Ads 468x60px

‏نمایش پست‌ها با برچسب اجتماعی. نمایش همه پست‌ها
‏نمایش پست‌ها با برچسب اجتماعی. نمایش همه پست‌ها

پنجشنبه، مهر ۱۱، ۱۳۸۷

یک اسراییلی خود را با پرچم افغانستان پیچید!

نویسنده: ملک شفیعی

این مطلب، می بایست در زمان مسابقات بین المللی المپیک نوشته می شد، اما متاسفانه بدلیل مشغله های زیاد به فراموشی سپرده شد تا همین امروز که به عکسهایم از پکن نگاه می کردم و بیاد این ماجرا افتادم.

قضیه از این قرار است که در روز مسابقه نثار احمد بهاوی در دور اول که به طرف آمریکایی بازی را واگذار کرد، تیم افغانستان بعد ازتشویق های فراوان افغانهای مقیم سالن و چینیهایی که از طرف افغان حمایت می کردند بسیار ناراحت شده بودند، طعم تلخ شکست در چهره تک تک افغانها نمایان بود در همین زمان کسی آمد و گفت اجازه است که با پرچم کشورتان عکس بگیرم؟ دو نفری که پرچم کلان را در دست داشتند به وی دادند، من کنجکاو شدم و از ش پرسیدم کجایی است؟ گفت اسراییلی و خیلی افغانستان را دوست دارد اما وقتی خودش را معرفی کرد بسیار تحت تاثیر قرار گرفته بود بنظر می رسید فکر می کند که دارد کار اشتباهی می کند؟ اسراییلی خودش را در پرچم افغانستان پیچاند و بعد کامره را به یکی داد و عکس گرفت منهم فوری از وی با پرچم افغانستان عکس گرفتم، بعد او رفت و گفت ما دقیقا روبروی شما در آنطرف سالن نشسته ایم.

بعد از اینکه وی رفت بحث بین تعدادی از افغانها شروع شد یکی گفت نباید اجازه می دادیم که با پرچم ما عکس بگیرد یکی گفت شاید از افغانها خوشش میاید چه اشکالی دارد که عکس گرفته است و دیگری گفت نه ، انها اغراض سیاسی دارند نکند از ما فیلم گرفته باشند.
ویک نفر که با تیم کمیته ملی المپیک آمده بود و تازه فکر کرده بود که اگر این مسله مطبوعاتی شود ممکن است آنها زیر سوال بروند از بقیه خواست لطفا این مسله را در مطبوعات نکشانید.

بهر حال این مسله تا چه حد می تواند مهم باشد یک طرف اما اصل این رویداد در کنار مسایل حاشیه ی دیگر المپیک شاید برای نوشتن در این وبلاگ چیز بدی نباشد.

یادم آمد دومین اسراییلی را که دیدم در شهر هوهوات مغولستان داخلی بود، وقتی در هستل رفتیم تا اطاق بگیریم یک جوان حدودا نوزده ساله مو فرفری پیش دیسک بود، خب، در جای مثل مغولستان خیلی سریع آدمها متوجه خارجی بودن همدیگر می شوند، سوال کردم از کجاست گفت : اسراییل و آمده تا تعطیلاتش را در این کشورها بگذراند و تصمیم دارد برود اولانباتور، از ما سوال کرد که شما از کجا هستید گفتم: افغانستان ! نزدیک بود شاخ در بیارد، فکر می کنم برای اولین بار یک افغان را دیده بود چون بلافاصله پرسید شما در خارج از افغانستان زندگی می کنید؟ گفتم نه در داخل افغانستان! بیشتر متعجب شد و بعد گفت شما خیلی فرق می کنید.

همان روز که ما رسیدیم وی بار وبندیلش را بست و رفت، نمی دانم برنامه سفرش بود و یا از افغان بودن ما، ترسید و نقل مکان کرد.
بهر حال این دو رویداد برای من این سوال را بوجود آورد که اسراییل برای ما افغانها چه است؟

شنبه، فروردین ۱۷، ۱۳۸۷

بگذار دیگري هم باشد!

(این پاره‌نوشته (fragement) را می‌توانید در این جا نیز بیابید.)

من می‌دانم تو هم می‌دانی، که ما افغان‌ها نمی‌توانیم، بدین‌ گونه که می‌آید و می‌خوانی، سخن نگوییم. پس، بگذار تا بگویم.

