Ads 468x60px

‏نمایش پست‌ها با برچسب نقد. نمایش همه پست‌ها
‏نمایش پست‌ها با برچسب نقد. نمایش همه پست‌ها

شنبه، آذر ۲۳، ۱۳۸۷

سهل انگاری های بشیر احمد انصاری

اندر باب سهل انگاری های بشیر احمد انصاری

نوشته از: پاینده محمد

من تا کنون نویسنده و پژوهشگر گرامی آقای بشیر احمد انصاری را به عنوان آدمی نکته سنج و موشکاف و آزاد اندیش می شناختم که بدون پیش داوری به اظهار نظر در مورد مسایل مورد نظر خود می پردازد، وکوشش می کند دیدگاه هایش عاری از تعصب و بدبینی و مستند به براهین قاطع باشد. من تصور می کردم که انصاری می داند که شرط تحقیق ایجاب می کند که آدم همه جوانب یک موضوع را در نظر بگیرد، و بدون مطلق نگری و با اعتدال و احتیاط، نظر خود را در خصوص موضوعات گوناگون ابراز کند. من تا کنون فکر می کردم که انصاری این سخن را آویزه گوش خود دارد که:« نشانه دانش یک شخص این است که هنگامی که از موضوعی بی اطلاع است، بگوید که بی اطلاعم». ولی پس از این که مصاحبه ایشان را با یکی از سایت های انترنتی خواندم، تصورم تا حدودی عوض شد.
آقای بشیر احمد انصاری در مصاحبه خود با تارگاه زندگی، در خصوص مذاهب کلامی اشاعره ومعتزله اظهاراتی کرده واحکامی صادر نموده و در باره خصوصیات هر کدام از آن ها افاضاتی فرموده است.

همه می دانیم که مباحث کلام وحکمت، ازجنس آن مباحثی است که ضرورت به امعان نظر ودقت دارد و پیش نیازهایی می طلبد ولی به نظر می رسد که ایشان پس از این که برای خود شهرتی دست و پا کرده، این صلاحیت را در خود دیده که در هر حوزه ای که دلشان بخواهد بنویسد ونظر دهد، از سیاست وجامعه شناسی گرفته تا زبان شناسی! وفقه وعقاید وحدیث و علم الرجال وحکمت وکلام، بدون این که متوجه این موضوع باشد که تا چه حد صلاحیت این کار را دارد. من این اعتماد به نفس ایشان را می ستایم ولی احیانا این اعتماد به نفس به قول ایرانی ها « کار دست آدم می دهد» وباعث شرمساری و آبروریزی انسان می شود.
بنده پس ازین که اظهارات انصاری را در زمینه تاریخ علم کلام خواندم لازم دیدم که پاره ای از ملاحظات خود را بنویسم که اینک از نظرتان می گذرد:

نخست- همان گونه که از مطاوی کلمات انصاری در این مصاحبه به دست می آید، ایشان دل خوشی از معتزلیان ندارد و با ذکر داستان هایی که معلوم نیست تا چه حد صحت دارد وممکن است ساخته و پرداخته مخالفان معتزله باشد می خواهد تلویحا از اشکالاتی که به گمان وی در منظومه فکری معتزلیان جا خوش کرده، پرده بردارد. در نقدی هم که بر سخنان عبدالکریم سروش نویسنده ایرانی تحت عنوان « عبدالکریم سروش و پایان یک پروژه اصلاحگر دینی» نگاشته است، به مناسبتی سخت بر معتزلیان می تازد و آن ها را خویشاوند گروه های تکفیری می شمارد!. به این قطعه از سخنان او توجه کنید:« حرکت اعتزال نخستین جنبشی بود که محکمه تفتیش عقاید را در تاریخ مسلمانان برپا نمود و امامان ، شخصیتها و اندیشه ورزان فراوانی را به خاطر اختلاف نظر و اندیشه یا با شمشیر کوبیدند و یا در زندانها افگندند. آنها معتصم عباسی را وا داشتند تا هزار شلاق بر پشت احمد بن حنبل حواله نموده و او را به مدت بیست و هشت ماه تمام در زندان افگند. شکنجه ای را که مامون و معتصم و واثق در حق دانشمندان و اندیشه ورزان اجرا نمودند لکۀ ننگی است که بر جبین دستگاه عباسیان باقی خواهد ماند. این سه خلیفه معتزلی دانشمندان فراوانی را به جرم اینکه چرا قرآن را مخلوق نمی دانند سر بریدند که به عنوان نمونه می توان از قتل امام بزرگ آن عصر حضرت احمد بن نصر یاد کرد. در این عصری که گروه های تکفیری بیداد می کنند آیا شرم آور نیست که هم دم از پلورالیزم دینی زد و هم خود را پیرو گروهی دانست که گناهکاران مسلمان را از دایرۀ اسلام بیرون افگنده و مستحق آتش ابدی جهنم می دانند. باز شما که از دست روحانیان کشور تان در هر مناسبتی فریاد سر می دهید به کدام دلیلی مهر اعتزال بر جبین می کوبید آیا فراموش کرده اید که امر به معروف و نهی از منکر اصل پنجم اعتقادات معتزله به حساب می آید. اصلی که به عقیدۀ آنها باید با زبان و دست و شمشیر بر مردم تطبیق گردد. اگر آقای سروش خواسته باشند که با بلند کردن پرچم معتزله به زعم خود شان نو آوری ای نمایند باید بدانند که آقای «امین نایف ذیاب» که از بادیه نشینان فلسطین است سالها قبل این کار را نموده و جنبش اعتزالی معاصر را به نام خود ثبت نموده است».

همان گونه که ملاحظه می کنید انصاری به شدت نسبت به جنبش اعتزال بدبین است، و اندیشه های آن ها را شبیه اندیشه های گروه های تکفیری همچون القاعده وطالبان می داند، و لابد واصل بن عطاء وعمرو بن عبید ونظام وجاحظ را با اسامه بن لادن وایمن الظواهری وملا محمد عمر مقایسه می کند! واقعا کشف بزرگی است. اصلا به نظر او گفتمان اعتزال گفتمانی است که به طبیعت « بادیه نشینان» نزدیک تر است.

چند تا نکته است که باید این جا یاد آوری شود:
الف- اگر بشیر احمد انصاری جنبش اعتزال را جنبشی سازمان یافته ودارای تشکیلات منسجم می داند که مطلقا چنین چیزی حتا در دوران شکوفائی این جنبش وجود نداشته است، این جنبش، حالا به این معنا وجود خارجی ندارد. اما اگر به جنبش اعتزال به عنوان یک منظومه فکری و مجموعه ای از اندیشه ها و آراء نگاه کنیم، نه تنها این حرکت هواخواهان زیادی از دانشمندان ومتفکرین دارد بلکه روز تا روز در حال گسترش است و سرزمین های بیشتری را به قلمرو خود ملحق می کند. شاید بسیاری از متفکران اسلامی مدعی معتزلی بودن نباشند و رسما خود را به این جریان وابسته اعلام نکنند ولی حتما متاثر از گفتمان اعتزالی وعقل باوری معتزلیان شده اند. نگاهی به فهرست اندیشمندان طراز اول جهان اسلام در عصر حاضر بیندازید، آن گاه تصدیق خواهید کرد که جنبش اعتزال تا چه حد تاثیر گذار بوده است. یک بار مشاهده کردم که شیخ قرضاوی که از گروه های نص گرا وسلفی به شمار می رود در گفتگویی تلویزیونی هنگامی که می خواست به اظهارات پاپ بندیکت مبنی بر این که اسلام برای عقل جایگاهی قایل نیست، پاسخ دهد به سخن معتزلیان استناد می کرد.

بعلاوه، همین مذهب کلامی ماتریدیان که سنی های حنفی مذهب که شمارشان زیاد هم هست پیرو آنند، اختلاف فاحشی با مذهب کلامی معتزله ندارد ودر واقع می توان گفت: چهره معتدلی از مذهب اعتزال است. به این مساله بعدا خواهیم رسید.
ب- نویسنده مذکور برای باطل نشان دادن اعتزال گرایی به این موضوع اشاره می کند که این جنبش وقتی که به قدرت دست یافت، محکمه تفتیش عقاید دائر کرد وبه تعذیب وشکنجه مخالفان فکری خود مبادرت ورزید وکسانی را که به مخلوق نبودن قرآن اعتقاد داشتند زیر فشار قرار داد.

جناب انصاری! فکر نمی کنید به خاطر کار نادرستی که تعدادی از هواخواهان مکتب اعتزال انجام دادند، همه معتزله را ملامت دانستن کار درستی نیست؟ زمامداران عباسی به ترغیب کسانی همانند احمد بن ابی داود به ایجاد تضییقات برای کسانی که به غیر مخلوق بودن قرآن قول می کردند پرداخت و شماری از طرفدارن اعتزال گرایی این عمل را تایید کردند. این به این معنا نیست که همه معتزلیان از این کار خرسند بوده اند.

اصلا واقعیت مساله به گونه ای دیگر است. خلیفگان عباسی همیشه دنبال بهانه ای بودند تا مخالفان سیاسی خود را تحت فشار قرار دهند، واختلاف معتزله واهل حدیث در حقیقت راه را برای زمامداران مهیا کرد که به مخالفان خود ضرب شست نشان دهند. بعلاوه این که دامن زدن به اختلافات در مورد مخلوق بودن یا مخلوق نبودن قرآن سرگرمی سیاسی برای مردم ایجاد می کرد و آن ها را مشغول نگه می داشت واین طبعا به سود خلیفگان تمام می شد.

از آن گذشته، درست است که معتزلیان در این که در زمان سه خلیفه عباسی مخالفان خود را تحت فشار قرار دادند کار نادرستی انجام دادند ولی این به این معنا نیست که ما از استفاده کردن از اندیشه های مترقیانه آن ها خود را محروم کنیم و همه آن چه را که معتزلیان گفته اند نادیده بگیریم. این شبیه این خواهد بود که ما از اساس، آیین اسلام را نپذیریم به دلیل این که برخی از مسلمانان که تعدادشان کم هم نیست به نام اسلام کارهای شرم آوری انجام می دهند. آیا این منطق عوامانه ای نیست؟

درین میان کسانی هستند که معتزله را برای تحت فشار قرار دادن مخالفان فکری خود که همان اهل حدیث بودند تا حدودی محق می دانند. آن ها می گویند معتزله می دانستند قبول عام یافتن این سخن که قرآن غیر مخلوق است، زمینه را برای جوسازی مسیحیان فراهم می کند چرا که مسیحیان هم می توانستند بگویند از آن جایی که قرآن « کلام خدا» وقدیم است، پس به تصریح قرآن مسیح هم « کلمه خدا» است، پس قدیم است و قدیم بودن نشانه ازلی بودن وخدا بودن می تواند بود. آن ها این سخن را برای ترویج آیین مسیحیت میان مسلمانان نشر می کردند. معتزله که وظیفه خود می شمردند بر ضد پیروان ادیان دیگر محاجه کنند وبر خلاف اهل حدیث در دفاع عقلانی از اسلام ید طولایی داشتند، به خوبی درک کرده بودند که این سخن که قرآن مخلوق وحادث نیست، ذریعه ای خواهد شد برای فضاسازی وتوطئه چینی پیروان ادیان دیگر بر ضد اسلام. به همین دلیل،نمی خواستند این سخن که قرآن غیر مخلوق است میان مسلمانان پخش شود. قابل توجه است که مسیحیان هم، در آغاز، مسیح را قدیم می گفتند و پس از آن به عبادت او روی آوردند.

بشیر احمد انصاری از این که معتزلیان، محکمه تفتیش عقائد دائر کردند و اندیشمندان مخالف خود را سرکوب نمودند، انتقاد می کند ولی چرا هیچ یادی از اندیشه کشی های پیروان امام احمد بن حنبل قطب مخالف معتزلیان، نمی کند؟ معتزلیان با کسانی که در اصول با آن ها مخالف بودند در افتادند ولی پیروان احمد بن حنبل با آنانیکه حتا در فروع ومسایل فقهی مخالفشان بودند، نبرد کردند وهمه را از میدان بیرون راندند. حتما اطلاع دارید وقتی که ابن جریر طبری فقیه والا مقام ومورخ بزرگ، وفات یافت پیروان احمد حنبل اجازه ندادند که در گورستان مسلمانان دفن شود. از آن بالاتر، وقتی که نزدیکانش مجبور شدند پیکر طبری را در خانه اش به خاک بسپارند، پیروان احمد حنبل به سراغ خانه ای که در آن مدفون بود آمدند و قبرش را آن قدر سنگباران کردند تا این که به طور کامل خانه زیر آوار مدفون شد. اصلا هیچ از خود پرسیده اید که کتاب های دانشمندان معتزلی چرا طعمه نابودی شده است. هر کدام از این کتاب ها شاهکاری در رشته خود به حساب می آمد، ولی متعصبان اشعری واهل حدیث نگذاشتند این کتاب ها به دست ما برسد وهمه را نابود کردند.
ج – ما چه را در صدد مطلق کردن شخصیت ها یا جریان ها باشیم. اصلا چرا به جریانات فکری در تاریخ اسلام «خاکستری» نگاه نکنیم واز سیاه و سفید کردن دست برنداریم. آیا این بهتر نیست که بگوییم جریان اعتزال که در قرن های اولیه اسلام جریانی غالب بود، معایبی دارد ومحاسنی.

معتزله جریانی بود که اندیشه دینی را با کمک اندیشه ها و علوم بشری می ساخت و با وارد کردن عنصر «تاویل» در دین زمینه را برای رشد آراء ودیدگاه های گوناگون فراهم کرد، وفهم نصوص دینی را با توجه به استدلالات بشری وگرایشات فلسفی ترویج کرد.
معتزله افرادی بودند که در زمان عباسیان توانستند از کیان اسلام در برابر زنادقه و ملاحده و مسیحیان به دفاع بپردازند ومنطق اسلام را به کمک استدلالات فلسفی وبحث های عقلی به رخ دیگران بکشند.
خلاصه این که معتزلیان در بنای کاخ تمدن اسلامی نقش مهمی ایفا کرده اند.
اشکال عمده کارشان این بود که با تکیه فراوان بر عقل وتاویل، گاهی به نتیجه های عجیب وغریبی می رسیدند که برای دیگران هرگز قابل قبول نبود.

در مقابل، دستگاه فکری اشاعره با اشکالات فراوانی مواجه است. اشاعره با ترویج اندیشه های خرد ستیزانه در خلل وارد کردن در جهان بینی مسلمانان سهم داشتند، ودر ترویج برخی اندیشه های دشمن خرد نقش داشتند. به عنوان مثال به تفسیر کبیر امام فخر رازی نگاه کنید. فخر رازی با وجود اطلاع دراز دامن از افکار واندیشه های گوناگون فلسفی متاسفانه در دام اشعریت می افتد وهمین کار باعث می شود که وقتی به تفسیر آیات قرآنی بپردازد ضد عقلایی ترین معانی را از قرآن استنباط کند. اشعریت بود که سال های متمادی جبرگرایی را درمیان مسلمانان تبلیغ کرد. وقتی که سید جمال الدین افغانی می خواهد با اندیشه هایی که موجب عقب ماندگی و انحطاط مسلمین شده است، به مقابله برخیزد با چه قدر مشقت مواجه می شود تا ثابت کند که قضاء و قدر مراف جبری گری نیست، و آدمی در کارهایی که انجام می دهد مختار است.

عاملی که در رواج یافتن اشعریت نقش ایفا کرد عوام پسند بودن این جریان بود. بعلاوه این که دانشمندان بارزی این جریان را کمک کردند، و حاکمیت ها هم در ترویج آن کوشید.
دوم - یکی از خطاهای فاحشی که آقای بشیر احمد انصاری درین مصاحبه مرتکب شده این است که می گوید:« اشاعره که سنی های حوزه آسیای میانه وشبه قاره وافغانستان پیرو آنند».
نمی دانم ایشان این اطلاعات را از کجا به دست آورده که جز خودش کسی دیگر از آن اطلاع ندارد؟
سنی های شبه قاره هند وآسیای میانه وافغانستان پیرو مذهب اشعری نه بلکه پیرو مذهب کلامی ماتریدیه اند واین مساله به اصطلاح اظهر من الشمس است وغیر قابل انکار.

این موضوع برای همه کسانی که با علم کلام اندکی آشنائی داشته باشند محرز است که آن چه که اصطلاحا «اهل سنت» نامیده می شود به دو فرقه کلامی متمایز از هم تقسیم می شود: یکی اشاعره ودیگری ماتریدیه. این دو فرقه با آن که مشترکاتی میان هم دارند ولی اختلافات فراوانی هم با هم دارند که نمی توان از آن ها چشم پوشی کرد.
موسس مذهب کلامی اشاعره کسی است به اسم ابوالحسن اشعری که در بصره عراق ظهور کرد و در سال 330 هجری وفات یافت، وموسس مذهب کلامی ماتریدیه منصور ماتریدی از اهالی سمرقند است واز نظر نسب به ابی ایوب انصاری نسبت می رساند.
علمای بزرگ و نامبرداری به طرفداری از مذهب ماتریدی قلم زده اند همانند فخر الاسلام بزدوی وتفتازانی ونسفی وابن همام ودیگران. هر چند کسانی که برای ترویج مذهب کلامی اشعریت کوشیدند علمای نامبردارتری بودند همانند غزالی وفخرالدین رازی ودیگران واین به نوبه خود در به شهرت رسیدن مذهب اشعری کمک کرد.
اگر چه برخی سعی می ورزند تفاوت های فکری میان این دو گروه کلامی از اهل سنت را کمرنگ جلوه دهند وهمه را به یک چوب برانند ولی واقعیت چیز دیگری است.

