Ads 468x60px

‏نمایش پست‌ها با برچسب سیاسی. نمایش همه پست‌ها
‏نمایش پست‌ها با برچسب سیاسی. نمایش همه پست‌ها

دوشنبه، تیر ۱۴، ۱۳۸۹

پلورالیسم و مونوپولیسم

(نگاهی به روابط خرده‌نظام‌های نظام اجتماعی کل در افغانستان)

پلورالیسم را کثرت‌گرایی و مونوپولیسم را انحصارگرایی ترجمه کرده اند. تفاوت و اثرات این دو مفهوم را بیشتر از همه در رابطه‌ی خرده‌نظام‌های اجتماعی در یک نظام اجتماعی کُل می‌توان ملاحظه کرد. پلورالیسم رابطه‌ی خرده‌نظام‌ها را تعادل بخشیده و از تعارض و ناهماهنگی‌هایی که رشد و پویایی نظام اجتماعی کل را آسیب می‌رساند، جلوگیری می‌کند. مونوپولیسم، برعکس، رابطه‌ی خرده‌نظام‌ها را به خصومت و تعارضات منفی و زیانبار می‌کشاند و فساد را که عامل از هم‌گسیختگی اجزای جامعه است، تشدید می‌کند.

کثرت خرده‌نظام‌ها در هر نظام اجتماعی کل، نشانه‌ی رشد مدنی جامعه است. خرده‌نظام‌ها بر اساس نیازهایی که در جامعه وجود دارند شکل می‌گیرند. جامعه به میزانی که از لحاظ مدنی رشدیافته‌تر می‌شود، نیاز آن به داشتن خرده‌نظام‌های بیشتر افزایش می‌یابد. جوامع بدوی که از لحاظ رشد مدنی عقب‌مانده‌تر اند، با نظام‌های اجتماعی کلان تمام امور خود را اداره می‌کنند و ضرورت رسیدگی به خرده‌نیازهای جامعه را جدی نمی‌گیرند. مثلاً در نظام قبیلوی، تنها قبیله است که هویت و حیثیت دارد، نه خرده‌نظامی در رده‌های پایین‌تر از قبیله.

افغانستان، به عنوان یک کشورِ در حال گذار، ساختارهای قبیلوی و بدوی را شکسته، اما دارای ساختارهای مدنی نشده است. به همین دلیل است که این دوره‌ی کشور را «دوره‌ی انتقال» و «دوره‌ی بحران» نیز قلمداد می‌کنند. دیده می‌شود که خرده‌نظام‌های بی‌شماری در زیرمجموعه‌ی نظام اجتماعی کل شکل گرفته، اما ذهنیت‌های سنتی از مدیریت سالم رابطه‌های این خرده‌نظام‌ها عاجز است. خرده‌نظام‌ها بر اساس تفکر و به اقتضای فرهنگ و رشد مدنی جامعه خلق شده اند، اما تفکرات سنتی در رأس رهبری و مدیریت نظام اجتماعی کل، نه حضور این خرده‌نظام‌ها را انکار می‌تواند و نه از عهده‌ی اداره و رهبری مدبرانه‌ی روابط آنها بر می‌آید. بحران موجود در جامعه نیز برایند همین پارادوکس است.

مونوپولیسم، یا انحصارگرایی، با حضور و احترام نقش فعال خرده‌نظام‌ها سازگاری ندارد. در مونوپولیسم، یک گروه خاص بر همه‌ی امکانات و فرصت‌های جامعه چنبر می‌زند و با این عمل، روابط خرده‌نظام‌های نظام اجتماعی را دچار بحران می‌سازد. این انحصار می‌تواند قومی باشد، می‌تواند قشری یا ایدئولوژیک باشد، می‌تواند حزبی یا مذهبی باشد.... جامعه‌ی افغانی، به دلیل اینکه با فرهنگ و ارزش‌های پلورالیسم آشنایی چندانی ندارد، مونوپولیسم را به عنوان یک آفت و یک مرض در تمام اندام جامعه‌ی خویش تسری داده است. ما با انواع مونوپولیسم گرفتاری داریم. این آفت، از رأس تا قاعده‌ی جامعه نفوذ داشته و هنجارهای خاص خویش را نیز خلق کرده است.

مونوپولیسم قومی را به عنوان یک مثال می‌توان مورد توجه قرار داد: ظاهراً ذهنیت عام بر این است که مالک اصلی این مُلک پشتون است و مونوپولیسم پشتونی در اندام جامعه‌ی افغانی امری اجتناب‌ناپذیر است. این ذهنیت باعث شده است که در تعیین مراجع نمایندگی از ملت نیز سلسله‌مراتب مونوپولیستیک ایجاد شود. رییس جمهور و حلقات کلیدی کابینه‌ی حکومت باید همه پشتون باشند. زمانی آقای اسمعیل یون، مشاور فرهنگی رییس جمهوری که گفته می‌شود تیوری‌پرداز کتاب «دویمه سقاوی» در زمان طالبان بود، در واکنش به مواضع آقای خلیلی و سایر رهبران هزاره در قبال حادثه‌ی بهسود، از امتیازاتی یاد کرد که حکومت پشتونی برای هزاره‌ها داده است. او به عنوان مثال یاد کرد که آقای خلیلی برای آقای کرزی یک رأی هم نیاورده، اما به عنوان معاون رییس جمهوری تحمل شده است. او از کسانی دیگر مانند صادق مدبر و وزیران هزاره در کابینه‌ی آقای کرزی با همین تأویل یاد کرد که گویی امتیازی اند که از جانب حکومت پشتونی برای هزاره‌ها اهدا شده است.

اما گفته شد که مونوپولیسم یک آفت است و این آفت در اندام جامعه تسری پیدا می‌کند. مونوپولیسم به هیچ صورت به جامعه نظر ندارد. امتیازات مونوپولیستیک هیچگاه به جامعه انتقال نمی‌یابد. سلسله‌مراتب مونوپولیستیک از رأس تا قاعده کشانده می‌شود، هرچند در خطِ کشیده‌شدن خود عده‌ای را بیشتر از دیگران بهره‌مند نیز می‌سازد. باز هم به عنوان مثال می‌توان ملاحظه کرد که مونوپولیسم پشتونی، به نوبه‌ی خود، مونوپولیسم «قندهاری» و «دُرانی» و در نهایت مونوپولیسم «خاندانی» را ایجاد کرده است. امتیازاتی را که خانواده‌های مونوپولیست، به گونه‌ی یک گروه ممتاز خانوادگی در درون نظام اجتماعی کل پشتونی چنبر برخوردار اند، به هیچ وجه نمی‌توان در تمام خانواده‌های میلیون‌ها انسان دیگر از جامعه‌ی پشتون مشاهده کرد که در برخی موارد حتی از ابتدایی‌ترین امکانات و امتیازات زندگی مدنی نیز بی‌بهره‌اند.

مونوپولیسم را از رأس نظام اجتماعی کل، به درون خرده‌نظام‌های قومی دیگر نیز می‌توان رده‌یابی کرد. در درون جامعه‌ی تاجیک .... جامعه‌ی ازبک ... و روشن‌تر از همه، جامعه‌ی هزاره‌، که بر اساس شواهد تاریخی شلاق مونوپولیسم را بیشتر از همه شاهد بوده است: امتیازاتی که در جامعه‌ی هزاره فراهم آمده به هیچ وجه در دایکندی و یکاولنگ و لعل و سرجنگل و بهسود و جاغوری و مالستان یکسان پخش نشده است.

مونوپولیسم، اندام جامعه را به فساد می‌کشد. وقتی در روابط خرده‌نظام‌های نظام اجتماعی تعادل و هماهنگی وجود نداشته باشد و وقتی پلورالیسم به عنوان یک تفکر و فرهنگ هماهنگ‌کننده در روابط خرده‌نظام‌ها احترام نشود، بیگانگی خرده‌نظام‌ها تا حد تخاصم و دشمنی رشد می‌کند و این آفت، ریزترین بخش‌های جامعه را نیز آسیب می‌رساند. در حادثه‌ی بهسود ودایمیرداد این واقعیت را به روشنی می‌توان ملاحظه کرد. مونوپولیسم قدرت و امتیازات، دایمیرداد و تیزک و کجاب و حصه‌ی اول و حصه‌دوم را تا حدی از هم بیگانه و مجزا می‌سازد که عده‌ای محدود کوچی می‌تواند هزاران انسان را متلاشی کرده و با خفت و خواری از خانه و منازل شان آواره سازد. امتیازداران قومی و مونوپولیست هزاره، در رده‌های مختلف، هیچگاهی با تفکر پلورالیستیک به موقعیت و نقش همدیگر نگاه نکرده اند. این امتیازداران در رده‌های مختلف قدرت و امتیاز، هر کدام سایه‌های همدیگر را به تیر می‌زنند تا بر امتیازات مونوپولیستیک خود تسلط داشته و یا به امتیازات مونوپولیستیک بیشتر دسترسی پیدا کنند.

مثال جالب دیگر که بیانگر سرایت فساد مونوپولیستیک در اندام جامعه است، باز هم به بحران روابط کوچی‌ها و هزاره‌ها ارتباط می‌یابد. چندی قبل، کوچی‌ها به دلیل فرمان آقای کرزی یا فشارهای متعددی که بر آنها وارد شد، از بهسود و دایمیرداد بیرون رفتند اما تمام قدرت و فشار خود را بر ناهور و خوات متمرکز کردند. در مدت دو هفته‌ تهاجم سنگین کوچی‌ها بر منطقه‌ی ناهور و خوات، واکنش امتیازداران هزاره در برابر حوادثی که در ناهور و خوات جریان می‌داشت، جالب بود. حتی در سطح رسانه‌های متعددی که در جامعه وجود دارد، پخش و نشر گزارشات حکایت از پراکندگی اجزای جامعه و بی‌تفاوتی یک بخش با بخش‌های دیگر بود. این مثال نشان می‌داد که مونوپولیسم، انحصار را نه در حوزه‌ی امتیازات، بلکه در حوزه‌ی تفکر و دیدگاه و روان‌شناختی افراد و گروه‌ها نیز تسری می‌بخشد. امتیازادارانی که هر کدام حس می‌کنند متعلق به بخش خاصی از جامعه اند و با بخش‌های دیگر ارتباط و تعلقی ندارند، در برابر حوادثی که بخش‌های دیگر جامعه را در خود فرو می‌برند، احساس مسئولیتی نمی‌کنند، درست همانگونه که امتیازداران کلان‌تر افغانستان از رنج و آوارگی و بربادی هموطنان خود در بخش‌های مختلف کشور احساسات متفاوتی را بروز می‌دهند.

سوال مهم این است که آیا افغانستان را در کل به عنوان یک نظام اجتماعی کل با خرده‌نظام‌های مختلف آن به رسمیت می‌شناسیم یا نه؟ و آیا امتیازداران، خود را از آفت مونوپولیسم رهایی بخشیده می‌توانند یا نه؟... به نظر می‌رسد که اگر این سوال‌ها پاسخ مثبت نیابد، روابط خرده‌نظام‌های کشور، چه در سطح ملی و چه در سطوح پایین‌تر قومی و محلی، به طور مداوم دستخوش ناهماهنگی و تعارض باقی خواهد ماند.

پلورالیسم داروی درد تاریخی کشور و جوامع مختلف آن برای نجات از مونوپولیسم است. این دارو را باید برای همه به طور همزمان تجویز کرد و اگر ضرورت افتاد، برخی‌ها را برای استفاده از آن وادار نیز کرد. با پلورالیسم، افراد به خانواده‌، خانواده‌ها به قوم و قبیله، قوم و قبیله به ملت تبدیل خواهند شد و آنگاه شایستگی آن را نیز خواهیم یافت تا با جامعه‌ی بشری در کل، زندگی مسالمت‌آمیز خود را آغاز کنیم.

