام را شکسته، قلم را به زشتی آلوده، از طریق یک رسانه جمعی جار زنم. درعین حال ترسم از آن است که ـناخواسته!ـ در ورطهی بیحرمتی، پردهدری و وقاحت اینان بیفتم.

نکتهی دیگر اینکه بنده در این نوشته در مقام دفاع از خود هم نیستم که نه خلافی رفتهام و نه هتک حرمتی کسی را کردهام تا در مقام دفاع برآمده، برخطایم اصرار ورزم. از طرفی این را نیز میدانم که گزافهگوییهای آنان نیز ـبه مصداق همان مثل معروف «رود دجله و زبان سگ» به جایی برنمیخورد. صرفا به علت روشنی موضوع برای کسانی که برنامه تلک را دیدهاند و مصاحبه را نخواندهاند یا کسانی که مصاحبه را خواندهاند و تلک را هم دیدهاند، همچنین کسانی که مصاحبهی مرا خواندهاند، به این وسیله میخواهم به دستاندرکاران تلویزیون نورین، بهخصوص تهیهکنندگان برنامهی تلک تذکر دهم تا اگر بازهم خواستند به کسی توهین روادارند، حداقل کمی حرفهایترعمل کنند و بهگونهای نباشد که با دیدن آن هرکسی که پای تلویزیون نشسته است به همه عوامل تلویزیون نفرین کند. اما مشکلاتی نیز برسر راهم وجود دارد که تصور میکنم این مقال، در این مجال، به جایی نرسد.

مشکل اصلی این است که گروه مواجه با من، نه چندان سوادی دارند که بتوان با آنها بحث علمی کرد و نه چندان ادبی که بشود با آنها حتی در سطح عوام حرف زد. مشکل دیگر اینکه من با این گروه سر یک مسأله علمی و ژانر ادبی که اقتضای بحث علمی را دارد، مواجه شدهام که اینان نه عالم به مسألهاند و نه ادیب و آگاه به ژانرهای ادبی، از این رو نمیخواهم به اصل مسأله؛ یعنی طنز و برنامههای مضحک نمایشی اینان بپردازم که ارزش وقتگذاری و پرداختن ندارد. بلکه صرفا هدفم انتقاد و اعتراض به روش و رفتاراینان است که با هوچیگری و شارلاتانبازی هیچحدومرزی اخلاقی و وجدانی را بهرسمیت نمیشناسند.

مشکلتر اینکه اینان به جایگاه و شخصیت خودشان نیز واقف نیستند؛ بلکه در نادانی و جهل مرکب به سرمیبرند، درحالیکه پنبه همه را زده رشته میکنند، پنجه بر صورت هرصاحبنامی میکشند، به همه توهین رواداشته و به هرکسی دشنامی نثارمیکنند، به عیبها، کاستیها، ناتوانیها، بیمایگی و بیدانشی خود آگاه نیستند. به قول مولانا:
داند او خاصیت هرجوهری/در بیان جوهر خود چون خری
قیمت هرکاله میدانی که چیست/قیمت خود را ندانی، احمقیست.
از این رو، همچنانکه گفتهاند:
آنکه نداند و نداند که نداند/در جهل مرکب ابدالدهر بماند.
با توجه به آنچه نوشته آمد، گویا کار من نیز آب در هاون کوبیدن است. با اینهمه ـاماـ باید چیزی گفت!
این گروه، تهیهکننده برنامههاییست که بهزعم خودشان طنز و انتقادیست، ولی در عمل بیشتر توهین به افراد و اشخاص، همچنین توهین و افترابستن به اقشار مختلف مردم بوده است که مصداق کامل هجو و هزل توام باریشخندی و هوچیگری و شارلاتانیسم است. برای آگاهی این عزیزان باید عرض کنم که در تعریف هجو آمده: هجو یعنی به تمسخرگرفتن عیبها و نقصها بهمنظور تحقیر و تنبیه از روی غرض شخصی، و در تعریف هزل آمده: هزل یعنی شوخی رکیک بهمنظور تفریح و نشاط در سطحی محدود و خصوصی، همچنین فحاشی و دشنام مستقیم را نیز هزل میگویند. بر این اساس، دستاندرکاران و تهیهکنندگان برنامهی تلک به مسخرهگری و ریشخند مشغولند، ولی خودشان متوجه نیستند که که دارند به ریش بابا میخندند و «عرض خود میبرند و زحمت ما میدارند.» آنهم از طریق یک رسانه جمعی که اصولا رسالت آن اصلاح و فرهنگسازیست.

و اما سخنی بامدیران و مسؤولان محترم تلویزیون نورین:
اینجانب مطمئنم که در تلویزیون نورین انسانهای فرهیخته و بافرهنگی حضور دارد که میتوانند سیر را از پیاز تشخیص دهند، بنده نمیخواهم خدای ناخواسته در اینجا به این عزیزان اسائهی ادبی روادارم. باید روشن کنم که روی حرف من با آنان نیست و قصد من خدای ناخواسته ایجاد نزاع و جنجال با کل کارمندان تلویزون نیست که نه کینهای نسبت به کسی دارم، نه دشمنی. به قول سعدی: دوعاقل را نباشد کین و پیکار/نه دانایی ستیزد با سبکبار. ولی ازمدیران و کارگردانان اصلی تلویزون نورین این شکوه را دارم که چرا اجازه میدهند یکعده افراد تازهکار، با حیثیت و اعتبار چنین رسانهای بازی کنند و یکتعداد آدم خام غیرحرفهای، این رسانه را وسیله نموده، با حیثیت مردم بازی کرده، شأن، منزلت و کرامت انسانی آنان را نادیده بگیرند؟. به باورمن، مدیران اصلی تلوزون نورین کار بزرگی را به عهده یکتعداد کارناآزموده و بیمسؤولیت سپرده است که تدبیر و مدیریتِ به جایی نیست. به قول سعدی:
ندهد هوشمند روشنراه/به فرومایه، کارهای خطیر
بوریاباف اگرچه بافندهاست/نبرندش به کارگاه حریر.
عزیزان مشغول در برنامهی تلک هرچند بلدند شکلک درآورند و دلقکبازی کنند ولی هرگز در آن سطح و مقام نیستند که به کار طنز بپردازند. به قول حافظ:
«هزار نکتهی باریکتر ز مو اینجاست/نه هرکه سر بتراشد قلندری داند.» و ترسم از این است که گروه تلک با این شیوه و روش، به حیثیت کلی افراد بافرهنگ مشغول در این رسانه صدمه بزنند و مردم نیز، به اعتبار تلک، به قضاوت در مورد مدیران و در مجمووع کارنامه تلویزیون نورین بنشینند.

این مشکل از سیستم حاکم بر رسانههای افغانستان است، که ملاکها و معیارهای حرفهای برای استخدام و گزینش اشخاص برای پیشبرد یک رسانه و برنامه، در آن نادیده گرفته میشود. این اشخاص نیز همینکه در رسانهای استخدام شده، مایکبه دست، جلو دوربین قرار گرفتند، نه خدا را بندهاند و نه بنده را حیا؛ شروع میکنند به هتاکی و توهین، و بهصرف اینکه شنیدهاند علیآباد شهریست و آزادی بیان وجود دارد، بدون درنظرگرفتن ابتداییترین اصول رفتارحرفهای، اخلاق رسانهای، عرف و اخلاق عمومی، به حریم شخصی افراد تجاوز میکنند و به بهانه آزادی بیان، به آزادی، کرامت و منزلت انسانی انسانها، بیحرمتی روامیدارند، باورهای ملی مردم را زیرپا میگذارند و با حیات انسانها بازی میکنند. چه ینکه دچار یک نوع توهم خودبزرگبینی میشوند و چون تشخیص درست از وضعیت ندارند همهچیز را از پشت عینک خود تحلیل و بررسی میکنند. به گفته شیخ اجل:
نبیند مدعی جز خویشتن را/که دارد پردهی پندار در پیش

در پایان دو نکته را یادآوری میکنم:
نخست، نمیخواهم این بحثوجدل به همین سیاق ادامه پیداکند؛ امیدوارم دوستان ما در تلویزیون نورین باروش دوستانه و انتقادی باتوسل به منطق و حفظ حرمت به مسأله جواب بگویند.
دو دیگر اینکه، برای آنعده از خوانندگان عزیزی که برنامهی تلک را ندیدهاند بهصورت خلاصه تلک را معرفی میکنم. تصور کنید برسر چهارراهی سه، چهار نفرآدم آنچنانی ایستاد شوند، بعد به هرکسی که از راه رد میشود، چیزی بگویند و بخندند؛ برای یکی بهخاطر لباسش فرزه بیندازند، به کسی دیگری بهخاطر کلاهش متلک بگویند و به کسی بهخاطر ریش و سبیلش و... برنامهی تلک عین همین قضیه است، با این تفاوت که تصویر شخصی درصفحه تلویزون را میآورند، بعد باصدای بلند از یک رسانه با مخاطب عام، کلمات توهینآمیز بار و نثارش میکنند.


اهدنا الصراط المستقیم!

سه‌شنبه، آذر ۱۰، ۱۳۸۸

گفت و گوی بی‌بی‌سی فارسی با اشرف غنی

گفت و گوی بی‌بی‌سی فارسی با اشرف غنی

اشرف غنی

مهمان من در برنامه به عبارت دیگر، در عرصه اقتصاد و فعالیت های دانشگاهی جهان، چهره ای است شناخته شده ، با این حال در کشور خود او هنوز زیر ساختهای کشوری تشکیل نشده و روند ملت سازی در آن گام های ابتدایی خود را طی می کند. او در بانک جهانی کار کرده، در دانشگاه های معتبر امریکا و اروپا تدریس کرده ، در مقام دبیرکلی سازمان ملل متحد نامزد شده، و برای چندسالی هم وزیر دارایی کشورش بوده .ولی چرا در انتخابات اخیر ریاست جمهوری کشورش آرای زیادی بدست نیاورد؟

اشرف غنی احمد زی به برنامه به عبارت دیگر خوش آمدید .