خوش‌ام آمد،
واکنشِ محمّدِ محقّق را در باره‌یِ منعِ پخشِ چند سریالِ هندی. این نشان داد، که این رهبرِ هزاره می‌تواند، آن چنان که دیدی، دیدي باز و روشنفکرانه هم داشته باشد‍! گفتم رهبر، هرآینه، او رهبرِ من نیست، ولی رهبرِ من نیست، رهبرِ برخی، خب، هست. من این جا کاري به این چیزها ندارم. فقط حرف‌ام این است، که ما هزاره‌ها، هر که باشیم، در هر پست و مقامی، جنگ‌سالار و قوماندان و... می‌باید نه آن چیزي باشیم، که آن را امروز، بنیادگرا می‌نامند و تندروِ دینی و هراس‌افکن و طالب و القاعده و لعنتی و... بل، ما که امروز می‌توانیم آزادانه نظر خود را بگوییم و در باهمستانی به نام افغانستان، زندگی کنیم و در سرنوشت‌اش سهمی، خرد یا کلان، داشته باشیم، پس ما دیگر نمی‌باید، آن گونه بیندیشیم، آن گونه که آن عضوِ القاعده و آن طالب و آن برادرِ حزبِ اسلامی می‌اندیشد.

خودِ من هیچ دلبستگی‌ای به مجموعه‌هایِ تلویزیونیِ هندی ندارم، امّا منطقی باشیم، آزادی، آن گونه که می‌دانم و می‌دانی، شمشیری ست، دولبه. اگر آزادی را برایِ خود می‌پسندی، که حرف‌ات و نظر‌ـ‌ات را بگویی، پس، بگذار آن "دیگری"، آن که گونه‌ای دیگر اندیشد، هم، بیندیشد و بگوید.

باشد، پخشِ "تولسی" را منع کنید. امّا ترسِ من از آن روزی ست، که رفته‌ـ‌رفته، خودِ من را هم، اندیشه‌ام را، نظر‌ـ‌ام را، سلیقه‌ام را و یکسره وجود‌ـ‌ام را منع کنند.

سه‌شنبه، فروردین ۱۳، ۱۳۸۷

تخم دزدها

نکته: نوشته های زیر از زبان یکی از دوستان بوده که وی از بنده خواهش نموده است تا از طریق این وبلاگ نشر نمایم زیرا خودشان هیچ گونه دسترسی به کانون ندارند. در رابطه با مطالب زیر وبلاگ بنده و شخص خود بنده هیچ گونه نظری ندارم.

تخم دزد ها

روزی بود روزگاری بود. داستان از زبان یکی از دوستانم برای من بازگو شده است. این دوست که متحمل مشکلات بسیاری شده بود، حال در صحت کامل به سر برده و در موقعیت متوسطی از زنده گی همچنان همانند دیگر جوانان افغان تلاش می کند.
نکته: دوستانی که از کشور نا دوست یعنی ایران تشریف آورده اند این داستان را زیادتر درک می کنند و به معانی آن پی می برند.