منبع: عزیز رویش

یکشنبه، آذر ۱۵، ۱۳۸۸

فروپاشی اسطوره های جمهوری اسلامی پس از انتخابات پرشتاب تر شده است

منبع: رادیو فردا
بشيريه: فروپاشی اسطوره های جمهوری اسلامی پس از انتخابات پرشتاب تر شده است
۱۳۸۸/۰۹/۱۳
یوسف علیزاده
حسين بشيريه يکی از متفکران سياسی مهم ايران بعد از انقلاب است و نشريه «لوگوس» از وی به عنوان پدر جامعه شناسی سياسی در ايران نام برده است. دکتر بشيريه با نوشته های متعدد خود و نيز تدريس علوم سياسی در دانشگاه تهران به مدت ۲۴ سال (۱۹۸۳-۲۰۰۷) بر مطالعه و عمل سياسی در ايران تاثير شایانی گذاشته است.
دکتر بشيريه در دوران تدريس خود در دانشگاه تهران بيش از ۱۵ کتاب و دهها مقاله نوشته و شاگردان زيادی را تربيت کرده است. از جمله آثار وی می توان به اين کتاب ها اشاره کرد: انقلاب و بسيج سياسی، جامعه شناسی سياسی، تاريخ انديشه سياسی در قرن بيستم [جلد اول: انديشه مارکسيستی و جلد دوم: انديشه ليبرالی و محافظه کاری]، دولت عقل، جامعه مدنی و توسعه سياسی در ايران، نظريه های جديد در علم سياست، جامعه شناسی تجدد، دولت و جامعه مدنی، نظريه فرهنگ در قرن بيستم، موانع توسعه سياسی در ايران، درآمدی بر جامعه شناسی سياسی ايران: دوره جمهوری اسلامی و گذار به دموکراسی: مباحث نظری.
با روی کار امدن محمود احمدی نژاد در مقام ریاست جمهوری و سیاست های سختگیرانه دولت وی در قبال دانشگاهها، دکتر بشیریه در سال ۱۳۸۷ از دانشگاه تهران اخراج و مجبور به ترک ايران شد. آقای بشیریه هم اکنون در دانشکده علوم سياسی دانشگاه سيراکيوز نيويورک، آمريکا، مشغول به تدريس است.
این استاد علوم سیاسی در گفت وگوی مفصل خود با نشريه «لوگوس» به موضوع تحولات سياسی و اجتماعی پس از انتخابات رياست جمهوری در ۲۲ خردادماه سال ۱۳۸۸ پرداخته است و بحران های پيش روی جمهوری اسلامی و همچنين چالش های پيش روی جنبش مخالفين را تشريح کرده است.
نظر به اهميت اين گفت و گو مشروح آن در اينجا می آيد:
در ادامه بحث های مطرح شده در مصاحبه دکتر بشيريه با نشريه «لوگوس»، راديو فردا نيز در گفت وگويی با اين صاحبنظر علوم سياسی پرسش هايی درباره فرايند تحولات پس از انتخابات، تکاليف جنبش سبز و هم چنين جنبش دانشجویی در ايران و از سوی دیگر نسبت آنها با مبحث «گذار به دموکراسی» مطرح کرده است.
رادیو فردا: ارزيابی شما وضعيت فعلی در فرآيند تحولات پس از انتخابات چیست؟
حسین بشیریه : به نظر من، در يک چشم انداز گسترده تر کل تحولات ايران از ميانه دهه ۱۳۷۰ را بايد به عنوان فرايند تاريخی گذار تدريجی به دموکراسی به شمار آورد و تحولات پس از انتخابات ۸۸ نيز يکی از مراحل همين فرايند گسترده تر است. اما بايد ويژگی و توصيف دقيق اين مرحله چند ماهه را مشخصا توضيح داد.
به نظر من تحولات اين چندماهه اخير را بايد با عنوان دقيق تری (در مقايسه با گذار به دموکراسی) توصيف نمود.به نظر می رسد که مفهوم «فرسايش ساختار قدرت» برای توصيف اين مرحله از گذار مناسبت بيشتری داشته باشد. فرسايش قدرت و اقتدار مفهوم نسبتا روشن و دقيقی در جامعه شناسی سياسی است و وجوه و ابعاد چندی دارد که در اينجا می توان مختصرا به آنها اشاره کرد.
يکی از وجوه فرسايش سياسی، فروپاشی اسطوره های قدرت است که در چنين رژيم هايی اساس مشروعيت آنها را تشکيل می دهد.البته مفهوم فروپاشی اسطوره ها، گسترده تر از مفهوم رايج بحران مشروعيت است و حکايت از بحران گسترده تری در پيکره نظام سياسی دارد.به نظر من البته اسطوره های قدرت اين نظام مدت ها در حال فروپاشی بوده اند، اما در چندماه گذشته اين فروپاشی بسيار پرشتاب تر و ويرانگر تر شده است.
يکی از وجوه فرسايش سياسی، فروپاشی اسطوره های قدرت است که در چنين رژيم هايی اساس مشروعيت آنها را تشکيل می دهد.البته مفهوم فروپاشی اسطوره ها، گسترده تر از مفهوم رايج بحران مشروعيت است و حکايت از بحران گسترده تری در پيکره نظام سياسی دارد.به نظر من البته اسطوره های قدرت اين نظام مدت ها در حال فروپاشی بوده اند، اما در چندماه گذشته اين فروپاشی بسيار پرشتاب تر و ويرانگر تر شده است.
حسین بشیریهنظام جمهوری اسلامی از آغاز به چندين اسطوره اساسی تاکید کرد و از لحاظ مشروعيت سياسی بر پايه همين اسطوره پردازی ها تداوم يافت، اما اين اسطوره پردازی ها در حال فروپاشی هستند. اسطوره پردازی های اصلی اين نظام را می توان در چند مورد خلاصه کرد:
يکی اسطوره عدالت اسلامی است که ديگر در عصر سرمايه داری جهانی شده و با رويکرد خصوصی سازی و تعديل ساختاری از دهه ۱۳۷۰ به بعد و ادامه آن تا حال حاضر و تخريب بخش عمومی اقتصاد و حذف يارانه ها و پيدايش گسترش تورم و گرانی طاقت فرسا برای عموم و بيکاری فزاينده و ديگر پديده های آشنا و شناخته شده مربوط به اين مبحث، کاملا متلاشی شده و کسی آن را جدی نمی گيرد.
اسطوره مستضعفان و مستضعف پروری هم يکی از اجزاء همان اسطوره عدالت بود که باز هم با توجه به فرايندهای اقتصادی در کشور و عملکرد بينادهای مربوطه و گسترش سياست صدقه محور، به جای رفاه محور، جدی گرفته نمی شود.
دومين اسطوره پردازی اصلی انقلاب و نظام سياسی ايران، اسطوره اخلاقی کردن سياست از طريق ترکيب دين و سياست بوده است. اين اسطوره بيش از آن شکننده بود که مدت مديدی دوام بياورد.
گسترش فرهنگ نفاق و رياکاری و ظاهر سازی و زاهد نمايی و طامات، توبه فرمايی و تظاهر و ظاهر آرايی از همان اوان کار از هم پاشيد و در ماه های اخير هم خشونت بی پروا و سرکوب تظاهر کنندگان و معترضان به نتايج اعلام شده انتخابات و حبس و تجاوزها و تعدی ها و اعتراف گيری ها و غيره ، اسطوره اخلاقی کردن سياست از طريق ترکيب دين و دولت، اگر از ان هم چيزی باقی مانده بود، آن را کاملا متلاشی کرد.
سومين اسطوره اصلی انقلاب و نظام آن، اسطوره مبارزه با امپرياليسم بود که اگر در آغاز کار هياهوهای زيادی ايجاد کرد، اما با گسترش روابط آشکار و نهان و با همکاری های نه چندان پنهان در موارد مختلف به سرعت از هم گسيخت و از به چالش طلبيدن اقتدار جهانی «امپرياليسم آمريکا» از لحاظ نظری به کوشش مشتاقانه برای حل مسايل جزيی طرفين فرو کاهيده شد.
چهارمين اسطوره اصلی انقلاب و نظام، اسطوره جمهوريت يا سلطنت زدايی بود که هم از لحاظ نظری و هم از لحاظ عملی با ظهور نظريه «ولايت مطلقه» و تمرکز قوای حکومتی و مقيد شدن رای و حاکميت مردم به رای و حاکميت گروهی اندک و عدم استقلال قوه مقننه و قوه قضاييه و نظارت استصوابی بر همه انتخابات و عدم مسئوليت ولی فقيه در عمل و کنترل نهايی نهادهای ظاهرا انتخابی به وسيله ولی فقيه و جز آن، از هم پاشيد.
بدين سان اسطوره پردازی های اصلی نظام دچار فروپاشی شده اند و فرايند اين فروپاشی به ويژه در دوره پس از انتخابات پرشتاب تر شده است.
يکی ديگر از وجوه فرسايش ساختار قدرت و اقتدار، نياز حکومت پس از انتخابات به توسل مستمر به خشونت و سرکوب و قهر و حبس و اعتراف گيری و کار برد پی در پی نيروهای انتظامی و امنيتی و سپاه و بسيج به اين منظور بوده است. همه می دانند که اقتدار با زور و اجبار و خشونت نه تنها يکی نيستند بلکه رابطه ای معکوسی دارند. اعمال زور و قهر بيشتر نتيجه کاهش اقتدار است. حکومت با اقتدار حکومتی است که اصولا زور و قهر و خشونت عريان برای بقاء خود به کار نبرد.
با توجه به تجربه تاريخی رژيم هايی که سرنگون شدند می دانيم که توسل به زور و اسلحه، حبس و شکنجه و آزار، تعقيب/ بازداشت و جز آن همه نشانه های فرسايش شديد ساختار اقتدار حکومت ها است، به ويژه آنکه توسل به چنين اقداماتی برای بقاء حکومت، اهميت حياتی پيدا کند.با تک پايه شدن قدرت حکومتی بدين معنا، هر عاملی که به هر دليلی بر توانايی کاربرد زور و خشونت حکومت تاثير منفی بگذارد می تواند به فروپاشی آن بينجامد.
سومين نشانه فرايند فرسايش ساختار اقتدار، تحولی بی سابقه از لحاظ جابه جايی حمايت گروههای اجتماعی از حالت حمايت فعال از حکومت و يا بی طرفی منفعلانه نسبت به آن به سوی حمايت فعال از گروه های مخالف بوده است. فرايند فرسايش ساختار اقتدار سياسی به فرايند فرسايش در زمين شناسی شباهتی دارد. فرسايش در زمين شناسی فرايندی متاثر از نيروی جاذبه است که موجب جابه جايی و انتقال خاک و صخره و غيره از جايی به جای ديگر و ذخيره شدن آنها د رمحل جديد می شود. علت اين جابه جايی اغلب باد يا آب است.
در نتيجه تغيير مسير افکار عمومی (همانند تغيير مسير آب يا باد) لايه هايی از گروه های بی طرف يا مردد از بدنه نظام يا ساختار سياسی کنده می شوند و به حاميان قابل بسيج گروه های محالف تبديل می شوند. مثلا طبقه کارمندان ديوانسالاری دولتی که معمولا به لحاظ موقعيت شغلی خود از گروه های نسبتا بی طرف و يا مردد در حمايت از دولت به شمار می رفته اند، در مسير اين تحولات ترديد و بی طرفی خود را به تدريج از دست داده و در انتقاد از حکومت و سياست های آن صريح تر می شوند.
يکی ديگر از وجوه فرسايش ساختار قدرت و اقتدار، نياز حکومت پس از انتخابات به توسل مستمر به خشونت و سرکوب و قهر و حبس و اعتراف گيری و کار برد پی در پی نيروهای انتظامی و امنيتی و سپاه و بسيج به اين منظور بوده است. همه می دانند که اقتدار با زور و اجبار و خشونت نه تنها يکی نيستند بلکه رابطه ای معکوسی دارند. اعمال زور و قهر بيشتر نتيجه کاهش اقتدار است. حکومت با اقتدار حکومتی است که اصولا زور و قهر و خشونت عريان برای بقاء خود به کار نبرد.حسین بشیریههمين فرايند فرسايش، لايه های کنده شده را به سوی کانون ها و نقطه های جذبی مثل جنبش دانشجويی می کشاند و بدنه آنها را نيرومند تر می سازد. اعلام اعتراض گروه های گوناگون نويسندگان، هنرمندان، فيلم سازان و غيره در ماه های پس از انتخابات نشانه همين روند فرسايش اقتدار حکومتی است.
چهارمين نشانه فزاينده فرسايش ساختار اقتدار سياسی را می توان در شکاف های فزاينده در بدنه نظام سياسی و در درون گروه های حاکم يافت. ترديدی نيست که جمهوری اسلامی از همان آغاز دچار يک شکاف مرکزی سراسری بوده که در دوره های گوناگون نام های گوناگونی به خود گرفت ولی همگی اينها نمودهای همان شکاف سراسری بودند.
شکاف بين فقه سنتی و فقه پويا، ميان اقتصاد خصوصی و اقتصاد دولتی و ميان سنت گرایی و اصلاح گرايی مظاهر اين شکاف در دهه نخست انقلاب بودند و گروه های عمده سياسی را از درون منشق کردند.
همين شکاف مرکزی در دهه دوم انقلاب به شکل رو در رويی ميان محافظه کاری اسلامی و نوگرايی اسلامی نمودار شد. پس از آن نمود اصلی آن شکاف مرکزی به صورت رو در رويی ميان جمهوريت خواهی و اسلاميت خواهی يا دو گرايش دموکراتيک و تئوکراتيک پديدار شد.
و سرانجام در دهه اخير همان شکاف مرکزی خود را به صورت تعارض ميان بنياد گرايی يا اصولگرايی از يک سو و گرايش های نوسازانه، جمهوريخواهانه و اصلاح طلبانه از سوی ديگر هويدا ساخت. اما اين شکاف اصلی با جلوه ها و نمودهای گوناگون خود، تا پيش از انتخابات اخير روي هم رفته در درون سيستم سياسی موجود مهار شده بود و به ندرت از حد يک شکاف درون طبقه حاکم فراتر می رفت، ولی اينک در ماه های پس از انتخابات همان شکاف سراسری که اکنون به صورت تعارض ميان جنبش سبز و اصولگرايی حاکم هويدا شده است، از مرزها و حدود سيستم سياسی بيرون رفته و به جنبشی مردمی و عمومی تبديل شده است.
شکاف پذيری يکی از نشانه های عمده روند فرسايش است و اين حالت را نه تنها در مورد تعارض عمده ميان اپوزيسيون مردمی و اصولگرايان حاکم، بلکه حتی به صورت محدود تری در درون نهادهای حکومتی نيز می توان يافت.
شکاف پذيری در شرايط فرسايش ساختار اقتدار، ويژگی اصلی ساختار قدرت است در حالی که عکس اين پديده يعنی ائتلاف پذيری ويژگی اصلی جنبش مخالفين به شمار می رود. همگرايی گروه های گوناگون مخالف و منتقد در ماه های اخير شاهد اين گفته است.
در ادبيات انقلاب برای توضيح اين شکاف پذيری به عنوان نشانه عمده ای از فرايند فرسايش اقتدار، از تمثيل سيل وسد بهره می گيرند. افزايش فشار سيلاب نارضايتی های عمومی، به کاهش مقاومت و نهايتا ترک برداشتن و شکستن و فروريختن سد می انجامد.
در جمع بندی می توان، برای توضيح بيشتر فرايند فرسايش، شرايط پيش و پس از انتخابات خرداد ۸۸ را با هم مقايسه کرد. به طور کلی در دوره پيش و پس از انتخابات برداشت های نظام و جنبش مخالفين از موقعيت، اهداف، اولويت ها و تکاليف خود دستخوش دگرگونی چشم گيری شده است.
در شرايط ماقبل از انتخابات رژيمی با اعتماد به نفس نسبتا بالا در فضای ترس عمومی ومزمنی در مقابل اپوزيسيون پراکنده و بی شکلی با احساس اقتدار بالايی حکومت می کرد. اما همه اين شرايط پس از انتخابات دگرگون شد.
اينک حکومتی متوحش و هراسناک در فضای حرکت و جنبش عمومی در مقابل اپوزيسيونی که ناگهان جان و سازمان و نيروی تازه گرفته است، قرار گرفته است.در پيش از انتخابات حکومت خودش را نيرومند و مشروع و برخوردار از پشتوانه پشتيبانی همگانی تصور می کرد و اپوزيسيون يا اصلاح طلبان را کوچک و فاقد پايگاه اجتماعی گسترده می شمرد؛ شکاف های درونی اين قدر آشکار و شديد نبود؛ از نيروهای نظامی و انتظامی برای حفظ قدرت به طور روز مره استفاده نمی شد؛ عامه مردم با وجود نارضايتی های اقتصادی و اجتماعی، از نظر سياسی خاموش و محتاط بودند؛ اپوزيسيون مرعوب بود و حکومت به خودش اعتماد داشت.