آقای اشرف غنی شما سمت های مهمی در بانک جهانی داشتید، چندین سال در کشورهای چین، هندوستان و روسیه مسئول طرح های بزرگ شهرسازی بودید. در دانشگاه های مهم امریکا و اروپا تحصیل کردید و بعد درس دادید.با هر مقیاسی که آدم نگاه می کند،موفقیت ها و دستاوردهای شما بسیار چشمگیر است . ولی بااین حال شما در انتخابات اخیر در کشور خودتان رأی نیاوردید . چرا؟

بسم الله الرحمان الرحیم، اول ازلطفتان تشکر می کنم ،دوم هیچکس نمی فهمد که در انتخابات افغانستان من چند رأی بدست آوردم.چ ون پروسه اش شفاف نبود. ازیک طرف آرایی بیشتر از یک میلیون تقلب شد که این تقلب ثابت شده است .اما ازطرف دیگر آرایی که به صورت شفاف داده شده بود،ازبین برده شد. بنابراین این معیار نمی تواند باشد که من چند رأی واقعا بدست آورده ام .این چیزی است که تاریخ شاید هیچ وقت درک نکند.

ولی شما فکر می کنید که تمام ناکامی شما در انتخابات فقط به خاطر این بود که آرا شفاف نبود؟

این یکی از دلایل است .چون یک مؤسسه بسیار معتبر جهانی تخمین کرده که بین هشتصد هزار و یک میلیون رأی ازمن شاید دزدیده باشند.اما نکته دوم این بود که امکانات مادی من با مقایسه با آقای کرزی و دکتر عبدالله نهایت کم بود. این دو کاندیدا امکانات زیاد داشتند و بنابراین توانستند که درتمام افغانستان دارای دفترهای بسیار منظم باشند ،که من ازنگاه مادی این امکان را نداشتم .اما اگر به دو مناظره که در تلویزیون و رادیو صورت گرفت، توجه کنید؛ من فکر می کنم که نظریات من؛مورد توجه عمده ی مردم افغانستان قرار گرفت و امروزباز هم اهمیت همین نظرها را خوشبختانه جدی می گیریم .

مخالفان شما آقای احمدزی می گویند که شاید علت آن این باشد، که شما مدت طولانی از افغانستان دور بودید .در تمام دورانی که بسیاری از سیاست مداران فعلی افغانستان در جنگ با شوروی بودند و برای رهایی کشورشان فعالیت می کردند،شما نبودید در افغانستان و بعد از بیست وچهار سال شما برگشتید.

البته این مسئله درست است اما قسمت زیادی ازافرادی که خود را مطرح می دانند،از افغانستان دور بودند . اینها یا در پاکستان تشریف داشتند یا در ایران یا در تاجیکستان یا جای دیگر. تعداد نهایت انگشت شمار بودند که در داخل افغانستان موجود بودند. دوم، دوری من از افغانستان در عین حال موجب این که دست من به خون آغشته نیست وسوم در تاریخ ما همیشه آن بوده که ما در سال های مختلف رفتیم ،ما در یک قریه ی افغانستان چهارصدسال سابقه ی زندگی دارم ،حداقل که از نگاه تاریخی ثابت شده .بنابراین این یک مسئله ی بسیار ساده است که بگویند:" دور بوده ای ". اگر دوری من موجب عظیمی شد که اوضاع رادرک نتوانم ،چطور توانستم که یک قسمت طرح های عمده اقتصاد افغانستان را در دوره وزارت مالی ام طرح کنم و به انجام برسانم .

شما طی سال های اخیر آقای کرزی بودید و دولت ایشان را فاسد و ناکارآمد و ناتوان می دانید.شما خودتان سه سال وزیر دارایی همین دولت بودید،اگر این دولت فاسد بوده شما هم می توانید به طریقی شریک باشید در این فساد.

این سؤال بسیار ساده است ،من در سه سه سال اول عضو دولت بودم و در پنج سال آخر در دولت هیچ نقشی نداشتم .در دورانی که من در وزارت مسئول بودم ،معیارهای شفافیت و کارآمدی افغانستان رو به بالا بود. ما اعتبار جامعه بین المللی را و اعتبار مردم افغانستان را راجع به شفافیت جلب کردیم .من توانستم به عنوان وزیر مالی مالیات افغانستان را مرکزی کنم ،پول را تغییر بدهم ،اساس گمرکات و عوائد دولت را تغییر بدهم .در سال دو هزار و پنج معیار شفافیت بین المللی ،افغانستان مقامش یکصدو چهارده بود که در وسط بود. نه نهایت بد بود نه نهایت پاک بود اما پروسه به طرف مثبت می رفت .سال گذشته افغانستان یکصدو هفتادو شش از یکصدو هشتاد مملکت بود. بنابراین در پنج سال گذشته یک سقوط فاحش رخ داد و مسئولیت عظیم متوجه افراد و کارمندهای است که در دولت حضور داشتند.جناب کرزی وقتی که انتخاب شد،از من درخواست کردند که من در کابینه شان شمولیت داشته باشم واما من معذرت خواستم چون من آمادگی یک پروسه ی اساسی وبنیادی اصلاحات را ندیدم .

بله. ولی شما اگر که اینقدر مؤثر بودید در وزارت مالی و دارایی ،چرا در کابینه بعدی شرکت نکردید که به این روندی که شما شروع کرده بودید به اصلاحات ادامه بدهید؟

دلیل عمده این بود که اصلاحات در شش ماه آخر حکومت انتقالی به توقف رسید. دوجایی مورد توجه بود که یکی هوانوردی یا از نگاه شما ایرانی ها هواپیمایی بود و ترنسپورت (حمل و نقل) و دوم شهرسازی کابل بود. در این جا نظریات من مورد قبول واقع نشد و آقای کرزی فیصله کردند که از نگاه سیاسی اصلاحات اساسی در آن موقع نمی توانست صورت بگیرد. بنابراین از نگاه فردی من به این نتیجه رسیدم که اینها رئیس جمهور منتخب مملکت هستند و اینها باید مسئولیت داشته باشند و اگر طرح های بنیادی من مورد قبول یک تیم لازم و متعهد نمی توانست صورت بگیرد،بهتر این بود که از دولت بیرون بیایم .

مخالفان شما ،آقای احمدزی شما را متهم می کنند که هم در وزارت دارایی وهم بعد که رئیس دانشگاه شدید، دردانشگاه کابل شما قوم گرایی کردید ،به این معنا که از اقوام پشتو بیشتر به خدمت گرفتید و در دانشگاه سر آن مسئله جنجالی که سر پهنتون یا دانشگاه درگرفت ،شما با حمایت از این اصطلاح ملی شما در واقع جانب پشتون ها را گرفتید.شما جوابتان چه است ؟

من فکر می کنم که این یک افتضاح محض است. اگر تمام نطق های من را در پهنتون یا دانشگاه کابل ببینید ؛من گفتم "نه پهنتون است نه دانشگاه.باتلاق است و من باتلاق را پاک می کنم و بعد از آن هر نامی که سرش می گذارم ،مردم بگذارند.این فیصله ی من نبود ،فیصله ی وزارت محترم عدل بود یا من نمی دانم اصطلاح ایرانی شما چیست ؟

دادگستری

وزارت دادگستری بود. چون اصطلاحات ملی جزو یک ماده قانون اساسی است.اما زبان نمی تواند سانسورشود. من در دانشگاه کابل هم به پشتو و هم به دری نطق میدادم و این مشگل عمده ای است که در بار اول در تاریخ ما، مردم واقعا و مخصوصا محصلین قابلیت فهم هردو زبان را همگام نداشتند.و این مسئله ای است که با تعصب و شعار دادن حل نمی شود.تنها از نگاه افهام و تفهیم و از نگاه فراهم آوری درس ها در هردو زبان است؛که زبان های رسمی افغانستان هستند؛صورت گرفته می شود.

اگردروزارت دارایی و مالی کدام اتهام بوده است ،ثابت کنند که بر چه نگاهی .یک نفر ؛من از یک قبیله بسیار بزرگ پشتون هستم؛ نشان بدهند که من یک نفر از آن قبیله را در وزارت مالیه انتصاب کرده باشم. در حالی که وزارت های دیگر وجود دارند که یک قسمت زیادی از افرادشان نه تنها از یک دولت بلکه از یک قبیله افغانستان بوده اند. افرادی که در وزارت مالی انتخاب شدند ،بر اساس یک معیار بسیار واضح و روشن امتحانات انتخاب شدند و امروز خوشبختانه یک تعداد زیادی از آن ها که بر تمام اقوام افغانستان انتصاب دارند ،هم به مستری و به دکترا رسیدند و قسمت زیادی که از افراد عادی شروع کردند، امروز وسط مدیر کل و مسئولین رسیدند.

آقای احمدزی اصولا در افغانستان اختلاف قومی به هر حال وجود دارد،مثل آتش زیر خاکستری می ماند که هر از گاهی به دلایلی این بروز پیدا می کند.نظر شما اصولا برای اینکه این اختلافات از بین برود چیست در افغانستان؟ بعضی ها مثلا نظام فدرالی را پیشنهاد می کنند . نظر شما چیست ؟

ما یک ملت واحد و متعهد بودیم،در ختم سال دو هزارویک که خواستار یک دولت کار آمد را داشتیم .در ملیت بودن ما شکی نبود ،چون اگر یک قسمت مردم افغانستان خدا ناخواسته می خواستند جدا شوند از پیکر این مملکت ،هیچ گونه مانعی وجود نداشت .اما خوشبختانه در بدترین مجادله ی داخلی ،شعار بیرونی از افغانستان مطرح نشده بود.در حالی که تمام همسایه های ما افرادی واقوامی دارند که خواستار جدایی بودند.مشکل در این پیدا شد که ما دارای دولت کارآمدی نشدیم که بتواند این بنیاد ملی را تقویت کند .دولت و وزارت خانه های دولت بر اساس اولویت وزیر ویا افراد متعلق ،شکل اولویتی را به خود گرفت و از این جهت نسل نو که اکثریت مطلق جامعه را تشکیل می دهند،یک راه واضح وشفاف داخل شدن به دولت را نداشتند.و در عین حال بدبختانه اقتصاد ما که مطلق، ملی بود و همه اقوام در آن حضور داشتند، باز هم بر اساس مداخله سیاسی؛ چون اقتصاد به اقتصاد سیاسی مبدل شد؛ یک میدان مبارزه غیر قانونی و غیر مسئولانه گردید. از این جهت یک قسمت دلایلی قومی به وجود آمدند که در منافعی با هم شراکت دارند و می توانند منافع مشترک خود را تامین کنند .اما قومیت را وسیله بروز سیاست کردند چون یک خلع فکری وجود دارد .بار اول است از شروع قرن بیست که در افغانستان یک خلع فکری واضحی وجود دارد و این به این معنی که یک اجماع وجود ندارد که ما چطور دولت و ملت را به صورت اساسی درست می کنیم و پیش می رویم.