قصه از زبان دوست متذکر:
من جوانی هستم 26 ساله تبعه افغانستان، در کشور ایران تولد شده ام و این افتخار را دارم که توانسته ام به یکی از آرزوهایم که رفتن به دانشگاه بود برسم. 2 سال شد که از ایران به افغانستان آمده ام و در حال حاضر در پوهنحی ادبیات دانشگاه کابل مشغول تحصیل هستم و در کنار درس در یکی از رسانه ها مشغول به کار هستم.
سالهای زیادی زا در ایران به دنبال کار و امرار معاش روزها و ماهها را بیهوده از دست دادم تا اینکه تصمیم گرفتم در ایران شاخ گاو را شکستانده و از هر راهی که امکان دارد وارد دانشگاه بشوم و ادامه تحصیل بدهم.
نمی توانستم یک سال خود را بیکار کنم و برای کانکور ایران آماده گی بگیرم و از طرف دیگر راجع به بورسهای تحصیلی که برای افغان ها درایران می آمد تا حدودی شنیده بودم. یکی از اقوام ما در بین فامیل و اقوام آوازه ای سر داده بود و در هر خانه ای که رفته بود صفات عظیمی از خود بر جا مانده بود. اجازه بدهید تا بگویم چند نمونه از این صفات را:
اقوام گرامی دیگر نگران آینده اولاد تان نباشید و انتظار به پایان رسید.
دانشگاه در دستان شما و فرزندانتان است.
با خانواده دانشگاهیان بپیوندید.
من می توانم فرزندانتان را چه آنهایی که دیپلم دارند و چه آنهایی که دیپلم ندارند را وارد دانشگاه های معتبر ایران کنم.
خلاص اینکه از خود سفیر کبیر جور کرده بود و اقوام بیسواد ما که تا بحال سفارت و دانشگاه را ندیده بودند عده ای باور کرده و عد ه ای هم از روی حسادت بی محلی کرده بودند.
قصه از این قرار بود که در سفارت افغانستان بخشی به نام بخش فرهنگی موجود بود و به نظرم که تا حالی موجود می باشد. این بخش تبدیل به جولانگاهی برای افرادی ... شده بود تا هر چه دل تنگشان می خواهد انجام دهند. و از بد روزگار سفیر کبیر سفارت در آن زمان شخصی بود که برای هر کاری خوب می گفت غیر از سفیر شدن و هیچ نظارتی بر جولان دهندگان نداشته و یا اینکه این جولان دهندگان زیرک، این اجازه را به او نمی دادند.
بخش فرهنگی سفارت افغاستان در تهران بیش از اینکه کارهای فرهنگی انجام بدهد کارهای تقلبی و جعل اسناد می کرد. متاسفانه در طول عمری که در ایران داشته ام هیچ گونه حرکت و یا فعالیتی که شایسته یک بخش فرهنگی یک سفارت باشد ندیدم. این بخش دارای زیر مجموعه های نیز بود که یکی از این زیر مجموعه ها بخش دانشجویی بود که هیچ ارتباط محکمی به سفارت نداشت و یا حداقل کارمندان این بخش(دانشجویی) کارمندان رسمی سفارت نبودند لیکن دوستان زیرک از نام سفارت افغانستان استفاده کرده و این بخش را یکی از ارکان اصلی سفارت معرفی نمودند.
اجازه بدهید تا از فعالیت های این بخش بگویم و دانه دانه توضیحا ت بدهم.
در ابتدا اینکه اکثر شما دوستان با نام آقای انصاری ملقب به انصاری بلوچ آشنا هستید و یا لااقل از کرامات حسنه ایشان بی بهره نبوده اید. بله همان انصاری بلوچ مشهور و یا با بهتر بگویم همان منجی دانش و دانشگاه برای ما جوانان ساده لو. ایشان کسی نبودند به جز یک کمیشن کار و یا یک کسی که در زمان خود هوشیاری به خرج داده و پل ارتباطی بین وزارت خارجه ایران و افغانستان شده بودند و ایشان تنها کسی بودند که لیست افراد خوشبخت برای دانشگاه را انتخاب می کردند. حال بگذریم که چی ها کرده اند و یا نکرده اند برای دوستان ایران شیشته.
نکته: دوستانی که از طریق شخص مذکور به دانشگاه رفته اند و برای خود کسی شده اند، نوش جانشان و گوارای وجود. لطفا قضاوت عجولانه نکنید و بگذارید تا کسانی که قربانی شده اند قضاوت کنند زیرا این داستان شرح حال بسیاری از دوستان ایران شیشته می باشد.