به طور کلی در دوره پيش و پس از انتخابات برداشت های نظام و جنبش مخالفين از موقعيت، اهداف، اولويت ها و تکاليف خود دستخوش دگرگونی چشم گيری شده است.در شرايط ماقبل از انتخابات رژيمی با اعتماد به نفس نسبتا بالا در فضای ترس عمومی ومزمنی در مقابل اپوزيسيون پراکنده و بی شکلی با احساس اقتدار بالايی حکومت می کرد. اما همه اين شرايط پس از انتخابات دگرگون شد.حسین بشیریه اما در اين شرايط فرسايش ساختار اقتداری که پس از انتخابات پيش آمده است وضعيت از چندين لحاظ دگرگون شده است، از جمله می توان فهرست وار به موارد زير اشاره کرد:
حياتی شدن کاربرد روزمره خشونت برای حفظ حکومت؛
پيدايش شکاف بين حکومت و بخش هايی از روحانيت به طور فزاينده؛
گسترش ترديد درباره عقلانيت و مصلحت آميز بودن برخوردهای حکومت در درون گروه های حاکمه؛
گذار لايه هايی از حاميان حکومت از عرصه حمايت فعال به عرصه مخالفت های خاموش و حمايت آنها از شيوه های دموکراتيک برخورد با ديگر مخالفين مثل مذاکره، دعوت به گفت و گو در مجلس خبرگان، دلجويی از آسيب ديدگان، دعوت مجلس به مجلس شورا، گفت و گو از رفراندوم و غيره؛
تصرف مناسک و مراسم دولتی حمايت از حکومت توسط مخالفين و تبديل آنها به مراسم و فرصت مخالفت مثل روز قدس و ۱۳ آبان که بارزترين نشانه فرسايش هژمونی يا اقتدار حکومت است؛
رويارويی فزاينده نيروهای انتظامی و سپاه با مردم و حراست از حکومتی که پشتوانه حمايت عمومی اش در حال فرسايش است؛
افزايش حمايت آشکار برخی گروه های اجتماعی مانند هنرمندان، فيلم سازان، نويسندگان، برخی روحانيون و دانشگاهيان و جز آن از جنبش عمومی مخالفين حکومت.
کاهش چشم گير توانايی دستگاه حاکمه در بسيج حاميان خود به سبک قديم و ضرورت پرداخت پول و حق الزحمه به افراد بسيج شده؛
افزايش تهديد و ارعاب عامه مردم با مطالبی چون تعطيلی دانشگاه ها، برچيدن بساط علوم اجتماعی جديد، انقلاب فرهنگی و غيره که خود نشان عمده ديگری از فرسايش اقتدار است؛
اقرار و اعتراف برخی از عوامل حکومت در خصوص برخوردهای ناروا با بازداشت شده ها؛احساس اميد و نشاط و خوش بينی از سوی مخالفين نسبت به مسير تحولات آينده و اصرار و اراده رهبران آن بر ادامه جنبش به شيوه ای که پيش از انتخابات در کار نبود؛ اينها همه نشانه های گوناگونی از پيدايش مرحله تازه در فرايند گذار يعنی مرحله فرسايش و اقتدار هستند. برخی از مقامات حکومتی اين فرسايش را با عباراتی چون «آبروی نظام رفت» و «حيثت نظام مخدوش شد» توصيف کرده و وقوع آن را بدين سان تاييد نموده اند. بی ترديد حاکميت پس از انتخابات برای حفظ خود هزينه های سنگينی از آبرو و يا اقتدار خود پرداخته است و البته با پيشرفت جنبش هزينه های بيشتری هم خواهد داد چون راه پر هزينه را برگزيده است .حفظ حکومت از طريق سرکوب، بدون هزينه ممکن نيست. از سوی ديگر همه می دانند که سرکوب موتور ماشين جنبش مخالفين است نه ترمز آن و در نتيجه خود فرايند فرسايش را پر شتاب تر می کند. با تداوم جنبش حکومت در وضعی قرار می گيرد که بايد بپذيرد که وضع سرکوب وضع دايمی است.
ارزیابی شما از تکاليف جنبش سبز در مرحله فرسايش ساختار اقتدار چیست؟
حسین بشیریه: به عنوان مقدمه بايد گفت که پيدايش شرايط فرسايش ساختار اقتدار در تاريخ سياسی ايران سابقه دارد و بنابر اين تجربه تازه ای نيست. روند فرسايش ساختار اقتدار دولت قاجار در عصر مشروطيت و نيز فرسايش اقتدار دولت پهلوی پيش از انقلاب ۵۷ از اين لحاظ قابل بررسی و مقايسه اند.همين تکرار تجربه تاريخی سبب شناخت و آگاهی بيشتر برای جنبش سبز خواهد بود.
به سخن ديگر، تکليف جنبش مردم در حال حاضر گذار از يک نظام استبداد سنتی ديرپا و پر سابقه و مستمر نيست بلکه گذار از وضعی است که پس از تجربه نسبی آزادی در چند مرحله پيش آمده است. معمولا تجربه های تاريخی سودمند و عبرت آموزند و تکاليف جنبش های دمکراتيک را قدری سبک تر می سازند. اما مسئله دقيق اين است که جنبش سبز در شرايط فرسايش اقتدار خاص امروز که خود البته تا حد زيادی نتيجه پيدايش همان جنبش بوده است، چه وظايفی دارد. به سخن ديگر جنبش سبز چگونه می تواند فرايند فرسايش ساختار اقتدار را پر شتاب کند.'
به طور کلی تکاليف اپوزيسيون در شرايط مشابه سياسی را می توان در چند نکته خلاصه کرد، از جمله پرهيز از جذب و حل در درون ساختار قدرت از طريق تطميع و ترغيب و تهديد و تنبيه، ايجاد عرصه های عمل و فعاليت مستقل از عرصه حاکميت؛ ادامه گفت و گو در باره نقاط اصلی ضعف حاکميت بويژه عدم مشروعيت آن از لحاظ قبضه قدرت و شيوه نابخردانه و خشونت آميز برخورد با اعتراضات مسالمت آميز و بالاخره تعريف روشن خواسته های جنبش و وضع مطلوب از نظر آن.
حفظ استقلال فکری و عملی از حکومت و روشن کردن مرزها شرط تداوم و مقبوليت جنبش های دمکراتيک است. معمولا در شرايط فرسايش اقتدار، رژيم ها علی رغم سرکوب، توانايی حذف و از ريشه کندن جنبش مخالفان را ندارند و بنابر اين برای ايجاد تفرقه به شيوه امتياز دادن های فردی روی می آورند.
به هر حال وسعت نيروهای مخالف باعث می شود که حکومت نه توان ريشه کن کردن آن و نه توانايی جذب و حل آن را داشته باشد. بنابر اين چنين نيروهايی که عرصه ای از حيات سياسی را مستمرا اشغال می کنند، در صحنه هستند و برخورد با آنها به مشغله اصلی حکومت تبديل می شود.
چنانکه قبل گفتيم تصرف مراسم و مناسک دولتی و رسمی از جانب گروه های مخالف، فرصت و عمل آنها را گسترش بخشيده و تنها نقشی که برای نيروهای حکومتی باقی می ماند نقش تازه «تخريب» و «جلوگيری» است و در نتيجه نقش بسيج گری که از گذشته توسط حکومت اعمال می شد در اين مواقع به دست مخالفين و با هدفی متفاوت ايفا می گردد.نکته ديگر اين که در شرايط خاص کنونی، گسترش حوزه استقلال نهادهای دينی از حکومت (که نشانه عمده ای از فرايند فرسايش است) می تواند بر گسترش عرصه عمل مستقل نيروهای مخالف تاثير مثبت بگذارد.
يکی از اين جهت که غير اخلاقی و غير شرعی (نامشروع) بودن شيوه عمل حکومت و عدم رعايت کليه موازين اخلاقی و قانونی و بويژه حقوق بشری در اعمال آن پس از انتخابات مورد تاکيد قرار گيرد تا پيوند آن حوزه با جنبش دمکراتيک آشکار شود. دوم اينکه حوزه دين به عنوان عرصه ای مستقل از حکومت و مرتبط با اپوزيسيون تلقی شود به نحوی که دست کم از لحاظ اخلاقی، علمای مستقل و منتقد، مرجع تظلم آسيب ديدگان از مظالم نيروهای حکومتی به شمار آيند.
يک نکته اساسی از حيث عملی که معمولا مورد غفلت خام انديشان بويژه در بين اپوزيسيون خارج از کشور واقع شده است اين است که در شرايط فرسايش ساختار اقتدار، مسئله اصلی کارکرد و فايده و نقش افراد، گروه ها و احزاب در فرايند فرسايش است نه ماهيت عقايد و ايدئولوژی و يا حتی تعلقات گذشته آنها با حکومت.تحول سياسی در شرايط فرسايش نيازمند ائتلاف نيروها و نهايتا دو قطبی شدن جامعه سياسی است. به غير از عرصه دين، عرصه فرهنگ و هنر نيز چنانکه ديده ايم می تواند عرصه و حوزه عمل مستقل برای اپوزيسيون دمکراتيک فراهم کند.در وضعيت های فرسايشی پايگاه های حمايت اجتماعی رژيم ها و اپوزيسيون ها دستخوش دگرگونی می شود.
در مورد ايران می توان گفت که پيش از انتخابات، سکوت و ثبات سياسی تنها متکی بر سلطه و قدرت گروه های حاکمه و هسته مرکزی حاکميت نبود بلکه (به غير از وجود حاميان فعال و ذينفع) وجود حاميان منفعل و بسيج پذير و نيز مخالفان منفعل در آن ثبات و سکوت دوره ماقبل فرسايش دخيل و موثر بود. اما پس از انتخابات می توان گفت که لايه های حاميان منفعل، منفعل تر و بسيج ناپذيرتر شده و لايه های مخالفان منفعل، فعال تر و (توسط نيروهای مخالف) قابل بسيج شده اند و همين دگرگونی ها خود جزئی از تعريف فرايند فرسايش است.
به سخن ديگر هزينه حمايت از حکومت از لحاظ اجتماعی افزايش يافته است و با سرکوب بيشتر باز هم افزايش بيشتری می بايد.يکی از روش هايی که بنا به تجربه تاريخی فرايند فروريزی حمايت اجتماعی و روند فرسايشی ناشی از آن را به معنايی که گفتيم، پر شتاب می کند تحديد آماج فعاليت های اپوزيسيون است به اين معنی که اگر هسته قدرت، هدف اين فعاليت ها باشد و بار همه مسئوليت ها بر عهده آن گذاشته شود، هسته ها يا لايه های پيرامونی قدرت امکان جابجايی بيشتری پيدا می کنند و احتمال همکاری آنها با اپوزيسيون افزايش می يابد. بنا بر تجربه تاريخی، نقش نيروها و گروه های پيرامونی هسته قدرت در موارد گذار آرام، چشمگير بوده است.
به نظر شما چرا به علوم اجتماعی به عنوان ريشه اصلی مشکلات و بحران های حکومت دینی حمله می شود؟
حسین بشیریه: طی اعتراف گيری های پی در پی از برخی رهبران احزاب اصلاح طلب و فعالان سياسی در ماه های اخير، انگشت اتهام متوجه علوم اجتماعی و دانشگاه ها به عنوان ريشه اصلی نافرمانی و اعتراض و سرپيچی مردم بويژه دانشجويان و دانشگاهيان و روشنفکران شد.
گفته شد که علوم اجتماعی مدرن موجب ايجاد شک و ترديد در عقايد دينی می شوند و در نتيجه اساس حکومت دينی را متزلزل می کنند. بنابر اين بايد برای خشکاندن ريشه نقد و اعتراض و تحکيم ايمان و اطاعت از و فرمانبرداری مردم، علوم اجتماعی نوين را از صحنه خارج کرد و به جای آن نگرش های دينی را بر دانش های انسانی و اجتماعی مستولی ساخت، زيرا از قرار معلوم اين نگرش ها موجب اطاعت پذيری، فرمانبردای و عدم انتقاد و اعتراض به عملکرد حکومت می شود و ريشه شک و ترديد را می خشکاند.از چنين ديدگاهی به عبارت ديگر، نفس انديشيدن که موجب شک و ترديد می شود از نظر دينی و سياسی خطرناک به شمار می رود و امنيت و آرامش سياسی را تهديد می کند.
اين برداشت از کارکرد دين و عقايد دينی در واقع پذيرش و تاييد همان نظريه معروف مارکسيستی است که دين را افيون خلق ها می شمارد که موجب افسون شدگی و مانع نقد و انديشه و حرکت می شود. منتهی مارکس و لنين از چشم انداز نقد کارکرد دين و ضرورت زمينه سازی برای انقلاب چنين نظری را مطرح کرده بودند و اينک حکومت اسلامی از ديدگاه حفظ امنيت سياسی و اجتماعی و ضرورت جلوگيری از انقلاب دمکراتيک چنين نظری را تکرار و تاييد می کند که دين همان افيون خلق هاست.
اهميت جنبش دانشجويی در ايران بويژه در دهه اخير نه در مطالبات صنفی و گروهی بلکه در پرچمداری همان انديشه های انتقادی و رهايی بخش برخاسته از علوم اجتماعی نوين نهفته است.حسین بشیریهاين مطلبی است که ديگر خود رهبران حکومت دينی می گويند و به آن ايمان دارند.
پس زياد فرقی نمی کند که اين مطلب را چه کسی بگويد. ظاهرا دوست و دشمن جمهوری اسلامی ديگر همه می پذيرند که در اين شرايط تحول و گذار، دين افيون کارسازی است که مانع شک و ترديد در مبانی دين و حکومت دينی می شود.
درباره کارکردهای علوم اجتماعی نوين نيز وضع مشابهی وجود دارد به اين معنی که در اين مورد هم ديدگاه جمهوری اسلامی با ديدگاه برخی انديشمندان انتقادی غربی اتفاقا همسو از کار در می آيد به اين معنی که از هر دو نظر، علوم اجتماعی نوين مخرب ساختارهای قدرت سنتی و نهايتا ابزارهايی از آنها تلقی می شوند، بار هم با اين تفاوت که حکومت اسلامی علوم اجتماعی نوين را مهلک ترين دشمن خود می داند، همچنان که کليسا در قرون وسطی علوم جديد را دشمن مخرب و مهلکی می شمرد، در حالی که از چشم انداز نظريه انتقادی در غرب، علوم اجتماعی نوين دانش ها و ابزارهايی برای نقد و رهايی هستند.به هر حال از چشم انداز مبارزات دمکراتيک و وظائف جنبش های رهايی بخش، تقويت و پيشبرد علوم اجتماعی نوين خود جزء مهمی از روند مبارزه دمکراتيک است. از چشم انداز خود حکومت دينی هم انديشيدن خطرناک و مهلک است.
طبعا چون حکومت دينی بايد مبتنی بر تعبد، يقين، ترس، اطاعت پذيری و حرف شنوی باشد، علوم اجتماعی نوين که مبتنی بر نقد و شک و تعقل و در جستجوی آزادی و رهايی و فرديت هستند، خطرناک می نمايند. ترديدی نيست که برای رژيم های بسته نه تنها هر انديشه ای بلکه نفس انديشيدن خطرناک است. آزادی انديشه و انديشه آزاد مسری ترين بلايی است که چنان حکومت هايی ممکن است بدان گرفتار آيند. آزادی انديشه، آرام و قرار را از ميان می برد زيرا آرامش و قرار به اين معنا، اساسا مفهومی استبدادی است.به زبانی دیگر، در باب اين که چرا علوم اجتماعی نوين از سوی اين گونه حکومت ها خطر آفرين به شمار می آيند بايد گفت که دليل آن، کارکرد اصلی آن علوم در کالبد شکافی ساختارهای قدرت است.موضوع و مسئله اساسی در علوم اجتماعی جديد مسئله قدرت در شکل های گوناگون آن است.
از اين نظر دانش اجتماعی مدرن اساسا يک مبارزه سياسی است بر ضد ساختارهای سلطه و استيلا در اشکال گوناگون آن.به گفته کانت، فلسفه نوين از آغاز يک مبارزه بود. علوم اجتماعی امروز که اساسا کارکردی انتقادی دارند- يعنی درست در مقابل اسطوره پردازی های ايدئولوژی سياسی قرار می گيرند – مظهر مبارزات دمکراتيک در عرصه نظر هستند. بايد به دانش اجتماعی جديد به عنوان مبارزه سياسی نگريست. مفاهيم انتقادی نهفته در اين علوم، سلاح و مواد منفجره و مهماتی هستند که قلعه های خرافه و ايدئولوژی را نشانه می گيرد.مذهب به عنوان ساختار قدرت فرهنگی، سرمايه به عنوان ساختار قدرت اقتصادی، دولت به عنوان ساختار قدرت سياسی و حتی علوم اثبات گرايانه به عنوان ساختار قدرت گفتمانی همگی توسط علوم اجتماعی انتقادی کالبد شکافی می شوند و از چگونگی بازسازی انسان ها در کارخانه اين قدرت ها پرده برداری می شود.از اين رو علوم اجتماعی جديد اساسا سلطه ستيز و رهايی بخش اند و به فرد، فرديت و خودمختاری می بخشند و او را از قيموميت خارج می کنند.
پس طبيعی است که حکومت های مطلقه و وابسته و انحصار طلب از اين علوم بترسند.در جمع بندی بايد گفت که توهم علم زدايی و مبارزه با علوم اجتماعی نوين يکی ديگر از اسطوره پردازی های انقلاب بوده که مثل ديگر اسطوره پردازی های آن از هم پاشيده است.البته ريشه مبارزه با علوم اجتماعی نوين به انقلاب و ما قبل انقلاب باز می گردد که داستان درازی است. اما اگر حکومت دينی تکيه گاه اساسی و مايه ثبات اصلی خود را در تعطيل علوم اجتماعی نوين و انديشه نو و انديشيدن جستجو کند و بخواهد زورق شکننده خود را در دل امواج خروشان و طوفانی انديشه های نو با توسل به قهر و زور پاسبانی کند بايد گفت که در جستجوی تکيه گاهی بس لرزان و ناپايدار است. نقشی بر آب بستن است.
در خاتمه بايد در رابطه با همين مطلب در خصوص جنبش دانشجويی هم اين نکته را اضافه کنم که اهميت جنبش دانشجويی در ايران بويژه در دهه اخير نه در مطالبات صنفی و گروهی بلکه در پرچمداری همان انديشه های انتقادی و رهايی بخش برخاسته از علوم اجتماعی نوين نهفته است.
نفس دانشگاه هم به معنی نقد و مبارزه است. رسالت دانشگاه مدرن در همه جا همين بوده است. سرچشمه قوت جنبش های دانشجويی نيز همان انديشه های انتقادی ناشی از علوم اجتماعی جديد است و همين انديشه ها البته الهام بخش علوم غير اجتماعی جديد هم بوده اند؛ يعنی انديشه شک و ترديد انديشه اساسی است و انديشه ای مدرن است.
برای جستجوی حقيقت بايد يک بار هم که شده در باره همه چيز شک و ترديد کنيم. در غياب آن انديشه های انتقادی دانشگاه، و دانشجو معنايی نخواهد داشت. در آن صورت دانشگاه مدرن با مدرسه قديم که مقيد به متن های بسته و گرفتار ساختار قدرت گفتمانی بود تفاوتی نخواهد کرد. جنبش دانشجويی پاسدار انديشه ها و علوم رهايی بخش است.

شنبه، مرداد ۳۱، ۱۳۸۸

نتایج اولیه شمارش آرا در شهربامیان و مرکز ولایت دایکندی.