حالا این خلا کماکان وجود دارد آفای احمدزی .حالا شما چه برنامه ای می خواهید ارائه بدهید که این مسائل حل شود؟

من یک کتاب نوشتم به نام "دریچه به نظام عادل" که هم به دری و هم به پشتو در یک روز نشر شد و حالا در صدد هستیم که به زبان ازبکی هم ترجمه شود چون این زبان سوم ما است. ما یک جامعه هستیم که زبان های متعدد داریم و این جزو افتخارات ما است و باید این فضای افهام و تفهیم بوجود بیاید. قبولی سرتاسری راجب مسائل قومیتی کوچک ما جزو افتخار ما است. ما یک بخش عمده ترک تبار داریم که جزوی از تاریخ درخشان ما را تشکیل می دهند در عین حال گویندگان زبان دری داریم ،گویندگان زبان پشتو داریم ،نورستانی و غیره .

بنابراین طرح اساسی بر سه مرحله است ؛ یک : چطور یک دولت کارآمدی را تشکیل دهیم که در او وحدت ملی ما تجلی کند و ما بتوانیم پیش برویم . دوم : چطور یک اقتصاد شکوفا را بوجود بیاوریم . چون بیکاری خودش موجب این شده است که سیاست قومی خلعی است (عدم موجودیت یک سیاست ملی به اعضا برود ) که براساس مفهوم ملی و سرتاسری فعالیت کنند وپر کنند .

و سوم مسئله ی هویت است .تاریخ ما هم دراین بخش قابل افتخار است و هم نقاط تلخ دارد،چون فضای اتهامات وجوددارد که بسیار با حساسیت و دقت آدم باید بشمرد .چون اتهامات بسیار زود می تواند رخ دهد .و نظر من این است که تا ساختار های ما نهادینه نشوند و ما فضای اعتبار را بوجود نیاوریم ،به این مسائل دچار خواهیم بود.

این نه فقط مسئله ی قومی وبسیار مسائل دیگری که شما در خلال صحبت تان ذکر کردید ،مانده که این ها حل شود و دولت آقای کرزی حالا با تمام این مشکلات مواجه است .حالا به هر شکلی که شما ممکن است مخالف باشید همانطوری که اظهار کردید آقای کرزی الان رئیس جمهور شده ،ایشان با مشکلاتی روبرو هستند. شما به عنوان فرد متخصصی که کارهایی هم که در گذشته انجام دادید در جهت نهادینه کردن بسیاری از مسائل کشورداری ،چه کمکی می توانید به آقای کرزی بکنید؟اگر هم از شما دعوت بکنندبرای شرکت در کابینه ،قبول خواهید کرد؟

دو موضوع را اصلا فرق کنیم، اول این است که ما باید انتخابات را بهره بگذاریم. اون مسئله ختم شده است. امروز آقای کرزی رئیس جمهور افغانستان است و تمام مردم افغانستان بر صورت او وما به صورت خاص موفقیت ایشان را می خواهیم. من در روزنامه گاردین امروز یک مقاله دارم که تشریح می کندکه چطوراین ها با یک سیاستمدار مورد اعتمادمی تواند بدل شود. از این جهت تمام تجارب من که در اختیار ممالک دیگر قرار می گیرد،در اختیار حکومت ایشان وهمکارانشان قرارداده خواهد شد.شمولیت شخص من در کابینه شرایطی دارد،باید یک تعهد واضح به جوانان و زنان و فقرای افغانستان بر اساس یک چهارچوب واضح اصلاحات بنیادی وجود داشته باشد . در غیر از آن ازدیاد وقت است .چون آقای کرزی باید با تیمی کار کند که مورد اعتبار ایشان هستند و ایشان مورد اعتماد آن ها هستند .ایجاد فضای اعتماد بین من و آقای کرزی وقت می خواهد و بدون معیارهای بسیار واضح ،تعهد اصلاحات صورت گرفته نخواهد شد.

آقای کرزی صحبت از دولت مشارکت ملی کردند و این به این معنا است که نه فقط اشخاصی مثل خود شما بلکه سازمان ها و گروه های سیاسی دیگر و شخصیت های دیگر افغانستان هم به تعبیر آقای کرزی و دولت مشارکت ملی ،باید در آن شریک باشند.شما فکر می کنید که آقای کرزی آماده است برای تغییرات بنیادی که باید بوجود بیاورد و اشخاصی مثل شما می توانند در آن شرکت کنند؟

پیش از وقت است که درباره آن قضاوت کنیم ،امید تمام مملکت این است که باید آقای کرزی آمادگی آن را پیدا کند، که نه تنها یک فصل نو بلکه یک کتاب نو را باز کند. در این حالت یک اجماع سیاسی، که در آن تمام افراد مطرح بر اساس منافع اولیای این مملکت یک پروگرام منظم احیای کامل حاکمیت ملی افغانستان را مطرح کنند و امرای دنیا به این موافقت برسند، ضروری است. این ضرورت زمان است و ضرورت مردم ما است. این بخش برای آماده کردن سهولت چنین طرح و عملی کردن آن است. من مثل باقی افغان های وطن پرست، آماده و قربانی هستم . اما بدون آن ما نمی توانیم پیشرفت کنیم و توپ در میدان آقای کرزی است که چقدر جلب اعتماد قشر سیاسی افغانستان را می کنند و مخصوصا جلب اعتماد مردم افغانستان را انجام خواهند داد.

یکی از انتقاداتی که به آقای کرزی می کنند، بخصوص کشورهای غربی که کمک ها کلانی هم از نظر مالی و هم از نظر نظامی به افغانستان می کنند،این ها حتی به عنوان شرط گذاشتند برای آقای کرزی ،مسئله از بین بردن فساد است در دستگاه دولتی افغانستان .آقای کرزی ، یکی از علل این فساد پول هایی است که از خارج وارد می شود به افغانستان و از طریق غیر دولتی این ها تقسیم می شود و هزارویک قراردادهای دوم و سومی که از طریق شرکت های بزرگ بسته می شود، از این طریق پول ها صرف می شود،مسبب این فسادها می دانند. نظر شما چیست ؟

این مسئله را اول من مطرح کردم که طریق استفاده از کمک های بین المللی دارای فساد قانونی است .به این معنی که این فساد از نگاه قانونی تعریفش فساد نیست اما درحقیقت موجب فساد است. چون از وقتی که از یک دلار هفتاد یا نود سنت آن دوباره به مملکت کمک کننده می رود، این یک نوع عدم شفافیت است . و این انتقاد من به تفصیل هم در چند نشر شده است ، ارائه کردیم . مقاله مخصوص است ،به زبان انگلیسی که به نام: fix a failed state

این یک جزو قضیه است و جزو اصلاحات ما باید یک طرح واضح برای استفاده بهتر کمک ها ی بین المللی باشد و برای کم کردن عدم مفید بودن آن. یا به عبارت مثبت به وجود آوردن شرایط استفاده مفید و مثبت از آن. اما در کنار آن چیزی که آقای کرزی باید متوجه شوند این است که فساد سرتاسری در دستگاه اداری و دولت افغانستان موجب اعتبار جامعه بین المللی با مردم نمی باشد. وقتی که ما مثلا پلیس را ببینیم هنوز هم بعد از هشت سال اجرا نمی شود. وزارت داخلی ما که شما وزارت کشور می گویید،هنوز هم تعداد پلیس خود را به صورت دقیق نمی داند با وجود این که ده میلیارد دلار آمریکایی سر آن مصرف شده است ،این اشاره به فساد داخلی ما می کند . اتهامات به نهایت زیاد وجود داشت که یک تعداد زیاد کرسی های پلیس در حقیقت به فروش گذاشته شده بود.با عوایدی که بعضی ازاراکین دولت ما ،تخمینش از طرف بعضی مشاورین عالی رتبه آقای کرزی ،به ده ها میلیون دلار در سال می رسد. از این جهت باید دو طرف قضیه را باید متوجه شویم و باید یک مملکتی که ضرورت به کمک بین المللی دارد، شروع اصلاحات از خود ما بشود تا بتوانیم با افتخار و با موجودیت شفافیت، پاکی و مؤثریت، دنیا را قانع بسازیم که کمک های بین المللی از راه کانال های دولتی انجام می شود.

یکی از راه هایی که به خصوص در آمریکا مدت ها صحبتش است ،مسئله ی ایجاد یک سمت اجرایی در دولت است .حالا ممکن است سمتش شبیه نخست وزیر باشد،که صحبتش مدت ها است و خودتان بهتر می دانید که حتی اسم شما هم به عنوان این که ممکن این سمت را بپذیرد یا بهش داده شود برده می شود.شما چقدر در این مورد میدانید؟شما فکر می کنید که این شیوه اصلا شیوه ی درستی باشد که حالت کنترل بر دولت داشته باشد؟

مقصود از سیستم ما سیستم ریاستی است و هر مقام وسطی که بوجود بیاید باید بر اساس موافقت رئیس جمهور و بر اساس مبنای قانونی بوجود بیاید. پست صدر اعظم در چهارچوب قانون اساسی ما گنجایش ندارد، چون این پست مطرح شده بود ،در دوران تقوین سر آن اجماع صورت نگرفت و لغو شد و جزو مصوبه نبود. اگر پست صدر اعظم باید بوجود بیاید باید قانون اساسی تعدیل شود که شرایط فعلی وجود ندارد.شاید درآینده این صورت بگیرد.

آقای احمدزی ما وقت مان خیلی تنگ است ؛ سی ثانیه بیشتر فرصت نداریم ،من فقط یک سؤال می کنم ؛شما موافق بوجود آمدن یک چنین سمتی هستید در افغانستان ؟

یک سمتی که اساس قانونی داشته باشد و بر اساس موافقت رئیس جمهور صورت بگیرد، در این شرایط شاید مؤثر باشد.

و شما فکر می کنید اگر لازم باشد باید قانون اساسی تغییر کند به همین دلیل ؟

نخیر ،ضرورت در تغییر قانون اساسی نیست ؛در صورتی که یک قانون خاص وجود داشته باشد و هر فرمانی که صادر می شود به تأیید رئیس جمهور برسد .

آقای اشرف غنی احمد زی خیلی متشکرم از شرکت شما در برنامه ی به عبارت دیگر. ممنون از شما .

لطف شما زیاد.