همین که به این موضوع توجه کنیم که ابو منصور ماتریدی از لحاظ فقهی پیرو ابوحنیفه بود و ابوالحسن اشعری پیرو شافعی خود نشان می دهد که میان این دو گروه تفاوت هایی هست. می دانیم که ابوحنیفه فقیهی است که به فقه واستحسان در استنباط احکام زیاد اهمیت می دهد وفقه او رنگ عقلی بیشتری دارد. ابوحنیفه قبل از این که به فقه روی آورد، به علم کلام اشتغال داشت.
این در حالی است که ابوالحسن اشعری وقتی که از روش عقلانی معتزلیان دل زده شد وتوبه کرد همواره می خواست به نفع اهل حدیث وارد میدان شود واین امر باعث شد که زیاد اهمیتی به عقل قایل نشود.
با مراجعه به کتاب های علم کلام به خوبی می توان به این دریافت رسید که اشاعره وماتریدیه دو مذهب کلامی متفاوت از هم هستند و در روش ومنهج با هم اختلاف دارند، با آن که هر دو مذهب کلامی خیال آن دارند که عقائد وباورهای دینی را با براهین عقلی به اثبات برسانند.

می توان عمده ترین موارد اختلاف این دو فرقه را این گونه بیان کرد:
الف- ماتریدیه به این باورند که عقل آدمی توانائی این را دارد که بدون اتکا به شرع ودیانت به شناخت خداوند دسترسی پیدا کند، هر چند در خصوص احکام تعبدی کاری از پیش برده نمی تواند. این در حالی است که اشاعره عقل را اجازه ای به این کار نمی دهند.
ب- ماتریدی وپیروانش به این نظرند که اشیاء، قبح وحسن ذاتی دارند وعقل انسان می تواند به حسن وقبح اشیاء پی ببرد. این در حالی است که اشاعره با اصرار عجیبی به این موضوع پافشاری می کنند که ما هیچ گاه نمی توانیم حسن وقبح اشیاء را درک کنیم بلکه باید حکمی شرعی درین باره وارد شود. گفتنی است مبحث حسن وقبح عقلی مدخلی برای مسایل مهم دیگر شناخته می شود.
ج- از این مساله، اختلاف دیگری پدید می آید و آن این که آیا افعال خدا روی غرض و مصلحتی انجام می شود یا نه؟ ماتریدیه می گویند:از آن جا که خداوند حکیم است و از آن جهت که اشیاء حسن وقبح ذاتی دارد، امکان ندارد که خداوند کاری را انجام دهد بدون این که در آن حکمت و مصلحتی نهفته باشد. به همین جهت خداوند هر کاری را که انجام می دهد حتما غرض ومقصدی در پس آن نهفته است. لیکن اشاعره به این باورند که خداوند می تواند کاری را انجام دهد بدون این که غرض وحکمتی در آن مضمر باشد« لایسئل عما یفعل وهم یسئلون».

د- اشاعره از جمله کسانی اند که «جبری گری» را وارد علم کلام ساخته اند ومعتقدند که بندگان هیچ دخل وتصرفی در ایجاد افعال خود ندارند. برعکس ماتریدیه که هر چند فعل را مخلوق خداوند می دانند ولی کسب را از بنده، می شمارند ومی گویند بدون کسب بنده فعلی به منصه ظهور نمی رسد.
ه - ابوالحسن اشعری صفات خدا را اثبات می کند وآن ها را جدا از ذات خداوندی می داند ولی ابو منصور ماتریدی تقریبا همانند معتزله صفتی را جدا از ذات، ثابت نمی کنند.
و- در خصوص مخلوق بودن یا مخلوق نبودن قرآن که روزگاری مسلمانان را سخت به خود مشغول گردانیده بود، ماتریدیه همانند معتزله به مخلوق بودن آن قول می کنند بر خلاف اشاعره که همانند محدثان، قرآن را غیر مخلوق می شمارند.
این است پاره ای از مسایل کلامی که ماتریدیه واشاعره با هم در آن ها اختلاف دارند. مسایل دیگری هم هست که برای رعایت اختصار نمی خواهم به آن ها بپردازم.

سخن دقیق درین خصوص این است که ماتریدیه مسلکی را میان اشاعره ومعتزله اختیار کرده بودند اگرچه به معتزله نزدیک تر بودند.
به سخن محمد ابوزهره دانشمند ومحقق مصری توجه کنید:« پس از مطالعه عمیق آراء ابو منصور ماتریدی و ابوالحسن اشعری به این دریافت می رسیم که در اندیشه واقوال این دو پیشوای علم کلام تفاوت هایی است... لیکن ماتریدی که متاثر از روش ابوحنیفه بود تکیه بیشتری به عقل می کرد. اشاعره به طور مثال، شناخت خدا را به شرع واجب می شمردند در حالی که ماتریدیه شناخت پروردگار را موضوعی تلقی می کردند که امکان دارد به عقل ادراک شود. همچنان اشاعره برای اشیاء حسن ذاتی فکر نمی کردند در صورتی که ماتریدیه می گفتند که اشیاء دارای حسن ذاتی است.. همین طور در مسایل کلامی دیگر اختلاف دارند که موارد زیادی را در بر می گیرد.

لذا به این نتیجه می رسیم که در نظام فکری ماتریدیه قلمرو حاکمیت خرد، گسترده است ولی به شرط این که از حد تجاوز نکند ولی اشاعره سخت به مقید به نصوص دینی هستند. می توان گفت که اشاعره در جایگاهی میان اهل معتزله ومحدثان وفقها قرار دارند وماتریدیه در جایگاهی میان معتزله واشاعره. یعنی ماتریدیه به معتزله نزدیک ترند واشاعره به اهل حدیث».
بی مناسبت نیست که درین جا سخن آقای عبدالغفور آرزو محقق ونویسنده افغانستانی را که به مناسبت تجلیل از اندیشه های جمال الدین افغانی بیان کرده بود بیاوریم. سایت فارسی بی بی سی نوشت: آقای آرزو معتقد است که دیدگاه های سید جمال با توجه به قرائت معتدل کلامی از اسلام که نه با دیدگاه های اعتزالی ونه با دیدگاه اشاعری همخوان است، می تواند با مفاهیم جهان امروز سر سازگاری داشته باشد.وی می گوید:« دیدگاه سید جمال این بود که بین نقل وعقل حد وسط رعایت شود، آن گونه که دیدگاه ماتریدیه برآن تاکید دارد. از این جهت این نگاه می تواند به نظر من در جهانی که ما بحث جهانی شدن، نزدیک شدن فرهنگ ها،رابطه مدرنیته و دین وپلورالیسم دینی را داریم معرفت دینی را به گونه ای پاسخگوی عصر جدید باشد، پی ریزی کنیم».
با این حال، به چه اساسی آقای بشیر احمد انصاری اشاعره وماتریدیه را یک گروه حساب می کند وسنی های آسیای میانه وافغانستان وشبه قاره هند را اشاعره می داند؟

سوم- این را همه می دانند که تا ذهنیت ملتی تغییر نکند وضعیت عینی آن مردم دگرگون نخواهد شد ( ان الله لا یغیر ما بقوم حتی یغیروا ما بانفسهم). ما نمی توانیم با استفاده از گفتمان اشعریت که برای خرد انسانی ارزش چندانی قایل نیست، به سراغ مفاهیم جدید وموضوعات نو برویم و خود را از وضعیت موجود رهایی بخشیم. از این رو صلاح در این است که گفتمان های عقل محورتری مورد استفاده قرار گیرد.گفتمان اشعریت نمی تواند دردی از ما را دوا کند که هیچ بلکه دستگاه ذهنی ما را به بیماری بیشتر دچار می کند. از آن جا که این نا میسر است که گفتمان اعتزالی در جامعه ما رواج پیدا کند به دلیل بدبینی شدیدی که به آن وجود دارد، راه درست تر این است که اصول فراموش شده مذهب کلامی ماتریدیه را که می خواهد میان عقل ونقل جمع کند، احیا کنیم.

اما نکته پایانی : از آقای بشیر احمد انصاری می خواهم که پس از این، بعد از تامل و سنجشگری، چیز بنویسد وبه خورد مخاطبان خود بدهد وبی گدار به آب نزند که مبادا خدای ناخواسته آبرویی را که در نویسندگی به دست آورده از دست بدهد و اعتبار خود را قمار کند. من به این عقیده ام که انصاری از حکمت و کلام، آگاهی چندانی ندارد و فکر نکنم با این مشغولیت هایی که ایشان دارد، بتواند کمبود خود را در این زمینه رفع کند. بنابر این مفیدتر آن خواهد بود که در زمینه های دیگر قلم فرسایی کند، واین عرصه را بگذارد برای کسانی که می دانند.

شنبه، فروردین ۲۴، ۱۳۸۷

پاسخ اسماعیل اکبر به خالد خسرو - قسمت دوم و پایانی

نویسنده: اسماعیل اکبر
از 8صبح


"تحلیل زبان‫شناسانه تاریخی مبتنی بر کشف معنای واژگانی متن، به عنوان یکی از ابزارهای تحلیل متن، برای رسیدن به معنا نهایی به هیچ وجه کمک مورد انتظار به گفتمان تاویل کلاسیک نمی‫کند، زیرا اساس این روش معنا در طول تاریخ متن به ندرت دگرگون ناپذیر وجود داشته و با تحلیل درست تاریخی، مبتنی بر اسناد این معنا پنهان آشکار می‫گردد".
اتکا اندیشگی و فلسفی نویسنده نقل قول‫هایی از این گونه است:
"سخن خود را با نقد رادیکال نیچه، فیلسوف مهم آلمانی، آغاز می‫کنیم: می‫گویند که تنها حقایق وجود دارند، اما من می‫گویم خیر؛ حقایق درست همان چیزهایی اند که وجود ندارند. تنها تاویل‫ها وجود دارند. ما نمی‫توانیم حقیقتی در خود را متصور شویم. شاید درخواست آن نیز خود حماقتی باشد. می‫گویند پس همه چیز ذهنی است، اما حتا این نتیجه نیز خود گونه‫ای تاویل است. موضوع چیزی موجود نیست. چیزی است افزونه، اختراع شده، اخراج شده و طرح ریزی شده پشت هر آن چه است. آیا اساسا ضرورت است که مدام تاویل کننده‫ای را پشت هر تاویل جستجو کنیم. حتا این کار چیزی است فرضی و بدعتی است بی سابقه تا آن جا که واژه شناخت معنایی دارد، جهان شناختی است، اما از راه تاویل‫ها معنا جدا از تاویل وجود ندارد. معناها بی‫شمار اند". این جملات و عبارات به اندازه‫ای مغشوش، ناهنجار، افراطی و اغراق آمیز است که آدم می‫خواهد باور نکند که از فیلسوف بزرگی مانند نیچه است و نویسنده‫ای جوان و با مطالعه‫ای استنتاجات خود را بر آن استوار می‫کند. عزیزان من، چنین نقل قول‫هایی که شاید در درون یک متن معنا دارند، تصور آن را به وجود می‫آورند که یا شما مرعوب مفاهیم مبهم، پیچیده و عجیب غریب شده اید یا می‫خواهید مطالعات خود را به رخ مردم بکشید. اگر ما مسخ نشده باشیم و قدرت تفکر را از دست نداده باشیم، آیا به دنبال این حکم که هیچ حقیقتی وجود ندارد و حقایق تاویلات شخصی اند، می‫گردیم؟ پس این همه ایجادیات بشر در عرصه‫های تکنولوژی، ایجاد جوامع دارای نظم و انسجام بر مبنای چه به وجود آمده اند. درست با رو به رو شدن به همین گونه موضع گیری‫ها است که من به جوانان هشدار می‫دهم که تقلید مقلدان را نکنند. به خود باور کنند. اعتماد به نفس ایجاد کنند.

ما اگر نمی‫توانیم در باره فیزیک هسته‫ای و اختر شناسی ابتکار پیشرفت را به دست بگیریم، می‫توانیم درباره زبان خود، ادبیات خود، جامعه خود، اقتصاد خود، سیاست خود، مطالعات دقیق تر از خارجی‫ها انجام دهیم و به نتایج علمی تر و دقیق تر برسیم. حالا می‫خواهم برخی از برداشت‫های اشتباه آمیز آقای خسرو را درباره نظر خود در زمینه هنر و ادبیات رفع نمایم. آقای خسرو مدعی شده است که من خواهان تقلیل هنر و تبدیل شدن آن به ابزار ایدیولوژی و سیاست می‫باشم و نظریه ادبیات متعهد سارتر یک نظریه ایدیولوژیکی تاریخ مصرف خورده است و زمان آن سپری شده است. به نظر من، این برداشت اشتباه آمیز آقای خسرو از ناخودآگاه خودشان سرچشمه گرفته است. ایشان آن قدر ترسیده است که به طور ناخودآگاه پنداشته است فقط سیاست وسیله بهبود زندگی و کمال و رهایی انسان است. اما من این گونه نمی‫پندارم. ادبیات و هنر هر قدر اصیل تر و مستقل تر باشند به همان اندازه بهتر می‫توانند به رهایی انسان از مظالم سیاسی و اقتصادی، قیود عینی و ذهنی و اسارت بندهای درونی و بیرونی یاری رسانند. شما چه فکر می‫کنید؟ مگر نقش دانته و پترارک و پوکاجیو، لیوناردو داوینچی و رافایل، ولتر و گویته و هوگو، تالستوی و داستایوفسکی، و بالاخره باخ و بتهون، شوپن و چایکافسکی، وان گوگ و پیکاسو در تکامل جامعه انسانی کمتر از نقش ماکیاولی، روسو، مونتسکیو، مارکس، استوارد میل، و سایر متفکران، فیلسوفان، حقوقدانان، علمای اقتصاد، مورخین جامعه شناسان و سیاسیون است؟ به نظر من هر قدر نقش سیاست و علوم اجتماعی موقت و محدود است، نقش هنر و ادب متداوم می‫باشد. اما ادب و هنر باید در برابر انحرافات، ترفند ها، و سیاست‫های ملمع کاری شده حساس باشند و آنها را افشا کنند، اما در مورد ضرورت گفت و شنود و بنابر بیان آقای خسرو گفتمان به نظر من حد و مزر دارد. گفت و شنود با آنهایی که آگاهانه و با امکانات به مراتب بیشتر برای اغوای بشریت می‫کوشند خود فریبی‫ای بیش نیست. به گونه مثال وضع چامسکی را در جامعه امریکا در نظر بگیرید. آن بدبخت را همه جوامع بشری جهان سوم بیشتر از امریکاییان می‫شناسند. آنها با ما "گفتمان!؟" نمی‫کنند، بلکه می‫خواهند ما را با توطیه سکوت نادیده بیانگارند و اگر شناخته شدیم به ما برچسب‫های عجیب و غریب ببندند.

این جا، گفتگو و تفاهم به کار نمی‫آید. این جا از آن من، آن جا از آن آنها! زمین و آسمان متحد نمی‫شوند! و اما در مورد سارتر و ادبیات متعهد او، آیا آثار سارتر در نمایش نامه نویسی؛ از مگس‫ها تا گوشه نشینان آلتونا، در رمان نویسی؛ از تهوع تا کلمات، کدام شان سیاسی و ایدیولوژیک اند. همه آگاهان ادب می‫دانند که این آثار عمیقا فلسفی، و آن هم فلسفه اگزیستانسیالیستی است که دغدغه اساسی آنها آزادی بشر از هر گونه قیود است و این که فرموده اند این افکار کهنه شده است، اگر نه ناشی از بی‫خبری حد اقل بی‫دقتی است. امروز تفکر چپ و حتا متفکران مارکسیست از هیچ یک از نحله‫های فکری کمتر مطرح نیستند و جریان پرداختن و مطالعه مجدد مارکسیزم در مراکز علمی و تحقیقی رو به شدت گرفتن و گسترش اند. اعضای مکتب فرانکفورت که یکی از منظم ترین حلقه های فکری اروپا در نیمه قرن بیستم بود، خود را احیاگران و مروجین مارکسیزم و خوانش جدید از آن می‫دانستند. از مارکوزه و هورک مایر، بنیامین و آلتوسر تا هابرماس و متفکران منفرد و مستقل مارکسیست نیگری و هارت، فریدریک جیمسون، آلرشتاین، سمیر امین، و ده‫ها کس دیگر دقیق ترین تحلیل‫ها و پیشنهادها را درباره وضع موجود و راه‫های پیشرفت از آن مطرح می‫کنند. من در این روزها نشریات از چپ رادیکال افغانستان به دست آورده ام. آنها به جای آمیختن با تبلیغات "خر رنگ کن" روزمره، آن قدر تحلیل‫های دقیق از تغییرات پدید آمده در این سی سال گذشته و وضع گذشته داده اند که آدم فکر می‫کند فقط آنها مسوولانه در پی روشنگری هستند.