درشهربامیان،حامد کرزی،بیشترین آرا را به خود اختصاص داده است.


بعد از حامد کرزی،داکتر رمضان بشردوست و بعد از بشردوست داکتر عبدالله عبدالله است.
نتایج شمارش آرا،دردو مرکز رأی دهی،درشهربامیان یکی لیسه- ذکور مرکزبامیان و دومی لیسه نسوان مرکز بامیان،مشخص شده است.
در دو مرکز رأی دهی،درمجموع23 محل رأی دهی وجود دارد.دراین23 محل رأی دهی امروز رفتیم و نتایج شمارش آرا را گه به دیوارهای این مراکز نصب شده است شمردیم.
دراین 23 محل رأی دهی، حامد کرزی3816 رأی دارد.
داکتررمضان بشردوست3033رأی دارد.
وداکتر عبدالله عبدالله1070 رأی دارد.
وباقی آرا بین دیگرکاندیداهای ریاست جمهوری تقسیم شده است.نتایج شمارش آرا،درمناطق مختلف اطراف شهربامیان،وهمچنین ولسوالی های ای ولایت،تفوت دارد.
دربعضی مناطق و ولسوالی ها،تعداد آرا،گاهی به نفع یکی از ای سه کاندیدای ریاست جمهوری،بالا می رود و در بعضی مناطق و ولسوالی های این ولایت،به نفع یکی دیگه این سه کاندید ریاست جمهوری،افزایش میابد.
اما در مجموع،پیش بینی می شود که نتایج شمارش آرا،در اطراف شهر بامیان و ولسوالی های این ولایت هم، به شکل شهربامیان باشد.
یعنی حامد کرزی اول.
داکتر رمضان بشردوست دوم.
و داکتر عبدالله عبدالله سوم.
درنیلی مرکز ولایت دایکندی، داکتر رمضان بشردوست اول.
حامد کرزی دوم.
وداکترعبدالله عبدالله سوم هستند.
اما آمار دقیق و نتایج شمارش آرا در اطراف شهر نیلی و ولسوالی های ولایت دایکندی در روزهای آینده مشخص خواهد شد.

یکشنبه، اسفند ۲۵، ۱۳۸۷

مدارس؛ پاسدار جغرافیای ایدیولوژیک پاکستان


بهرام آذری آمونیایی

17 حوت سال 1387 خورشیدی

پس از آغاز به اصطلاح جنگ سرد و یورش سوسیال امپریالیسم روس به افغانستان، کشور های غربی به ویژه ایالات متحده امریکا به یاری تیوریسین های سرمایه داری به فکر تدارک و راه اندازی جنگ بزرگ و گسترده استراتژیک با مضمون نظامی، سیاسی، اقتصادی و ایدیولوژیک در دو رویکرد گرم و سرد با اتحاد جماهیر شوروی شدند. بویژه پس از تجاوز شوروی به افغانستان این برنامه بیشترین شدت خود را یافت.

افغانستان در آن روزگار حداقل نسبت به پاکستان از پرستیژ بیشتر سیاسی و نظامی در منطقه برخوردار بود و دولت مرکزی قوی و اردوی منسجم و کارا داشت.

در سال 1949 افغانستان معاهده دیورند را ملغا اعلان کرد و دولت وقت در سیاست خارجی خود مسئله یی را بنام پشتونستان گنجانید.
پاکستان که دو سال از عمر آن میگذشت، خود را با دو دشمن شرقی و غربی(هندوستان و افغانستان) روبرو دید؛ با هوشیاری تمام نخست خود را زیر چتر ایالات متحده امریکا قرار داد و سپس با تجهیز سازمان استخباراتی خود به این سازمان وظیفه داد تا از هر فرصت بدست آمده در برابر دو کشور افغانستان و هندوستان استفاده کند. آی. اس.آی با استفاده از ترفند های پخته استراتژیک برای به زانو در آوردن این دو کشور، یکی از اساسی ترین و کلیدی ترین شیوه ها را که ایجاد، تمویل و تسلیح بنیادگرایی اسلامی بود، بکار گرفت. این سازمان در میان مناطق قبایلی با جمع آوری و تمویل ملایان، آخوندها و رهبران مذهبی که در میان قبایل از نفوذ و اعتباری خاصی برخوردار بودند به تبلیغ این ایده ها پرداخت که پاکستان کشور اسلامی است، اسلام دین همه مسلمانان جهان بوده، مرز نمیشناسد و از همه علایق و خواستهای قومی و عشیره یی آزاد است. برای گسترش دین اسلام باید با کفار مبارزه کرد. چون اکثر مردم هندوستان پیرو دین هندوییزم هستند پس جهاد با این کشور فرض است و آزادی کشمیر که مردم آن مسلمان اند وظیفه اسلامی هر مسلمان است.

آی اس آی با این کار به دو هدف اساسی رسید. نخست تبلیغ ملایان دینی و گسترش تعلیمات دینی باعث شد تا داعیه "پشتونستان آزاد" ناسیونالیستهای پشتون کمرنگ و خنثا شود و از سوی دیگر مانع رشد و پیشرفت مناطق قبایلی گردد. بدین ترتیب دولت پاکستان به دو هدف مهم خود رسید. از یک سو مانع عصری شدن و پیشرفت این مناطق گردید و از سوی دیگر باعث کمرنگ کردن ناسیونالیسم پشتون شد.

تجاوز شوروی به افغانستان چانس طلایی دیگری بود که دولتمردان پاکستانی و سازمان استخباراتی پاکستان در آرزوی رسیدن به آن بودند. سردمداران اتحاد شوروی وقت که خواب رسیدن به آبهای گرم را میدیدند، به افغانستان یورش بردند و شعار کمونیزم و سوسیالیزم سردادند. اینکه این ادعا چقدر کذایی و عوام فریبانه بود بحث دیگری است.

ایالات متحده امریکا که در انتظار چنین روزی بود و گرفتن انتقام ویتنام و پیروزی نهایی بر شوروی را در تیتر اول برنامه جهان گشایی خود قرار داده بود، به یاری عربستان سعودی و انگلستان، تربیه و تمویل بنیادگرایی اسلامی را در برابر اتحاد شوروی، یگانه اهرم کارا تشخیص داد. چون پاکستان از یک سو با کشور افغانستان مرز درازی داشت و از نظر ژیوپولیتیک و ژیو استراتژیک اهمیتی خاصی را دارا بود، از سویی هم پاکستان درین نبرد با کشور های غربی بیشتر همنوا بود زیرا پرونده ارضی افغانستان با پاکستان به شدت خود ادامه داشت و افغانستان و پاکستان برای چیرگی بر یکدیگر در یک معادله نا برابر جغرافیایی مبارزه میکردند؛ ایالات متحده امریکا و انگلستان این کشور را بهترین گزینه برای نفوذ در افغانستان و رویارویی با اتحاد شوروی انتخاب کردند.

پاکستان که از هر موقع برای غلبه بر کشور ما استفاده میکرد، با سینه باز به این در خواست لبیک گفت.
دولت پاکستان با ایجاد هزار ها مدرسه دینی در پاکستان به خصوص در مناطق قبایلی در ایجاد و راه اندازی بنیادگرایی اسلامی سهم کلیدی اش را ادا کرد. گرچه ایران نیز درین میان با ایجاد ده ها تنظیم این و آنی در افغانستان کوشید تا ماهی مرادش را شکار کند، اما بیشترین تمرکز کاری این مدارس در پاکستان بود و این کشور به پایگاه های امن جهادی ها، شورشیان ناراضی، اسلامگرایان تندرو، وهابیان، سلفیان و غیره تبدیل شد. کار اساسی این مدارس در ظاهر امر داعیه جهاد فی سبیل الله و مقاومت در برابر به اصطلاح نفوذ کمونیزم بود، ولی در نهان این سازمان ها و مدارس ابزار جنگی ایالات متحده امریکا و انگلستان در نبرد بزرگ دو امپراتوری دنیا بودند که جنگ افغانستان آغاز اساسی آن به حساب می آمد. درین هنگام که افغانستان به گرهگاه اصلی تضاد دو امپریالیسم مبدل شد، مدارس دینی کارا ترین اهرم پیروزی غرب بر اتحاد شوروی وقت بودند. تعداد مدارس دینی در پاکستان معلوم نیست اما گفته میشود که 20 هزار مدرسه در پاکستان وجود دارد. در آن زمان این نیرو ها برای تخریب و سوزاندن مکاتب، از بین بردن پلها، کشتار مردم بی گناه به اتهام کمک به نیروهای روسی، قتل شخصیت های ملی، روشنفکران، کشتار داکتران و تخریب کلینیک های صحی و قتل صاحب رسوخان قومی، در پاکستان تربیه و به افغانستان گسیل میشدند. آی اس آی با ایجاد هفت تنظیم اسلامی افغان در پاکستان به مبارزه با نیروهای اشغالگر روسی و دولت دست نشانده کابل، سمت و سوی جدی داد. این تنظیم ها پیش ازآنکه به قدرت برسند، در جنگ های قومی در گیر شده، مقاومت ملی مردم افغانستان را قربانی خواستهای تنظیمی و حزبی شان کردند. پاکستان بدین وسیله کمک های هنگفت ایالات متحده امریکا، عربستان، انگلستان، فرانسه، امارات متحده عربی،آلمان، چین و غیره کشور ها را دریافت کرد و بدین وسیله اقتصاد ناتوانش را ترمیم و دارنده اردوی مجهز به سلاح هسته یی شد اما افغانستان تقریباً همه هستی و دار و ندار نظامی، سیاسی، فرهنگی و اقتصادی اش را از دست داد.

پس از فروپاشی شوروی هم این سازمانها و تنظیم های بنیادگرای اسلامی ساخته و پرداخته پاکستان بودند که کابل را به حمام خون مبدل ساختند و تحفه ی جز دربدری، نابودی زیربناهای اقتصادی و فرهنگی، تجزیه اردو، ازبین رفتن تأسیسات دولتی و تخریب منازل، کشتار 65 هزار کابلی، تجاوز بر دختران و زنان و نابودی 70 درصدی شهر کابل را به ارمغان نیاوردند. آنچه پاکستان ازین همه سود برد، از بین رفتن اردوی افغانستان و تجزیه دولت مرکزی به قدرت های قومی و ملوک الطوایفی بود که با روی کار آمدن گروه طالبان، آرزوهای سازمان استخبارات و دولت پاکستان تا حدی به ثمر رسید و کشور ما به وابستگی 90 در صدی این کشور در آمد.
اما حادثه یازدهم سپتامبر نشان داد که پاکستان کور خوانده است. بنیادگرایی اسلامی که پاکستان و امریکا آنرا برای نیل به اهداف دراز مدت شان آفریده بودند، بلای جان خودشان شد و این فرزند ناخلف بدون اینکه از آفریدگار خود سپاسگذاری کند به او حمله کرد.
حال این مدارس نه تنها افغانستان و پاکستان را بلکه تمام دنیا را به چالش فرا خوانده اند.

گرچه پاکستان ظاهراً در مبارزه با تروریزم جانب امریکا را گرفت و برای مبارزه با این مدارس خواست تا وجود شان را قانونی و محدود کند اما درین کار موفق نشد زیرا این مدارس ریشه هایشان را در تار و پود جامعه پاکستانی دوانده و با مافیای بزرگ تروریزم جهانی پیوند پیدا کرده بودند که دیگر یک کشور توان مقابله با آن را نداشت. با آنهم گفته میشود که این رشته سر درازی دارد و کشور های معینی به شمول پاکستان هنوز هم ازین مدارس حمایت می کنند. آنچه روشن است اینکه پاکستان در مبارزه علیه تروریزم جهانی صادق نبوده است. پس از گذشت یک سال از استقرار دولت آقای کرزی، طالبان دوباره زنده شده و به مبارزه علیه دولت جدید افغانستان و نیروهای خارجی دست بکار شدند و حملات انتحاری تروریستی را که تا پیش از یازدهم سپتامبر در تاریخ افغانستان سابقه نداشت، سازماندهی و اجرا کردند.
آی اس آی پاکستان در حادثه 11 سپتامبر نقش برجسته ی داشت. درست چند روز بعد از 11 سپتامبر چندین رسانه معتبر خبری از ارتباط مستقیم آی اس آی با "تروریستان" حملات 11 سپتامبر خبر دادند. وال ستریت ژورنال، به تاریخ 10 اکتوبر 2001 نوشت که " جنرال محمود احمد رئیس آی اس آی، ارتباط مستقیم با سعید شیخ مسوول مالی حملات 11 سپتامبر داشت و طبق هدایت جنرال محمود، سعید شیخ مبلغ صد هزار دالر امریکایی به محمد عطا ارسال داشته است. بنابر فشار دولت امریکا جنرال محمود از وظیفه اش برکنار شده است."

به اساس بررسی یک ژورنالیست فرانسوی توسعه مدارس دینی در صوبه سرحد پس از یازدهم سپتامبر 28 مرتبه نسبت به پیش از آن افزایش یافته و در سال 2005 به 6870 باب رسیده بود. پس در صوبه سرحد ده ها هزار مدرسه وجود دارد که به شست و شویی مغزی مردم پرداخته، جوانان را آماده حمله انتحاری به افغانستان و هندوستان میکنند.
عامل اصلی جلب و جذب جوانان به انتحار و شهادت در راه خدا، تبلیغ بی حد و حصر اسلام گرایان تند رو و نفوذ گسترده ی بنیادگرایی اسلامی در مدارس پاکستان بویژه در صوبه سرحد است اما افزون برین ها مشکلات اقتصادی، سطح نازل سواد، جذبه های دینی، عقب ماندگی اجتماعی و ساختار قبایلی نیز کمک میکنند تا جوانان بیشتر ترغیب به انتحار گردند.

زمانیکه افغانستان زیر اشغال روسها قرار داشت این مدارس جوانان را به جهاد علیه شوروی ها تشویق مینمودند. بیشترین منابع تغذیه این مدارس کمپ های مهاجر نشین افغانی بود و این کمپ ها به منبع سربازگیری این مدارس تبدیل شده بود. حال این مدارس جوانان را به جهاد علیه نیروهای امریکایی و شهادت در راه خدا شست و شوی مغزی میکنند. درین مدرسه ها پروسه آموزش به گونه اییست که دانش آموزان بیشتر از پیش به خوی و عادت تند روی و خشونت عادت میکنند. درین مدارس بجای مراعات و تطبیق شالوده های روان شناسانه آموزش به لت و کوب شاگردان پرداخته آنانرا به پذیرش دگماتیک اصول دینی فرا میخوانند.

درین مدرسه ها شاگردان به گونه ی پرورش می یابند که گویی جهان یک کوره ده عقب مانده است و تمدن بشری به عمامه، نماز خواندن، سر بریدن، جهاد، شهادت در راه خدا، پیراهن تنبان، تسبیح، ریش، نصوار، انتحار، دره زدن، مکتب سوزی، تخریب پل، کشتن معلمان و شاگردان، تیزاب پاشیدن به روی دختران و زنان و زندانی کردن آنان در گوشه چهار دیواری خانه فشرده میشود. به اینان گفته میشود که در افغانستان به جهاد شان ادامه دهند اما در پاکستان کاری ندارند که چه جریان دارد.
به گزارش يک روزنامه پاکستانی ملاعمر در فرمانی به نيروهای تحت امرش گفته بود که نيروهای امنيتی پاکستان، برادران مسلمان آنان اند و آنان بايد برای جهاد به افغانستان بروند. یعنی پاکستان کشور اسلامی است اما افغانستان هنوز کافرستان است.