منبع: بی بی سی فارسی

چهارشنبه، آذر ۰۴، ۱۳۸۸

رنگین، شاه جوگی‌ها

رضا محمدی

رنگین شبرغانی، استاد دمبوره

قرن‌ها پیش جوگی‌ها در سفر‌های بدون مرزشان به افغانستان آمدند.هیچ کس نمی‌داند دقیقا چه وقت؟ یا چطور؟ اما همه می‌گویند که آنها سال‌ها پیش به این مملکت آمده‌اند.هیچ کس نمی‌دانست آنها کجا می‌خوابند؟ کجا بچه‌هایشان را به دنیا می‌آورند و کجا با هم دیگر جمع می‌شوند؟

اما آنها بودند که همیشه اولین و تازه‌ترین خبر‌ها و کشف‌های دنیا را یا حداقل خبر کشف‌ها را برای مردم افغانستان می‌آورده‌اند. مثل مسافران جادویی که خبر‌های سرزمین‌های راز و رویا و جادو را با خود حمل می‌کرده‌اند.

شاید آنها در ابتدا خیمه‌هایی همراه داشته‌اند یا شاید هم بدون خیمه در بیرون شهر جایی بیتوته می‌کرده‌اند و روزها برای انجام کارهای جادوییشان به شهر‌ها می‌آمده‌اند.

اولین بار، امیر حبیب‌الله خان پادشاه افغانستان تصمیم گرفت آنها را ساکن کند به این ترتیب محله‌ای را در کابل ساخت و آن را خرابات نام نهاد. به همین شکل در باقی شهرهای افغانستان نیز کم و بیش جوگی‌ها محله‌ای برای خویش دست و پا کردند. و این گونه روح مسافر آنها در چارچوب دیوارهای شهری مجبور به قرار گرفتن شد.

این جوگی‌ها به سه گروه تقسیم می‌شده‌اند. لولی‌ها، که کارشان رقص و موسیقی بود. کولی‌ها، که دستبند یا چوری و گوشواره و چیز‌های تازه و عموما زیبا را با خود می‌آوردند و می‌فروختند؛ و جوگی‌ها که طالع می‌دیدند و فال می‌گرفتند و اعضای جادویی بدن حیوانات را برای درمان عشق و رفع اندوه تجویز می‌کردند و بعضی‌‌ها نیز مردان تشنه اندام زنانه را به کام می‌رساندند.

اما در افغانستان همه آنها برای عامه مردم جوگی شناخته می‌شدند چنانکه در ایران همه آنها را کولی می‌گویند.

ازین چند گروه تنها گروه اول چهاردیواری‌های اجباری حکومت را قبول کردند و بعضی‌ها نیز برای موسیقی و طرب و رقص به دربار و مجالس اعیان و اشراف راه یافتند.

ازین گروه خیلی‌ها نام و هویت خود جوگی گری‌شان به فراموشی رفت و هویت و لباس نو یافتند. اما کسانی هستند که تا هنوز نام و هویت جوگی‌شان را با خود دارند و حتی به آن افتخار می‌کنند.

رنگین، استاد دمبوره افغانی (نوعی ساز محلی یا تنبوره) مشهورترین آنهاست که در افغانستان به شاه جوگی‌ها معروف است. نوارهای رنگین خانه به خانه می‌گردد و دمبوره او نقل بسیاری از محافل کوچک و بزرگ است. رنگین هیچ تشریفاتی ندارد. برای او نواختن در مجلس اعیان و بینوایان فرقی نمی‌کند. همواره دمبوره‌اش را با خود دارد و حتی اگر در خیابان از او خواسته شود دمبوره بنوازد با تواضع و عشق و بی‌دریغ دمبوره‌اش را به بغل می‌گیرد و تارهای جادویی‌اش را می‌لرزاند.

رنگین در شهر کوچک شبرغان در شمال افغانستان زندگی می‌کند و به ندرت پیش آمده است که به سنت آبایی سفر کند. اما تازگی‌ها نام رنگین دوباره مطرح شد. این بار نه به خاطر دمبوره‌اش یا جایزه گرفتن و برنده شدنش در فستیوال‌های مختلف موسیقی بلکه به خاطر هویت نامعلومش .

قضیه ازین قرار بود که در فستیوال کشوری دمبوره نوازان در افغانستان رنگین با درخشندگی همیشگی‌اش نفر اول شد و جایزه نفر اول، سفری دو هفته‌ای با تمام امکانات به ازبکستان بود. به رنگین گفتند پاسپورتش را بیاورد تا ویزای ازبکستان را بگیرند و رنگین وقتی به اداره پاسپورت رفت با مشکل عجیبی مواجه شد. او تذکره یا شناسنامه نداشت. نه او که حتی در دفتر ثبت احوال نفوس، پدر و پدرکلانش نیز هیچ کدام تذکره نداشته‌اند. اصلا برای او که نسل‌ها در افغانستان زیسته بود در کتاب ثبت احوال هیچ ریشه‌ای ثبت نشده بود.

هیچ کدام از اجداد و خویشان او نیز هیچ‌گاه درخواست تذکره و ثبت در دفتر چه ثبت احوال را نکرده بودند. تمام مردم افغانستان او و اجداد موسیقیدان او را در افغانستان و جزیی از افغانستان می‌شناختند، اما او هیچ ثبوت دولتی برای این هویت نداشت. همه شهر دست به کار شدند اما از دست هیچکس کاری به لحاظ قانونی برنمی آمد.

رنگین شبرغانی می‌خواست به سفر برود و برای سفر احتیاج به پاسپورت داشت و برای پاسپورت احتیاج به تذکره یا شناسنامه...

او برای پیدا کردن ریشه‌اش، به این امید که شاید یکی از خویشان یا اجداد او در پایتخت ثبت شده باشند به کابل رفت. اما در هیچ کدام از دفترهای ثبت احوال نامی از او و خویشاوندان و نیاکانش ثبت نشده بود.

رنگین و در کنار او مسئولین فستیوال، دست به دامان وزیر خارجه افغانستان شدند که از قضا او نیز رنگین نام داشت (رنگین دادفر سپنتا).

با وساطت رنگین وزیر، رنگین دمبوره نواز صاحب پاسپورت شد و اولین جوگی بود که نامش در تاریخ دفتر ثبت احوال ثبت می‌شد.

شاه جوگی‌ها بالاخره ، در قید ثبت هویت اسیر شد و با پاسپورت افغانی‌اش به ازبکستان رفت و پس از آن این دفعه برای زیارت خانه خدا ویزای عربستان را گرفت و به حج رفت و به این ترتیب حاجی رنگین دمبوره‌چی به عنوان شاه جوگی‌ها وجود رسمی مرزها را به رسمیت شناخت. اما این عمل شاه جوگی‌ها به هیچ وجه مورد پسند دیگر جوگی‌ها قرار نگرفت. بسیاری از آنها به دیدن رنگین از حج برگشته نرفتند و به نحوی او را از جرگه جوگی‌ها خارج کردند و حالا مدت‌هاست که او را به شادی‌ها و غم‌هایشان مهمان نمی‌کنند و با او نمی‌گویند و نمی‌نشینند و نمی‌خندند.

مسئولین دفتر سیاسی سازمان ملل در افغانستان (یوناما) به سراغ دیگر جوگی‌ها رفتند تا برای بستن راه تکرار این مشکل نام آنها را نیز در دفتر احوال نفوس ثبت کنند. اما نمایندگان جوگی‌ها در چندین نوبت اجتماعشان نتوانستند این بازی را بپذیرند و همه در تمام دفعات، کارمندان مُصِر یوناما را ناامید برگرداندند.

آنها شهروند جهان بودن را با شهروند افغانستان بودن عوض نکردند ولو به این قیمت که هیچ‌گاه نتوانند حاجی شوند یا جایزه سفر به کشور خارجی را بگیرند. یا به هر صورت ممکن بپذیرند طبق قانون از مرزی به مرز دیگر بگذرند.

حالا این شهروندان جهانی افغانستان، همچنان بی پروای پاسپورت سفر می‌کنند و ماموران اداره مهاجرت نمی‌دانند اگر آنها را دستگیر کنند باید به کدام کشور برشان گردانند.اصلا آنها مال کدام کشورند؟ تنها از میان همه آنها یک نفرست که امروزه صاحب کشوری است. بهترین دمبوره‌نوازان، شاه مطرود جوگی‌ها ، رنگین.

منبع: جدید آنلاین

دوشنبه، آذر ۰۲، ۱۳۸۸

من هم بشرم !


بعد از ظهر یک روز پاییزی بود و هوا نه چندان گرم، دو نگهبان در کنار در ورودی حقوق بشر مشغول صحبت بودند و در مقابل آن ها چند فروشنده چرتی که در پناه آفتاب نیم جان خزیده بودند. بر سرعت قدم هایمان افزودیم تا زودتر به دفتر برسیم. چند قدم بیشتر نرفته بودیم که نگاهم به مردی افتاد با لباس های مندرس خاکی، پیشانی شکسته و چشم هایی که قطرات اشک به آهستگی از آن سرازیر بود، به زحمت عصای فلزی اش را بر زمین می گذاشت و تن خسته و رنجورش را در پی آن می کشید، بی اختیار پولی از جیبم بیرون کشیدم و در دستش قرار دادم، چیزی نگفت و چشمانش را بر زمین دوخت؛ اما دلش تاب نیاورد و با صدای لرزانی خواست تا غرورش را نجات دهد. به آهستگی گفت: "مریضم" دقیق تر به چهره اش دیدم، پرسیدم پیشانی ات چه شده؟ انگار سنگ صبوری گیر آورده باشد، اشک هایش را با دست پاک کرد و گفت آمده بودم حقوق بشر از وضع زندگی و بیماری ام گفتم ولی گفتند برو این مسأله به ما مربوط نمی شود، گفتم داکترها در بگرام گفته اند اگر خارج بروی خوب می شوی؛ گفتم اگر خوب شوم کار میکنم، خانه و شش فرزند کوچکم را سرپرستی می کنم، نمی گذارم بچه هایم بی سواد بمانند، نمی گذارم دست گدایی از خانه ام به سوی هر کس و هر جایی دراز شود؛ اما گفتند ما هیچ کاری برایتان نمی توانیم، برو هلال احمر وظیفه آنهاست، گفتم رفته ام نه یک بار که بارها؛ ولی گفتند برو وظیفه ما نیست. کارمند حقوق بشر حرفم را قطع کرد و گفت ما هم کارهای دیگری انجام می دهیم، وظیفه ما هم نیست.