گفته اند، من فوکو، هابرماس و دریدا را نوکر بورژوازی گفته ام. این کمال بی‫لطفی است. این پرنسیب من نیست که به اشخاص حمله کنم. من اندیشه‫ها و جریان‫ها را نقد می‫کنم. من گفتم اربابان و حاکمان جهان با استتار جنبه‫های مثبت اندیشه‫های این متفکران و با استفاده از جوانب مبهم و تاویل پذیر افکار آنان، آنان را مطرح می‫کنند و درباره همان جنبه‫های اندیشه آنان تبلیغ می‫کنند. زیرا می‫دانیم که متاسفانه در اندیشه‫های این بزرگان، از نیچه و هایدگر تا همه کسانی که متاثر از آنان اند، ضدیت غلیظ با عقل، دموکراسی، و تمدن بسیار بارز است، اما حساب هابرماس از آنها جداست، زیرا او هنوز از جدی ترین مدافعان هیومانیزم و عقل دوره روشنگری است. درباره گروه پوچ گرایان، همه آنها در یک ردیف نیستند و مبلغان سیستم و نظام حاکم، جنبه‫های خاصی از افکار آنان را که نخبه گرایانه است، برجسته می‫سازند. نویسندگانی چون جیمز جویس، کافکا، آلن رب گریه، سامول بکت، پروست، اگر چه فهم آثار شان بدون شرح و توضیح برای خواننده عادی دشوار است، مگر آنان به حق در افشای فساد و ابتذال نظام، اندیشه، اخلاق، و شخصیت بورژوازی کند و کاوهای پر وسواس کرده اند و می‫توانند با ریالست‫های بزرگی امثال بالزاک، تولستوی و دیکنز مقایسه شوند. حتا یاسی را که آنها تصویر کرده اند برای درک ماهیت خوش خیالی‫های عقل مدرن تاثیر مثبت داشته است و به ایجاد گرایش‫های معنوی مدد رسانده است. من همه این گرایش‫های مثبت و انسانی، فکری، ادبی و سیاسی در غرب را تعقیب می‫کنم و آنها را می‫ستایم ولی بنیاد نظام فکری آنان را به جز معنویت گرایان و طرفداران حکمت خالده تایید نمی‫کنم. همه آنها ادامه جنبش بزرگ طبیعت گرا، دنیاگرا، و ماده گرای غرب اند.

حالا، برای معرفی موضع فکری خود اندکی توضیح می‫دهم، اگر چه گرایش و اتکای مرا به عرفان همه کسانی که با نوشته هایم آشنا استند می‫دانند و آقای خالد خسرو نیز می‫داند، اما او به صورت شتاب زده با تحلیل سطحی نقد من از مقاله آقای حسینی مرا چپ عقب مانده، روشنفکر آماتور، حکیم همه فن حریف، چریک مایل به ترور مخالفان، ایدیولوژی زده، و سیاست زده معرفی کرده است. من در سال 58 بعد از پنج سال تردید و مطالعه مجدد از آن آثار فکری معاصر که در اختیارم بود و بازگشت به مطالعه مجدد دین، معنویت، و عرفان اسلامی و استفاده از تجربه انقلاب‫های افغانستان و ایران به این نتیجه رسیدم که در یک کشور شرقی اسلامی به جز متکی بودن به یکی از شاخه‫های سنت و جذب ارزش‫های کلتوری و فلسفی معاصر بر اساس آن نمی‫توان راهی بدهی برد. اگر چه مشکلاتی که این نظریه بار می‫آورد بسیار بزرگ است. اما هر گونه حرکت جدا از سنت منجر به افراط و تفریط و انشقاق و انقطاب جامعه به جریان‫های مدرن و بومی می‫گردد و طبعا موضع بومی گرایان قوی می‫باشد، زیرا آنها به اعتقادهای مردم نزدیک اند و از آن استفاده ابزاری سیاسی می‫کنند. و بعد این گروه‫های مدرن هیچ راهی نمی‫یابند به جز متوسل شدن به حمایت خارجی‫ها، آن طوری که در افغانستان تجربه کردیم و در ایران شاهد می‫باشیم. من با مطالعاتی که داشتم، شاخه عرفانی تفکر دینی را مرجح یافتم، زیرا در آن امکان تسامح بسیار است و می‫توان در پرتو آن با تعصب و ارتجاع قشریون و تقلیل دهندگان دین به سیاست مبارزه کنیم، علی الخصوص آن که انحراف آنان از دین بسیار آشکار استباز هم درباره...
به این سبب، من به معنای واقعی کلمه مسلمان بنیاد گرا هستم و آنانی را که تبلیغات غرب و مقلدین‫شان بنیاد گرا می‫نامند ظاهرگرایان افراطی می‫دانم.

اما یک مطلب دیگر که ممکن است منجر به غلط فهمی شود، این است که اگر چه محمل بیان اندیشه‫های علمی، فلسفی و هنری واقعیت اجتماعی و طبیعی است اما این اندیشه‫ها بعد از انسجام خود به ابزار تغییر جهان و انسان تبدیل می‫شوند و قوای ذهنی انسان را، به شمول تخیل، بالا می‫برند. اما این اندیشه‫ها در صورتی بر تغییر واقعیت و استفاده از آن منجر می‫شوند که خود متکی بر امکانات عینی و واقعی باشند و نه متکی بر خیال پردازی‫ها و تبدیل تمام محصول اندیشه آدمی به میتافیزیک جدا از او که او را از خود بیگانه می‫سازد و بر او حکومت می‫کند. اگر انسان بر این از خود بیگانگی غلبه کند، کاملا می تواند رشد تکنولوژی را به نفع مصالح جامعه انسانی کنترول نماید.

یک مطلب دیگر درک حقیقت پیچیدگی زبان ادبی است. این پیچیدگی دلایل گوناگون دارد که مهم ترین آنها دشواری بیان حالات عاطفی، احساسی، و روانی انسان به نسبت پیمایش ناپذیری آنان است که هنرمند، شاعر و نویسنده با استفاده از استعاره، تمثیل، و مجاز آنان را بیان می‫کنند. از طرف دیگر، گاهی نویسنده، شاعر و هنرمند به خاطر ملحوظات اجتماعی، عقیدتی، سیاسی و حتا ناگزیری‫های شخصی قادر به بیان مستقیم عقاید خود نیست و آن را در لفافه استعاره و تمثیل می‫پوشاند و گاهی هم شاعران و نویسندگانی که به رده‫های ممتاز تعلق دارند و تغییر وضع جهان به نفع شان نیست، عمدا آثار پیچیده و نا مفهوم ایجاد می‫کنند که فورمالیست‫ها مظهر کامل این گونه نویسندگان اند. اندیشه‫های دشوار و پیچیده فلسفی نیز ممکن است گونه بیان را پیچیده سازد. اساسا ابزارهای شناخت ما، یعنی مغز و حواس توانایی محدود دارند و واقعیت علی الخصوص واقعیت روانی بسیار پیچیده است. به این سبب، شناخت نسبی است، اما بی‫اعتبار نیست. به گونه مثال دلیل اعتبار آن را فقط در پرواز سفینه‫های فضایی یا مثلا کشف واکسین‫ها و شناخت واقعیت‫های اجتماعی می‫توان مشاهده کرد و مطمین شد. تجربه نشان داده است که اندیشه بشری در هر عرصه با گذشت زمان و پژوهش در شناخت واقعیت تواناتر می‫گردد. در تمام این موارد نیز متن مطلقا غیر قابل فهم نمی‫باشد. دقت در سبک شاعر و نویسنده و مطالعه زمینه اجتماعی، سیاسی، و ادبی اثر و تاثیراتی که شاعر، نویسنده و هنرمند از دیگر آثار ادبی می‫گیرد، فهم مطلب را برای ما ممکن می‫سازد و البته تاویل و تفسیر و یا به زبان امروزی هرمنوتیک نیز بنابر همین نیاز ایجاد گردیده است.

اگر چه دفاع از خود در اوضاع کنونی یک پدیده چندان اخلاقی نیست اما در این جا ضرورتا چند موضوع را یاد آور می‫شوم تا سوتفاهم‫هایی که نوشته‫های من ایجاد کرده رفع شود. اولا، من دامن زدن اختلاف‫های زبانی، آن هم به شیوه‫های ناسنجیده و غیر قانونی و به صورت واکنشی را به نفع تقویت موضوع ملوک طوایف می‫دانم که مانع عمده‫ای در راه ایجاد نظم قانونی است و هرج و مرج را دامن می‫زند و طبعا این هرج و مرج تا روز قیامت برای مردم قابل تحمل نیست و در اوضاع کنونی که امکان شکل گیری گروه‫های مستقل بسیار محدود است، خطر اعاده دوباره دیکتاتوری و استبداد بیشتر می‫شود. بعدا اکثر این ما و شمایی که این اختلاف‫های را دامن می‫زدیم، فرار را بر قرار ترجیح می‫دهیم و مردم بی‫چاره‫ای که زبان برایشان مساله شانزدهم است، نتایج شوم آن را تحمل می‫کنند. دوم، سهم گیری من در بحث مساله زبان ناشی از یک علاقه دراز مدت چهل ساله است. من از وقتی که آثار صدرالدین عینی و جلال آل احمد را خواندم و خواستم با ترکیب دستور محاوره‫ای جلال آل احمد و استفاده عینی از زبان پرغنا و گسترده مردم برای ایجاد زبان و ادب معیاری کوشش کنم، این علاقه در من رو به شدت بوده است، اما من یک تنبل علاج ناپذیر و بالفطره ام و طی همین مدت کوشش صادقانه به خرج ندادم تا یکی از زبان‫های پیشرفته معاصر را فرا گیرم اما به صورت متداوم و پیگیر دستور پنج زبان را از سه خانواده زبانی با هم مقایسه نموده ام؛ دستور زبان‫های انگلیسی، دری و پشتو را از خانواده زبان اندو اروپایی، دستور زبان ترکی را با مطالعه آثار ادبی ترکمنی، ازبکی، اویغوری، و آذری با مطالعه آثار شعرا و نویسندگان کلاسیک آنان از خانواده زبان‫های آلتایی و دستور زبان عربی را از شاخه زبان‫های سامی و طی این مدت طولانی مکاتب مختلف زبان شناسی را نیز، البته از روی ترجمه‫ها، تا حد توان تعقیب کرده‫ام. چه با استفاده از آثار و صحبت دانشمندان خود ما؛ از استاد سلجوقی و داکتر روان فرهادی گرفته تا پروفیسور سعیدی، پوهاند الهام، استادان؛ یمین و فرمند و جاوید، نوشته‫هایی را به کرات خوانده ام.

از نظر فلسفی متکی بر نظریات زبان شناس مستقل و برجسته اما فروتن رضا باطنی استم و شاید کتاب زبان و تفکر او را از سال 50 تا حال سی بار خوانده باشم. طی این مدت طولانی، از مطالعه در مکاتب ادبی و نقد ادبی نیز غافل نبوده ام. به گونه مثال، نقد تفسیری رولاند بارت را که تقی غیاثی ترجمه کرده بود به نسبت دشوار بودن ده‫ها بار خوانده‫ام و در لهجه‫های مختلف زبان دری، از بدخشی و بلخی، پروانی و هروی، هزارگی، و حتا جوگی کی بسیار کند و کاو نموده ام. یک بار با کمک برادرم کوشیدم ضمن مطالعه و بررسی گسترده یک ده اصطلاحات شبانی، زراعتی، ساربانی، گیاه شناسی، پرنده شناسی، حیوان شناسی و... لهجه ده ما را بر اساس موضوعات تدوین نمایم. من آن قدر به آثار فولکلوریک علاقه داشتم که یک صد و بیست عنوان اثر را تنها در زمینه فولکلور زبان پشتو مطالعه کرده ام و حالا که امسال، به برکت یونسکو، سال زبان اعلام شده است، آگاهانه می‫خواهم بحث درباره زبان را گسترش داده و تشدید کنم، اگر چه متاسفانه تا هنوز هم مراجع علمی ما، هم مدافعین دفاع از زبان‫های مادری هرگز برای روشن کردن وضع زبان‫های خود و استفاده از امکاناتی که عنوان شدن سال زبان پدید آورده است برنامه‫ای را اعلام نکرده‫اند.

بنابراین فکر نمی‫کنم که من به صورت شتاب زده و با برخوردن به مطلبی در یک سایت به مساله زبان علاقه گرفته باشم و این که در پی استفاده سیاسی از این مساله هستم یا نیستم، فقط خدا عالم است. اما خودم لازم می‫دانم یک بار دیگر موضع خود را در سیاست آشکار سازم؛ من دقیقا از سال 57 بدین سو که وطن ما عرصه تاخت و تازهای جهانی واقع گردید و زمینه برای حرکت سیاسی مستقل دشوار و خطرناک شد از سیاست عملی فاصله گرفته و طی این مدت به صورت مصرانه ومستمر حلقات، گروه‫ها و شخصیت‫های سیاسی مستقل را به فاصله گیری از سیاست عملی و پرداختن به کار فکری عمیق و تا قانع گردیدن قدرت‫های خارجی به این حقیقت که نمی‫توانند با عاملان استفاده جوی خود در افغانستان نظم دلخواه خود را به وجود بیاورند، انتظار بکشیم. طی شش سال اخیر ده‫ها بار به من پیشنهاد شده است که از ارتباطات و امکانات خود به ایجاد تشکل سیاسی استفاده کنم، اما من مصرانه تا تمکین جامعه جهانی در برابر تشکل یک نیروی ملی مجهز به برنامه توسعه متکی بر کادر ملی و دور نمای اتکا به خود اقتصادی و سیاسی از این پیشنهادها کنار رفته ام.

درباره این که نوشته مرا عامیانه گفته اند باید بگویم که عام فهم نوشتن دیگر است و عامیانه نوشتن دیگر. نوشته آقای خسرو به یک دلیل عوام فریبانه است، زیرا خودشان نیز می‫داند که در سطح مخاطب موجود نشریات ژورنالیستی ما نمی‫باشد؛ فقط می‫تواند نشان دهنده تبحر و دانشمندی نویسنده باشد.
برای این که از خستگی ناشی از مطالب قلنبه و سلنبه فاصله بگیریم، مطلب را با یک سوال از آقای خسرو خاتمه می‫دهیم؛ جناب خسرو عزیز، اگر زبان انعکاس واقعیت عینی نیست، شما حد اقل در نوشته خود یک جمله را نشان بدهید که به واقعیت عینی ارتباط نداشته و ناشی از عالم بالا یا ذهن خالص باشد. در صورتی که شما ذهن را نیز قبول ندارید. از نوشته شما استنباط این نظر بسیار طبیعی است که زبان یک تعداد الفاظ مبهم دارای دلالت‫های نامعلوم است که معلوم نیست از کجا در دهان انسان گذاشته شده و وظیفه انسان‫ها هم این است که عمر خود را به خاطر تاویل معناها بگذرانند. اگر چه شما زیرکانه حد اقل سینمای هالیوود، نویسنده کتاب هری پاتر، موسیقی پاپ و چند چیز دیگر را توجیه کرده اید، اما ما به این نتیجه گیری شما باور نداریم و می‫ترسیم که راهنمایی شما ما را به بیس المصیر رهنمون شود.

پاسخ اسماعیل اکبر به خالد خسرو - قسمت اول

نویسنده: اسماعیل اکبر
از 8صبح

8صبح: در شماره های 247،248و 249 8صبح، مقالهای از خالد خسرو در صفحه اندیشه تحت عنوان" دوصد لعنت بر این عامیانه نویسی و تفرعن روشنفکرانه" به صورت مسلسل به نشر رسید. اینک مقاله آقای اسماعیل اکبر تحت عنوان" بازهم در باره زبان" ، که در نقد مقاله" دوصد لعنت عامیانه نویسی و تفرعن روشنفکرانه" نوشته شده است، با رعایت تمام اصول روزنامه نگاری، در همان صفحه و به صورت مسلسل نشر میشود.


سال 2008 از جانب یونسکو سال دفاع از زبانهای مادری عنوان داده شده است. مردم مثلی دارند که میگویند: "شری بخیزد، که به خیر ما تمام شود". هیاهویی تند و تیز و احساساتی در رابطه با ضرورت و یا عدم ضرورت اصطلاحات سیاسی و اداری واحد در رسانه ها به وجود آمد که با مقاله ای جدی آقای اشراق حسینی سویه بحث سنگین تر شد. من نقدی بر آن مقاله نوشتم و بعد مقاله پرمایه ای از جانب جوان مستعد و فعال، خالد خسرو در نقد از نوشته من در روزنامه 8صبح نشر شده است. این مقاله ظرفیت جدی شدن بحث را دارد. من اول به سوالهای مطرح شده در مقاله می پردازم.
آقای خسرو می نویسد: "پیشنهاد نویسنده این است که آقای اکبر با ارایه درک و نظر خویش از گفتمانهای ادبی، معرفتی و زبانشناسی روشن نماید که با کدام بخشهای نظریه معاصر در حوزه معرفت و زبانشناسی مشکل دارد و مشخصات این انتقاد در چارچوب گفتمانهای معاصر چیست؟" من این مطلب را در مقاله قبلی خود در حد زبان و بیان ژورنالیستی نسبتا کافی توضیح داده بودم و از آنجایی که برخی از نمایندگان فلسفه تحلیلی به صورت تدریجی و گام به گام زبان را از خاستگاه و منشای اصلی آن که به نظر من انعکاس واقعیتها در مغز انسان، شکل گیری اندیشه و افاده آن به صورت کلمات می باشد، توضیح داده بودم. اما خود آقای خسرو نظر خود را درباره خاستگاه اولیه زبان نگفته است. تداوم اندیشه جدا کردن زبان از واقعیت، به جدا کردن آثار ادبی از واقعیت جهان تا سر حد قتل مولف کشید که من آن را گرایش پندار گرایانه ای که در عقب آن دیدگاه های سیاسی قرار دارند دانسته بودم. در این جا چیزی ندارم به آن اضافه کنم.