کشوری که به افغانستان تروریزم، بم، انتحاری، لنگی، پیراهن تنبان و نصوار صادر میکند، در شهرهای لاهور و پشاور و ده ها شهر دیگر آن فحشا بیش از هر چیزی معمول است؛ در هیره مندوی لاهور، فحشا به گونه علنی رایج است؛ لاهور، کراچی و پشاور شاهد کنسرتها و محافلی اند که آواز خوانان زن بدون حجاب شرعی در صحنه حاضر شده آواز میخوانند و هیچ قید و بندی دینی و اسلامی در آنجا وجود ندارد؛ از احزاب کمونیستی گرفته تا گروهک های تروریستی و باند های مافیا درین کشور آزادانه فعالیت میکنند؛ زنان بدون حجاب شرعی در محضر عام و شهر ها گشت و گذار میکنند؛ کلیسا وجود دارد؛ سینما و رادیو و تلویزیون فعال اند. اما این کشور به ایجاد، تجهیز و تمویل سازمانها و گروهک های تروریستی پرداخته و می پردازد که هیچ یک ازین ارزشها را نمیپذیرند. عملکرد گروه طالبان را که توسط سازمان استخبارات پاکستان، ایالات متحده امریکا، انگلستان و عربستان بوجود آمده بود، در افغانستان دیدیم و از هیچ کس پوشیده نبود. آنان کوچکترین روزنه تمدن و انسانیت قرن بیست و یکم را بر روی مردم بسته بودند و این رژیم توسط پاکستان و سازمان استخبارات آن کشور تا آخرین لحظات رویداد یازدهم سپتامبر علنی و آشکار حمایت میشد.

داکتر ممتاز علی میمون، معاون امیر جماعت اسلامی در ولایت سند پاکستان در اخطاریه ی به آصف علی زرداری گفته بود که مدارس پاسداران سرحدات عقیدوی پاکستان محسوب میگردند. سکرتر جنرال وفاق المدارس العربیه، قاری محمد حنیف جلندری نیز حین اشتراک در یک بحث پارلمانی در مورد مدارس، اظهار داشت که محصلان (طالبان) مدارس و علما هر دو مسوول ایفای نقش در دفاع از سرحدات عقیدوی و جغرافیائی پاکستان هستند. صدر اعظم اسبق پاکستان، چودهری شجاعت حسین نیز گفته بود که:"مدارس اردوگاه های نظامی عقیدوی پاکستان هستند. هیچ نوع از افراط گرائی و ارعابگری در مدارس تدریس نمی شود."

بنابرین پاکستان، یگانه شرط موجودیت جغرافیایی خود را در وجود این مدارس می بیند و میکوشد به هر نوعی که شود این مدارس را حفظ کند. سردمداران پاکستان در ظاهر از مبارزه صادقانه با تروریزم دم میزند اما در نهان به این مدارس کمک می کند تا حملات دهشت افگنانه شان را در افغانستان و هند گسترش دهند تا اینکه پاکستان بتواند از یک سو این کشور ها را نا امن نگهدارد تا نتوانند داعیه های ارضی شان را با این کشور در میان بگذارند و از سوی دیگر نفوذش را از طریق سازمانهای تروریستی و مدارس بر کشور های مزبور بیشتر و گسترده تر کند.
منابع:
لوموند دیپلوماتیک، مارچ 2006
پاکستان، تروریزم و اهرم های مخفی قدرت، حکیم نعیم، دسامبر 2007

یکشنبه، آبان ۱۹، ۱۳۸۷

کشورایتالیا غرق درتعصب نژادی


نویسنده: بصیر آهنگ

فرزند ارشد موسولینی موجودیت یک سیاه پوست را درکاخ سفید تحمل نمیتواند.

سیلویو برلوسکونی صدراعظم ایتالیا در سفر رسمی خود به روسیه به صبح روزجمعه هفتم نوامبر دریک نشست مطبوعاتی درشهر مسکو به شخصیت بارک اوباما رئیس جمهور منتخب مردم امریکا حمله کرده وبه خاطرسیاه پوست بودنش اورامسخره کرده است.برلوسکونی که ازکاندید مخالف اوباما، آقای جان مک کین دردوران مبارزات انتخاباتی امریکا حمایت میکرد آقای اوبامارا لایق کاخ سفید نمیداند زیرایک سیاه پوست وازیک نژاد نفرین شده نماینده گی میکند. حرف های برلوسکونی نشاندهنده ی یک تعصب بسیار ریشه ی او نسبت به سیاه پوست ها می باشد.گرچند انتظار این حرف از یک مقام بلند پایه ی کشور ایتالیا نسبت به سابقه این کشور که همانا مهد فاشیزم دراروپامیباشد یک چیزعادی به نظر میرسد، اما این حرف دروضعیت فعلی همه ادعاهای کشورایتالیا را نسبت به مبارزه علیه فاشیزم ونژاد پرستی خنثانموده واین کشور رادرلیست کشورهای فاشیستی جهان قرار خواهد داد.همچنین درقانون اساسی ایتالیا هرنوع حرکتی که نشانگر ایجاد تفاوت بین قومیت ها شود جرم حساب گردیده وتعقیب قانونی را درپی دارد. بلافاصله پس ازنشراین خبردرایتالیا همه ارگانهای حمایت ازحقوق بشرواحزاب چپی این کشورنسبت به این حرف سیلویوبرلوسکونی اعتراض نموده واین حرکت فاشیستی را محکوم کردند.

آقای والترونی رئیس جبهه اپوزیسیون مخالف دولت درایتالیا که دریک کانفرانس مطبوعاتی سخن میگفت سخنان صدراعظم این کشور درمورد بارک اوبا را یک حرکت احمقانه خوانده وگفت سخنان برلوسکونی رابطه دوستی میان امریکا وایتالیا را لکه دارخواهد کرد. اوهمچنین ضمن محکوم کردن این حرکت از آقای برلوسکونی خواست به خاطر این حرفش باید فورا ازآقای اوباما معذرت خواهی نماید. اوعلاوه کرد بی گمان سخنان برلوسکونی نظرمردم ایتالیا نسبت به رهبرجدید امریکانبوده بلکه بیانگرحماقت شخص خودش می باشد. ازسوی دیگرخبرنگاران ایتالیا درامریکا پس ازنشر این خبرکوشش نمودند تانظر آقای بارک اوبامارا نسبت به این حرف را جویا شوند اما خواستهای این خبرنگاران ازطرف افرادنزدیک به بارک اوباما رد گردیده وباآنان گفته شده است که شخص اوباما دوست ندارد درمورد این توهین اظهارسخن نماید. قابل یادآوریست که پس ازختم جنگ دوم جهانی وشکست موسولینی رهبرفاشیست های ایتالیا این دوران یک لکه ننگ درتاریخ سیاسی این کشور محسوب گردیده وکوشش شده است این روند از ریشه نابود گردد. اما با گذشت نزدیک به 65 سال بازهم دیده میشود که نژاد پرستی وفاشیزم هنوز دراین کشور زنده است وحتی افراد وشخصیت های بسیار معروف این کشور آلوده به مکروب نژادپرستی میباشند.

به این اساس باید گفت که همه ادعاهای کشورهای غربی نسبت به آزادی، حقوق بشر، دموکراسی وعدالت اجتماعی افسانه ی بیش نبوده وخود این کشور ها تاگلو غرق افیون های انسان ستیزی هستند که مداوای آن شاید هزاران سال شمسی را دربرخواهد گرفت.پیروزی بارک اوباما، گرچند شکست یک تابوی بزرگ دراین کشور می باشد که هزارها انسانی را که قرن ها به شکل غلام وبرده زندگی نموده وازهیچگونه حقوق وامتیاز برخوردار نبودند وحتا دربعضی مواقع برخورد باآنها بدتر ازحیوانات بوده است، یک امید به فردای بهتر وشاید پایان دوره غلامی وبردگی وختم اختناق می باشد؛ ازطرف دیگرمیبینیم تاهنوز این نژاد ازنوع بشرازجمله ی انسانهای بایکوت شده ی روی زمین بوده ووجود آنها تاهنوز قابل تحمل برای سفید پوستها نیست. سخنان امروز صدراعظم ایتالیا گرچند یک اعتراض گسترده را دراین کشور به دنبال داشت اما باید گفت که این اعتراضات بازهم قابل اعتماد نبوده وهمه یک تبلیغات سیاسی می باشد. پس باید همه انسانهای آزاده نسبت به تعصب ولوازهرنوعش قیام نموده واین پدیده ی انسان ستیزرا نابودنماید. من نمیخواهم ازاوباما حمایت کنم وکاره ی هم نیستم ولی همیشه خودم وحتا نسل نسل ازاقلیت های ساکن درکشورم بااین مکروب ازبین رفته اند، من نیز سوزش شلاق فاشیست واستبداد را ازپدرانم به میراث گرفته ام ومیتوانم عاقبت فاشیزم ونژادپرستی را به درستی درک کنم واین است که هرانسانها آزاده را برای مقابله بااین پدیده ی خانمان سوز آماده میسازد. زیرا: بنی آدم اعضای یک جوهر اند . که درآفرینش زیک گوهر اند/ چوعضوی به درد آورد روزگار . دگر عضوهارا نماند قرار.

1: برنزه/ کسی که صورتش راآفتاب سوختانده باشد ولی درشرایط خاص توهین به شمار میرود.

چهارشنبه، مهر ۲۴، ۱۳۸۷

داکتسر سپنتا- انسان با جوهر

علی رمضانی

بالاخره کسی پیدا شد که درمسابقه ی تسلیم طلبی ها و خودشیرین کردن ها نزد طالبان شرکت نکرد و صریح و شجاعانه حرفش را گفت. این کاری بود که حتی جبهه ملی، گروه سیاسی که بیشترین تاریخ جنگ و مبارزه را علیه طالبان دارد و مردم بیشترین انتظار مقاومت در برابر تسلیم طلبی را از آنها دارند، انجام نداد. برعکس، چندی پیش، علی الرغم انتظار مردم، سخنگوی این جبهه گفتگوهای پشت پرده ی جبهه ی ملی با طالبان را تایید کرد و نام این اقدام را تلاش برای صلح گذاشت.

گروه های به اصطلاح سیاسی دیگر نیز در این مسابقه چنان عرق می ریزند که مبادا از رقیبان شان در آستان بوسی طالبان و ملا عمر عقب بمانند.
و در این میان این خبر بی بی سکینه. فرازهایی از سخنان داکتر سپنتا را از بی بی سکینه نقل می کنم:

"آقای اسپنتا همچنین به برخی از کشورهای خارجی هشدار داد که اگر به گفته او در پی "تسلیم کردن این خاک (افغانستان) به دشمنان هستند" بهتر است از افغانستان بیرون شوند."

"وزیر خارجه افغانستان تاکید می کند آنانی که به اصطلاح در این روزها تلاشها برای آوردن صلح و مذاکره با مخالفان مسلح دولت را آغاز کرده اند، در حقیقت "پیام آوران تسلیم و فرار هستند."

آقای اسپنتا گفت: "در این روزها در کشور جنگ زده ما بیشتر از پیش سخن از صلح است، سخن از صلحی است که گاهی نمی دانیم با چه کسی و یا چگونه صلح می کنیم... برخی که در تنگنا قرار گرفته اند و شکست خود را، شکست همه جهان می دانند، می خواهند پیام انهزام را در گوش کودکان ما زمزمه کنند.""

افزود: "اینها پیام آوران تسلیم و منادیان فرار اند. صلحی که اینان به تبلیغ آن می پردازند، صلحی است که از طریق گردن های بریده و پذیرش بردگی باید تامین شود. این صلح، صلح مردم افغانستان نیست و شگردهای اینان نیز بر ما اثر نخواهد گذاشت."

وزیر خارجه افغانستان تاکید می کند که مذاکره با مخالفان مسلح تنها درصورتی می تواند به نتیجه برسد که دولت از یک موضع قوی سیاسی وارد گفتگو شود.

او می گوید بدون شک دروازه های گفتگو به روی کسانی که بخواهند مشروعیت دولت را بپذیرند و به زندگی عادی برگردند، باز است اما آقای اسپنتا تاکید می کند که نباید بار دیگر افغانستان به پناهگاه امنی برای تروریستان تبدیل شود.

'تسلیم دشمن'

وزیر خارجه افغانستان در بخش دیگری از سخنانش شماری از کشورهای خارجی را متهم کرد که احتمالا قصد دارند در یک معامله سیاسی، افغانستان را به دست "دشمنان" بسپارند.

آقای اسپنتا می گوید: "آنانیکه برای کمک به ما آمده اند، اگر بخواهند این خاک را به دشمن تسلیم کنند، بهتر است که به خانه هایشان برگردند. چرا که در فرهنگ دینی ما و هم در فرهنگ ملی ما، تسلیم را جایی نیست."

او افزود: "رودخانه هیرمند هزاران سال است که باغ های انار ما را سرسبز و شاداب می سازد و این در آینده نیز چنین خواهد بود."

من به عنوان شهروند کشورم، با خواندن این خبر به راستی خرسند شدم. از تهء دل. خرسند از این هستم که زمانی که عروسک گردان های پشت پرده ی طالبان، رو می شوند و با دستگاه های عظیم تبلیغاتی شان ذهنیت عامه ی اکثریت خاموش کشورم را آماده پذیرفتن ملا عمر و قصابان جاهل انسانیت و شرف و غرور و کرامت انسانی ما می کنند، کسی بر می خیزد و حرفهایی را می گوید، که داکتر سپنتا گفت. چنین تهور در موقعیتی که داکتر سپنتا است، فقط از یک روشنفکر راستین و با آرمان بر می آید.

چهارشنبه، اردیبهشت ۱۱، ۱۳۸۷

پارلمان ما وپارلمانهای دنیا

نویسنده: عبدالواحد رفیعی

البته پارلمان ما اگرهيچ شباهتي با ديگركشورها نداشته باشد لااقل اين يك شباهت را دارد كه مثل همه كشورها نامش "پارلمان" است واين درذات خود شباهت كمي نيست ، ولي دركناراين شباهت مهم با ديگرپارلمان هاي دنيا ازآنجا كه كشورما سابقه تاريخي دراز وفرهنگ غني وپرباري دارد ،ودركناراين فرهنگ غني ازآنجا كه درناف دنيا قرار گرفته است داراي موقعيت استراتژيك خاصي است كه به هيچ نقطه ي ازاين كره خاكي شباهتي ندارد ، ازلحاظ پارلمان وفلسفه وجودي پارلمان هم با ديگركشورهاي جهان فرق داريم .......من بعد ازتفكرزياد خواستم ابتدا شباهتهاي پارلمان كشوررا با پارلمانهاي كشورهاي ديگردنيا وفلسه وجودي وحوزه هاي كاربردي آن را بيابم ، ولي تلاش وتفكرمن چندان به جايي نرسيد وبه جزهمان يك مورد شباهت كه دراسم بود شباهتي دگري كه قابل عرض باشد نيافتم ، بدين لحاظ مجبورشدم تفاوتهاي پارلمان كشوررا با پارلمان هاي ديگرپيدا كنم كه خوشبختانه دريك چشم به هم زنن به وفورتفاوتهايي يافتم چشم گيروجالب كه من بدليل زيادي تفاوتها به چندتايي به صورت گذرا اشاره ميكنم كه اين نيزدرنوع خود يك ويژگي است وافتخاربراي كشور :


1- درديگركشورها وكيلان پارلمان اول تحصلات ميكنند وباسواد ميشوند بعد وكيل ميشوند ولي درافغانستان اول وكيل ميشوند بعد درس ميخوانند تا با سواد شوند ...( با توجه به اينكه تعدادي ازنماينده گان همين اكنون دردانشگاه شبانه كابل درس ميخوانند وتعداد سي نفرازاعضاي محترم پارلمان درحال رايزني با مسئولين يكي ازموسسات تحصيلات عالي خصوصي است تا آنهارا بدون كنكوروارد دانشگاه خصوصي خود سازند ) .

2- درديگركشورها اشخاص اول پولدارميشوند براي اينكه وكيل شوند ، ولي دركشور ما اول وكيل ميشوند براي اينكه پولدار شوند ( مراجعه شود به اجنداي مجلس براي ازدياد معاش ها )

3- درپارلمان ديگركشورها مجلس گاه گاهي به حد نصاب نميرسد ولي دركشورما مجلس گاه گاهي به حد نصاب ميرسد.....

4- درديگركشورهاي دنيا پارلمان روي موضوعي جلسه ميگيرند وبعد ازبحث تصميم ميگيرند ولي دركشورما بعد ازبحث قهركرده مجلس را ترك ميكنند...