وقتی بیرون آمدم، چیزهای زیادی در سرم می پیچید، یک لحظه پیش چشمم تاریک شد و بر زمین افتادم.دلم برایش سوخت، گفتم خوب حالا چه کار میکنی؟ با این وضعیت که نمی توانی کاری کنی!گفت به خدا می توانم اگر حالم خوب باشد؛ اما حالا نه. بیکارم و با این وضع هفته ای 1500 افغانی پول می دهم تا رفتن به بگرام برای تداوی و پس آمدن، خرج خانه وقرض داری هم هر روز سنگین تر می شود، به هر جایی رفتم تا به دادم برسند. پیش مراجع مذهبی رفتم؛ اما هیچ کدامشان مرا نپذیرفتند. روزی نزد آیت الله محسنی رفتم گفتم شاید مرهمی برای دردهایم شود، بعد از روزها عجز و درماندگی اجازه حضور یافتم؛ حتا حرف هایم را تا آخر نشنید، با گفته هایش مرا آتش زد، گفت من خودم قرض دارم برو که مسلمین و مسلمات کمکت کنند و مرا به دست فردی به نام بصیر سپرد. او هم با یقین خاصی به من گفت؛ شما ها عادتان شده که گدایی کنید؛ گفتم به خدا مریضم، فقط کمک کنید تداوی شوم، آن وقت خودم کار میکنم؛ اگر من بمیرم هیچ فکرش را کرده اید که بر سر زن و شش فرزندم چه خواهد آمد؛ اسناد پزشکی ام را دید و با تمسخر گفت: اگر بیست هزار افغانی بدهی نصف افغانستان را به نامت می کنند. " شما ها عادتان شده که یک شکمبه گاومیش را به دو صد افغانی بخرید، به خودتان بسته کنید و بوی گند بگیرید، بعد بیایید پیش حاج آقا که ما مریضیم". از شنیدن این سخنان آن قدر شرمیدم که گپ در دهانم خشکید. روز دیگری دفتر آقای محقق رفتم، گفتند از طریق صلیب سرخ برای معالجه شما اقدام می کنیم، خیلی خوشحال شده بودم، گفتم بالاخره مشکلم حل می شود؛ اما وقتی دفعات بعد رفتم دیگر از این حرف ها خبری نبود و هر بار با دادن مقداری پول می خواستند وعده هایشان را فراموش کنم. جای دیگری رفتم، گفتند این جا، جای سیاست نه توزیع خیرات؛ هر بار وقتی مجبور می شوم دستم را به امید امدادی جایی دراز کنم، با خودم می گویم کاش زمین همین لحظه ترک بر دارد و من در آن فرو روم، ولی وقتی به یاد بچه ها و خانواده ام می افتم می ترسم؛ بعد با خود می گویم چه کار کنم، وقتی صلیب سرخ و هلال احمر می گویند برو مشکلت به ما مربوط نمی شود، وقتی کمیسیون حقوق بشر صدایم را در گلو خفه می کند، وقتی رهبر دینی می گوید برو و وقتی که هیچ کسی برایم دل نمی سوزاند، باید هیمن گونه بسازم و بسوزم.در دلم گفتم راست می گویند: این رهبران مذهبی و سیاسی، آخر اگر پول هایشان را صرف این آدم های بیچاره کنند، پس چطور در برابر هم جبهه گیری کنند؛ این آدم ها فقط وقتی به درد می خورند که بتوان روی خونشان زینه ای زد.فقیر علی با وجود بیماری ای که مانند خوره به جانش افتاده به هر جایی که می توانسته سر زده؛ اما دریغ از یک گوش شنوا.نمی دانم شاید واقعا به هلال احمر ما ربطی ندارد که افغانی بین مرگ و زندگی دست و پا می زند، شاید به دولت ما ربطی ندارد که خانواده افغانی نان خوردن ندارند که فرزندان کوچکشان عقده نداشتن های زیادی را در خود می گیرند و...این تنها فقیرعلی نیست که سهم تلخی از زندگی را به میراث برده، در هر کوچه و پس کوچه افغانستان، صدها نفر مانند او و یا اسف بار تر از او زندگی می کنند. در خانه های گلی خرابه و یا در زیر چادرها با شکم های گرسنه روزگار می گذرانند و هر سال بر تعدادشان بیشتر افزوده می شود؛ اما از این وضع هیچ عرق شرمی بر جبین دولتمردان و مسوولین دولتی افغان نمی نشیند و هیچ کسی پاسخگوی این وضعیت رقت بار نیست.

نوشته: زهرا سادات " لينك اصلي گزارش : حقوق بشر در افغانستان

مصاحبه اختصاصی با احمدنادر نادری، عضو کمیسیون مستقل حقوق بشر افغانستان

مصاحبه اختصاصی با احمد نادر نادری عضو کمیسیون مستقل حقوق بشر افغانستان

مصاحبه کننده: بهرام آمونیایی

قسمت نخست

بهرام آمونیایی: در مجموع وضعیت حقوق بشر را در افغانستان چگونه ارزیابی می کنید؟

احمد نادر نادری: وضعیت حقوق بشر در افغانستان با در نظرداشت وضعیت بد امنیتی به تناسب چند سال گذشته مشکلات جدی خود را دارد. اما در مقایسه با زمان طالبان وضعیت حقوق بشر در افغانستان بسیار بهبود یافته است، نهادها و مکانیزم ها ایجاد شده است و در پهلوی این همه قانونهاییکه با روحیه حقوق بشری سازگار است زیادتر تدوین شده اند و در عین حال یک سلسله تغییرات ساختاری چشم گیر در عرصه اشتراک سیاسی مردم و استفاده از حقوق سیاسی و مدنی شان بوجود آمده است. از سال 2002 تا سال 2006 حقوق بشر در افغانستان روند رو به رشد را می پیمود که با در نظر داشت افزایش نا امنی و تلفات ملکی در افغانستان ما یک وضعیت متفاوت تر از وضعیت سه سال پیش داریم و در برخی عرصه ها یک نوع عقب گرد ایجاد شده است و در برخی عرصه ها جلو پیشرفت وضعیت حقوق بشری گرفته شده است.

ب. آمونیایی: عرصه هایی را که حقوق بشر در آن عقب گرد داشته است میشود مشخص کنید؟

نادر نادری: یک عرصه محدود شدن یک سلسله حقوق سیاسی- مدنی مردم است که این بیشتر در مناطق نا امن کشور بود که یک بخش آن از سوی طالبان صورت می گیرد؛ در اثر تلفاتی که افراد ملکی به خصوص در دو سال اخیر داشته اند هم از نتیجه حملات نیروهای بین المللی هم از سوی نیروهای حکومت افغانستان و هم از سوی حملاتی که طالبان انجام داده اند مردم صدمه شدید دیده اند؛ آزادی رفت و آمد مردم به عنوان یک حق اساسی بشری محدود شده و در نقاط زیاد کشور با مسدود شدن شاهراه ها از سوی طالبان به حق آزادی رفت و آمد مردم تعرض صورت گرفته است؛ در عرصه آزادی بیان افغانستان شاهد پیشرفتهای گسترده و قابل ملاحظه بوده است اما در بعضی موارد یک سلسله عقب گردهایی رونما شده است که اکثراً ناشی از یک سلسله اقدامات سیاسی یک تعداد افراد چه افرادیکه مسوولیت های رسمی دارند و چه کسانیکه مسوولیت های غیر رسمی دارند و صاحب نفوذ هستند بوده که به انواع مختلف هم از لحاظ دینی و هم از لحاظ دیگر سبب شده است تا یک سلسله محدودیت ها ایجاد شود اما این محدودیتها در عرصه آزادی بیان هیچ قابل مقایسه با پیشرفتهای آن نیست.

بهرام آمونیایی: حمله های تروریستی درین روزها روبه گسترش است، اما کمیسیون حقوق بشر درین مورد واکنش جدی و خاصی نشان نداده است، چرا کمیسیون حقوق بشر افغانستان در مورد حملات تروریستی و جنایات طالبان واکنش جدی نشان نمیدهد اما در برخی موارد سر و صداهای زیادی به راه می اندازد؟

نادر نادری: در مورد حملات تروریستی پیشتر از همه کمیسیون عکس العمل نشان داده است. شما بار ها شاهد این بوده اید که کمیسیون اولین نهادی بوده که به شکل جدی در مورد حملات تروریستی طالبان واکنش نشان داده است. شما میتوانید یکی از جامع ترین موضوعی را که کمیسیون درین مورد نشر کرده است که هیچ نهادی تا هنوز نتوانسته به آن شکل مطرح کند در وبسیات ما بخوانید که در حدود یک ماه از تهیه آن می گذرد. در آنجا ما نه تنها حملات انتحاری را محکوم کرده ایم بلکه از علمای دین و مرکز الازهر فتوا گرفته ایم. در عین حال ما گوش بریدن ها و اعدام کردن های غیرقانونی طالبان را به عنوان یک جنایت یاد کرده ایم. ما نه تنها در مورد حملات انتحاری آنان بلکه در مورد حملات طالبان بر مکاتب و از بین بردن تاسیسات عام المنفعه جداً بررسی کرده ایم. از دید ما جنایات طالبان نابخشودنی است و در هر حالت آن باید مورد رسیدگی و بررسی قرار گیرد. آنان به قوانین بین المللی و به خواست مردم افغانستان برای پایان بخشیدن به خشونت گوش نمیدهند. من شخصاً کنفرانس مطبوعاتی داده ام و گزارش را خود نشر کرده ام اما متاسفانه زمانی که مساله طالبان به میان می آید هم رسانه های داخلی و هم رسانه های خارجی کمتر به آن می پردازند. من در هر مصاحبه خود از جنایت طالبان حرف زده ام اما کمتر رسانه های داخلی و خارجی آنرا بازتاب داده اند.