بعد از چند سالی که آقای بلوچ جولان دادند، دوستان جوان دیگری را هم با خود همراه کردند( تخم دزد ها)
این دوستان جوان که خود دانشگاهی بودند بعد از مدتها به این قضیه واقف شدند که آقای بلوچ کمشن کار است و چرا از این به بعد خودشان زمام کار را به دست نگیرند. زیرا که تخم دزدها خود از قربانیان بوده و شرایط و احساسات یک منتظر ورود به دانشگاه را بهتر از هر کسی می فهمند. داستان به این جا رسید که تخم دزدها به مقاصد خود رسیدند و منجی بلوچ را از اریکه قدرت پس زدند. نکته انحرافی در این جاست که یکی از این تخم دزدها از اقوام نزدیک آقای انصاری بلوچ است.
این قوم نزدیک که تحصیلاتش حتی به متوسطه هم نمی خورد، از لین ارتباطی آقای انصاری استفاده کرده و وارد دانشگاه مذاهب تهران بورسیه نوع الف شدند. به گفته ی یکی از دوستان نزدیک آقای انصاری، شخص مذکور در بیابان های شهر کاشان مشغول به گوسفند چرانی بوده اند و از لطف آقای انصاری تبدیل به یک دانشجو در شهر تهران شده اند.
خوب اجازه بدهد به طور مختصر ابتدای نام کوچک و نام فامیل این تخم دزد ها را بنویسم زیرا اگر کامل نوشته کنم بد است نه( حتی تخم دزد هم برای خود آبرو و عزت دارد و ما به حقوق آنها احترام می گذاریم)
ا.ک ( همان اقوام بنده که در ابتدا ذکر خیرشان شد)
سابق در رشته ی فلسفه در دانشگاه مذاهب تهران مشغول تحصیل بودند لیکن حالی نمی دانم.
ج.ا ( نزدیک آقای انصاری)
عرض کردم در دانشگاه مذاهب رشته ی فلسفه می خواندند که در این اواخر با خبر شدم که از آنجا اخراج شده اند)
و شخص سوم س.ر ( اگر غلط نکنم لیسانس علوم سیاسی)

ا.ک که پف بسیار در بین اقوام نموده بودند دو سال از عمر شیرین بنده را به بهانه های مختلف ضایع نمودند و هرگز او را از این بابت نمی بخشم. این بهانه ها شامل همان وعده های دروغی که " ها امسال وارد دانشگاه مکنم تو را و ..."
این شخص در همه جا خود را کارمند سفارت افغانستان معرفی کرده بود در حالی که به حیث خانه سامان و یا همان آبدارچی ایرانیها در بخش دانشجویی مشغول بود. از بخش دانشجویی گفتم و شخص دیگری به یادم آمد این شخص کسی نبود جز آقای پنجشیری که در آن زمان مسول بخش فرهنگی سفارت بودند.
دوستان تخم دزد ما جسارت خود را بالا برده و در پی ساختن توطئه برای پنجشیری شدند و مبارزه نا برابری را با وی شروع کردند. از این خاطر نا برابر که آقای پنجشیری بسیار پخته بوده و از پس جوانان چوشک خوری مانند اینها به راحتی بر آمد.
خوب بسیار به این طرف و آن طرف خیز زدم و رشته اصلی داستان از دستم رفت.

تخم دزد اول( ج.ا)
این جناب که تازه وارد عرصه کمیشن کاری شده بود در ابتدا چند تخنیک از دوستان خود نوش جان کردند مگم پسان پسان حرفه ای شد.
بسیار جوانان چه دختر و چه بچه توسط این شخص چند سالی از عمرشان ضایع شد. این جناب بعد از بازدید مراجعه کنندگان بسیار و متقاضیان ورود به دانشگاه، فنون نفری بازی را هم آموخته و کلید ورود به دانشگاه را بهانه کرده و نفری بازی را شروع کردند. تنها چیزی که این جناب از یک کمشن کار خوب درک کرده بود، یک دست دریشری و یک بیگ دیپلمات بود که او را کمک می کرد تا به جاهایی مانند وزارت تحصیلات ایران بروند و یا دیگر جاها.دیگر نمی دانم چه بگویم از نامردی و نا جوانی هایی که این تخم دزد در حق جوانان با استعداد افغانستان کرده است.

تخم دزد دوم(س.ر)
بسیار زیرک و هوشیار مگم کم چانس. ممکن زیرک از این خاطر که علوم سیاسی خوانده بود.
این پست رذیل غیر از اینکه کارهای تخم دزدان دیگر را میکرد، خیانت دیگری را هم به ارمغان آورده بود
گلد کویست( می دانم که شما هم راجع به آن می دانید)
دانشجویان کم پول و مستضعف زیادی رابا چالهای مختص گلد کوئیست لوچ کرد و بدون هیچ عذاب وجدان در حال زنده گی است.