5- درديگركشورها وكلا بيشتركارسياسي ميكنند ولي وكلا درافغانستان بيشتركاروكاسبي ميكنند ....

6- درديگركشورها ازبوتل آب براي نوشيدن استفاده ميشود ولي درپارلمان افغانستان ازبوتل آب براي زدن استفاده ميشود

7- درديگرنقاط دنيا اعضاي پارلمان برسرنوشت ملت بحث ميكنند ولي درپارلمان ما برسرنوشت خودشان بحث ميكنند ازقبيل موتروخانه وپل تيل ومعاش وپاسپورت و......

8- درديگركشورها پارلمان فيصله ميكند تا حكومت اجرا كند ولي دركشورما حكومت فيصله ميكند وپارلمان بعد ازمعامله آنرا تصويب ميكنند ...

9- درديگركشورها پارلمان براي حكومت خط ومشي وقانون ميسازد ولي دركشورما حكومت براي پارلمان خط ومشي تعيين ميكند .....

10- وكلاي پارلمان درافغانستان اگرفرصت كردند سري به پارلمان ميزنند ولي درديگركشورها ي وكلا اگرفرصت كردند ازپارلمان بيرون ميروند

11- درديگركشورها وكلا اجندا دارند ولي دركشورما بدون اجندا جلسه ميگيرند وفي الداهه اجندا ميسازند ..

12- .....

13- .......

14- ........

15- .......

اين چند خط اضافي را براي شما گذاشته ام اگرموردي به نظرشما رسيد تذكردهيد خالي ازصواب نيست ......

یکشنبه، اردیبهشت ۰۸، ۱۳۸۷

هفت و هشت ثور سیاه ترین تاریخ معاصر ما

نویسنده: حسین زاهدی

سی سال قبل تعدادی از سیاسیون خود فروخته که در عطش به دست آوردن قدرت کامهایشان خشکی گرفته بود با ریختاندن خون همنوعان شان تشنگی ناشی از قدرت طلبی شان را فرو نشاندند و کودتای خونین هفت ثور در صفحه تاریخ این سرزمین نقش بست٬ هرچند این نطفه ی شوم دها سال قبل منعقد شده بود اما این مولود نا حلال در هفت ثور ۱۳۵۷ تولد یافت و در سال ۱۳۵۸ مطابق باسال میلادی ۱۹۷۶ با صدای دلخراش تانکهای ارتش سرخ خواب نیمه آرام ساکنین این کشور را بر آنها حرام کرد و و این آغاز سیاه روزی بود که هنوز پایان نیافته است
.

داکتر نجیب الله ببرک کارمل حفیظ الله امین نورمحمد ترکی

انقلاب ناشکوهمند هفت ثور بر خلاف جریان انقلاب دیگر کشورها که همانا رهایی مردم و کشور از استبداد٬ تحجر و فقر و رسیدن به آزادی ٬ رفاء و عدالت اجتماعی است انجامید "خشت اول چون نهد معمار کج تا ثریا می رود دیوار کج" بستن و گرفتن کشتن و به زندان انداختن و شکنجه کردن تنها ارمغان بود که در اوایل از سوی انقلابیون به مردم هدیه شد.

داشتن عمامه (لنگی) رفتن به مسجد و گوش دادن به رادیو جرمی بود نا بخشنودی زندان پلچرخی کابل شاهد هزاران هزار شکنجه و تیرباران و سر به نیست شدن هموطنان بیگناه ما است٬ حفیظ الله امین خونین ترین چهره این انقلاب به شیوه استالینی برای قبولاندن انقلاب هفت ثور با مردم برخورد کرد و در نتیجه هزاران انسان سر به نیست شدن و هزارن یتیم و بیوه به جامعه تقدیم گردید و این خشونت و کشتار باعث شد که اخوانی ها و دیوبندی ها آنطرف مرزها در انتظار شکنجه شدگان و بازماندگان کشته شده گان برای جذب نیرو٬ نطفه ی شوم هشت ثوررا بستند و پروژه جهاد که از سوی سازمانهای جاسوسی امریکا و با همکاری ای اس ای پاکستان طرح ریزی شده بود به اجرا دارامد.

پس از آشکار شدن اسناد و کتاب های منتشر شده از منابع معتبر به راحتی میتوان گفت که این جنگ بین ابر قدرتهای جهان بود و نه جهاد علیه کفر. شوری سابق رسیدن به آب های گرم را بر سر میپروراند و امریکا برای جلوگیری از قدرت گیری بیشتر و استعمار گری بلوک شرق در پی سد کردن راه شوروی در کمین نشسته بود٬ و افغانستان بهترین گزینه بود که نقش ویتنامی برای شوری را بازی کند و افغانستان برای ارتش سرخ و مردمان بیگانه ستیز اش بهترین گزینه و جهاد عملی ترین پروژه برای مقابله با شوروی بود و با خروج ارتش سرخ از افغانستان عملا پروژه امریکا به موفقیت انجامید و به خواسته خودش نایل گردید.

برهاندین ربانی صبغت الله مجددی امیر مومنان

داکتر نجیب الله پس از خروج ارتش سرخ بارهاخواستار یک حکومت ائتلافی از سوی مجاهدین شد اما رهبران تشنه قدرت هرگز به این خواسته ها جواب مثبت ندادند تا اینکه هشت ثور ۱۳۷۱ به وقوع پیوست و به گفته داکتر نجیب جوی خون در سرکهای کابل جاری شد و اخوانی ها و دیوبندی ها با ایجاد تفرقه مذهبی و قومی صورت (روی ) هفت ثوری هارا شستند و خانه گلی مردم را هم به مخروبه تبدیل کردند و تنهاترین منبع روشنایی آن٬ اریکین (چراغ) تیلی را هم در مخروبه هایشان خاموش ساختند. و این وحشیان تازه از کوه رسیده با رقص مرده و تجاوز و غارت به تفنن و تفریح و سرگرمی دلخواه که آرزو داشتند رسیدند.

و بار دیگر مهاجرت٬ فرار٬ یتیمی بیوه گی و صدها هزار کشته ارمغان دیگری بود که این صفاکان تاریخ (هشت ثوری)به مردم تحمیل کردند٬ هنوز این زخم التیام نیافته بود که گروه متحجر و وحشی ماقبل تاریخ طالبان بر زخم های التیام نیافته این مردم نمک دیگری شد وباز ادامه همان تراژدی باز هم کشتن و به دار آویختن زنده به کور کردن و تجاوز کردنها ادامه یافت و پنچ سال تمام حکومت ناب محمدی به بدترین و وحشی ترین وجه ممکن بر سر این مردم تحمیل شد.

نمیدانم با کدام شعور و با کدام منطق هشت ثور را تجلیل میکنند تجلیل هشت ثورو هفت ثور توهین به آن ۶۵ هزار شهدای بیگناه کابل است تجلیل از هشت ثور توهین به صدها هزار بیوه و اطفال یتیم است که امروز از فقر به سوء تغذیه و بیماری های گوناگون مبتلا هستند تجلیل از هشت و هفت ثور دهن کجی و توهین به میلیونها افغانستانی مهاجر است که در کشور های ایران و پاکستان با تمام تحقیر و توهین شدن ها زندگی را در آن کشور ها ترجیح میدهند٬ تجلیل از هشت و هفت ثور گرامیداشت از رهبران است که دستشان تا ارنج به خون مردم آغشته است٬ تجلیل از هشت و هفت ثور تجلیل از خشونت و درندگی است و تجلیل از هشت و هفت ثور توهین به کرامت انسانیست. بیاید به جای تجلیل از هشت و هفت ثور پیراهن سیاه برتن کنیم و عزادار باشیم چرا که این دو تاریخ ٬تاریخ و حادثه ی کربلای دیگریست در سرزمین بنام افغانستان است.

شنبه، بهمن ۱۳، ۱۳۸۶

مطالب و مسایل مطرح در افغانستان، پروسه و را ههای حل

نویسنده: داکتر صلاح الدین سعیدی
به مسؤلین امور در افغانستان

جلالتماب محترم حامد کرزی رئیس جمهوری دولت اسلامی افغانستان السلام علیکم و رحمه الله و برکاته،
برادران و خواهران ګرامی سلام ها و احتراما ت خویش را خدمت شما و تمام مسوولین و مؤثر در امور افغانستان تقدیم میدارم.

من طی چند نامه و تحلیل در رابطه به مسایل مطروحه در افغانستان و راه های حل آنها از طریق نامه ها با شما تماس حاصل نموده و نکات نظر خویش را با شما در میان ګذاشتم. متاسفانه حتی از وصول یکی از این نامه ها اطمینان حاصل نه کردم، چه رسد به ملاحظه و یا اشاره به محتوی آنها. فکر میکنم اداره ارتباط با مردم - ریاست جمهوری افغانستان که در جهان معمول هست، فعال نه میباشد. همچنان ممکن این نامه ها اصلا به شما مواصلت نه کرده که این هم قابل دقت است. احتمال سوم که محتوی این نامه ها اهمیت نداشته باشد به نظرم صواب نیست. به هرصورت بازهم لازم دانستم این
تحلیل را عنوانی شما تحریر و مانند نامه سرګشاده آنرا خدمت جلالتماب شما ارسال بدارم.
اولتر ازهمه باید ګفت که در پهلوی تلاش برای کسب رزق حلال، مصروف تکمیل و نهایی ساختن قاموس و دیګشنری ۱۵۰۰صفحه ای که به پنج زبان هست- میباشم. همچنان به کار توضیحی و تنویری و نشراتی در رابطه افغانستان در چوکات امکانات خویش مصروف ام.

فکر میکنم بجاء و درست خواهد بود که اولا مشکل تشخیص (مرض تشخیص) و بعدا به تداوی و علاج آن پرداخته شود. باید تشخیص کرد که مشکلات ما چیست و راه های حل آنها کدام ها اند؟ راه حل که به حد اقل قربانی و راه کوتاه و حد اقل مصارف بانجامد. درین راستا به فکر تحلیل مقاله و مضمون پدر مرحومی من می افتم که ۳۰ سال قبل نوشته بود و هنوز هم فرمول آن اعتبار دارد ( داکتر بګو مرض من چه و چاره ام چه خواهد بود؟). آیا تصویب نمودن قوانین و مقرارت مدرن برای مسایل و فعال شدن ارګانهای کنترول و نظارت بر تطبیق قانون و کار موثر و پیګیر برای اعمار جامعه مدنی در
افغانستان راه حل، جواب و مداوای مشکلات، آغاز پروسه حل بسیاری از مشکلات ما شده میتواند؟ جواب واضح است که بلی. درین راستا سوال مطرح هست که با استعمال کدام میتود ها و وسایل به این اهداف رسیده میتوانیم و کدام عوامل و فکتور های در تامین صلح و پروسه اعمار جامعه حاکمیت قانون، ایجاد سیستم مدرن حاکمیت، عنعنه ساختن آن و بالاخره ایجاد جامعه مدنی در افغانستان مؤثر بوده میتواند؟

سوال مطرح است که آیا در افغانستان درین شش- هفت سال ګذشته سیستم ایجاد شده که بدون مطرح بودن افراد و اشخاص معیین فعال باشد؟ آیا سیاست کادری در افغانستان که زمینه امکانات کاری را برای همه اولاد این وطن به اساس شایستګی و کارفهمی مهیا سازد - ایجاد شده؟ معیار سیاست کادری که جوابګو جامعه مدرن هست؟ آیا در افغانستان سیستم دولتی فعال شده. آیا ملت از عاید و مصارف ملی اګاهی دارد تا در روشنی آن تقاضا های خویش را تنظیم کند؟ جواب واضح است که نه. درین راستا بسیاری از خطاء ها و خلا های جدی سیستمی و عدم شفافیت ها موجود هست. عدم استفاده لازم از
پلان های انکشافی در وزارت خانه ها، عدم استفاده موثر و به موقع ازکمک های خارجی ، عدم کنترول موثر ادارات و سازمانهای که کمک ها و یا بهتر بګویم قرضه های مراجع بانکی و پولی بین المللی را برای افغانستان به دست آورده و به مصرف میرسانند، و عدم فعال بودن و عدم پیګیری ادارات که برای سازمان مانند (سازمانهای غیر دولتی - انجو ) جواز صادر کرده اند و با وجود تخلفات شان در مورد پیګیری نمی کنند. این د هها کار ها و مطالب هست که دال بر ادعا ماست که تا هنوز در افغانستان سیستم فعال نه شده. ارګانهای ګردانند ګی مردم و دفاع از مستهلکین یا خو ایجاد نه شده
ویا هم فعال نیستند.

آن زمانیکه قاضی القضات افغانستان در سطح تلویزیون مطرح میکند که ( دساتیر یا اوامر به ولایات و ...... ارسال کردن که قضایای توقیفی به شکل مقدم حل شود.....) این دساتـیر و حالت نماینګر این است که تـــا حال سیستم ایـــجاد نه شده و مسایــــل و قضایا به دساتــیــر و اوامــــر ( دساتیرمعمولا مشخصه دوره های انقلابی زود ګذر است.) انفرادی حل میشود تا به ضرورت و حکم قانون. همین فهم از قانون وسیستم خطاء است. چرا پارلمان ما به صورت دومدار عوض تصویب ده ها قانون ضروری و عاجل به مشاجرات سیاسی و تقسیم کرسی های دولتی مصروف هست. چرا قاعده های کاری
درین زمینه روشن نیست، چرا ارګان های ناظر بر تطبیق قانون خاصتا محاکم و څارنوالی ادارات دولتی را که بدون مجوز قانونی انسانها را بیشتر از مدت که قانون اجازه داده در توقیف نګاه میدارند. این حالت برعلاوه قضایا سیاسی در مسایل عادی جنایی نیز مراعات نمی شود. آزادی انسان را سلب کردن امر بسیار جدی است و آنرا باید جدی تلقی کرد. مساله توقیف، دلایل، مدت و پروسیجر آن باید در قانون پیشبینی شده باشد که هست. دور نرویم و نزدیک به حوادث اخیر افغانستان توجه کنیم. آقای غوث زلمی ګوینده لوی څارنوالی افغانستان به اساس کدام مجوز قانون و به اتهام کدام
جرم توقیف شد؟ علت ، مدت ، تمدید ، اتهام، اقامه دعوی، و ...... نکات است که در قانون روشن هست و باید مراعات شود. غوث زلمی به ګمان اغلب به قصد کسب شهرت و یا ......... به کار غیر مسلکی خویش در رابط به چاپ مطالب پرداخت و متن دری نشریه را قران کریم نام ګذاشت و.... هدف و موتیف نامبرده تا حال به محکمه معلوم نیست که باید مطابق به قانون در ظرف مدت معیین بررسی شود. این و دهها سوال مربوط به این امر. چطور میتوان از حقوق حقه شخص مظنون، مشکوک، مدعی علیه، محکوم علیه ، مجرم دفاع صورت ګیرد؟ آسان ترین و ارزانترین حاکمیت و حکومت دیکتاتوری هست. پولیس ، څارنوالی
، قضا، محاکم، پارلمان ، و ......... حزینه و مصرف داره که در شرایط عادی تمام این حزینه ها و مصارف را باید ملت بپردازد و ګویا از کمر ملت نان میخورند. بشریت دیموکراسی امروزی را با تمامی کمبودی ها و کم کاستی خود دارد و چیزی دیګر تا هنوز در دست رس نداره که سبب تآمین عدالت ایدیال شود. لذا برای فعال بودن و تامین عدالت نسبی و استفاده از آنچه در دسترس داریم باید و باید از روش های معیین تجربه شده کار ګرفته شود. تخلف از آن نادرست و غیر عادلانه هست. سوال مطرح هست که عده میخواهند و به هر قیمت که باشد کار های لوی څارنوالی را مورد فشار و محدودیت قرار
دهند. در روشنی این امر و تحت تاثیر یک سلسله عوامل دیکر آیا به جا خواهد بود رییس جمهور افغانستان درین راستا از صلاحیت های خود کار ګیرد و موضوع را به نوع حل کند؟ راه حل ممکن به فهم من درین مرحله حساس: رﺋیس جمهور افغانستان میتواند در تمام مراحل پروسه اجراات جزایی تصمیم بګیرد که شخص توقیف شده کار خود را در محضر عام اشتباه اعلان کند و ارګانهای دولتی کتاب و نشریه مذکور را مصادره و از بین ببرد و کمیسیون تعیین شود تا به در نظر داشت این متن علما جید متن دری را تایید و با متن عربی یکجا جهت استفاده علاقمندان دوباره به چاپ برسانند. ريیس جمهور
حق دارد در هر مرحله از جریان تحقیق فرمان صادر کند که دوسیه و تحقیق مربوطه توقف و تصمیم فوق الذکر ګرفته شود. در جهان معمول و بهتر میدانند که اګر رییس جمهور در صورتیکه صلاح بداند فرمان عفو را بنابر دلایل که نزد خودش هست بعد از صدور حکم محکمه صادر کنند. درین مورد حساسیت های بسیار جدی و قابل سو استفاده و خطرناک دیګر نیز وجود دارد که جدا در نظر ګرفته شود. عدم دقت به این حساسیت های سبب بحران جدی و سو استفاده مخالفین ریاست جمهوری و استقرار وضع در افغانستان شده میتواند. آنچه به طور موثق به آن معتقدم این است که باید و باید اداره لوی څارنوالی
افغانستان و دیګر ارګانهای عدلی و قضایی کشور یعنی ارګانهای ناظر بر تطبیق و نظارت از تطبیق قانون و از جمله لوی څارنوال افغانستان تقویه و اتوریته آن بلند برده شود. و همه باید تحت الذهن داشته باشند که متخلف به چنګال قانون دیر ویا زود سپرده میشود. این روحیه یکی از اهداف قانون و تطبیق آن است و حالت به ذات خود سبب تقلیل جرم شده میتواند.