ب. آمونیایی: حمله به رسانه ها و آزادی بیان در چند سال اخیر سیر صعودی پیدا کرده است، کمیسیون حقوق بشر کشور درین مورد منفعل عمل کرده است( اگر اقداماتی هم کرده باشد اثر گزار نبوده است)، چه دلیل مشخصی وجود داشته که کمیسیون حقوق بشر نتوانسته است مانع این عمل شود یا هم با فشار وارد آوردن بر دولت و ارگانهای ذی دخل از تکرار این حوادث جلوگیری کند؟

نادر نادری: بخشی را که مربوط به کمیسیون حقوق بشر میشود به خصوص دفاع از آزادی بیان و مطبوعات، کمیسیون هیچ گاهی فروگذاشت نکرده است. نخست در ارتباط به قانون رسانه ها کمیسیون به گونه گسترده و سیستماتیک به قانون رسانه ها پرداخته و علاوه از فشارهاییکه به پارلمان آورده و اعضای پارلمان را متقاعد ساخته است، در مورد دو طرح قانونی که پارلمان پیشنهاد کرد و طرحی را که نهادهای مدنی و مطبوعاتی ارایه کرده بودند مطالعه سیستماتیک داشت و در تماس مستقیم با پارلمان و با هیئت رهبری پارلمان، کمیسیون فشارهای لازم را آورد و نتیجه این بود که قانون رسانه ها به نحوی که رسانه ها خود میخواستند از پارلمان پاس شود. بخش دیگر که مربوط به دولت افغانستان میشد و کمیسیون باید بالای آن فشار وارد میکرد، ما در سطوح مختلف مثلاً قانون مطبوعات، مساله کامبخش و مسایل سایر ژورنالیستها در صدر کارهای کمیسیون بوده و کمیسیون این همه را با رییس جمهور مطرح کرده است. در ارتباط به دو ژورنالیست که در اوایل حکم اعدام شان صادر شد و بعد به بیست سال حبس محکوم شدند، زماینکه این مساله را به رییس جمهور مطرح می کردیم، موضع گیری کمیسیون این بوده که حاکمیت قانون و محاکمه عادلانه و منصفانه باید رعایت شود و برای متهمان حق دفاع داده شود نه اینکه به اساس احساسات درین مورد فیصله شود. فشارهای ما همیشه وجود داشته و به این فشارها تداوم خواهیم بخشید. در عین حال ما به این ژورنالیستها و سایر ژورنالیست هاییکه مورد هتک حرمت قرار گرفته اند یا ساعاتی بازداشت شدند مشوره حقوقی داده ایم و از نزدیک با وکلای مدافع آنان کار کرده ایم و در عین حال با قاضی القضات، لوی سارنوال، رییس جمهور و سایر مسوولان بارها اینرا مطرح کردیم. دفاع از آزادی بیان و آزادی مطبوعات در سرخط کارهای کمیسیون حقوق بشر بوده است. ما بر عکس کسانی که بخاطر شهرت طلبی کاذب گپ هوایی میزنند، بسیاری از موارد را به دلیل حساس بودن آن که یک تعداد را تحریک می کند به رسانه نخواستیم بدهیم اما شما تمام این موارد را ببینید ما به صورت گسترده بالای نهادهای که از حدود قانونی خود تعرض کردند و آزادی بیان را نقض کردند فشار آوردیم که در چوکات قانون اساسی افغانستان و سایر وسایل قانونی و حقوقی در کشور با این ژورنالیستها برخورد شود و از آزادی آنان دفاع صورت گیرد.

بهرام آمونیایی: اما رعایت حساسیت هاییکه شما از آن یاد کردید سبب نمیشود تا آزادی بیان قربانی مصلحت شود؟

نادر نادری: برای ما هیچگاهی مصلحت مطرح نبوده است. شما وقتی از آزادی بیان دفاع می کنید یک تعداد افراد هستند که از آزادی بیان برداشت متفاوت دارند و آنرا به مسایل دینی یا این و آن ارتباط میدهند. زمانی شما این مساله را حساس میگویید که برای این افراد زمینه اینرا فراهم نکنید که اگر کمیسیون حقوق بشر برای رهایی یک ژورنالیست اعلامیه اضافی بدهد آن افراد در مقابل گپ ما حساسیت نشان داده از آزادی این ژورنالیست جلو گیری کنند یا فشار وارد کنند و دلایلی مختلفی را ارایه کننده که و آنرا تفسیر دینی کنند. ما بجای اینکه یک اعلامیه اضافی نشر کنیم با وکیل مدافع این ژورنالیست کار می کنیم و بالای حکومت فشار وارد می نماییم. ما بارها به ارتباط به این قضایا مسایلی را با رییس جمهور، وزرا، قاضی القضات و سایر ارگانهای دست اندرکار مطرح کردیم و در عین حال ما نهادهای مدنی و ژورنالیستها را چه در سطح ملی و چه در سطح بین المللی آماده ساخته و سازماندهی کردیم که اینها صدای شان را بلند کنند و از حساسیت مساله کاسته شود و چیزی را که ما و شما توقع داریم اینست که آزادی بیان در دراز مدت نهادینه شود نه اینکه ما یک نفر را در صورتی آزاد کنیم که همه چیز در همینجا توقف کند یا هم خاتمه یابد.

آمونیایی: خود سوزی زنان، موجودیت سنت های ناپسندیده و خشوت علیه آنان از مسایلی دیگری است که به کمیسیون حقوق بشر رابطه دارد و متاسفانه در افغانستان چنین چیزی مانند گذشته پا برجاست، کمیسیون حقوق بشر افغانستان درین عرصه چه دستاوردها و مشکلات داشته است؟

نادری: مبارزه با رفتارهای اجتماعی که سنت و عنعنات است، چون ریشه های اجتماعی و عنعنوی دارد به وقت زیادی نیازمند است اما کارهایی را کمیسیون حقوق بشر انجام داده است در چند عرصه است: اول در عرصه قانون گذاری؛ ما باید قوانینی را تدوین می کردیم که این قوانین در نفس خود برخلاف خشونت علیه زنان و استفاده از رسم و رواج ها می بود که این کار شده است مثلاً قانون خشونت علیه زنان به همکاری وزارت زنان، کمیسیون حقوق بشر و سایر نهادهای مدنی ساخته شد؛ فرمانهایی از رییس جمهور گرفته شده است به خصوص در ارتباط به اینکه یک خانم به آتش کشیده میشود همسر یا کسی دیگری که درین کار دست داشته باشد باید مورد بازپرس قانونی قرار بگیرند.

در عرصه دوم، آگاهی های مدنی است. آگاهی هاییکه مردم، خانواده ها و پدران و مادران ازینکه رفتار خشونت آمیز علیه زنان چه تاثیری سو دارد، خود سوزی زنان چه مشکلاتی را به بار می آورد، به جامعه و خانواده چه اثراتی دارد؛ این مسایل به صورت گسترده تبلیغ شده است. ما هزاران پوستر، بروشور و مجله و صدها ورکشاب و برنامه های آموزشی را از طریق رسانه ها برای آموزش رسانه ها دایر کردیم؛ در یکی از ساحاتی که خود سوزی زنان در آن بیشتر واضح و روشن بوده که آن ولایت هرات است مبارزه گسترده را آغاز کردیم که حداقل سه مردی را که در خود سوزی زنان نقش داشتند به پنجه قانون سپردیم و آنان محاکمه شدند؛ ما کنفرانس ملی را به این ارتباط برگزار کردیم که از آثار و عواقب بد خود سوزی زنان مردم و جامعه را آگاه ساختیم و نتیجه آن هم یک کتاب است که در سطح بین المللی به زبان انگلیسی ترجمه شده است.

در مورد مشکلات باید گفت که متاسفانه در برخی عرصه ها حکومت و مسوولان دولتی مثلاً در پولیس و سارنوالی کم کار هستند، مشکلات اجتماعی درین عرصه وجود دارد، مثلاً عنعنات ناپسندیده یکی از موانع است و باید به آن به قسمی پرداخته شود که عکس العمل اجتماعی خلق نکند و به فرهنگ و عنعنات اصلی مردم احترام شود و آن عنعنات بد را همانگونه که قانون اساسی افغانستان می گوید باید از بین برد و این کار زمان زیادی را در بر میگیرد.

بهرام آمونیایی: تعداد زیاد اطفال کشور در شهر ها و مناطق افغانستان از حقوق انسانی شان که دسترسی به آموزش رایگان، برخورداری از خدمات رایگان صحی و سایر مصونیت های اجتماعی است بی بهره اند، به گونه مثال امروز پنج ملیون کودک از دسترسی به آموزش محروم اند و هزاران تن دیگر در سنین پایین مشغول کارهای شاقه اند. کمیسیون حقوق بشر چه تدابیری در زمینه مشوره دهی یا همکاری با ارگانهای ذی ربط داشته و یا چه اقدامات دیگری را درین مورد به سر رسانده است؟

احمد نادر نادری: در عرصه اقدامات کمیسیون حقوق بشر باید گفت که این کمیسیون مجموعه از اقدامات را برای حفاظت و حمایت از اطفال انجام داده است. نخست، مساله اطفالی که به حیث سرباز و عسکر از آنان استفاده میشد و در اکثر نقاط افغانستان بسیار عادی بود. در سال های اول یک مبارزه را علیه این کار شروع کردیم و به همکاری وزارت داخله و دفاع تمام کسانی را که پایین تر از سن 18 بودند از نیروهای مسلح کشور خارج شدند که این یک قدم مثبت بود. بعد از آن مساله قاچاق اطفال بود که به عنوان یکی از پدیده های جرمی بسیار کلان علیه اطفال شمرده میشد، کمیسیون درین عرصه بسیار فعالیت کرد، یکی از دستاوردهای ما این بود که فرمان رییس جمهور را در مبارزه علیه قاچاق اطفال گرفتیم که یک فرمان تقنینی بود که هرکسی در قاچاق اطفال دست داشته باشد دستگیر و اشد مجازات میشود؛ ما پولیس سرحدی و تمام قومندان های سرحدی کشور را در دوره های مختلف آموزش دادیم و این باعث شد که از قاچاق تعداد زیاد اطفال جلوگیری شود و قاچاقچیان دستگیر شوند.

در ارتباط به کار شاقه اطفال ما در دو عرصه کار کردیم. یکی اینکه مطالعه عمومی از وضعیت از اطفال داشتیم که این وضعیت چه تاثیری از لحاظ روحی دارد و چه تاثیری از نظر فزیکی دارد. نتیجه آن گزارشهای متعددی بود که ما به رییس جمهور، وزارت کار و امور اجتماعی و سایر ارگانها ارایه کردیم. درعین سروی خود مثلاً در کابل شصت هزار کودک را پیدا کردیم که در وضعیتی بد کار شاقه کار می کردند.

بعضی اطفال مجبور هستند که کار کنند اما ما با مسوولان کارخانه ها و کارگاه ها به صورت جدی وارد بحث شدیم و بالای آنها فشارآوردیم تا به اطفال کارگر پوزبند داده شود که سلامت فزیکی شان به هم نخورد، دوم ساعات دقیقی را تعیین کنند که این اطفال نه تنها تفریح کنند بلکه درس هم بخوانند. وزارت کار و امور اجتماعی طرزالعمل های جدیدی را پیشنهاد کرد که حمایت از اطفال کارگر که تسهیل می کرد که کمیسیون در آن سهم گسترده داشت.