سوالی که در آخر مطرح شده این است: "چگونه بنیادگرایی و تمامیت خواهی که در تمدنهای معنویت گرا وجود دارد می تواند با چپ جدید که جریان سکولار و عقل گرا است، جور در بیاید؟" اما نظر من اتحاد تمدنهای معنویت گرا و چپ جدید نبود که خود آقای خسرو آن را با امانت نقل کرده است و آن احیای حکمت خالده از جانب عده ای از متفکرین غرب برای جبیره طبیعت گرایی، ماده گرایی، و دنیویت مدنیت غربی بود که از بحران معنوی آن هیچ اندیشمندی انکار نمی کند و حتا اندره مالرو که یک شخصیت دولتی فرانسه بود، اما با تفکر و نوشتن نیز سر و کار داشت، در سالهای 60 قرن بیست هوشدار داده بود که قرن آینده یا قرن احیای معنویت خواهد بود و یا قبول مخاطره نابودی تمدن. به جز طرفداران حکمت خالده فیلسوفان عرفانگرا، امثال ماسینیون، نیکلسون، ویلیام چی تک، آن ماری شمیل و بسیار اشخاص دیگر نیز برای همین ایده آل کار و مبارزه کردند و سال گذشته که به نام سال مولانا اعلام شد اعتنا به ضرورت تقویت همین جریان معنویت گرا و عرفان گرا بود. نظر من دقیقا اینگونه بود: چپ جدید که بر ضرورت تغییر نظام اقتصادی و سیاسی غیر عادلانه سرمایه داری چندین ملیتی مبارزه می کند و معنویت گرایانی که برای جبران بحران معنوی دست اندر کار اند هر دو در پی تغییر ماهیت ظالمانه نظام موجود بین المللی اند. این دو گرایش با وجودی که از نظر جهان بینی با هم فاصله دارند، هدف انسانی واحدی را تعقیب می کنند و آن به اعتدال کشیدن نظام و روابط بین المللی و داخلی مسلط کنونی است. چپ گرایان با آن که سکولار و حتا ضد دین اند، آنگونه که اقبال در مورد مارکس گفته: زان که حق در باطن او مضمر است/ قلب او مومن دماغش کافر است، درد انسانی دارند.

حال می‫آییم به پاره ای مسایل قابل کندوکاو در مقاله جناب خسرو. در این نوشته مرز میان جریانهای ادبی و زبانشناسی آمیخته است و بیشتر نگرانی های آقای خسرو آنچنان که من دریافته ام، در مورد توضیح گرایشات گوناگون ادبی است، البته با تمایل شدید به توجیه گرایهای مسلط حاکم، تا فلسفه زبان. زیرا دراین مقاله حتا اشاره ای هم به مکاتب زبانشناسی عمده معاصر یعنی ساختگرایی که با سوسور آغاز شد، فلسفه زبان چامسکی که بیشتر متکی بر عقل گرایی و علم گرایی از گونه ریاضی آن است و مکتب نقش گرای آندره مارتینه که می کوشد زبان شناسی را از گرایشات فلسفی دور نگاه کند، نشده است. بنا براین، میان علم زبان شناسی و جریانهای فلسفی و ادبی، خلط مبحث شده است. این دو جانب باید جدا شود تا موضوع سامان یافته و روشن ساختن حدود هر یک آن روشن و آسان گردد. زبانشناسی علمی است در تناسب معین میان قیاس و تجربه. چامسکی می کوشد به علم زبانشناسی دقت ریاضی ببخشد. ساختگرایان که با جریان فلسفی به همین نام آمیخته اند، به جانب تجربی زبانشناسی اهمیت بیشتر می دهند، علی الخصوص زبانشناسی کارکردگرای امریکایی که به وسیله بولمفلد ایجاد شد و توسط شاگردانش گسترش یافت. حتا استالین که همه چیز را در پرتو ایدیولوژی از نوع درک و دریافت خودش ارزیابی می کرد، به علم بودن زبانشناسی اذعان کرد و گفت زبان پدیده طبقاتی نیست، در آن انقلاب صورت نمی گیرد و تحول آن تدریجی است. هیچ یک از این مکاتب از این انکار ندارند که مفاهیم و کلمات دال اند برای نشان دادن مدلولها، و مدلولها طبعا یا مادی اند، مانند درخت، سنگ و ستاره و یا معنوی اند، مانند اندیشه، عقل، عشق و غیره. بعد طبعا انسان از این اسم ها در فعالیتهای اجتماعی خود کار می گیرد و به این سبب کلمات دال بر افعال پدید می آید، مانند آموختن، خوردن، زدن، و غیره. افعال و اسما کوایفی دارند که از آن صفت و قید به وجود می آیند و طبعا الفاظی برای ربط و نسبت کلمات ایجاد می گردند، زیرا وقتی که انسان بخواهد، اندیشه معینی را بیان کند، باید از ترکیب کلمات جملات را بسازد.

جریانی که منجر به جدا شدن بحث زبان از واقعیت گردید یک نظریه سوسور بود که گفت زبان باید در درون خود و بدون مراجعه به مصداق خارجی مطالعه شود تا با منطق و فلسفه نیامیزد و در جمله به حیث واحد زبانشناسی، جای کلمات دقیق تعیین شود. بعد با قاعده همنشینی و جانشینی، گسترش زبان پیگیری گردد، یعنی در جمله فعل، اسم، صفت، به دقت نصب و همنشین گردند و ادات ربط و نسبت دقیق جابجا گردند و اگر جمله تغییر داده می شود، مطابق معیار کلمات جانشین انتخاب گردند. با کمال تاسف و پوزش از خوانندگان ما اجبارا این بحث فنی را برای فهم مطلب وارد موضوع نمودیم. در ادامه این بحث، زبان شناسی بنام بنونیست گام جدی دیگری برداشت. او گفت: اینگونه که سوسور نشانه و تصور مدلول را با بحث می آمیزد، یعنی می گوید نشانه تصور درخت یا فلان مفهوم دیگر است، دو باره عین و مصداق وارد صحنه می گردد و بحث زبان را از درونی بودن و استقلال فاصله می دهد. بنابراین، باید فقط به کمک تصور ذهنی درباره همنشینی و جانشنی بحث نماییم و به این ترتیب عین و واقعیت از بحث زبانشناسی خارج ساخته شد. اما مربوط ساختن این بحث زبانشناسی به ادبیات از جانب یاکوبسن، زبانشناس و ناقد ادبی روسی که شخصیت اعجوبه ای داشت، صورت گرفت. این یاکوبسن اندیشه ساختار گرایی را به همکاری لوی استروس، مردمشناس و لاکان، روانشناس، وارد عرصه های علوم اجتماعی و انسانی ساخت. فلسفه ساختارگرا از مطالعه میان رشته ای این دانشها سامان یافت. یاکوبسن گفت: اثر هنری یعنی فورم. این نظریه ادبیات را از محتوا گرایی به فورمالیزم کشاند. البته می توان تصور کرد که تلاشهای یاکوبسن عمدتا واکنش در برابر ادبیات و هنر محتوا گرا، ایدیولوژیک و شعاری، ریالیزم سوسیالیستی بود، که هنر و ادبیات را به مسخ کامل کشانده بود.

ارتباط این دو عرصه، یعنی ذهنی ساختن کامل زبانشناسی و شکل گرایی در هنر و ادبیات به صورت کامل زبان، پدیده هنری، و متن ادبی را از واقعیت جهان، فاصله داد. نظریه هنر برای هنر، بیان دیگر این جریان فکری است. بنونیست، اگر عین را از زبانشناسی تبعید کرده بود، تصور کشتن زبانشناس از ذهنش نگذشت، اما بارت برای به نهایت رساندن جریان، مولف متن ادبی را با نظریه مرگ مولف از بین برد، تا راه را برای استقلال کامل متن از واقعیت عینی هموار نماید. من این جریان را به کلی انحرافی و پندارگرا، در همسویی با سیاستهای اربابان جهان دانسته بودم که می خواستند نقش هنر و ادبیات را در تغییر وضع موجود و تعالی و کمال انسان، به تعطیل و تعویق بکشانند. اگر چه من منکر نیستم که هم نظریه هنر برای هنر و هم فورمالیزم نقش مثبتی در نجات ادب و هنر از شعاری شدن و ابتذال بازی کردند، اما در نهایت تفریطی بودند در برابر افراط.
ادامه دارد...

دوشنبه، فروردین ۱۲، ۱۳۸۷

دو صد لعنت بر این عامیانه نویسی و تفرعن روشنفکرانه -- قسمت دوم و پایانی

از خالد خسرو
چاپ شده در هشت صبح


مساله ی زبان و هرمنوتیک
مساله ی دیگری که آقای اکبر به صورت سربسته و بی توجه به نقد منتقدان نظریه ابزاری زبان، در نوشته ی کوتاه خویش مطرح کرده است، مساله ی زبان به عنوان ابزار بیان و انعکاس دریافت ما از واقعیت ها و اشیا است.
آقای اکبر در نوشته ی خویش می گوید: زبان انعکاس واقعیت‫های جهان در ذهن ماست که به شکل تصور و اندیشه پدید می آید، بعد به کمک الفاظ و مفاهیم بیان می گردند. هر کلمه بیانگر یک واقعیت عینی است. حتا آنچه را اسم معنا می‫دانیم، با پدیده های محسوس و عینی تعریف و قابل فهم می گردند. مثلا محبت گرم و آتشین می شود، غم و اندوه سنگینی می کنند، درد شدت می یابد و باز هم بنا به گفته سارتر "شعور درون ندارد و هر شعوری، شعور به چیزی است". ما پدیده های معنوی را اول به شی‫ای محسوس تبدیل می کنیم و بعد با کلمات بیان می نماییم. حتا موجودات غیبی مانند فرشته و پری به صورت موجودات زیبای بالدار تصور می شوند و دیو آدم غول آسایی است که شاخ کشیده است. هر گونه تعریفی دیگر از زبان، سفسطه است، زیرا در آنها حقیقت بنا به اغراض خاص مسخ می‫گردد و بر قامت باطل پوشانیده می‫شود. انسان‫ها فلسفه، اندیشه و ادبیات را به خاطر نجات انسان از ورطه هولناکی که تمدن مصرفی معاصر پدید آورده است، به کار دارند و زبان باید در خدمت اهداف انسانی باشد. ما در زبان زند‫گی نمی‫کنیم و جهان نیز از زبان به مثابه خانه خود کار نمی‫گیرد. این از خود بیگانه سازی انسان است و متاسفانه برای ما سویه تقلیدی نیز دارد.(3)

انتقاد من به نظر آقای اکبر در باب زبان این است که آنها با وجود منابع زبان شناسانه ی متاخر به زبان فارسی، هیچ اشاره ی به این نظرات نکرده و با کلی گویی، به جای نقد زبان شناسانه، نتیجه گیری سیاسی کرده است. این روش، نمی تواند به ایجاد یک گفتمان روشنگر در باب زبان کمک کند. منتقدان می‫گویند که زبان نمی‫تواند به صورت ناب، بازتاب مستقیم و مشخص وقایع و پدیده ها در ذهن انسان باشد، و در بسیاری مواقع این انسان است که در بند زبان بوده و این زبان است که تصورات انسان را دسته بندی و شکل می‫دهد. اما، آقای اکبر بدون توجه به نقد زبان شناسانه‫ی این نظریه، ادعا می‫نماید که این گونه اندیشیدن باطل است و مرتبط با اغراض سیاسی. مثل این است اگر ما با نظریه نسبیت در علم فیزیک مشکل داشتیم و آن را خطرناک برای اخلاق و سیاست تشخیص دادیم، بر اساس داوری سیاسی و اخلاقی حکم نماییم که تیوری نسبیت در خدمت منافع استعمار و سرمایه داری است. برای همین، از نوشته ی آقای اکبر نمی‫توان دریافت کرد که بر اساس کدام دلایل نظریه زبان شناسانه و تجربی، نظریه تعویق معنا در رابطه دال و مدلول که دریدا سخت طرفدار آن است، باطل است و در خدمت اغراض سیاسی.

درک من از نظرات آقای اکبر در باب زبان، در راستای دریافت سیاسی از ادبیات و هنر زیر نام ادبیات متعهد است. بار دیگر بر این نکته تاکید می‫کنم که آقای اکبر در اصول طرفدار هنر، زبان و ادبیات انسان محور با حساسیت بالای سیاسی است، ولی شکل این ادبیات و هنر نا معلوم و با توجه به بعضی از نشانه های مبهمی که در این باره ابراز داشته شده، می‫تواند متعلق به دوره ی ادبی دهه ی 50 و 60 میلادی باشد. البته، نگارنده با این مساله مشکلی ندارد که کدام نویسنده چه سبک و روش ادبی و هنری ای را انتخاب می‫کند. اگر آقای اکبر طرفدار زبان به عنوان ابزار رابطه و ادبیات متعهد است، این یک انتخاب شخصی است، اما، وقتی آنها تلاش می‫کنند که با نوشته‫ی بسیار کوتاه، مبهم و نابسنده به نقد نظریات معاصر بپردازند، جای دارد که نظرات او در باب ادبیات، هنر و زبان مورد توجه قرار گرفته و مورد نقد قرار بگیرد.
اگر دریافت من مبتنی بر پارادایم زبان شناسی و ادبیات معاصر باشد، زبان تنها یک ابزار صرف نیست. این بحث جداگانه است که زبان در خدمت ادبیات و هنر انسان گرا باشد، بلکه، من با این تصور زبان شناسانه مشکل دارم که زبان بازتاب عینی دریافت و تصور انسان از مفاهیم، حقایق و اشیا به حساب می آید. این تصور زبانی، کهنه، غیر موثر و نا بسنده برای توضیح پاره‫ی از حقایق جدید زبان شناسی و هرمنوتیک است. البته، نگارنده به این معترف است که دریافت او از زبان شناسی و هرمنوتیک یک دریافت شایسته‫ی بحث تخصصی نبوده، و در حد یک مکالمه‫ی ساده با یک روشنفکر آماتور است.

زبان از آن جای نمی‫تواند بازتاب عینی دریافت و تصور انسان باشد که دارای ویژگی دلالت و چند معنایی است. دلالت و تعدد معنا، مانع بزرگ بر سر راه دریافت مسلم از زبان است. این که زبان در قالب ادبیات و هنر چه محتوای را انتقال بدهد، بحث دیگر است، ولی سازوکار زبان به گونه ی است که ابهام، تعویق معنای ثابت در زنجیره‫ی دلالت، تداعی مفاهیم و معناهای مشابه را در مکالمه و نوشتار ایجاد می‫کند. اگر تصور آقای اکبر را بپذیریم، زبان رسانه‫ی است که انتقال معنا را به صورت شفاف و ثابت در گفتار و نوشتار انجام داده می‫تواند، و هیچ نوع تعویق و بازی زبانی مبتنی بر ابهام و تداعی را صورت نمی‫گیرد. اگر گفتار و نوشتار را در دو سطح ادبی و علمی بررسی کنیم، گفتار و نوشتار علم تجربی، تا اندازه‫‫ی زیادی نزدیک به خصوصیت زبانی مورد نظر آقای اکبر است. زیرا، علوم تجربی مانند فیزیک، کیمیا و ریاضیات استوار بر داده ها و حقایق قابل اعتماد و یکسان بوده، و اگر این سیستم زبانی بر هم بخورد، جریان مکالمه و انتقال داده ها دچار اختلال فلج کننده می‫گردد. اما، سهل انگاری آقای اکبر در این است که این گونه‫ی زبانی را به سایر حوزه‫ها از جمله علوم انسانی و هنر نیز تعمیم داده است.

دریافت نویسنده این است که این گونه تعمیم بخشیدن خلاف واقعیت های زبانی این دو حوزه است. زیرا، اصل مسلم در ادبیات و هنر ابهام و تعویق معنا و در علوم انسانی، اختلاف تاویل است. اگر این دو شاخصه ی مهم را از این دو حوزه بگیریم، با بن بست قوی در تحلیل زبان ادبی- هنری و علوم انسانی برخورد می کنیم. البته، اگر زبان علوم تجربی را که آقای اکبر به آن سخت دلبسته است، در حوزه های دیگر به کار بریم، دچار بنیادگرایی و دگماتیسم می شویم.