در مورد قضیه محترم غوث زلمی راه دیګر این است که بعد از پوزش خواهی غوث زلمی با نامه سرګشاده و عنوانی مراجع عدلی و قضایی تعهد بسپارد که این کار وی بدون قصد اشتباه بود و تعهد میکند قران کریم را بعد از تصویب علما با متن دری و یا پشتو آن بعد از تآیید کمیته از علما و روحانیون کشور به مصارف خویش به چاپ میرساند و به تعقیب آن محترم ريیس جمهور افغانستان تصمیم عفوو فرمان عفو صادر کند. باوجود اینکه در عدالت باید سیاست دخیل نه ګردد اما این قضیه چنانچه شما میدانید جوانب سیاسی نیز دارد. به شکل عام ګفته میتوانیم ترجمه و تفسیر قران توسط قران و یا
توسط حدیث ویا هم اجماع امت و یا هم منبع چهارم احکام اسلامی یعنی قیاس صورت میګیرد. ترجمه انفرادی بدون در نظر داشت این سلسله مراتب نادرست است و مجاز نمیباشد. به هر صورت هیچ فرد نه باید بدون مجوز قانون در زندان باقی بماند و یا هم مجازات شود.

سوال مطرح است که آیا میتوان بدون دادن امکانات فعالیت سیاسی به تمام نیروی های موجود در یک جامعه در آن جامعه صلح دوامدار و مستقر را قایم کرد؟ جواب مسلم و واضح است که نه. آیا ایجاد امکانات فعالیت سیاسی به تمام نیرو های موجود در جامعه که قانون اساسی و دیګر بازی ها و قواعد عمده تفاهم و مذاکره را قبول نموده و فعالیت سیاسی خویش را به آن استوار ساخته به معنا قبول اندیشه های انها است؟ جواب واضح است که نه. منظور و هدف این است تا این نیرو های سیاسی موجود اهداف خویش و راه های حل مشکلات و مطالب مطرح در افغانستان را با مردم در میان بګذارند و
مطرح کنند و این مردم افغانستان خواهد بود که تصمیم بګیرند تا راه حل آنها را قبول دارند و یانه؟ حاکمیت ها از یک طرف زمینه های فعالیت های سیاسی را آماده میسازند و درصورت که خلا ها و جای های سفید در ستیج سیاسی موجود باشد در پر کردن این خلا در ستیج سیاسی مساعدت مینمایند. از جانب دیګرمسولین بلند پایه دولتی منحیث افراد و اتباع کشور حق دارند در افشا و متوجه ساختن مردم به افراد و سازمان های منفی و راه حل انها توجه انتخاب کنند ها ( مردم) را جلب کنند تا فریب افراد و سازمانهای که راه حل مناسب برای قضای افغانستان ندارند – نخورند. یعنی اینکه
مسوولین امورحق قضاورت مردم را نباید به خود انتقال نه داده و این حق قضاوت را از مرم غصب نه نمایند. مردم افغانستان و جهان تجارب نتایج همچو سوء استفاده ها از قدرت سیاسی، منفی ګرایی ها و عوامل آنرا میدانند.

در آن حاکمیت که افراد اول ادارات عوض متمرکز شدن به قضایا کلیدی به حل قضایا انفرادی متمرکز میباشند ګفته میتوانیم که در آن حاکمیت سیستم تا هنوز فعال نه شده. مثلا اګر وزیر هوا نوردی به عزل و نصب استیوردها و یا دیګر کادر های که قانونا صلاحیت ادارات پایین است – باشد این وزیر وزیر خوب نیست.
آیا درافغانستان وضع چنین است که تا حال سیستم واز جمله سیستم کادری فعال نشده؟ بلی شواهد چنین نشان میدهد که چنین هست. عدم موجودیت قوانین مدرن در صد ها عرصه، کار آغاز شده لوی څارنوالی ( سارنوالی) غیر پیګیر و عدم توامیت آن به کار ادارات مربوط به کنترول و نظارت برتطبیق قانون، عدم ایجاد سیستم و ..... مطالب و موارد است که باید کار در مورد صورت میګرفت.

ایا لازم هست ادارات و کمیسیون های مختلف را به مناسبت های مختلف ایجاد و ادارات و مراجع موجود دولتی استفاده موثر نه نمود؟ به طور مثال ادارات نظارت به قانونیت (څارنوالی ، قضا، محاکم، پولیس، وکلا مدافع، دفاع از حقوق حقه متهم و یا مشتبه و یا محکوم علیه) باید به شکل مناسب فعال شوند ویا هم برای قضایای جداګانه کمیسون های جدا ګانه بالاتر از صلاحیت امر ان اداره موجود ایجاد کرد؟ جواب واضح که نه. درست هست که وزیر شخص هست که به اتوریته سیاسی به کار ټاپه ، مهر و قوت سیاسی میدهد کار را افراد مسلکی و فنی میکنند. اما این کمیسیون ها باید در داخل
اداره موجود و تحت نظر مسول اول همین اداره موجود کار کنند. ایجاد سیستم مشاورین زمان حاکمیت های قبلی در افغانستان و آمر بالای شخص اول اداره معیین به نام مشاور - نتایج منفی خود را داد و تکرار آن ضرورت نیست.

من به این معتقدم که افراد اول پست های دولتی معمولا افراد دارای اتوریته سیاسی اند و حتمی نیست افراد مسلکی باشند. کاررا بیشتر متخصصین فن و دستیاران فنی و مسلکی آماده میسازند. اما شخص اول نیزباید توان شناخت و دفاع از اندیشه درست و بجاء را تا اندیشه نادرست در بخش که مسول آن هستند - داشته باشد. مثلا وزیر دفاع در جهان نورمال فرد ملکی و دارای قدرت سیاسی اما لوی درستیز شخص فنی و مسلکی میباشد. وزیر داخله حتمی نیست فرد مسلکی باشد. حقوق دان میتواند وزیر داخله خوب باشد. این افراد نه به اساس اراده و وفاداری انفرادی بلکه بنابر وضع سیاسی و
نتایج انتخابات تعیین و توافق صورت میګیرد. سوال مطرح است که در افغانستان انتخابات نورمال نبود و رای آزاد مردم به دست نه آمده. این مطلب تا جای هم صحت داره. اما کار باید از یک جای آغاز شود و ترند باید به این مسیر و کلید در حرکت باشد. قابل تذکر هست که شخص اول و وزیر میتواند کمیسیون های را تحت نظر خویش از افراد مسلکی ایجاد و با ګرفتن نظر مشورتی شان اداره امور را بدست ګیرد. متاسفانه ایجاد بعضی کمیته ها و کمیسیون های که برای آن امروز تلاش میشود و طریق کار کرد و عدم موجودیت تعریف مشخص از این کمیته ها و کمیسیون ها مشکل ایجاد خواهد کرد. تصامیم
این کمیته ها و کمیسیون ها باید و باید در سطح سپارش های مشورتی و توصیوی باقی بمانند. معمولا در جهان وضع چنین هست و این تصامیم این کمیته ها در سطع سفارش و توصیه باقی میمانند. من ازین ترس دارم که در عمل در افغانستان این کمیسیون ها و کمیته ها در تحمیل سیاسیت خویش و سیاست کادری خویش خواهند پرداخت که این عمل نا مطلوب است. لذا باید تعریف مشخص ازین کمیته ها وکمیسیون و حدود و صلاحیت های مشخص درین راستا صورت بګیرد. درین راستا پارلمان افغانستان کمیته ها و کمیسیون های خود را میتواند داشته باشد و کار باید درین سمت صورت ګیرد. نمونه های کمیته ها
و کمیسیون های خارج از پارلمان میتواند در چوکات وزارت داخله و خارجه و امنیت تحت نظر و صلاحیت وزیر مربوط ایجاد ګردد. مثلا وزیر داخله برای کسب تابعیت اتباع خارجی درخواست تابعیت اتباع خارجی اولا موضوع تابعیت و مهاجرت را کمیسون مربوط مورد بررسی و غور قرار داده و بعد همراه با نظر کمیته و کمیسیون وزیر- موضوع جهت تصمیم وزیر و فرد اول اداره - به وی تقدیم میشود.کمیسیون نمیتواند و حق ندارد که نظر خود را به وزیر و شخص اول تحمیل نماید. مشاورین و اعضای کمیسیون تحت نظر وزیر و مسول بخش عزل و نصب میشوند.

در مجموع ګاهی عده از مسولین دولتی برای براء ت دادن خویش مطرح میکنند که نمیتوان پرابلم های بیشتر از ۳۰ سال جنګ و قبل ازان را به صورت آنی و کوتاه حل کرد؟ بلی این درست هست اما کار باید از یک جای آغاز شود و کار لازم ، سیستمی و ضروری باید صورت ګیرد. آیا تلاش برای بهتر شدن وضع در افغانستان، مرمت ګذاشتن به زخم ها و مراقبت از تطبیق قانون و عنعنه ساختن انستیتوت های دموکراتیک در افغانستان، میتواند منجر به تامین عدالت مطلق در افغانستان شود؟ آیا جنایت کاران و متخلفین ګذشته را میتوان به عدالت سپرد؟ آیا سپردن متخلفین به عدالت سبب تقلیل
جرایم نه خواهد شد؟ جواب مثبت هست. درین راستا همچنان سوال مطرح است که ایا کار سپردن متخلفین و جنایت کاران از اولویت ها هست؟ آیا همه انهای که بنا بر عوامل مختلف در یک حزب و سازمان و تنظیم بودند و در زمان حاکمیت آن تنظیم ، حزب و سازمان جنایت و ظلم شده همه اعضا آن حزب و تنظیم جنایت کار اند؟ ایا داشتن موضع که همه کار های درست از من و همه چیز نادرست از دیګر است – موضع خوب است؟ جواب به این سوال های جوانب مختلف و استدلال های مختلف داشته میتواند. جواب احساساتی به این سوالات و تحلیل سطحی و مغرضانه مشکل را حل کرده نمیتواند بلکه انرا بزرګتر
میسازد. ضرورت جدی نیز هست که اول باید از خود شروع کرد.

سوال مطرح میشود که آیا زمان و پروسه معاملات و توافقات بـــن که درأن زمان بنا بر ضرورت وخت و آن موقع توافقات و معامله ګری های معین و ضروري صورت ګرفت و از ان حاکمیت موقت افغانستان به وجود آمد - هنوز هم ادامه دارد؟ آیا پیشنهاد های ازین قبیل که در مورد افغانستان باید کنفرانس دیګر بین المللی تدویر ګردد - ناشی و تحت تآثیر همین فکر معامله و تحت تآثیر عصر خفتن نیست؟ به نظر من تدویر کنفرانس به منظور تقسیم مجدد قدرت در افغانستان مشابه کنفرانس بن به معنا به صفر ضرب کردن تمام آنچه مثبت هم است - در ین مدت چند سال اخیر به دست آمده. آیا این
نیروها نمیدانند که درافغانستان انستیتوت های دموکراتیک ایجاد شده که دیګر حاکمیت را باید به اساس و اراده مردم ګرفته - تا به اساس معامله و منابع خارجی و غیر طبیعی؟ جواب واضح هست که عده هنوز هم به همان خواب و خیال اند. سوال جدی مطرح است که این از نام کی و به کدام صلاحیت از نام کتله صحبت میکنند. باید درک کرد که حالا دیګر مشروعیت حاکمیت در افغانستان با به راه انداختن انتخابات و نافذ کردن دیګر قوانین و انستیتوت های دیموکراسی از مردم حاصل شده. اعمال فشار ها و تهدید ها به دولت افغانستان تا این دولت به معامله حاضر شود طریق نورمال رسیدن به
اهداف معین سیاسی نیست. من به این معتقدم که نیرو های موجود در افغانستان اکر صادق اند زمینه های این را اماده سازند که چه برای افغانستان و مردم ان اولویت دارد و چه نوع میتوان زمینه های انرا بیشتر اماده ساخت که مردم افغانستان به سرنوشت خویش تصمیم بګیرند و اراده مردم و قانون تحقق بیابد. نواقص و خلا ها موجود هست اما این به آن معنا نیست که همه چیز و هردست اورد را باید به روحیه پسیمیستی، منفی ګرایی خراب و ناکام پنداشت. تلاشهای درین زمینه وجود دارد که همه انچه در افغانستان درین چند سال اخیر ګذشته بدست آمده خراب و ناکام هست. دولت افغانستان
ناکام ، کارها ريیس جمهور حامد کرزی ناکام ، ناتو ناکام ، این ناکام و آن ناکام. همچو تحلیل های غیر علمی و غیر واقعی است و این افرادمفاهیم و حدود کامیابی و ناکامی را نمیدانند ویا هم مفاد شخصی شان در نه فهمیدن مساله است. توقعات این افراد از دولت و ارګانهای دولتی نادرست، سوسیالیستی ، و مفاهیم موفقیت و عدم موفقیت این و اڼ را درست درک نه نموده اند. اګر در افغانستان پروسه حاکمیت قانون تسریع شود، کار ایجاد و عنعنه ساختن حاکمیت به مسیر مثبت بأفتد، سیاست کادری درست تنیظیم شود، پروسه حاکمیت قانون و سیستم سازی به مسیر مثبت بآفتد – این به معنای
موفقیت و موفقیت همه هست. من ګاهی به خود سوال میدهم که این افراد موفقیت دولت و ناتو را در چه میدانند؟ توقع سوسیالیستی از دولت، موفقیت ناتو به معنا پروسه تصرف افغانستان نادرست است. اګر کسی تحت نام موفقیت ناتو تصرف بی درد و سر این کشور منظور داشته باشد این را باید بداند که به هیچ صورت به این موفقیت نه خواهند رسید. و ا ګر تحت موفقیت ناتو ایجاد و انکشاف سیستم و انستیتوت های دیموکراتیک در کشور افغانستان و حاکمیت قانون و حرکت به طرف ایجاد جامعه مدنی در افغانستان معیار کامیابی و عدم کامیابی ناتو باشد این پروسه آغاز شده و کار معیین در زمینه
صورت ګرفته و باید به موفقیت ها و دست آوردها در زمینه تاکید و استقبال شود. نماینده سابق ناتو که در افغانستان کار ناتو را ناکام مینامد شاید مفهوم اصلی و رسالت را درک نه کرده ‍باشد و یا هم منظور وی ضرورت دادن کمک بیشتر به افغانستان هست و وسایل اطلاعات جمعی از آن اظهارات تعبیر بد و منفی مینمایند.
دقیقا وسایل اطلاعات جمعی معیین - رادیو ها و تلویزیون های معیین افغانی درین راستا منفی ګرایی و تکرارا به ذکر از کمبود ها متمرکز اند و از دست آورد ها یاد اوری نمی کنند و یا آنرا ضروری نمی دانند. دقیقا به اساس روش (که خبر خوب خبر نیست.) عمل میکنند.
وسایل اطلاعات جمعی رادیو و تلویزیون و هنر نقش بزرګ را در جامعه بازی کرده میتواند. اما از تلویزیون در نقش رادیو استفاده کردن ، عوض استفاده معقول از وسایل اطلاعات جمعی، فهم رسالت درست و دقیق آنرا نداستن، کار را به جای نمی کشاند و ما خود بدست خود خود را خورد نموده سبب تمسخر و بی سویه ګی میÚ@â?
محترم مسکنیار ازتلویزون جهانی آریانا با وجود دلسوزی خاص وی بر ملت وافغانستان، مثال زنده وخوب این منفی بافی هاست.
بجاء و بر حق است که ګفته شود وسایل اطلاعات جمعی در افغانستان انقلاب بزرګ را بر پا کردند. یک تحول مثبت هست. اما تا هنوز هم این وسایل اطلاعا ت جمعی نقش خویش را نه شناخته اند. مسؤلین و ګردانندګان این تلویزیون ها و رادیو ها آنرا تربیون برای اظهار نظر ها و افکار خویش نموده اند. سطح آن در موارد معین بسیار پایین هست. مثلا نطاق که در تلویزیون نشسته و با شخص صحبت و انتروی میکند این نطاق در واقعیت این سوال های را به نمایندګی بیننده از مقابل مطرح میکند که بـیــنـنده تلویزیون و یا شنونده میخواهد. متاسفانه نطاقان و انتروی ګران تلویزیون های
افغانی و دیګر وسایل اطلا عات جمعی درین راستا تا حال رسالت خویش را در موارد معیین درک نه کرده اند. عینی نه شده اند و تمایلات و سمپتی های شخصی و علاقمندی های شخصی خویش را بر رسالت شان ترجیح میدهند. اقلا شواهد چنین نشان میدهد. کار درین راستا ضعیف است. در اکثر موارد هر دو جانب بیشتر در ګذشته زندګی میکنند و متمرکز اند - تا در حال و آینده. به آینده باید نګریست و درین زمینه باید امیدوارانه نګریست.
فکر میکنم درین بخش هم رهنمایی های عمده و نورمهای قبول شدن اخلاقی و کودکس های فنی و کردانندګی تا هنوز فعال نه شده و عنعنه نه ګردیده. این تربیون های شخصی مالکین این تلویزیون ها ضرورت به رهنمایی و همکاری مسلکی و عمومی دارند. تمام جهان امروز دیموکراسی و کاپیتالیتزم لجام ګسخته صد سال قبل را رد نموده و درجهان آزاد سرمایداری امروز موارد معیین، کودکس های معینی تحت نظر قانون حکمفرما که مسایل معیین را در جامعه نظارت، سمت دهی و کنترول میکند – وجود دارد.