تخم دزد سوم( ا.ک)
بسیار شد هرچه بگویم کم است. این شخص تعدادی از افراد فامیل خود را در رشته های مخبلف و در دانشگاههای مختلف شامل کرد.من بسیار ساده بودم و به او اطمینان کردم حتی قابل ذکر است زمانی که تلیفون موبایل در ایران 1000 $ بود بنده با پول کارگری و بنایی برای او موبایل خریدم اما هیچ. هر کدام از این تخم دزدها شیو های زیادی برای پول گرفتن داشتند. یکی از این روشها جور کردن دیپلم تقلبی بود. بسیار دیپلم ها ی تقلبی توسط همین اشخاص و دیگر اشخاص جور شد و بسیار افراد نالایق به دانشگاهها رفتند بوسیله همین دپلم های تقلبی تعدادی از آنها که حتی متوسطه را هم نخوانده بودند به دانشگاه رفتند و ای کاش می توانستند ادامه بدهند. نمی توانستند و بورس را ضایع کرده و آبروی جوانان افغان را بردند.
به نقل از یکی از استادان دانشگاه بین المللی قزوین:
حیف این بورس ها که برای شما افغانیها می یاد و شما قدر اینارو نمی دونید


دیگر توان آن نیست تا خیانتهای اینها را بگویم زیرا ممکن شما دوست عزیز که این را می خوانید یکی از قربانیان باشید.و یک نکته دیگر اینکه این سه هرگز دوست یکدیگر نبودند و هر لحظه در پی ور اندازی یکدیگر بودند.

شرح حال اینها در حال حاضر:
تخم دزد اول و دوم در کابل به سر می برند و امیدوارم که اینها را بخوانند و توبه کنند زیرا هرگز از این سردرگمی که حالی در آن غوطه ور هستند خارج نخواهند شد. بگذارید بهتر بگویم. این دو تخم دزد به کابل آمدند اما نمی دانشتند که اینجا کابل است و دیگر شغل تخم دزدی نمی چلد.هر چند که ایشان به هر حال از خود هیچ چیز نداشته و در لنگ رهبران سیاسی هستند که این رهبران سیاسی هم تخم دزدان را خوب شناخته و دیگر به آنها فرصت نمی دهند تا جولان دهند. ( این است نتیجه خیانت های شما)



نکته: اگر ماها منتظر بورس بودیم دلیلش این نبود که نمی توانستیم از طریق کانکور وارد بشویم ویا کودن بودیم، نه از این خاطر بود که کشور نا دوست ما ایران راهها را قید کرده بود.

شنبه، فروردین ۱۰، ۱۳۸۷

زورگیری و غصب دارایی های مردم در سرپل

از کابل پرس

نویسنده: بهرام روشنگر

عدم تعقیب عدلی و پیگیری جنایات جنگی و جرایم ضد بشری
،جنایتکاران را دوباره جرأت داده که بازهم بی هراس از محکمه و قانون دست به اعمال گذشته بزنند .
بتاریخ 21قوس سال 1386 قوماندان های نیرومند جنبش ملی اسلامی جنرال دوستم بنام کمال قوماندان و حاجی پاینده محمد پنجصد جریب زمین زراعتی مردم قوم اسحاق زایی ولسوالی سید آباد ولایت سرپل را غصب نموده و مالکین اصلی آنرا که قریب پنجاه فامیل میشوند به کوچ اجباری مجبورکرده اند.

کمال قوماندان و برادراش حاجی پاینده محمد دوفرمانده مشهورملیشه های سرپل هستند که در لشکر تحت امر دوستم اضافه از بیست سال خدمت نموده اند واز مهره های مهم حزب جنبش ملی اسلامی محسوب میشوند. اکنون آقای پاینده وکیل سرپل در ولسی جرگه است وکمال قوماندان در خارج ازکشور سفر کرده است.
نورالله باشنده ولسوالی سید آباد سرپل که به قول خودش بنابر ظلم قوماندان کمال از خانه و کاشانه اش بیجاگردیده و به شهر مزارشریف مسکن گزین شده است میگوید:"در 21قوس سال 1386اختر محمد برادر و محمد هاشم پسر کاکایم توسط کمال قوماندان در یک کمین مورد هدف کلاشینکوف قرار گرفته زخمی شدند که فعلا جهت تداوی در پاکستان رفته اند ما با تمام خانواده بزور از سرپل رانده شدیم و زمین های ما هم غضب شد."