اگر کمی بیشتر این بحث را بشگافیم، به چند مساله ی مهم بر می خوریم.
مساله ی اول این است که آیا زبان توانایی این را دارد که تمام تصورات و دریافت های نویسنده را انتقال بدهد؟ اگر مطابق نظر آقای اکبر عمل کنیم، پاسخ مثبت است. در این صورت، زبان سرخپوستان استرالیا به اندازه ی زبان انگلیسی قادر به انتقال مفاهیم است، یا دقت که در زبان انگلیسی و فرانسوی برای انتقال مفاهیم وجود دارد، در زبان فارسی و ازبکی نیز قابل دریافت می باشد. این در حالی است که زبان های مختلف در مقیاس و سطوح متفاوت قابلیت انتقال مفاهیم و اطلاعات را دارند. برای همین، نویسندگان جدید مانند ژاک دریدا بر ترجمه ناپذیر بودن متون فرانسوی پست مدرن به زبان های دیگر تاکید می‫کنند. یک واژه در یک زبان دارای ظرفیت های معنایی و دلالتی است که در زبان دیگر وجود ندارد. برای همین، پیدا کردن واژه‫های معادل کار دشوار و در بسیاری مواقع غیر ممکن است. برای همین، در روند ترجمه بخشی از محتوای یک زبان تلف می‫‫گردد.

براستی چقدر می‫توان بالای ترجمه‫های طراز اول زبان فارسی از متون دیگر اعتماد کرد؟ برای نویسنده قدر مسلم این است که بزرگترین چالش بر سر راه انتقال مفاهیم و دریافت‫ها، ظرفیت پایین زبان است. شاید این نیز جالب باشد که تجربه‫ی شخصی نویسنده این است که زبان غنی حوزه ی اندیشیدن را فراختر می سازد، انتقال مفاهیم را سریعتر می‫گرداند، و دقت در مکالمه و نوشتار را بسیار می‫سازد. ادبیات فارسی تا آن حد دارای غنای زبانی و تصویری است که بهترین اشعار زیبای جهان را می تواند بیافریند. اما، چنان زبان علمی آن ناتوان است که اگر در افغانستان یک کتاب فیزیک و کمپیوتر ترجمه شود، باید از زبان عربی کمک های فراوان گرفت. چنانچه متون علمی در دانشگاه های ما از این وضعیت برخوردار است.

مساله ی دوم، این است که اگر سخن ادبی همانند زبان روزنامه ی و علمی فاقد ابهام و درک سرراست از حقیقت باشد دیگر ارزش ادبی و هنری ندارد. این روشن است که انعکاس عینی پدیده ها و واقعیت ها یک امر خیالی و در سخن ادبی مهمل است. زیرا، در سخن شاعر هیچ واقعیت عینی انعکاس نمی‫یابد، مگر این که جامه ی خیال، سودا و رویا را پوشیده باشد. انعکاس عینی واقعیت در ذهن شاعر، چیزی به غیر از درک رویا گونه از امیال، جهان و وضعیت هستی نیست.

مساله ی سوم این است که انعکاس عینی درک مولف در متن خود یک ارزش مهمل است. در بحث هرمنوتیک بیشتر این قضیه را انکشاف خواهیم داد. اگر ما قبول کنیم که زبان بازتاب عینی واقعیت ها در ذهن بوده که به وسیله الفاظ بیان می‫شوند، در این صورت "شعار مولف مرده است"، دیگر موضوعیت داشته نمی‫تواند. زیرا، بازتاب عینی مستلزم درک عینی از متن است. مرگ مولف حقیقی ترین شعار برای درک متن، و نمونه‫ی عملی این شعار اختلاف در تاویل است. سنت تاویلی مدرن، نتیجه‫ی بی ثبات بودن معنای متن به اضافه‫ی بازتاب عینی واقعیت ها در ذهن مولف می‫باشد. حافظ به روایت شاملو یک رند ملحد است که در لباس صوفیانه شریعت را مسخره می کند. ولی همین حافظ در روایت بسیاری از ملایان نظیر مطهری دلباخته ی معنویت دینی است. حال آقای اکبر خود داوری کند که شعار رولان بارت چقدر انحرافی و گمراه کننده است.

مساله‫ی چهارم و آخر این است، اگر قبول کنیم که زبان توانایی انتقال عینی مفاهیم و واقعیت ها را دارد، پس متن هرگز دچار دور هرمنوتیکی نشده و هرگز اختلاف در تاویل چیزی بیشتر از خوانش نادرست متن، قلمداد نخواهد شد. هرمنوتیک کلاسیک بر این نکته پای می فشرد که متن حامل نیت مولف است و معنای نهایی چون امر عینی در پس کلمات نهفته است. این اصل هرمنوتیکی مبتنی بر این اصل است که زبان حامل واقعیت های قابل درک و ثابت بوده و کشف رمزگان متن به درک حقیقی مقصود مولف کمک می کند.

برای نقد این سخن نیاز به مباحثه طولانی است که نویسنده به سخن کوتاه در این باره بسنده می کند.
زبان و متون علوم انسانی هرگز بازتاب واقعیت های عینی نبوده، بلکه چیزی جز درک چند معنایی نیست. ما قادر نیستیم تا بر اساس معیار فراگیر متنی به معنای نهایی متن دست پیدا کنیم. موضوع معنای نهایی متن گفتمان کلاسیک در چارچوب پارادایم پوزیتویسم علمی قرن 18 و 19 میلادی در غرب است. علوم انسانی متاخر، با جدا شدن از روش شناسی شناخت علمی پارادیم پوزیتویستی قرن 18 و 19، به هرمنوتیک هستی شناختی نزدیک شده، و آنارشی را در نظم مستقر هستی و طبیعیت پذیرفته است. برای همین، ادبیات نیز نمی تواند هنوز وفادار به روح علم کلاسیک اروپایی باشد و حذف سوبژکتیویته ی دکارتی را که مبتنی بر فاعل دانای مطلق و انتزاعی است، نادیده بگیرد. سوبژکتویته، نه درک و خرد شناسای مطلق است، و نه قادر به ایجاد دانایی نسبت به متن و فارغ سنت، میراث تاریخی- فرهنگی و پیش‫ فرض‫ها است. شناخت متن متاثر از دانش زمانه و گسست‫ها و تفاوت‫های تاریخی و زمانی است. این عوامل، مانع از درک فراگیر و فراتاریخی از متن می گردد.

هرمنوتیک، بیان تجربه ی هستنده به تعبیر هایدگر، از هستی است. این به معنای آن است که حدود، ماهیت و چارچوب تجربه‫ی هستنده، نوع شناخت و چارچوب ادراک او را نیز تعیین می‫کند. این سخنان برای شناخت متن به عنوان تجلی زبان بسیار تعیین کننده است که متاثر از پیشرفت دانش و روح زمانه ی خواننده متن می‫باشد. از این رو، هر متن در افق‫های تاریخی و زمانی گوناگون، معنا و درک متفاوت می‫آفریند. اگر با این سخن موافق باشیم، افق تاریخی، یک ایستار و مانع بر سر درک نیت مولف است، و افق زمانی به خواننده امکان می دهد که متن را به شیوه ی متفاوت بنگرد. این یک امر اختیاری نیست که خواننده افق تاریخی و زمانمندی متن و ادراک آن را انکار کرده، و با توسل به فرهنگ ها، کتاب های پژوهشی تاریخی و شناخت سنت ها، به پیوست دو باره ی زمان های گسسته شده پرداخته، و نیت مولف در متن را از زیر آوار تاریخ و سنت های کهن ادبی بیرون آورد.

بنابر کدام دلایل نمی توان به معنای حقیقی و نهایی زیر نام نیت مولف دست یافت؟
سخن خود را با نقد رادیکال نیچه فیلسوف مهم آلمانی آغاز می‫کنم."می‫گویند که تنها حقایق وجود دارند، اما من می‫گویم خیر، حقایق درست همان چیز‫های اند که وجود ندارند. تنها تاویل ها وجود دارند. ما نمی‫توانیم حقیقتی در خود را متصور شویم. شاید حتا خواست آن نیز خود حماقتی باشد. می‫گویید پس همه چیز ذهنی است. اما حتا این نتیجه نیز خود، گونه‫ای تاویل است. موضوع چیزی موجود نیست. چیزی است افزونه، اختراع شده، و طرح ریزی شده پشت هر آنچه هست. آیا اساسا ضروری است که مدام تاویل کننده‫ای را پشت هر تاویل جستجو کنیم؟ حتا این کار چیزی است فرضی و بدعتی است بی سابقه. تا آن‫جا که واژه ی شناخت معنایی دارد، جهان شناختی است اما از راه تاویل ها. معنایی جدا از تاویل وجود ندارد. معنا ها بی شمارند."( 4)

این قطعه از نیچه ستون اصلی هرمنوتیک جدید و نقدی بر تاویل کلاسیک از متون را می سازد. بر اساس گفته های نیچه، شناخت متن، یک پنداری بیش نیست که نه قابل اثبات است و نه منجر به یک نتیجه گیری عام می شود. وقتی نیچه هر نوع معنا را یک تاویل می داند پس متن نیز چیزی جز معناهای گوناگون که خواننده آن را به متن نسبت می دهد نیست. زیرا، چالش اصلی این است که چطور به ابزار، روش و تمهیدات متنی و فرا متنی ای دست یافته می توانیم که بر اساس آن به نیت مولف یا معنای غایی متن دست پیدا کنیم.

مشکل گفتمان هرمنوتیک یا تاویل کلاسیک این است که روش شناسی قابل اعتماد برای دریافت معنای نهایی متن در اختیار ندارد، ولی با تاکید تمام می‫گوید که معنای غایی قابل دریافت است. این تناقض، سرآغاز این نقد سهمگین است که هرمنوتیک کلاسیک به صورت آرمانی به دنبال کشف نیت مولف است، ولی در عمل در میان انواع تاویل ها فقط قادر به حدس و تخمین است. تحلیل زبان شناسانه ی تاریخی مبتنی بر کشف معنای واژگانی متن، به عنوان یکی از ابزار های تحلیل متن برای رسیدن به معنای غایی، به هیچ وجه کمکی مورد انتظار به گفتمان تاویل کلاسیک نمی کند. زیرا، بر اساس این روش معنا در طول تاریخ متن به ندرت دگرگونی ناپذیر وجود داشته و با تحلیل درست تاریخی مبتنی بر اسناد این معنای پنهان آشکار می‫گردد. اما، تنها معنای صرف واژگانی نیست که به تاویل از متن کمک کرده می تواند، بلکه واژ‫گان با نظام تداعی ودلالت در متن دانایی معاصر و رابطه‫ی میان متنی، تاویل را به وجود می آورند. اگر قصه ضحاک در متن شاهنامه در گذشته کارکرد اسطوره‫ای داشته، برای شاعر معاصری چون احمد شاملو، اسطوره ی قوی از یک پدرسالاری تاریخی است که گفتمان پهلوانی شاهنامه بر آن استوار است.

بسیاری بر این نقد شاملو خرده گرفته اند، ولی تاویل ها به صورت موازی سطوح گوناگون معنایی و روایتی از متن را تشکیل می دهند. هم‫چنان، اساطیر شاهنامه با پیشرفت دانش معاصر معنای های گوناگون یافته است. چنانچه جعفر محجوب استاد دانشگاه کشف آتش و گسترش و مهاجرت اقوام آریایی در زمان سلطنت فریدون، عمل سزارین به وسیله ی سیمرغ بالای بچه زال و... را از قصه های شاهنامه حکایت می کند و نشان می دهد که اقوام آریایی از خود تمدن های باشکوهی زیادی به وجود آورده بودند. نتیجه این است که با پیشرفت دانش، متن در ساختار های دانایی گوناگون معنا های متفاوتی پیدا می کند. زیرا، این ساختار های دانایی ما را کمک می کند که متن را به شیوه های گوناگون بنگریم. بر اثر پیشرفت دانش اسطوره شناسی، شباهت های زیادی میان اساطیر اقوام گوناگون وجود دارد؛ از جمله شباهت های شخصیتی که میان اسفندیار آریایی، آشیل یونانی و زیگفرد آلمانی وجود دارد. این گونه تاویل ها برای خوانندگان چند قرن پیش میسر نبوده است. تحلیل میان رشته‫ای از متون ادبی، به تاویل ها امکان بازی و گسترش بیشتر را می دهد. تاریخ، مردم شناسی، جامعه شناسی، روان شناسی، سیاست و.... کمک می کند که ظرفیت های معنایی متن را بیشتر بشناسیم، و تاویل های جدید در اختیار داشته باشیم.

در این صورت، برای تاویل کلاسیک متن مقدور نیست که از ورود متن در شبکه های متنی جلوگیری کند. متون ادبی، در باره ی یک سلسله اتفاقات، مناسبات اجتماعی، فرهنگی، دانشی، اساطیری، اعتقادات، ارزش ها و... سخن می‫زند. تحلیل میان رشته‫ای تمام این مسایل را در حوزه ی پژوهش خویش دارند، و پژوهش های آنها یک سلسله نتایج، دستاورد ها و تاویل های را پیشنهاد می کند. تاویل متون نمی‫توانند از گفتمان های میان رشته یی خود را دور نگهدارند. به هر اندازه که متن داخل شبکه ی گسترده متن ها می شود، به همان اندازه معنا های پیشین به گفته نیچه، افزونه ی بیش بر متن به نظر نمی‫رسند. هرمنوتیک کلاسیک با توسل به معنای تاریخی متن و زبان، در پی دست یابی به معنای غایی متن است و هرمنوتیک جدید با فراختر کردن حوزه ی ارتباطات متون، تاویل را جایگزین حقیقت خشک و ثابت متن می کند. از این رو، هرمنوتیک جدید تمام تاویل ها را هم سطح دانسته و به سختی قادر به برتری و رحجان یک تاویل بر تاویل دیگر دارد.

در نهایت نتیجه ی که می خواهم بگیرم این است که نظریه زبان به مثابه بازتاب عینی واقعیت های هستی در حوزه ی علوم انسانی و به ویژه متون ادبی معنای مسلم ندارد.
در باره ی حکمت خالده که می تواند فقدان معنویت در غرب را در همکاری با چپ جدید جبران کند، سخنان آقای اکبر بسیار کلی است و نمی توان در باره ی آن سخن بسیار گفت. ولی پرسش این است که چگونه بنیادگرایی و تمامیت خواهی ای که در تمدن های معنویت گرا وجود دارد، می تواند با چپ جدید که جریان سکولار و عقلگرا است، جور دربیاید؟ این پرسشی است که آقای اکبر به پاسخ آن بپردازد.
منابع:
1- تمام نقل قول ها از نوشته ی آقای اکبر زیر نام"چند نکته در مورد مقاله ی مرز گذاری با کدام فلسفه ی زبان؟"/ سایت آسمایی/ 2008-3-19 برگرفته شده است.
2- امینی، علی، نگاهی به فلسفه‫ی سینمای لوییس بونویل، رادیو زمانه، 5 حمل 1386
3- همان، مرزگذاری با کدام فلسفه ی زبان؟
4- احمدی، بابک(1382)، ساختار و تاویل متن، چاپ دوم، ص 511/ انتشارات مرکز- ایران.

یکشنبه، فروردین ۱۱، ۱۳۸۷

دو صد لعنت بر این عامیانه نویسی و تفرعن روشنفکرانه -- قسمت دوم

از خالد خسرو
چاپ شده در هشت صبح

البته، این را انکار نمی‫کنیم که سرمایه داری با کالایی ساختن تولیدات هنری، هنر را به ویژه موسیقی و سینما را، به سوی لذت فاقد مسوولیت اجتماعی، زوال اندیشه‫ی انتقادی شهروندان سیاسی و آگاه در بستر عشرت و عیش تلویزیون و سینمای اروتیک وتبلیغ مد به مثابه‫ی درک وصف ناپذیر لذت مصرف، می‫کشاند. این به معنای آن نیست که هنر بدیل و معترض برای عصر انقلابی آقای سارتر مویه کرده و با برپایی عزا، به نظاره‫ی وضعیت موجود می‫پردازد. مشکل هنر بدیل به گمان من این است، که به اندازه‫ی هنر استدیوهای بزرگ تجاری، رابطه‫ی مناسب و جذاب با توده‫های مصرف کننده برقرار نکرده، و با نقد وضعیت موجود و مصرف گرایی توده‫ها، به سوی نخبه گرایی کشانده شده، و تنها به حفظ رابطه با جنبش‫های اجتماعی و سیاسی معترض و روشنفکران منتقد، به عنوان هنر اقلیت معترض تاثیرگذار، پرداخته است. ولی همان استدیوهای بزرگ، بزرگترین امکانات هنری و زیبایی شناسانه را به وجود آورده اند که می‫تواند همانند انقلاب عظیم در حوزه‫ی تکنولوژی و هنر قلمداد شود. اگر آقای اکبر به اروتیسم هالیوود و موسیقی راک و پاپ معترض است، نمی‫تواند پیشرفت‫های هنری و تکنولوژیکی و امکانات هنری‫ای را که استدیوهای بزرگ هالیوود به وجود آوردند، نادیده گرفته و آن را به مثابه‫ی هنر ارتجاعی و مزدور بورژوازی محکوم نماید. زیرا، فلم ساز انقلابی نمی‫تواند با فلم سیاه و سفید به بیان نقد و اعتراض خویش بپردازد.