قسمت دوم

ب. آمونیایی: بی توجهی و سهل انگاری دولت در مورد تخطی های حقوق بشر یکی از عوامل افزایش تخطی های حقوق بشری بوده است، به نظر شما دولت که یگانه نهادی حافظ و مجری حقوق بشر است، چرا دست به تخطی حقوق بشری میزند؟

نادر نادری: دلایل مختلف وجود دارد. در دولت افراد و نهادهای متعددی وجود دارد که با سلیقه ها و علاقه مندی ها خاص سیاسی در ادارت دولتی کار میکنند. بعضی شان به اساس طرز دید و برداشت نسبت به قضایا و طرز فکر شان میخواهند با حقوق بشر همکاری نکنند. بعضی ها به اساس دلایل سیاسی شان که فکر میکنند با تامین حقوق بشر و عدالت منافع خودشان محدود میشود قصداً سهل انگاری و کارشکنی نموده، از نهادینه شدن حقوق بشر در افغانستان جلوگیری کنند. هرگاه تمام مردم افغانستان آگاه باشند که حقوق شان در برابر قوانین چیست؟ چه مسوولیتهایی در برابر قوانین دارند و کدام آزادی هایشان قانونی است، آنانی را که به گونه غیر قانونی کار میکنند نمیخواهند زیرا اگر مردم به آگاهی رسیدند سو استفاده از قدرت نمیتوانند صورت گیرد. از سوی دیگر برخی افرادی که در دولت اند نیز عقده مند برخورد می کنند. زیرا زمانی می بینند که نهادهای حقوق بشری و کمیسیون حقوق بشر نقضی را که به آن فرد منفعت رسیده اما به مردم زیادی زیان رسیده برملا می کند، این فرد در برابر نهادهای حقوق بشر عقده میگیرد. به گونه مثال در قضیه شیرپور در سال 2003 اولین نهادی که سو استفاده از قدرت و نقض حقوق مردم و غصب زمین را افشا کرد، علیه آن ایستاد و لیست افرادی را نشر کرد کمیسیون حقوق بشر بود. حال تعدادی از آن افراد در سطوح مختلف حکومت کار میکنند. این افراد در مقابل کمیسیون حقوق بشر و ارزش حقوق بشری عقده مند اند. زیرا یک درامد بسیار کلان را کمیسون میخواست از نزد آنان بگیرد.

بهرام آمونیایی: برخی از نامزدان و معاونان شان در انتخابات 29 اسد متهم به جنایات جنگی و نقض حقوق بشر بودند، اما این افراد با همه اعتراضاتی که از سوی مردم صورت گرفت و با همه شکایاتی که در باره آنان وجود داشت در انتخابات شرکت کردند و کمیسیون سمع شکایات انتخاباتی و کمیسیون مستقل انتخابات هم درین مورد تصمیم خاصی نگرفت، نظر شما درین مورد چیست؟ چه چیزی باعث شد تا این نهاد ازین مساله چشم پوشی کند یا هم آنرا مساله مهم نداند؟

نادر نادری: ما کاملا با آنچه که شما گفتید موافق ایم. ما خواستار این بودیم که مکانیزم هایی ساخته شود که از طریق آن افرادی را که جرایم مشهود انجام داده اند جلوگیری کنند تا آنها نه تنها نتوانند به پستهای انتخابی خودشان را نامزد کنند بلکه از طریق انتصاب هم به پستی انتصاب نشوند.

تلاش های کمیسیون درین عرصه بسیار واضح است. در عرصه تامین عدالت انتقالی سالهای زیاد درین ارتباط کار کردیم و موفق شدیم تا یک کمیته یا بورد مشورتی خاصی برای تعیینات مقامات عالی رتبه ایجاد شود که از طریق این بورد افرادی که نقض حقوق بشری انجام داده اند، انتصاب نشوند. در مورد پست های انتخابی پیشنهاد ما این بود که برنامه عمل دولت را برای تامین صلح، مصالحه و عدالت عملی کنیم و یک بخش آن این بود که مکانیزمی ساخته شود که در آن مکانیزم معلومات کافی در ارتباط به هرکسی مبنی برینکه او جنایات ضد بشری کرده یا جنایات جنگی مرتکب شده است یانه وجود داشته باشد و نهاد ایجاد شده این صلاحیت را داشته باشد که این افراد را از لیست بکشد. ما فشار آوردیم اما متاسفانه زمینه های قانونی آن ایجاد نشد و ما تنها ماندیم، حکومت افغانستان و پارلمان هر دو درین عرصه ما را کمک نکردند. ما میخواستیم مثلاً گزارشی را که کمیساریای عالی ملل متحد در سال 2005 در مورد حقوق بشر به رییس جمهور داده بود و در آن جنایاتی که بعضی افراد انجام داده اند تحقیق شده و با نام شان ذکر شده است. کمیسیون سمع شکایات انتخاباتی (کمیسیون سمع شکایات تنها صلاحیت اینرا دارد که افرادی را ارتباط به افراد مسلح غیر قانونی داشته باشند از لیست بکشد که این بسیار ضعیف است.)، باید این صلاحیت را میداشت که میتوانست آن لیست را ببیند و نام های افراد را شناسایی و به اساس همان معلومات نام هایشان را از لیست حذف میکرد. اما متاسفانه این کار نشد. خواست ما اینست که ما نمیتوانیم یک افغانستان مردم سالار و با ثبات داشته باشیم مگر اینکه افرادی را که گذشته شان بد بوده مجال اینرا پیدا نکنند که دست به هر کاری بزنند. مثلاً خواست ما این بود که شهنواز تنی که در کودتا و بمبارد قریه ها سهم داشته و سایر معلوماتی که در موردش وجود دارد، و امثال آن که چه به صفت معاون هستند و چه به صفت کاندید، از لیست خارج شوند.

بهرام آمونیایی: شما به پروسه عدالت انتقالی اشاره یی داشتید، میشود بگویید که این پروسه چه دستاوردهایی داشت و چه تاثیری بر روند نهادینه شدن و تامین حقوق بشر در افغانستان داشته است؟

نادر نادری: مفهوم عدالت انتقالی برای اولین بار توسط کمیسیون حقوق بشر در افغانستان معرفی شد. ما با هزاران افغان در سراسر کشور و کشورهای همجوار مثل ایران و پاکستان مشوره کردیم که چه گونه میخواهند با گذشته برخورد کنند و نتیجه آن گزارشی بود بنام صدای مردم برای عدالت که به رییس جمهور دادیم و رییس جمهور در سال 2005 یک هیئت سه نفری را تعیین کرد که از پیشنهادهای این راپور برنامه عمل بسازد، ما برنامه عمل ساختیم و رییس جمهور بعد از یک سال با فشارهایی که وارد آوردیم مجبور شد که این پلان را تصویب کند و این پلان عمل جمهوری اسلامی افغانستان شد و در قرارداد لندن به عنوان یکی از شاخصه ها یاد شد و سرانجام آنرا رییس جمهور به صورت عملی در سال 2006 نشر کرد. اما یکسال بعد رییس جمهور گفت که من آنرا تطبیق نمی کنم. ما فکر میکنیم که این فشار از سوی دیگران بود و خودش هم ایستادگی نکرد تا ازین پلان دفاع کند. ازین پلان تنها یک ماده آن تطبیق شد و آن اعلام یک روز به عنوان روز قربانیان بود. یک بخش پلان مربوط به ما میشد که ما آنرا انجام میدهیم و آن مستند سازی جریان منازعه است که تقریباً در حال تکمیل شدن است. یک بخش دیگر آن که بورد مشورتی بود که ما فشار آوردیم تا آن ایجاد شد. کمک عدالت انتقالی به نهادمند شدن حقوق بشر اینست که در هیچ کشوری نمیتواند حقوق بشر نهادمند شود و صلح و ثبات بیاید مگر اینکه به گذشته خود یک برخورد شجاعانه و عاقلانه نکند. این بدین معناست که نا عدالتی ها و بیرحمی هایی را که در گذشته شده است به آن پاسخ داده شود و افرادی که مجرم بوده اند شناسایی شده یا توسط مردم بخشیده شوند یا هم مورد محاکمه قرار گیرند. هرگاه این کار صورت گرفت فرهنگ معافیت از تعقیب قضایی در کشور را از بین می برد و کسی این حس را نمی کند که کسی وقتی جنایت کرد آزادانه پیش رود، بنابرین این احساس پیدا میشود که هر که جنایت کرد محاکمه میشود و از آن پرسان صورت می گیرد و ازین طریق در جامعه ستم کمتر میشود.

بهرام آمونیایی: شما گفتید که برخی موارد عدالت انتقالی را رییس جمهور عملی نکرد، به نظر شما چه ملحوظی وجود داشت که کرزی خواست چنین کند؟

نادر نادری: یگانه چیزی را که من می بینم اینست که رییس جمهور این تصور را داشت که اگر مساله عدالت انتقالی را طرح کند شاید صلح و ثبات کشور با چالش مواجه شود. اما ما با این برداشت موافق نبودیم زیرا مساله پایان بخشیدن به فرهنگ معافیت به اعتبار صلح و ثبات کشور می افزاید نه اینکه سبب کاهش اعتبار آن شود.

بهرام آمونیایی: توجه به حقوق بشر در افغانستان کشوری که از هر گوشه و کنار آن نقض حقوق بشر و جنایات ضد بشری موج میزند خیلی با اهمیت است، اما در برنامه های اکثر نامزدان انتخابات ریاست جمهوری 29 اسد، تامین حقوق بشر به عنوان یک اصل مهم و اساسی آنقدر جدی گرفته نشد، شما دلیل آنرا در چه می بینید؟

نادر نادری: اکثر نامزدان به حقوق بشر به عنوان یک ارزش باور نداشتند و به این سبب کوشش کردند که کمتر به آن بپردازند. یک تعدادی از کاندیدان تصور می کردند که اگر مساله حقوق بشر را مطرح کردند مساله عدالت مطرح میشود، وقتی مساله عدالت مطرح شد یک تعداد از حامیانشان از دست خواهند رفت.