آقای نورالله در پاسخ به سوالی که چرا به دولت مرکزی عارض نشده است گفت:"به کدام دولت؟!قدرت دولتی سرپل غیر مستقیم بدست قوماندان های سابق است بدون اجازه قوماندان کمال مسوولین دولتی سرپل به حمام و تشناب هم رفته نمی توانند"
او در حالیکه عرایض متعدد را از لابلای دوسیه دست داشته خود بیرون میکرد مدعی شد که بارها به ادارات دولتی سرپل،جوزجان ،لوی سارنوالی ،وزارت داخله ،کمیسون مستقل حقوق بشر،یونما و پی .آر .تی عریضه نموده است و اظهار تاسف کرد که قوماندانهای چون فقیرمحمد جوزجانی در راس امور قراردارند و بدین لحاظ زور هیچ کسی به قوماندان های غاصب نه رسیده و عرض او شنیده نمیشود.

نفوذ روز افزون جنگسالاران سابق در دولت کرزی اعتبار اداره مرکزی افغانستان را نزد مردم کشور به شدت کاهش داده واکنون حمایت امریکا و متحدین از دولت افغانستان،حمایت از جنایتکاران سابق تلقی میشود.

فقیرمحمد جوزجانی سابق قوماندان نظامی جنرال دوستم بود و فعلامعاون مقام ولایت جوزجان است.آقای جوزجانی به گزارشگر گفت:"از موضوع غصب زمین ها ی سرپل اطلاع ندارم فقط در لیل 21بر22 ماه قوس سال جاری رییس شفاخانه جوزجان برایم اطلاع داد که بالای دونفر در راه سرپل از طرف افراد نامعلوم فیر صورت گرفته ، من در آن شب مهمان کمال قوماندان بودم و هیت سارنوالی مرکز نیز از کابل تشریف آورده بودند"

آقای جوزجانی با آنکه اظهار بی اطلاعی مینمود اضافه کرد که :"اسحاق زایی ها تمام زمین های دولتی سرپل را که به هزاران جریب می رسد دعوا دارند که مالک هستند "
معاون والی شبرغان تایید کرد که قوم اسحاق زایی اسناد برای هزار جریب زمین دارند و اما نپذیرفت که آنرا کسی غصب کرده باشد. اسحاق زایی ها فقیر محمد جوزجانی را که هم مسلک سابق و قوم کمال قوماندان میباشد متهم به حمایت وطرفدارای از او میکنند و اما فقیر محمد این اتهام را نمی پذیرد ودر حصه خویش یک افترا بی مورد میداند و دلیل حرف خود دور بودن خود را از اداره سرپل عنوان میکند.

آقای جوزجانی خود را مدافع قانون و مجری آن وانمود کرد و کمال قوماندان را فرد شریف و با افتخار خواند که با فداکاری در مقاومت سهم ارزنده ایفا نموده است. اصطلاح "مقاومت " بصورت خاص به جنگهای بکار برده میشود که علیه طالبان صورت گرفته است. عبدالواسع خان که روز گاری یکی از زمین داران مهم ولسوالی سید آباد محسوب میشد نیز یکی از متضررین زورگیری قوماندان کمال و پاینده محمد است و حالا از سرپل نقل مکان نموده و در حسرت زنده گی گذشته، پیوسته آه وناله کرده میگوید :"از نخستین روز های به قدرت رسیدن جنرال دوستم در شبرغان و سرپل به صد ها جریب زمین مردم اسحاق زایی توسط قوماندان های حزب جنبش غصب شده است که این پروسه تا هم اکنون ادامه دارد ."

آقای واسع در حالیکه دستهایش را به زمین میکوبید به سخنان خود چنین ادامه داد:"درسال جاری دوصد جریب زمین مرا گرفتند و خانه مرا خراب کردند چه چاره کنم ؟دولت کرزی دولت جنگسالاران است و امریکا هم حامی جنگسالاران." وی با آواز بلند گزارشگررا مخاطب نموده پرسید: وقتی زور هیت بلند رتبه لوی سارنوالی که به سرپل بخاطر ارزیابی غصب زمین هایش آمده بودند به قوماندان ها نرسیده باشد چه چاره کند؟ آقای خان مدعیست که چندین بار به رسانه ها به قول خودش این درد بی درمان را حکایه نموده است واکنون منتظر حاکمیتی شب وروز را سپری می کند که در آن جنگسالاران حضور نداشته باشند تا حقوق از دست رفته خود را باز یابد. در آغاز حاکمیت کرزی امید واری زیاد ایجاد شده بود که قانونیت در افغانستان باز خواهد گشت و عدالت تامین خواهد شد.این مطلب از طرف آقای کرزی بعد از تسلیم گیری قدرت وعده داده شده بود ودرجریان کمپاین انتخاباتی ریاست جمهوری تیم حامد کرزی به تکرار،مبارزه با جنگسالاران را درج تمام تبلیغات انتخاباتی شان کرده بود ند که متاسفانه در شش سال گذشته با وجود تصویب برنامه عمل جمهوری اسلامی افغانستان( سند رسمی دولتی روش تامین عدالت) کمترین اقدام درین زمینه به منصه اجرا قرار داده نشد؛برعکس آنچه که در اسناد و تعهد رییس جمهور آمده بود، بسیاری از متهمین ناقض حقوق بشر در ارکان اصلی دولت کرسی های بلند را تصاحب نموده یکبار دیگر جنایات گذشته را برای رسیدن به ثروت های افسانوی انجام دادند.