اگر هالیوود فلم‫های چون پاپیون، گلادیاتور، ارباب حلقه‫ها، فورست گامپ و لست اشنایدر به کارگردانی استیون اسپیلبرگ را می‫سازد، تایتانیکی جیمز کامرون، دنیای خیالاتی و مجازی هری پاتر و دزدان دریایی را نیز تولید کرده می‫تواند. تنها تفاوت در این است که انقلابیون معترض سیاسی، اگر دست پیدا کنند، با چند گلوله به زندگی جیمز کامرون و جی کی رولینگ خالق داستان‫های تخیلی هری پاتر خاتمه می‫بخشند، تا بار دیگر هنری که در موجودیت فقر در افریقا به ستایش از تخیل جادویی با آن عشوه‫های بی‫درد و عار جنسی، می‫پردازد، مجالی برای نفس کشیدن نداشته باشد. آقای سارتر و هیچ روشنفکری دیگر این اجازه‫ی انقلابی را ندارند که با صدور بیانیه‫های سیاسی، هنر و ادبیاتی را که با پارامترهای ایدیولوژیک و سیاسی آنها قابل اندازه و تحلیل نیست، به خیانت و مزدوری متهم ساخته، و با اعتراض به کرامت اخلاقی و ادبی و هنری شان، خود را تنها منتقدان وضعیت موجود قلمداد کنند. درک تساهل به عنوان یک ارزش والا، ولو با اعتراض آقای اکبر، دنیای سرمایه داری در بیرون از مرزهای ملی خویش تساهل را به رسمیت نمی‫شناسد، شاخصه‫ی انسان‫گرایی جنبش‫های اجتماعی منتقد وضعیت موجود و روشنفکران معترض است. درک تساهل به معنای خلق اخلاق، سیاست و ارزش‫های بدیل و گفتگو با جریان‫های مخالف فکری و نظری است. به این معنا که آقای اسماعیل اکبر و سارتر به جای خطاب کردن نویسندگان مخالف ادبیات سیاسی متعهد به معنای سارتری آن (وقتی فقر در افریقا وجود دارد، سخن زدن از زیبایی ستارگان آسمان خیانت نویسندگان مزدور بورژوازی است)، به مزدوری بورژوازی سرمایه داری و شرکت‫های چند ملیتی، با آنها راه گفتگو و خلاقیت به منظور ادبیات و اندیشه ی بدیل را برگزینند. اگر کسی را مزدور و اجیر سرمایه داری برای انحراف اذهان عامه در ورطه ی تمدن مصرفی خطاب کنید، دیگر جای برای گفتگو نمی‫ماند. گفتگو حق اختیاری هر اندیشمندی است، ولی بنیادگرایی عامل خطرناک برای افراطی ساختن روشنفکران است. نظریه کنش ارتباطی هابرماس، اگرچه به تعبیر آقای اکبر یک نظریه تسلیم طلبانه است، یک نقد مهم برای ایدیولوژیک شدن حقیقت‫های روشنفکرانه بوده که متفکران و نظریه پردازان را به گفتگو در باره ی شناخت و معرفت به صورت دسته جمعی، دعوت می کند. این یعنی فرار از سوژه ی دکارتی که درک و شناخت را به سوبژکتیویته ی فردی تقلیل می‫دهد.

نکته ی که مرا به نقطه نظرات آقای اکبر نزدیک می کند، نورماتیف کردن هنر و اندیشه ی بشری برای بهبود وضعیت انسانی است. اگر چه، آقای اکبر برای توصیف ارزش های انسانی به کلیشه های نظری در باب ادبیات و اندیشه ی انسان گرا از جمله دفاع نابسنده و کلی گویانه از ریالیسم و سورریالیسم، چنگ زده است، ولی تلاش من این است که در این فرصت کوتاه بیشتر از آقای اکبر در باره ی شان انسانی هنر و اندیشه ی بشری حرف بزنم. البته، این نقطه نظرات برداشت من از جایگاه انسان در هنر و ادبیات و بهبود وضعیت آن است و می تواند با نقد بیشتر پخته تر و انعطاف پذیر تر گردد.

این سخن لوییس بونویل کارگردان معروف اسپانیایی است که در باره ی اخلاق و مساله ی انسان در سینما می گوید: "شيوه کار من هرگز اين نبوده که يک مساله اجتماعی مثلا نوع‌دوستی، بکارت، خشونت يا چيز مجرد ديگری را در فلم عنوان کنم، چندتا آدم را در داستان وارد کنم و جواب حاضر و آماده‌ای به قضيه بدهم. نه، من اين کار را تقلب می‌دانم.
طبيعی است که موقع ساختن فلم با مسایلی درگير هستم. اما هيچ قصد ندارم که مشکلات خاصی را حل کنم. بر عکس: يک داستان تعريف می‌کنم، آدم‌هايی را وارد آن می‌سازم و ميان شان روابط واقعی يا نمادين برقرار می‌کنم. اما شخصيت آنها از هيچ الگوی ثابتی پيروی نمی‌کند. در داستانی که تعريف می‌کنم آدم‌ها جای خود را دارند و با پيشرفت داستان به نيرويی دست می‌يابند تا ميان خود روابط اجتماعی و اخلاقی معينی برقرار کنند."(2)

این سخن معنای جز این ندارد که هنر و ادبیات نه چون یک تحلیل سیاسی، به بیان و توصیف وضعیت انسانی در چارچوب الهام زیبایی شناسانه می‫پردازد. هنر و ادبیات نوعی از درک زیبایی شناسانه ای مداوم از وضعیتی است که انسان، ارزش ها و ایده آل هایش در آن هستی دارند. این درک ملزم به رعایت کردن هیچ اجندای سیاسی نبوده و حتا می تواند به نوعی از یاس فلسفی و انارشیسم علیه اخلاق، سیاست و ایدیولوژی منجر شود. همان گونه که بونویل در کتاب خاطراتش آرزو داشت که فلمی علیه تمام جریان ها و گرایش های سیاسی بسازد. حتا بیان پوچ انگارانه ی ادبی و هنری، توصیف معترضانه ی وضعیت انسانی هنرمند و نویسنده ی است که او را به گفته ی صادق هدایت از درون چون خوره می خورد، و مانع عمل سیاسی برای تغییر وضعیت بشری می گردد. تعیین اجندا، تولید ادبیات حزبی است که با روح شاعرانه و هنرمندانه بیگانه می باشد.

ادبیات و هنر وقتی دست به اعتراض می‫زند، حتا در دفاع از امپریالیسم و پوچی، بازتاب اراده ی شاعر و نویسنده و بیان رابطه ی اندیشمندانه ی او با زندگی و جهان است. اعتراض در قلمرو ادبیات و هنر، به معنای خلق پدیده های مثبت و امیدوارانه ی سیاسی نیست، بلکه هر آن وضعیتی است که همچون سوژه ی هنری و ادبی در ذهن شاعر و نویسنده و نگارگر وارد شود. این تصور دگماتیک است که اعتراض، پوچی و هیچ انگاری اخلاقی و سیاسی هنرمند و نویسنده را نشانه ی از یک توطیه‫ی نظام مند سیستم و امپریالیسم حساب کنیم. زیرا، در این صورت، تصور ما این است که تبلیغ پوچی یک وضعیت سطحی و مصنوعی در نویسنده و هنرمند است. این انتخاب اصیل انسانی است که در باره ی تصورات، ارزش ها و معتقدات خود در قالب بیان زیبایی شناسانه ی هنری و ادبی حرف بزند. اگر ما با این وضعیت مخالف هستیم و آن را برای عمل سیاسی فلج کننده می دانیم، دست به اعتراض در قالب خلق وضعیت ادبی و هنری مخالف و بدیل بزنیم. از امید بگوییم و از ارزش های اخلاقی برای تغییر مثبت وضعیت انسانی. اما، این را به یاد داشته باشیم به همان اندازه که پوچی وضعیت اصیل یک هنرمند و شاعر است، امیدواری و عمل خلاق سیاسی برای تغییر وضعیت نیز. حتا بیان فانتزی و اروتیسم که به نظر انقلابیون ادبیات متعهد ویروس های کشنده ی تفکر انتقادی و حرکت های اعتراضی شهروندان است، انتخاب هنرمند برای ارتباط با مخاطب است. مردم مشتاق اروتیسم و فانتزی ادبی و هنری، لذت و نشاط غریزی نهفته در تولیدات هنری و ادبی را اشباع نیاز های غریزی و بی پایان انسانی خویش می دانند، و زندگی در این دایره را، خوشایندترین لحظات برای سرگرمی و لذت قلمداد می کنند. منتقدان زیادی گفته اند که هنر تجاری سرمایه داری، فرهنگ لذت و سرگرمی را چون نیاز کاذب در مصرف کنندگان به وجود آورده و آن را چون نیاز راستین برای سود بیشتر جلوه می دهند. امکان این نیز است که این روند، فردگرایی فاقد مسوولیت پذیری سیاسی و اجتماعی را گسترش داده و مسوولیت های انسانی افراد را با خطر مواجه سازد. به ویژه مسوولیت پذیری و هشیاری در برابر عملکرد حکومت های سرمایه داری در بیرون از مرز های ملی شان.

نگارنده به این نظر است که اعتراض به این هنر به معنای سرکوب هنر اروتیک و فانتزیک نیست، بلکه ایجاد هنر اصیل انسانی که ویژگی نخبه گرایانه ی آن در حد متناسب باشد، و نیاز های انسانی را از جمله سکس و نشاط را که بتواند فقدان معنویت در دنیای معاصر را پاسخگو باشد، نایده نگیرد. باید این ویژگی هنر و ادبیات متعهد و متافزیک را فراموش کرد که ادبیات و هنر مسوولیت والایش و پالایش روح و روان آدمی را به دوش دارند. زیرا، در این صورت خطر نخبه گرایی هنر و ادبیات را تهدید کرده و آن را از مردم جدا می کند. هنر پاپ، اگر امروز تا مرز سکس و سرگرمی تقلیل پیدا کرده، واکنش افراطی به هنر نخبه گرایانه ی است که زبان و بیان هنری را متناسب با درک، انگیزه و اشتیاق عام به وجود نیاورده است. این به معنای آن نیست که هنر نخبه گرایانه وظیفه دارد که خود را با معیار های پایین تر از خود و یا غیر از خود منطبق سازد، بلکه، به گفته ی ریچارد رورتی، اگر هنر نخبه گرایانه قصد تشویق و مشارکت مردم در تغییر وضعیت انسانی را دارد، سطح مناسبی از ارتباط را با مردم شکل دهد. البته، برای نگارنده تمام انواع، سطوح و اشکال هنری قابل قبول است. به همان اندازه که هنر انتزاعی اعتراض به وضعیت بشری بوده می تواند، هنر پاپ و رپ سیاه پوستی نیز از این ویژگی برخوردار است.

با این توصیفات، ادبیات متعهد به معنای سارتری آن دایره ی تنگی از بیان وشکل هنری است. شکل افراطی و شکل محدود آن، ریالیسم است که آقای اکبر برای ازدست رفتن آن سخن به اعتراض گشوده است. ولی ریالیسم از درک این نکته عاجز است که وضعیت تاریخی به معنای وضعیت های متفاوت انسانی است و متناسب با آن اشکال هنری و ادبی به وجود آمده و از بین می رود. در شرایطی که سرخوردگی از ایدیولوژی های بزرگ، دوره ی تلخ و تراژیک در غرب است، ریالیسم به عنوان هنر سیاسی، معترض و فاقد فانتزی قوی برای فرار از دوره ی تلخ انقلابی گری، نمی تواند گونه شکل متناسب با وضعیت زود گذر و تنوع طلب و مصرف گر انسان غربی باشد. البته، جوامع و گروه های انسانی، متناسب با سلیقه، نیاز و انگیزه هایش، زیبایی شناسی، هنر و ادبیات خویش را بر می گزینند.

این نکته را فراموش نکنیم که سبک های ادبی و هنری، ظرفیت محدود برای بیان سوژه ها، رویاها، اشتیاق و امیال هنرمندان دارند. وقتی محدودیت های سبکی آشکار می شوند، اعتراض به آن سبک آشکار می‫گردد. نکته‫ی که ادبیات متعهد در چند دهه‫ی گذشته فراموش کرده بود این بود که امیال و ایدیولوژی سیاسی شکل زبان و بیان هنری را تعیین کرده نمی تواند. زیرا، در این صورت هنر و ادبیات شکل یک نواخت و توتالیتر بیان ادبی و زیبایی شناسانه را خواهد داشت که مخاطب مجبور به مصرف دایم آن است. حال اگر بیان هنری و زیبایی شناسانه تغییر می کند، متناسب به آن فهم اجتماعی نیز تغییر یافته و یا باید تغییر پیدا کند و نشانه ها، رنگ ها و شگرد های جدید را درک کند، برای آن با توجه به قرینه ها، معنایی بیابد و از آن لذت ببرد. نه سواریالیسم و نه ریالیسم شکل ابدی بیان هنری و ادبی است و نه هنر مفهومی و ادبیات ریالیسم جادویی. این هنرمندان و مخاطبان هستند که در وضعیت های مختلف شکل ها و شگرد های تکنیکی و محتوایی ادبی وهنری خویش را انتخاب می کنند و دفاع از ریالیسم به عنوان یک ا نتخاب فردی، حق هر مخاطب است اما تحمیل آن در چارچوب یک ایدیولوژی و تکفیر مخالفان آن، توتالیتاریسم ادبی و عدم درک درست از قواعد ادبی است. ادبیات متعهد و ریالیستی آقای سارتر، بیان متناسب با وضعیت انقلابی و ایدیولوژیک دهه ی شصت بوده، و خطاب کردن آن به عنوان یک وضعیت اصیل ادبی و هنری، بی خبری از قواعد ادبی و هنری و بی توجهی به کثرت گرایی یک جامعه‫ی آزاد است...
ادامه دارد....

دو صد لعنت بر این عامیانه نویسی و تفرعن روشنفکرانه -- قسمت اول

از خالد خسرو
چاپ شده در هشت صبح

از هنگامی که آقای خرم سیاست زبانی وزارت خویش را در چارچوب مواضع سیاسی خویش در سطح ملی آشکار ساخت و خود را در دام وسوسه‫ی شیطانی تبارگرایی گرفتار کرد، نویسندگان مختلف دست به انتشار نوشته‫های گوناگون در دفاع از این موضع و در رد آن زدند. آقای اسماعیل اکبر از روشنفکران نام آشنای افغانستان، با درگیر کردن خویش در بحث زبان و مصطلحات ملی، دوستان و منتقدان زیادی به دست آورد.
برای من که باری سابقه‫ی برخورد تند بر سر این موضوع را با آقای اکبر داشته ام، روشن بود که انگیزه‫ی نوشتن او در باب مصطلحات ملی ناشی از هراس از عواقب سیاسی این جنجال رسانه‫ای- سیاسی است و نگرانی از این وجود دارد که این گونه بحث‫ها منجر به افراطی ساختن گروه‫های قومی در کشور شود. البته، عده‫ی از منتقدان آقای اکبر احتمال استفاده سیاسی از این موضوع را از جانب او مطرح کرده و شیوه‫ی دفاع از مصطلحات ملی را به نفع هژمونی تبارگرایی قلمداد کردند. البته، نگارنده با نظرات آقای اکبر در باب ضرورت و موجودیت مصطلحات ملی مخالف است و آن را به نفع سیاستمدارانی می‫داند که با استفاده سیاسی و ابزاری از زبان، در پی برتری جویی اند. این را نمی‫شود انکار کرد که طرح گفتمان قومی در کشور، به خاطر گسست های قومی و ملی، از لحاظ سیاسی خطرناک است و بازگشت به حوادث تاریخی، کینه‫ها را افزون می‫سازد، اما، مشکل در این جاست که هنوز برای بسیاری از سیاستمداران افغانستان، تبعیض قومی از مسایل مهم در اجندای سیاسی آنها محسوب می‫شود. آقای خرم یکی از آن دولتمردان سمج در پیگیری این اجندا است و از آن سخت به نفع مقاصد سیاسی خویش استفاده می‫برد. از این رو، موضع‫گیری علیه مصطلحات ملی، موضع‫گیری علیه این اجندای سیاسی است.

هدف من این نیست که به صورت مفصل بحث مصطلحات ملی را با آقای اکبر مطرح کنم، بلکه می‫خواهم بیشتر در باره‫ی آخرین نوشته‫ی آنها در سایت آسمایی گفتگویی داشته باشم، و نقدی بر نظرات آقای اکبر در باب زبان، روشنفکر آماتور و دفاع از قطعیت‫های مبتنی بر اقتدار ایدیولوژیک: نوستالوژی برای بازگشت به ایدیولوژی و زبان به مثابه دو اصل اقتدارگرایانه.
زبان و ادبیات متعهد: آیا زبان تنها گلوله‫های سیاسی روشنفکر معترض است؟

این عنوان با تمام تندی آن، انتقاد سخت از روشنفکر آماتور افغان است که با فاصله‫ی عمیق از تغییرات پارادایمیک در سطح نظریه و معرفت معاصر، دست به داوری در باره‫ی مکتب‫های انتقادی و تحولات در پارادایم‫ها و گفتمان‫های تیوریک و نظری می‫زند، و با ادبیات کهنه‫ی سیاسی و نظری، می‫خواهد جایی برای نظریه انتقادی خویش دست و پا کند. آشکارا، ادعای من این است که درک روشنفکر آماتور از تحولات گفتمانی و پارادایمیک، ناقص و آموزش ندیده است، دانش و فهم که او در بستر تحولات اجتماعی و محلی به دست آورده قادر به درک تحولات نظری در غرب و سایر مجامع علمی نمی‫باشد. روشنفکر آماتور به گفته میشل فوکو، درک کلی از دانش داشته، و این درک کلی برای تحلیل ساختارها و گفتمان‫های دنیای امروز در حوزه‫های مختلف دانشی کافی نمی‫باشد. اگر این برداشت من از نظریه فوکو درست باشد، به معنای آن است که روشنفکر آماتور افغانی، جایش را به کارشناسان حوزه‫های مختلف علمی، اجتماعی و ادبی بدهد، که انسانگرایی و ارزش‫های روشنفکرانه در کردار و روابط شان بازتاب یافته باشد.