بهرام آمونیایی: با گذشت هفت سال از تشکیل کمیسون حقوق بشر، بسیاری از مردم کشور هنوز از آگاهی کامل حقوق بشری شان برخوردار نیستند، آیا کمیسیون حقوق بشر درین مورد کوتاهی و ضعف نداشته است؟ شما در راستای آگاهی دهی به مردم چقدر موفق بوده اید؟

نادر نادری: درین شکی نیست که سطح آگاهی مردم به حقوق و آزادی های شان به حدی نیست که باید باشد اما این بدین معنا هم نیست که تلاشها برای آگاهی دهی مردم صورت نگرفته است.کمیسیون یک بخش خاصی برای آموزش های حقوق بشری دارد و از طریق این بخش صدها اوراق آگاهی دهی در مورد مسایل مهم حقوق بشری، اسلام و حقوق بشر، رابطه فرهنگ اصیل افغانی و حقوق بشر و اینکه در قانون اساسی کدام آزادی ها به مردم داده شده است را چاپ کرده ایم؛ صدها ساعت برنامه های رادیویی آموزشی را برگزار کرده ایم؛ هزاران مورد سمینارها، برنامه های آموزشی، گردهمایی ها و کارگاه های آموزشی را در نقاط مختلف کشور برگزار کردیم؛ با علما و روحانیان در نقاط کشور کار کردیم و آنها مبلغان حقوق بشر شدند؛ اما اگر این سوال شود که این کارها کافی اند باید گفت که به هیچ وجه. زیرا کشوری که سراپا همه چیز آن خراب شده بود، سطح سواد بسیار پایین است رسیدن به تمام مردم کار مشکل است. کل مردم در آن سطح لازم آگاهی های حقوقی شان نیستند و این به کار بیشتر نیاز دارد و تنها به یک نهاد نمیتوان به آن رسید؛ نهادی که امسال در کل کشور مجموع افرادش نزدیک به چهارصد تن شد؛ چهارصد نفر در کشوری که حدود 30 ملیون نفوس دارد رسیدگی نمیتواند. اما تلاش های حد اکثری خود را کرده ایم، فلم های آموزشی ساخته ایم، بروشور ها چاپ کرده ایم، مجله حقوق بشر 25 هزار شماره چاپ میشود و در سراسر افغانستان توزیع میشود و در اکثر قریه ها دست بدست شده و موضوعات بسیار خواندنی در آن چاپ میشود، مردم میخوانند و آگاهی حقوق بشری شان بالا میرود ولی اینها کافی نیست و به این خاطر است که تامین حقوق بشر مسوولیت یک نهاد نیست، این مسوولیت نهادهای دیگری مانند رسانه ها و حکومت نیز است. درینجا باید یک چیز را به عنوان نکته مثبت بگویم که فرهنگ حقوق بشری و فرهنگ شهروندی ایجاد شده است. مثلاً مردمی را داریم که از یک نقطه شهر وقتی گذشته اند و یک مورد نقض حقوق بشر را دیده اند گرچه به خود و قریه شان هم رابطه ندارد اما آنرا به ما گزارش دادند، این امر نشان میدهد که مردم احساس مسوولیت می کنند و آگاهی حقوق بشری پیدا کرده اند.

بهرام آمونیایی: تلفات غیر نظامیان نیز درین روزها سیر صعودی می پیماید، کمیسیون درین مورد چه اقدامات موثر و به موقع کرده است؟

نادر نادری: کمیسیون نه تنها در مورد تلفات افراد ملکی بلکه از سال 2004 در ارتباط به دستگیری های خودسرانه افراد از سوی نیروهای ایتلاف، تلاشی های شبانه و زندان بگرام نه تنها گزارش های جدی نشر کرد بلکه از طریق سازمان ملل فشار آورد تا اولین قطعنامه شورای امنیت در مورد تلفات افراد ملکی و تلاشی ها شبانه صادر شود. در افغانستان هم با قومندان نیروهای امریکایی و بگرام مباحثه شدید داشتیم و در اثر آن یک یادداشت تفاهم را نیروهای امریکایی ساختند که در ان به کمیسیون قسماً اجازه میداد که از زندان بگرام ببیند اما چون شرایط آن یادداشت تفاهم مطابق به اصول ما نبود مثلاً ما به تنهایی با یک زندانی نمیتوانستیم ببینیم و معلومات آنرا را نشر کرده نمیتوانستم به این خاطر ما یادداشت تفاهم را امضا نکردیم. اما تا یک حدی بحث زندانیان افغانی و تلاشی های شبانه را در عرصه مطبوعات بین المللی کشاندیم. بعد از آن از سال 2006 بدینسو که تلفات افراد ملکی بیشتر شد ما به صورت سیستماتیک این تلفات را بررسی کردیم و علیه نیروهای بین المللی اعلامیه دادیم و روبرو با نیروهای بین المللی دیدیم و یکی از نتایج گزارشهای ما در سال 2007 که از ان به عنوان دستاورد میشود یاد کرد که هیچ یک نهادی در آن زمان از آن یاد نمی کرد، گزارشی بود در مورد حادثه جلال آباد. درین ولایت 16 نفر از افراد ملکی را نیروهای امریکایی کشتند، ما درین مورد نه تنها تحقییقات مسلکی کردیم بلکه از طریق ملل متحد بالای شان فشار وارد کردیم که آنان معذرت بخواهند و به مردم غرامت دادند. ما گفتیم که این هم کافی نیست این افراد باید محاکمه شوند و کمیسیون حداقل هفت نفر را درین چند سال که در دستگیری ها دست داشتند به محاکمه کشید. اما کمیسیون با مجازات شان موافق نیست. زیرا عمل شان با مجازاتی که شدند متناسب نبود.

از جانب دیگر درین اواخر ما یک بخشی را بخاطر بررسی مسلکی تلفات افراد ملکی ایجاد کرده ایم. اگر نیروهای بین المللی در عملیات هایشان افراد ملکی را می کشند اما آمار تلفات ملکی را کمتر نشان میدهند، ما درین زمینه تحقیقات مسلکی می کنیم و میگوییم که گزارش شما غلط بوده و تحقیقات ما نشان میدهد که تلفات زیاد بوده است. در ارتباط به طالبان هم ما همیشه گپ زده ایم اما طالبان نمیشوند.

بهرام آمونیایی: بسیاری ها بدین باورند که دین و تناقض در قانون اساسی کشور ( مثلاً در یک جا از ارزشهای شریعت اسلامی دفاع صورت گرفته است و در جای دیگر اعلامیه حقوق بشر را مورد تایید قرار داده است)، مانع پروسه تامین حقوق بشر در افغانستان است، به نظر شما چه ممانعت های در راستای تامین حقوق بشر در کشور وجود دارد؟

نادر نادری: ما با این طرز فکر موافق نیستیم. زیرا ما به این باوریم که هیچ نوع تناقض بین اسلام و حقوق بشر وجود ندارد. برعکس در برخی موارد دین اسلام به مراتب قویتر از ارزشهای حقوق بشری گپ میزند. قانون اساسی کشور یک نوع تعادل بسیار واضح و منطقی را در خود گنجانیده است که مسایل را هم به تعهدات بین المللی راجع کرده است و هم به اصول و اساسات اسلام. ما در آموزشهای حقوق بشری خود وقتی با علما ورکشاپ داریم در آنجا خودشان در پایان ورکشاپ می بینند که ما ارزشهای دینی را می آموزانیم. تمام آنان همه معتقد اند که اینها ارزشهای دینی اند. مثلاً عدالت، نوع دوستی، احترام به کرامت انسانی و تحمل ارزشهای دینی اند و اعلامیه جهانی حقوق بشر هم این مسایل را تایید کرده است. در اعلامیه جهانی حقوق بشر آمده است که هیچ کس حق ندارد که حق حیات یک انسان را سلب کند مگر به حکم یک محاکمه ذی صلاح. تا زمانیکه یک محاکمه صد درصد عادلانه وجود نباشد، حکم آن محکمه قابل قبول نیست، حقوق بشر و اسلام هر دو این حرف را میزند.

بهرام آمونیایی: تقلب در انتخابات یکی از موارد تخطی حقوق بشر به حساب می آید، در صورتی که تقلب درین انتخابات گسترده باشد و بازندگان این انتخابات دست به شورش و خشونت بزنند نظر شما درین مورد چیست؟

نادر نادری: موضع ما اینست که تقلب در هر جا و از سوی هرکه صورت گرفته نباید به آن اجازه داده شود و باید به آن برخورد صورت گیرد. و این برخورد باید از سوی کمیسیون سمع شکایات صورت گیرد. درین هیچ شکی وجود ندارد که تقلب در انتخابات صورت گرفته است. بخاطری اینکه اعتبار این پروسه بالا برود این بسیار عمده است که کمیسیون سمع شکایات انتخاباتی را وقت دهند تا او کار خود را انجام دهد. هیچ کس حق ندارد که بگویید که انتخابات به دور دوم برود یا نه.

در مورد اعمال خشونت از سوی بازندگان انتخابات باید گفت که هیچ اعتراض خشونت باری جای ندارد و قابل توجیه نیست. برای تامین و نهادینه شدن یک روند دموکراتیک، احترام به آرای مردم و انتخابات بسیار ضروری است، تمام نامزدان باید به پروسه احترام کنند و از وسایل دموکراتیک استفاده نمایند. اعتراض و شکایت حق هرکس است اما تا زمانی قابل قبول است که به حق دیگران خشونت و تعرض صورت نگیرد و مردم را تحریک به خشونت نکند.

بهرام آمونیایی: یک مساله دیگر که به حقوق بشر رابطه دارد، پناهنده شدن برخی افراد به خارج از کشور است. پناهنده شدن اینان در حالی صورت میگیرد که این افراد مورد تهدید قرار میگیرند یا هم از نظر امنیتی احساس مصوونیت نمی کنند. پناهنده شدن این افراد نشان دهنده وضعیت بد حقوق بشر در افغانستان است، به نظر شما آیا پناهنده شدن اینها کار درستی است؟

نادر نادری: رفتن به خارج از کشور یک امر نادرست است و نباید به عنوان اولین گزینه باشد. اگر شما باور به یک اندیشه یا طرز دید دارید باید در همین جا بمانید و از آن دفاع کنید نه اینکه این کشور را رها کنید. این بدان معناست که هدف اولی تان دفاع از حقوق بشر و آزادی بیان نبوده است. در ظرف چند سال گذشته موارد متعدد تهدید متوجه ما بوده است اما ما بخاطر تامین حقوق و آزادی های مردم مجبور هستیم در همین جا بمانیم. با اینحال باید این آزادی را به هرکه داد که در هر کجا خواست زندگی کند.

در مورد اینکه آیا مکانیزم های حمایتی وجود دارد یا نه متاسفانه باید گفت که در برخی موارد مکانیزم های حمایتی وجود ندارد. مثلاً یک فرد مورد حمله یک تعداد افراد یا گروه قرار گیرد، نمیتوانید ادعا کنید که امنیت آن تامین میشود. برای تامین امنیت صددرصد مردم هنوز به وقت نیاز است.