حاجی پاینده محمد وکیل مردم سرپل در ولسی جرگه دریک تماس تیلفونی گفت:"موصوع زمین های اقوام اسحاق زایی چیزی پنهان نیست رییس جمهور کرزی خود ازین موضوع آگاهی دارد؛ ادعای اسحاق زایی ها کاملا بی بنیاد است یک بسوه(ده متر مربع) زمین کسی در سرپل غصب نشده است و هیچ فردی از آ نها را کسی به قتل نرسانده است. " پاینده محمد در ادامه صحبت های خود افزود:"تعدادی از مردم فراری که در روز بد این وطن فرارکرده بودند بعد از بازگشت امنیت و قانونیت آمده اند و بنابراغراض سیاسی شخصیت های که در مقابله باطالبان مقاومت کردند آنها را بد نام می کنند."

آقای پاینده قضیه تجاوز جنسی که به پسرش نسبت داده شده و در 29 دلو سال روان در جریان نگارش این گزارش،اتفاق افتاد را نیز در جنب اظهارات خود یاد آورر شد و بگونه مثال توطعه سیاسی دیگر مخالفان خود وانمود کرد. پسر17 ساله حاجی پاینده بنام نجیب جان بتاریخ 29 دلو سال جاری با دو نفر دوست دیگرخود بالای یک دختر 12 ساله که متعلم صنف شش مکتب است بصورت دستجمعی تجاوز جنسی نمودند که از طرف دولت تایید شد و توسط رسانه ها به نشر رسید.

آقای حاجی نمی پذیرد که پسرش به دختری تجاوز جنسی کرده باشد او میگوید که متجاوز نظام الدین نام دارد وبه تحریک مخالفان سیاسی اش پسر اورا همکار خود معرفی نموده قلمداد داده است. میروس باشنده شهر شبرغان درباره غصب زمین های قوم اسحاق زایی ها میگوید:"قضیه زورگیری املاک مردم اظهر من الشمس است. بخاطر زمین حاجی پاینده خان از گذشته ها تاحال چندین نفر را به قتل رسانده است درزمانیکه جنرال دوستم درین شهر حکمروایی میکرد هرکسی را که حاجی پاینده به قتل می رساند در یک میدان می انداخت و احدی اجازه نداشت تا جنازه را بردارد و هرکس که نزدیک میشد او را نیز در کنار مقتول می خواباند و این گونه اشد مجازات را برای او هم می داد" آقای میرویس ازینکه باشنده شهر شبرغان است و شناخت مستقیم با قوماندانهای سرپل ندارد، نام هیچکدام از قربانی ها را نمی داند و آنچه را که میداند از مردم در کوچه و بازار شنیده است .

فرد دیگری که باشنده سید آباد سرپل است فقط به شرط آنکه اسمش را رسانه ها افشا نکند، مقتولین را چنین معرفی کرد :"افرادی را که حاجی پاینده بدین شکل از قوم اسحاق زایی به قتل رسانده عبارت اند از نادرخان،امان الله خان،عطامحمد خان،میرزا محمد خان،بازمحمد خان،نعیم خان،انس خان و جمال خان نام داشتند که با بیچاره گی تمام کشته شدند و جنازه های شان روز ها دفن نشده ماند، تا سگ ها خورد و بعد باقی استخوان ها را نمی دانم کدام ثواب طلب با اجازه حاجی پاینده در کدامین چقری دفن کرد.