اکنون، روشنفکر آماتور همانند گذشته نمی‫تواند با درک کلی و دانشنامه‫ی گاه در باره‫ی توسعه و تیوری‫های جدید آن صحبت کند، و گاه در باره‫ی آخرین نظریات زبان‫شناسانه در پاریس و دهلی و آمستردام. یک بار با تفرعن برای هابرماس و دریدا و فوکو مزدور بورژوازی خطاب کند، و بعد قلم به دست بگیرد از جامعه شناسی، تاریخ و نظریات فلاسفه‫ی یونانی و کلدانی و اسلامی در باب تاریخ، زبان، متافزیک و آزادی عقیده بنویسد. آقای اکبر با تمام این دلبستگی به روشنفکر آماتور، حکیم همه فن حریف، به دلیل گسترده شدن حوزه‫ی تیوری و معرفت بشری و گوناگون بودن گفتمان و پاردایم‫ها، نمی‫تواند در قالب آن به خلق گفتمان مشروع از دانش، تاریخ و تحولات اجتماعی بپردازد. زیرا، روشنفکر آماتور اول ادعای درک تمام دستاورد های علمی و کاربردی حوزه‫های دانشی را دارد، در مقاله‫ی کوتاه به تحلیل و حلاجی آن می‫پردازد، و در همان جا به موضع‫گیری سیاسی می‫پردازد. مشکل من با روشنفکر آماتور همین است. نه چیزی می‫شود از آن یاد گرفت، نه انتقادات و نقل قول‫های او قابل اعتماد است و نه نتیجه گیری او مبتنی بر یک تحقیق دامنه دار، منصفانه و روش شناسی معتبر است. به ویژه روشنفکر آماتور افغان که در بسیار مواقع، نوشته‫های او شبیه به یک بیانیه سیاسی و یا نظر خواننده‫ی بی‫حوصله و عجول یک وب‫سایت است. از این رو، نوشته‫ی آقای اسماعیل اکبر، به هیچ صورت نشانه‫ی از یک تلاش صبورانه برای نقد گفتمان‫های مدرن و پست مدرن نیست، و ادعای من این است که او با نادیده انگاشتن روش شناسی معتبر تحقیق، نوشته‫ی خویش را با تمام عواطف انسانی و ارزشگرایانه‫ی نهفته در آن، به یک بیانیه سیاسی یک روشنفکر خشمگین تقلیل داده است. پیشنهاد نویسنده این است که آقای اکبر با ارایه درک و نظر خویش از گفتمان‫های ادبی، معرفتی و زبان شناسی، روشن نماید که با کدام بخش‫های نظریه معاصر در حوزه‫ی معرفت و زبان شناسی مشکل دارد، و مشخصات این انتقاد در چارچوب گفتمان‫های معاصر چی است؟ در این صورت است که می‫توان جایگاه انتقادات آقای اکبر را نسبت به گفتمان‫های معاصر دریافت. برداشت کلی از نظریات و گفتمان‫های معاصر و نتیجه گیری سیاسی از بحث زبان شناسی و فلسفی، مقدار زیادی از خلط مبحث، آشفتگی و تردید در شیوه اندیشیدن و تحقیق عالمانه‫ی روشنفکر منتقد را به وجود می‫آورد.


تردیدی در این نیست که دفاع از ارزش‫های انسانی هنوز باید محور و منبع الهام دانش انسانی باشد، تا به گفته‫ی آقای اکبر تمدن بشری بتواند با کمک گرفتن از این دانش، به سوی بهبود وضعیت خویش حرکت کرده و ایدیولوژی دولت‫ها، احزاب و جریان‫های مذهبی راست گرا و شرکت‫های بزرگ اقتصادی نگردد. خطرهای عمده‫ی که بشر را در قالب سیاست، اقتصاد و فرهنگ تهدید می‫کند برملا سازد. من به شدت به تمام نظریات سیاسی و اجتماعی و فلسفی‫ای بدبین هستم که این شاخصه ی ارزشی و آرمانی دانش انسانی را زیر سوال می‫برد، و یا آن را افسانه‫ی خوش بینانه‫ی عصر روشنگری می‫داند. اما، این را نباید فراموش کنیم که روشنفکران نباید ادبیات سیاسی و نظری‫ای را به کار برند که در آن نشانه‫ی از شکیبایی و تساهل فکری وجود ندارد. وقتی آقای اکبر باور دارد که روشنفکران و نویسندگان دگر اندیش( کسانی که مانند او باور به ادبیات متعهد از جنس سارتر ندارند) مزدوران بورژوازی هستند و "دستگاه صد سر و هزار زبان شرکت‫های چندملیتی که خود برای فلسفه سازی و ایدیولوژی سازی اذهان و استعدادهای برجسته را اجیر می‫کند و میلیاردها پول را مصرف می‫نماید تا اندیشه بشری را برای حفظ سلطه و منافع خود به کار گیرد. نویسنده‫ی گاه اجیر برای منحرف ساختن اذهان جوامع از مکاتب فلسفی انسانی، ریالیزم و سورریالیزم به توصیف فلسفه و نویسندگان پوچ گرا پرداختند و تا مکتب فرانکفورت از رونق نیفتاد و پیشنهادش به تزیس تسلیم طلبانه "کنش ارتباطی" تقلیل نیافت، آن را مسکوت گذاشتند. اندیشه‫های بیدار گرانه بینامین، ادورنو هورک هایمر، مارکوزه و سارتر را بی قدر انگاشتند و بر آنها پرده کشیدند. آنها مثلا مارکیز را به این جهت تبلیغ می‫کنند، تا جوانان آستوریاس را نشناسند. "صد سال تنهایی" به این خاطر رمان قرن بیستم لقب گرفته تا "چشمان زنده در گور" ناشناخته بماند و "صدسال تنهایی" به این سبب که چهره رهبر آزادی خواهان امریکای لاتین را مسخ کرده و به سرحد قهرمان مباشرت جنسی تنزل یافته است، تبلیغ می‫گردد. به خوبی در این جملات نشانه‫ی از چپ عامیانه و ناشکیبا در برابر دگراندیشان منتقد آشکار است.

مارکز، اگر از چپ عامیانه‫ی آقای اکبر پرهیز کنیم، حامل ارزش‫های جدید ادبی بود که توانست داستان نویسی دنیا را زیر تاثیر خود قرار داده، و بزرگی و خلاقیت موج جدید ادبی را در امریکای لاتین به مردم بشناساند. "صد سال تنهایی" نفی کننده‫ی "چشمان زنده به گور" نیست، بلکه می‫تواند به لحاظ ادبی به غنای داستانی و ادبی داستان‫های مانند چشمان زنده به گور بپردازد. روشنفکر آماتور طرفدار چپ عامیانه که عادت به شعار، مرده باد و زنده باد، انقلاب، کودتا، محاصره و... دارد، نمی‫تواند به خاطر سیاست زدگی و روزمرگی، یک داستان را از لحاظ ادبی درک کرده و اهمیت زیبایی شناسی ادبی و زبانی آن را تشریح و تحلیل کرده و آن را در چارچوب فراختر از ایدیولوژی چریکی و زیرزمینی خویش قرار بدهد. حتا وقتی روشنفکر آماتور چپ عامیانه‫ی افغان حافظ را بخواند، از درون آن شاعری یک لاقبای سیاسی‫ای را بیرون می‫کند که هدف آن مبارزه با فقر در افریقا، ایدز در هندوستان و طالبان و شرکای امپریالیست آن در افغانستان، می‫باشد. با احترام تمام باید بگویم که با نقل قول از سارتر و نشان دادن همبستگی با نظرات ادبی افراطی او، آقای اکبر بسیار به موضع استالین علیه ساختارگرایان حلقه‫ی پراگ نزدیک شده و به شدت از ادبیات سوسیالیستی متاثر است. این سخن نوع شایع اتهام زدن به یک روشنفکر افغان نیست، بلکه انتقاد از شیوه‫ی نگرش یک روشنفکر آماتور سیاسی به ادبیات و زیبایی شناسی است که قادر به درک و تحلیل آن نمی‫باشد. برخلاف تصور سیاسی آقای اکبر از ادبیات، ریالیسم جادویی مارکز و حتا اروتیسم برهنه‫ی صد سال تنهایی او، برخلاف آرمان‫های انسانی ادبیات ارزشگرا نبوده و درک سارتر از انسان گرایی در ادبیات، یک برداشت عقب مانده و متعلق به دهه‫ی شصت میلادی است.

اگر شما رمان کوری را خوانده باشید، این رمان با استفاده از شگردهای ادبی مدرن، به دغدغه‫های انسانی یک نویسنده‫ی اروپایی پرداخته است. سارتر گمان می‫کرد سادگی ادبیات ریالیستی، نوع ایده‫آل برای بیان آرمان‫های سیاسی و مواضع رادیکال است. این در حالی است که حتا اشکال پیچیده‫ی هنری و ادبی، در خود محتوای انسانی داشته و بیان اعتراض و نقد بر وضعیت حاکم، هم در سطح محلی و هم در سطح جهانی است. به شرط این که پیشرفت ساختاری و زیبایی شناسانه‫ی ادبی و هنری و دلایل دگرگونی‫ها در این عرصه، برای روشنفکر آماتور که حتا روابط ادبی و هنری و ساختارهای زیبایی شناسانه را به استعاره‫ها و شعارها و تحلیل سیاسی تقلیل می‫دهد، قابل درک بوده و ادبیات را به سبک ادبیات سوسیالیستی، به بیانیه‫های سیاسی، شعارهای دیواریی فاقد ارزش زیبایی شناسانه تقلیل ندهد. عقب ماندگی نظری آقای سارتر و حمایت آقای اکبر از آن در حوزه‫ی ادبیات، به مساله‫ی فهم از ادبیات و هنر امروز بر می‫گردد، و اگر نه ارزش گرایی برای هنر امروز، یک ویژگی انکار ناپذیر است. هنرهای مانند مجسمه سازی، فلم سازی، نقاشی، هنرمفهومی و... در خود نقد و اعتراض به وضعیت موجود را دارند و دستمایه‫های انتقادی فراوانی در کار آنها دیده می‫شود...
ادامه دارد...

سه‌شنبه، دی ۰۴، ۱۳۸۶

آیا کانون وبلاگ‌نویسان افغانستان قومی و قبیله‌ای است؟؟؟؟

نامه اعتراض‌آمیز عبدالواحد رفیعی به کانون وبلاگ‌نویسان افغانستان: -از هرات

سلام به گردانندگان گرامی کانون وبلاگ نویسان افغانستان
من ازدوماه به این طرف وقتی وبلاگم را به روز میکنم ازطریق پینگ فورم به شما خبرمیدهم اما
متاسفانه بولت نمیشود اینرا هم باید عرض کنم که طبق شرط پینگ فورم من درلحظات قبل از5 دقیقه آنرا روان میکنم ، اما هیچ گاه ترتیب اثرداده نمیشود ، درثانی نمیدانم مطالی که ازدیگروبلاگها به صورت تکراری درسایت کانون گذاشته ونشرمیشود روی چه معیاری انتخاب میشود ؟ ازلحاظ کیفیت خیلیها چندان چیزی متفاوت ازدیگران نبوده است ... لذا کم کم به این نتیچه میرسم که این وبلاگ کانون وبلاگ داران هم مثل خیلی ازموسسات وادارات ، قومی وقبیله ای میشود وازیک عده خاصی بولت میشود یا شاید واسطه وپول چای نیازدارد که ما خبرنیستیم اگراینطوراست با همان زبان خودتا ن به ما خبردهید .
میبخشید که کمی برخلاف عرف تعارفات وشف شف راست شفتالو گفتم
هرات رفیعی
http://mosafeer.blogfa.com


رفیعی: من از دوماه به این طرف وقتی وبلاگم را به روز میکنم از طریق پینگ فورم به شما خبر میدهم اما متاسفانه بولت نمیشود اینرا هم باید عرض کنم که طبق شرط پینگ فورم من در لحظات قبل از 5 دقیقه آنرا روان میکنم.

دوست عزیز رفیعی،
کانون: کانون وظیفه خود می‌داند به سوال‌های شما پاسخ بگوید و نگرانی شما برای ما قابل درک است. بلاگ‌رولینگ چند وقتی است که سرویسش از کار افتاده است. این نقیصه از کانون وبلاگ‌نویسان نیست و باور کنید، در این باره کانون هم کاری نمی‌تواند بکند جز پیشنهاد و ارائه راه حل‌های.

ما به شما توصیه می‌کنیم عمل پنگ کردن را صبورانه چندین بار تکرار کنید. اگر در وظیفه هستید و مدام دسترسی به انترنت دارید هر از چند دقیقه‌ی وبلاگ تان را پنگ کنید. این کار تان باعث خواهد شد، آن لحظه‌ی را که سایت بلاگ‌رولینگ فعال است ممکن است شما شکار کنید. اما گاهی گذشتن از ترافیک سنگین بلاگ‌رولینگ هم دشوار است. شما در طول روز، این کار را تکرار کنید، حتما نتیجه خواهید گرفت.

رفیعی: در ثانی نمیدانم مطالبی که از دیگر وبلاگها به صورت تکراری در سایت کانون گذاشته و نشر می‌شود روی چه معیاری انتخاب می‌شود؟ از لحاظ کیفیت خیلی‌ها چندان چیزی متفاوت از دیگران نبوده است...

کانون: نه خیر این طور نیست. در این مورد هیچ معیاری برای انتخاب مطالب وجود ندارد. فقط آن وبلاگ‌های که در صدر وبلاگ‌ها بولد می‌شود و نشان داده می‌شود که با مطلب جدید بروز است، ما آنها را باز می‌کنیم و مطالب جاندارش را برمی‌گزینیم و در سایت کانون به نشر می‌رسانیم. ما از دوستان خواهش می‌کنیم اگر در قسمت بروز ساختن وبلاگ شان دچار مشکل هستند و نمی‌توانند بروز کنند در قسمت پیام‌خانه کانون وبلاگ‌نویسان پیام کوتاهی بگذارند و خوانندگان را از بروز شدن وبلاگش آگاه سازند.

رفیعی: لذا کم کم به این نتیجه می‌رسم که این وبلاگ کانون وبلاگ داران هم مثل خیلی از موسسات و ادارات، قومی و قبیله‌ای می‌شود و از یک عده خاصی بولد میشود یا شاید واسطه و پول چای نیاز دارد که ما خبر نیستیم اگر اینطور است با همان زبان خود تان به ما خبر دهید.

کانون: دوباره تکرار می‌کنیم، سرور بلاگ‌رولینگ در دست ما نیست. بلاگ رولینگ فقط به صورت روبات هوشمند کار می‌کند و اگر وبلاگی را به حافظه‌اش بسپاری و بعد برای بروز شدن برایش یادآوری کنی، بلاگ‌رولینگ وظیفه خود می‌داند که وبلاگ شما را در لیست بروز شده‌ها قرار دهد. کانون وبلاگ‌نویسان به هیچ قوم و قبیله‌ای وابسته نیست و در بند قوم و قبیله، زبان و عده‌ء خاصی هم نیست. مهم‌ترین چیزهای که برای کانون وبلاگ‌نویسان مطرح است، رشد وبلاگ‌نویسی، رشد رسانه‌ دیجیتال، رشد وبلاگ‌ها و وب‌سایت‌ها در عرصه سیاسی، اجتماعی، فرهنگی و هنری است. و مهم‌تر از همه برای رشد رسانه دیجیتال افغانستان کار می‌کند. در اینجا نه از واسطه خبری است و نه هم از پولی.

رفیعی: می‌بخشید که کمی برخلاف عرف تعارفات و شف شف راست شفتالو گفتم

کانون: ما از لحن صریح و نقد تان خوش مان و همیشه چنین نقدها را خوش‌‌آمد می‌گویم. مطمئین باشید که شما محق هستید در این مورد بدانید که کانون اصلا چه کاره هست و چه‌ کارهای را انجام می‌دهد. ما به اندیشه شما ارج می‌نهیم و اگر هر سوالی اگر داشته باشید، بدون دو دلی با ما در تماس شوید و علنا مطرح کنید.

اگر سوال، پیشنهاد و یا هم انتقادی دارید به این امیل آدرس در تماس شوید: afghanpenlog@yahoo.com
برای پیوستن و ثبت وبلاگ‌های تان هم با همین آدرس در تماس شوید.

کانون وبلاگ‌نویسان افغانستان

یکشنبه، آذر ۲۵، ۱۳۸۶

نقد کمیسیون حقوق بشر با سه «ت»

از یعقوب یسنا

نقد کردن یک امر، و وضع اجتماعی، سیاسی، حقوقی، ادبی و... چه ارتباطی با گرایش‌های ما، و همچنین چه ارتباطی به آگاهی آماری و تخصصی ما خواهد داشت؟

در افغانستان نقد کردن ارتباط به گرایش، حسادت و کینهتوزیهای ما دارد که در جریان زندگی جز اندوختههای ما شده است، بنابراین نقد کردن چندان ارتباطی به آگاهی آماری و تخصصی ما ندارد و هر چه که خواستیم میگوییم بدون این که به کنه کنشی آن پی ببریم.

مشکل دیگر اینجاست که در افغانستان، هر کس بی چون وچرا روشنفکر است و در ضمن هر روشنفکر افغانی تصور فیلسوفی هم از خود دارد. شاعران بیش از همه خود را متخصص العلوم میداند و در مورد هر چه میتواند بررسی، تحلیل و نقد کند: افلاتون اشتباه نگفته است که شاعران سراپا ادعا است و این ادعای‌شان از آنجا نشأت میگیرد که همیشه ارتباطش با جهان و محیط یک ارتباط ابهامی است تا این که خودش هم ابهام میشود و میانگارد که او میتواند هر چه را خلق کند در حالی که این مخلوقش هم ابهام است اما برایش غرور میبخشد. با آن که این برداشت، دیدگاه یک فیلسوف است ولی گاهی آدم به نقد شاعرانه و کلامی برخی از شاعران پیرامون یک موضوع، بر میخورد که تأمل برانگیز است و چنان مینماید که جناب شاعر در مورد هر چه متخصص است!

در گزارش شش و نیم از تلویزیون طلوع، انتقاد متداوم و جدیای درباره عدم کارآیی کمیسیون حقوق بشر از داکتر صاحب سمیع حامد سر زد که این نقد از نظر کلامی برایم جالب تمام شد و برداشتی که از نقد داشتم برایم به یک مساله کلامی تبدیل شد.

داکتر سمیع حامد، شاعر شهیر و مطرح افغانستان با سه «ت» نقدش را نسبت به کمیسیون حقوق بشر افغانستان ابراز داشت و سپس به شناسایی این سه «ت»اش پرداخت. در هنگام گشایش رمز این سه «ت» چیستان گونه، به شاعر چنان احساسی دست داده بود، انگار که تیوری تازهای را در زمینه حقوق بشر ارایه میکند که هنوز ارایه نشده، در ضمن چنان تصور میکرد که، این سه «ت» را درباره حقوق بشر اختراع کرده باشد، وقتی که شاعر از سه «ت» سخن گفت و بعد از آن نام کلمههایی را گرفت که با «ت» آغاز میشد، درست آدم را به یاد بازی با حرف و کلمه انداخت که در صنف اول میخواندیم: ج (جواری)، ت (تربز)، س (سیب) و... فکر کردم که شاعر میخواهد کودکان را سرگرم کند، زیرا فرمود: ت (تعهد)، ت (تخصص) و ت (تأمل)! بعد گفت اعضای کمیسیون حقوق بشر باید این سه «ت» را داشته باشد و سپس مسلسل به معنای این کلمات پرداخت که با «ت» آغاز میشد:

ت (تعهد): عهد بستن، پیمان بستن و تعهد داشتن.

ت (تخصص): به امری مخصوص شدن، در کاری مهارت داشتن و اختصاص و ویژگی.

ت (تأمل): نیک نگریستن، بردباری کردن و درنگ کردن.

پس از معنای لغوی کلمات «ت»دار، مدعی شدند، هر کسی که این «ت»ها را نداشته باشد نمیتواند به امور حقوق بشری بپردازد و حقوق بشر را درک کند بنا به باور شاعر، اعضای کمیسیون این سه «ت» شاعر را ندارد و از این بابت سزاوار نیستند تا در کمیسیون حقوق بشر کار کنند.

شاعر، تا طبق آمار و آگاهی کارشناسانه، به کارگزاران حقوق بشر بپردازد، درگیر منطق ساده کلامی شد که گویا خودش اختراع کرده اگر چه این سه «ت» یک ظرافت صوتی لغوی ساده را در ذهن مخاطب تداعی میکرد که بیشتر نه یک بحث کلامی ـ لغوی بلکه یک سرگرمی صوتی بود ولی برای شاعر منتقد، بیانگر منطق قویای بود که او در تیوری حقوق بشر داشت ابراز میکرد که هنوز بیسابقه بوده است.

در اینجا قصد نیست که از کارشناسی و کارآگاهی و کارآیی کمیسیون حقوق بشر صحبت شود، بناءً بدون این دیدگاه پرسشی به میان میآید که آیا آقای شاعر، خودش این سه «ت»اش را پیرامون درک مسایل حقوق بشری دارد؟ در حالی که معلوم نیست که آقای شاعر، فعالیت حقوق بشر، متخصص حقوق بشر و تجربه فعالیت حقوق بشری را در چه زمان و در کجا داشته؟ یا با چه معیاری میتوان معلوم كرد که در عرصه روابط و عملکردش، شاعر چقدر تعهد و تأمل حقوق بشری داشته است.

پس وقتی آقای شاعر، کارشناسی و تجارب فعالیت حقوق بشری را ندارد، چگونه میتواند کارشناسی و تجارب فعالیتی حقوقی بشرشناسانه را نقد کند، منتقد نه تنها که متخصص موضوع نقد باشد بلکه بسیار آگاه و همزمان اسناد آماری نیز پیرامون موضوع نقدش داشته باشد، در حالی که جناب شاعر بر خوردار از این مولفه هم نیست.

نقد معمولا به اصولی میپردازد که در یک بستر میتواند پیاده شود ولی منتقد میبیند که پیاده نشده است، بنابراین با آماری کارشناسانهای که منتقد دارد به نقد از وضع موجود میپردازد اما جناب شاعر نقدش را بیشتر از بافت کلامی شروع کرد و درمعناشناسی لغوی به انجام رساند که شبیه فن سازی در اصوات کلمات بود، و به هیچ اصل شناخته شده حقوق بشری نپرداخت که کمیسیون حقوق بشر، آن اصل را رعایت نکرده باشد. جالب از همه این بود که شاعر فرمود: کمیسیون حقوق بشر افغانستان نباید به سوی اعلامیه حقوق بشر اسلامی بلغزد وهمین طور نباید به سوی اعلامیه جهانی حقوق بشر بلغزد. در حالی که اعلامیه حقوق بشر اسلامی که از طرف برخی کشورهای اسلامی به تصویب رسید، کاربرد اجرایی پیدا نکرد اما اعلامیه جهانی حقوق بشر، در جهان ارزش شناخته شده و پذیرفته شده برای حکومتها دارد. اگر کمیسیون حقوق بشر با اصول حقوق بشر شناسانه اعلامیه جهانی حقوق بشر، به درک مسایل حقوق بشری در افغانستان نپردازد با کدام اصول بپردازد و جناب شاعر آیا کدام معیار یا اصولی غیر از سه «ت»اش دارد؟

سه‌شنبه، آبان ۲۲، ۱۳۸۶

نقد چیست و منتقد کیست؟

از جاوید فرهاد

نقد چیست؟
نقد، یکی از روش های مهم به منظور ارزیابی مفاهیم، پدیده ها و داده های مختلف در فرایند تولید و آفرینش است.
"فوکویاما" اندیشمند پُست مدرنیست در بارهء نقد می نویسد:"نقد، روش بررسی، در فرایند گیرنده گی و دهنده گی ذهن است که در ارتباط دو سویه با نگرش نقادانه و ماهیت اثر شکل می گیرد."[1]
اما چیزی که در متن این بحث (نقد چیست)، پیش از همه به آن باید پرداخته شود، توجه به فرهنگ نقد و رویکردهای سازندهء آن است.
مهمترین نکته یی که در فرایند نقد ضروری پنداشته شده و از شمار رویکردهای سازنده در عرصهء نقد انگاشته می شود، توجه ویژه به فرهنگ نقد و سپس فرهنگ نقد پذیری است:

1- فرهنگ نقد:
پیش از این که منتقد به نقد داده های مطرح بپردازد، باید به معیارهایی که در بر گیرندهء فرهنگ نقد است توجه داشته باشد. این معیار ها، مشمول روش های زیر است:
· پرهیز از حُب و بُغض و یکسو نگری.
· جلوگیری از قطعی انگاری در هنگام بررسی.
· بررسی همه جانبه و مبتنی بر ویژه گی های مثبت و منفی اثر.
· برهم زدن هنجارهای متعارف و سنتی در حین ارزیابی و ارزشیابی و هنجارشکنی های آگاهانه.
· آگاهی داشتن از تیوری و نظریه های جدید در حوزهء نقد و بررسی.
افزون بر این فرضیه های پنجگانه، شمار دیگری از فرضیه های مطرح در زمینهء فرهنگ نقد وجود دارد که برای پرهیز از ملالت و توجه به اصل فشرده نویسی، به همه ای آن موارد، اشاره نشد.
نکته ای را که در بحث فرهنگ نقد می خواهم به آن تأکید کنم، در نظر گرفتن معیارهای بالا برای عملی سازی روش های سامانمند در فرایند نقد است؛ زیرا اگر برای درک میزان ارزش ها، معیاری وجود نداشته باشد، نقد روشمند نمی تواند شکل بگیرد.

2- فرهنگ نقد پذیری:
"رابرت گیدمن" نویسندهء اروپایی می نگارد:"پیش از این که در بحث ظرفیت شناسی، نقد، ظرفیت ارزشی دانسته شود، فرهنگ نقد پذیری، ظرفیت ارزشی پنداشته می شود".[2] در این تعبیر "گیدمن" اشارهء جالبی برای وقع گذاشتن به "فرهنگ نقد پذیری" وجود دارد. بی تردید، داشتن روحیهء فرهنگ نقد پذیری، یکی از ظرفیت های ویژه، برای داده های مورد نقد انگاشته می شود.
برای آن که به این ظرفیت دستیابی پیدا کنیم، بهتر است به رویکرد های سازنده و اثرگذار در فرایند فرهنگ نقد پذیری، توجه جدی داشته باشیم:
- حساسیت های منفی و روش های تلقی یکسویه دربارهء خود و اثر را کنار بگذاریم.
- به آرای دیگران در هنگام نقد، دقت کنیم.
- تحمل آرای خلاف بینش و سلیقهء خود را داشته باشیم.
- از نقد نترسیم.
- اشتباه در هنگام عمل را، امر طبیعی بپنداریم.
خو گرفتن به این اجزای پنج گانه، مستلزم تجربه و تکرار این روش های فرضیه یی در فرایند نقد پذیری است. باز اندیشی، نو گرایی و زدودن گرد قرائت های سنتی و متحجر، از شمار رویکردهایی است که می تواند ظرفیت فرهنگ نقد پذیری را در وجود ما گسترش بدهد.

منتقد کیست؟
نخستین اصلی که منتقد را تعریف می کند، داشتن آگاهی های مبتنی بر روش نقد است. این آگاهی ها در بر گیرندهء مواردیست که منتقد باید آن را در نفس خود داشته باشد. مانند:
- احاطه داشتن بر مقوله ها و تیوری های نقد مُدرن.
- دانش کامل از ویژه گی هایی که نقد در محور آن شکل می گیرد.
- نگاه شالوده شکنانه.
- دریافت نو از مفهوم نقد.
- توجه به رویکردهایی دگرگونه در متن اثر.
با استناد بر مواردی که مطرح شد، این مولفه های پنج گانه، به عنوان ویژه گی ها، مهمترین رویکردی است که کار منتقد را در حوزهء نقد، تبیین می کند.

جدی ترین مشکلی که در زمینهء نقد و نقادی در افغانستان وجود دارد، ناشی از تعریف یکجانبهء نقد (یعنی نقد به معنی انتقاد صرف) است؛ زیرا به دلیل عدم درک از مفهوم "نقد"، بسیاری ها درجامعهء ما به مسألهء بیان "انتقاد صرف" در حوزهء نقد می پردازند و ارزش ها را همسان با کاستی ها، در فرایند نقد و نقادی مطرح نمی سازند. پس از همین جاست که منتقد بدون توجه به جنبه های معیاری نقد، فقط به برداشت یکسویه از اثر و موضوع مورد نقد می پردازد. با توجه به همین کاستی در قرائت یک جانبه از مفهوم نقد است که از سال ها به این سو، نقد با روش های معیاری و به دور از "غرض و مرض های فردی" در کشور ما شکل نگرفته است.
پس برای شکل گیری نقد معیاری و هنجارمند، نخست از همه، باید فرهنگ نقد پذیری را ایجاد کرد و سپس به نقد معیاری در حوزهء مربوط پرداخت.
******
[1] فوکویاما، نقد در فرایند بررسی، ترجمهء عباس انتظامی، نشر فقره، ایران، 1385، ص 207
[2] رابرت گیدمن، دربارهء نقد، ترجمهء الهام دادرس، نشر اندیشه، ایران، 1368، ص 39

سه‌شنبه، آبان ۱۵، ۱۳۸۶

تازیان میتازند

از کنکاش

ظاهرا تجدید چاپ ترجمه قرآن به زبان فارسی خشم روحانیون٬ ملاها و تعداد از تازیان بدل و درجه دو٬ و نگهبانان و پاسداران زبان و فرهنگ عربی در داخل پارلمان٬ چون سیاف و ربانی را بر انگیخته است. این ترجمه که توسط قدرت الله بختیاری نژاد اصفهانی٬ در امریکا انجام شده و آقای غوث زلمی با تأیید قاری ممتاز مشتاق احمد مبنی بر صحت ترجمه کامل آن تجدید چاپ نموده که به ممنوع الخروج شدن این دو شخص از کشور منجر شد و فتواهای نیز علیه این دو صادر گردیده است.

هدف از نزول كتابهاى آسمانى، خوانده شدن آنها به‏وسيله مردم، درك معانى و دريافت اطلاعات و دستورهاى آنها و عمل و انديشه بر اساس آنهاست. قرآن همگان را دعوت به تدبر در آيات خويش مى‏كند و اين تدبر و تأمل در جايگاهى است پس از درك معنا و مراد آيات و این امر میسر نیست مگر با خوانش این متون به زبان و گویش که خود بر آن مسلط هستیم .

علمای مسلمان عرب٬ چون ادیب محمد مهیار٬ زرقانی٬ رشید رضا و محمد سلیمان با ترجمه قرآن به دین جهت به مخالفت پرداخته اند که مردم با وجود ترجمه قرآن از فراگرفتن زبان عربی که خود یکی از عوامل ارتباط میان مسلمانان است روی گردان میشوند.

قطعا هیچ دستور را مبنی بر اینکه٬ قرآن به زبان قابل فهم خوانده شود و منع شده باشد را وجود ندارد مگر اینکه غرض دیگری جدا از مسئله دین در کار باشد مثل آن دلیل بالا که علمای عرب به آن اشاره کرده است و نشان دهنده استثمار فرهنگی و زبانی و ناسیونالیزم تازیان (عرب ) را آشکار میکند٬که به وسیله دین بر ملل دیگر تحمیل میشود.

اگر مسیحیت را با اسلام در این مورد خاص مقایسه نماییم مشخص است که مسیحت تأکید و توصیه میدارد که انجیل را با زبان که بر آن مسلط هستند مطالعه کنند نه به زبان پیامبران آن٬ اما متاسفانه کاسه های داغتر از آش که امروزه معمولا از کشور در بند کشیده شده ما افغانستان گاها به حمایت از فرهنگ عرب عربده میکشند و تعدادی هم اشک جهل میریزند.

همین دو ماه قبل بود که برای پرچم عربستان سعودی که در توپ های فوتبال در کنار پرچم سایر کشورهای جهان منقوش شده بود و از سوی نظامیان امریکای در مناطق شرقی کشور از هیلیکوپتر برای کودکان بر زمین پرتاپ میشد پارلمان دو روز تمام را در این زمینه بحث کردن و اشک اسارت و جهالت ریختن اما از سوی سعودیها و سایر عربها کوچک ترین اعتراض نشد.

نسل٬ نسل شهروندان ملل مسلمان غیر عرب٬ با اکثریت مطلق از قرأت و مطالعه قرآن چیزی از نگاه فهم و درک آیه ها و سوره ها در طول این قرن ها پی نبرده است و تنها برای ثواب گرفتن و خوشنودی خداوند اکتفا نموده اند.

کمی از عقل دور خواهد بود که قرأت قرآن با زیر و بم کردن و زیر و زبر خواندن و با میلودی و آهنگ به آن پرداختن جز وقت گزرانی و دلخوشی کاذب چیزی دیگر نخواهد بود مگر اینکه بداند و بفهمد آنچه که میخواند چه پیام را به او منتقل میسازد و رسالت مطالعه کننده چه خواهد بود.

خواندن قرآن فارسی بدون حضور متن عربی به خواننده این فرصت را میدهد که قرأت کننده تمرکز فکری پیدا کند و آنچه را که میخواند درک کند مثل تمام کتاب های فارسی دیگر که فهم آن سهل است بدون اینکه توجه اش به اطراف متن فارسی پراگنده شود. به تصور من تا آن هنگام که تازیان در پارلمان افغانستان حضور دارند و فضای تاختن اینان وجود داشته باشد امید بر اینکه کشور از اسارت رهایی یابد شاید به صورت یک رویا باقی بماند.