وی افزود که ازجمله افراد فوق الذکز عطامحمد خان که یکی از افسران سابقه دار اردوی سردارمحمد داوود خان( سلف شاه سابق و پسر عم او) بود، توسط قوماندان پاینده پس ازقتل به عقب موترباریسمان بسته شد ودرجاده های ولسوالی سید آباد ولایت سرپل به پندارقوماندان پاینده جهت عبرت دیگران کش گردید.

درکنواسیون های چارگانه 1949 ژینو وپروتوکول الحاقی شماره یکم سال 1977 که کتگوری های جنایات جنگی در آنها تصریح شده چنین آمده است: متهمین غصب املاک و مالکیت های بدون مشروعیت ،قتل خود سر،تجاوزجنسی و...را باید دولت ها تحت تعقیب عدلی قرار داده یا آنها را به دولتی بسپارند که تمایل زندانی کردن چنین افراد را دارند.

چهارشنبه، اسفند ۲۹، ۱۳۸۶

بهاريه


راستي بهار خاك را از فرسايش باز مي دارد و احيا مي كند و اين احيايي خاك نيرو و جان تازه به گياه و جانوارن مي بخشد.
جشن نورز، جشني است كه ستايش و نيايش از زمين و تازه شدن زمين پس از زمستان مي شود و از برداشت هاي كشاورزانه كيش زردشتي از طبيعت و هستي مي باشد.
اين جشن امروز براي بشر از اهميت ويژه اي برخوردار است زيرا نگاه ويژه و مهم انسان به زيست محيط از نگراني هاي جدي انسان امروز به ويژه طرفداران محيط زيست پيرامون زمين و زندگي است.
و ديگر اين كه اين جشن ارتباط نزديك به خود طبيعت دارد و فراتر از هر گونه اعتقادهاي ديني و مذهبي است با آن كه ديدي است زردشتي در باره زمين اما هيچ گونه مبناي قومي و اساطيري ندارد و خيلي هم علمي است براي اين كه با گردش زمين ارتباط دارد به اين معنا كه زمين يك دوره گردي اش را تمام مي كند و به گردش ديگرش مي آغازد.
به راستي در بهار تن همه چيز تازه مي شود و هرچه تازه و سر از نو تن اش را تجربه مي كند بنابراين چند شعر هديه بهارانه به شما مي گذارم تا تن تان فراموش تان نشود:

هوس
سرشار
از تمامي خود سرشار
مي خواهمش كه بفشردم بر خويش
بر خويش بفشرد من شيدا را
بر هستيم بپيچد، بپيچد سخت
آن بازوان گرم و توانا را
در لابه لاي گردن و موهايم
گردش كند نسيم نفس هايش
چون شعله هاي سركش بازيگر
درگيردم به همهمه درگيرد
خاكسترم بماند در بستر
در بوسه هاي پر شررش جويم
لذت آتشين هوس ها را (فروغ عزيز ايزد بانو لذيذانه زيستن)


گويند بهشت با حور خوش است
من گويم كه آب انگور خوش است
اين نقد بگير و دست از آن نسيه بردار
صداي دهل شنيدن از دور خوش است


گر مي خوري با خردمندان خور
يا با صنمي لاله رخ خندان خور
بسيار مخور درد مكش فاش مكن
كم خور و گه گه خور و پنهان خو (خيام نازنين و عزيز)


از اين پنچ شين روي رغبت متاب
شب و شاهد وشمع و شهد وشراب (فردوسي بزرگ)


دوستان نوروز خوش وتنانه گي هاي لذيذ و جانانه اي چون زمين كه در رويش و بويش گل و گياه تن اش را خيس مي كند، داشته باشيد!
و فرموده زردشت را هم جدي بگيريد كه پايه زندگي و تداوم زيبا زيستن و سبز زيستن است تا هنوز سبزي روحيه دلگرمي و دلشدگي به انسان مي بخشد البته امروز كه اوج تكنالوژي است و انسان را از طبيعت دور كرده است نياز انسان به گياه و با سبزه بودن را بیشتر کرده است، و اين است پيام زردشت: هر كسي كه هفت دانه گياه را به سال نو در زمين بكارد هورامزدا به آن كس هفت درخت بهشتي در بهشت هديه مي كند.
درود به ..................