آیا حل مسایل و مطرح کردن مسایل و دادن سیګنال های موجودیت اختلافات دربین رهبران بلند پایه دولتی از طریق رادیو و تلویزیون و مصاحبه ها ی تلویزیونی عوض جستجوی راههای حل عملی و طرح رویاروی مسایل، مشکل را حل میکند؟ جواب واضح و مسلم که نه. آیا رهبران بلند پایه دولتی در آمور خویش هماهنګی دارند؟ از بعضی از مصاحبه های شان معلوم میشود که نه. این راه و حالت درست هست؟ جواب واضح است که نه. چه خوشا اګر از فورمول ( داکتر بګو مرض من چیست ؟ و چاره ام چه خواهد بود؟ ) استفاده شود. اول مرض را باید تشخیص کرد و بعد از ان به چاره و تداوی آن پرداخت. در
تداوی نباید همیشه به نسخه های تاریخ زده قبلا نوشته شده - توصل جست. در تداوی باید با در نظرداشت واقعیت های جامعه افغانی نیز پرداخت. سوال مطرح است که در مسایل افغانستان عوامل داخلی زیاد موثر اند یا خارجی ؟ نقش دو رویه پالیسی میکران پاکستانی ، سیاست تقیه – مطابق به مذهب شیعه - حاکمیت ایران و....... چه تاثیرات نا ګوار را در افغانستان داشته میتواند و دارد؟ برعلاوه برین سیاست های معین روسیه – تاجکستان – ازبکستان در تبانی با حاکمیت ایران امروز. مسایل است جدا قابل دقت.

قابل یاد آوری میدانم که افغانستان کشور یک قهرمان و یک شهید نیست. افغانستان کشور قهرمانان و شهدا هست. درین زمینه افراط و تفریط عادلانه نیست و زمینه های خوب تفاهم و احساس عدالت را مخالف هست. به عموم مردم احساس دست میدهد که بیعدالتی در زمینه روی کار است. خداوندمتعال روح تمام شهدای مارا مغفرت کند. درست و اسلامی است که از مسلمان متوفی و شهید باید به نیکی یاد کرد و دعا کرد تا خداوند متعال از ګناهان شان عفو کند. درک مفهوم هدایت و رهنمایی دین اسلام که ( ما خاص برای خداوند ایم و به وی رجوع کننده یم) را باید با ګوشت و پوست خود احساس کرد.

موضوع دیګر قابل تذکر این است که از ګذشته های باید قدر دانی کرد از معیوبین و بازماندګان و بی سرپرستان باید مواضبت کرد. در کشور الجزایر و بخشی از کشور های جهان به شمول اروپاء ، در آمد ماهوار و امتیازات معیین برای کسانی ومجاهدین تعین هست که در آزادی و خدمت به وطن خویش در ګذشته مجاهدت کرده اند. چرا همچو برخورد در افغانستان صورت نه ګیرد؟ از کار نامه هایی نیک اولاد این سرزمین باید در چوکات امکانات قدر دانی مستمر صورت بګیرد. یکجانبه صحبت و آن هم صحیت و تحلیل که خوش خودم می آید ، سطحی و غیر عینی هیچ دردی را دوا کرده نمیتواند. به طور
مثال صحبت های تکراری، هوا و هوس و ارزو را ملاک اندیشه قرار دادن، با پیشداوری و تعصب های ګوناګون صحبت و تحلیل کردن، ضد و نقیض تحلیل کردن، مقاله خوانی و احساساتی صحبت کردن، بی ادرس و غیر موجه از حکومت اعتراض کردن، درین مورد سری ګپ به آخر ګپ مطابقت نکردن و دهها تناقضات که نشان میدهد انتقاد برای انتقاد است و بس. به ضد مجاهدین ، ضد امریکایی ، ضد روسی ، ضد پاکستانی، ضد ایرانی ضد ضد ضد .......صحبت کردن، در همه چیز و همه جاء دشمن جستجو کردن، همه کس را دشمن دیدن، در همه چیز سیاهی دیدن ، کار را به جای نمیرساند.

آیا مشکل افغانستان سیاسی هست یا نظامی و یا هر دو آن؟ آیا موفقیت ها نظامی وسیله است برای موفقیت های سیاسی و استراتیژیکی؟ جواب واضح است که موفقیت های نظامی وسیله است برای موفقیت های سیاسی و استراتیژیکی. پس دولت افغانستان و نیرو های مؤثر در اعمار افغانستان توانسته اند از موفقیت ها و دست آوردها نظامی بهره برداری های لازم و مثبت برای اهداف سیاسی و استراتیژیکی نمایند؟ فکر میکنم کار درین زمینه ضعیف بوده. تفاوت های جدی در نحوه برخورد دو حلقه کلیدی درین زمینه یعنی بین سیاست انګلیس و امریکا و یا بهتر بګویم بین سیاست ناتو و پنتاګون
مشاهده میشود. پیامد های این تفاوت برخورد ویافتن راه اعتدال مسایل ضروری و قابل دقت است. در صورتیکه هریک از موفقیت های نظامی و سیاسی مهم باشد سوال مطرح که کدام بیشتر و کدام کمتر؟ میګویند که مشکل افغانستان قبل از همه سیاسی هست تا نظامی. لذا باید به حل سیاسی مساله نیز حد اقل به عین مقدار نظامی توجه شود. چه فکر میکنید که نقش دانشمندان و انسان های کار فهم درین زمینه چقدر خواهد بود؟ اګر پیشنهاد کنم که یک قطعه نظامی خارجی لغو و پول و مصارف آن به قطعه و کندک؟! از دانشمندان و کار فهمان خوب و مجرب داده شود، این پیشنهاد تا کجا مورد دلچسپی مسولین
واقع خواهد شد؟
اګر میګویند انتخاب و انتصاب و پیش کش کردن کادرها به اساس محاسبات استخباراتی، فامیلی و شناخت های شخصی و پیشداوری های استوار هست. اګر میګویند برادران و اقارب شخصیت های بلند پایه دولتی مصروف تجارت مواد مخدره و کار های مافیایی اند. تا کدام حد این مطلب درست هست و در کدام موارد تهمت؟ ایا برای انتخاب، انتصاب و پیشکش نمودن کادر های دولتی به اساس شایستګی و تخصص میکانیزم های لازم فعال شده؟ جواب واضح است که نه شده. ماچه وخت به این مرحله میرسیم که کادر های دولت به دو بخش تقسیم شود. افراد که به اساس نتایج انتخابا ت - انتخاب و انتصاب میشوند و
دیګر افراد که به اساس فهم مسلکی و تخصص انتخاب و انتصاب میګردند. ایا ضرور هست که با تبدیل شدن وزیر تمام کارمندان اداره تا ملازم دفتر تغییر و تبدیل شوند؟ جواب واضح که نه. چه زمانی ما به نورم ها و سطح لازمه پختګی میرسیم؟
موضوع انتخاب و یا انتصاب افراد دارای دو تابعیتی و یا نظر عدم انتخاب افراد اول دولتی مانند وزیر و پست های مشابهه مهم یک کشور از بین اتباع که تابعیت خارجی نیز دارد هم قابل دقت است. جوانب مختلف دارد. اما در صورتیکه چنین شخص شایسته ضرورت به نصب در پست معیین باشد آیا حد اقل با تعلیق قرار دادن تابعیت خارجی شخص مورد نظر میتوان شخص و افغان تبعه خارجی را به پست معین دولتی انتخاب کرد؟ این بحث از لحاظ حقوقی و منفعت یک کشور طولانی است. تصمیم انفرادی سفارش میشود.
کمک به ایجاد، توسعه و انکشاف سازمان دمکراتیک و سازمان ها غیر دولتی و ضروری که بخشی از وظایف دولتی را به عهده بګیرند و دولت با انها به راه های غیر مستقیم مساعدت کند تا حال فعال نه شده. احزاب سیاسی به پختګی سیاسی نه رسیده اند. رهبران ۸۰ – ۹۰ حزب و سازمان سیاسی در افغانستان از همین حال خود را در پست ریاست جمهوری افغانستان میبینند. این سازمان ها و احزاب قبل از اینکه برای مسایل مطروحه در افغانستان راه های حل داشته باشند به کار های دیګر مصروف اند.

آیا همه انچه دست آورد هست همه خراب و باید مأیوسانه همه را بر باد داد و باز هم مردم افغانستان را آواره و دربدر بیشتر ساخت؟ ضرورت مبرم و جدی است که از فرصت های موجود و طلایی باید بهتر استفاده شود. آیا درست هست که باز هم در انتظار معامله و ګرفتن قدرت سیاسی از طریق زور و اعمال فشار بر حاکمیت فعلی بود؟ ایا این سخن برای این قومندانان و زورمندان قابل فهم نیست که دیګر وقت معامله و دوران توافقات بن ګذشته. این أقایون و تفنګ داران باید درک کنند که اعمال فشارسیاسی و نظامی و تهدید های این اقایون در مصاحبه ها و نمایشات شان میتواند تمام
آنچه را که مثبت هم هست نیز مورد تحدید قرار داده میتواند؟ فکر میکنم عده را هوا وهوس قدرت و کرسی آنقدر کور کرده که آماده اند در برابر آن همه انچه را دارند ونه دراند به معامله بګذازند.
فکر میکنم بعضی انسان ها معارض و اپوزیسیون تولد شده و اپوزیسیون خواهند مرد.

سوال مطرح است که آیا با امتیاز دادن به شخصیت های کاذب که به نام قوم و ملیت تجارت سیاسی میکنند مشکل حل میشود؟ جواب واضح است که نه. ماست مالی کردن راه حل نیست بلکه مشکل را میتواند بزرګتر سازد که ساخته هم. باز هم باید به این متمرکز شد که چه راه های و میکانیزم در افغانستان فعال شود که زمینه رشد و انکشاف افراد و شخصیت های کاذب، تاجران سیاسی و متخلفین از قانون را بګیرد؟ چه میکانیزم های فغال شود که زمینه رشد و انګشاف افرار را بګیرد که فروخته شده اند و برای تجزیه افغانستان کار مینمایند. به فتنه های قومی و توسعه افکار فاشیستی میپردازند
و قصد دارند مردم افغانستان را به جام هم بیاندازندو درین راستا ټوټ کیک بدست آوردند. اینها بودند که همه آنچه باید مردم و ملت میداشت به جیب های شخصی ریختند و هنوز هم مصروف فتنه و برادر کشی و پول می اندزند. ( جارشم د رهبر د کولمو خیټه یی د ښکلولو ده – چا مو یو څه وخوړل او ده واړه کاروان وخوړ). از این افراد و اشخاص باید پرسید که به اساس کدام مجوز به نام کدام قوم و ملیت صحبت میکنند؟ از همچو افراد و شخصیت های کاذب و مریض و استفاده جو باید پرسید که کی وی را نماینده مجاهدین و یا این ویا آن قوم و ملیت ساخته؟ به همچو ګستاخان و فضول ها باید برخورد
های قانونی و تجرید کننده مطابق به قانون هم صورت ګیرد. به مسایل مطروحه که دربین مردم چسپ داره و قابل درک و استدلال اند باید راه های حل علمی، منطقی و باجرﺋت و قوی و با استفاده از دست آوردهای جوامع پیشرفته بشری و با در نظرداشت شرایط افغانستان روی دست ګرفته شوند.

درین جاء باز هم قابل تاکید دانسته و میپرسیم که آیا کار و وظیفه مسلکی به کادر مسلکی و کار و پست سیاسی به شخص مناسب سیاسی سپرده شده؟ آیا محترم غوث زلمی مینحث یک ژورنالست صلاحیت این را دارد که در مسایل حقوق و قضای و مسایلی مسلکی دینی نظر موجه ارایه کند؟ با تمام احترام به شخصیت ژورنالیستکی محترم غوث زلمی همیشه از خود میپرسم که آن شخص مناسب به پست ګویند لوی(څارنوال ) سارنوالی افغانستان است ؟ متاسفم که جواب منفی است. آیا این شخص صلاحیت نظر در همچو موارد مسلکی و دینی چون چاپ ترجمه دقیقتر و بهتر بګویم تفسیر قران کریم را دارد؟ جواب
واضح که نه. آیا چاپ قران را میتوان به نظر و سپارش قاری صاحب مسجد ..... به چاپ رسانید و یا این کار کمیته و کمیسیون از علما اسلام هست؟ آیا ده ها ترجمه و تفسیر قران کریم به زبان پشتو ویا دری وجود ندارد؟ هدف اصلی و موتیف این نشریه که نام آن قران کریم درج شده چه بوده و سناریو های در ورا چاپ آن به این ګونه – نهفته است. آیا میتوان به نشریه و یا ترجمه قران و متن دری و یا کدام زیان دیګر نام قران کریم را ګذاشت؟ جواب ها کاملا واضح است. باید ګفت این کار افراد و مجموعه های دینی(نه یک عالم دینی ) است تا نظرمحترم غوث زلمی. باید ګفت که متن و معنای قران کریم
هر دو مقدس است و این بحث را علمای دین میدانند. درین ساحه نو آوری و ابتکار ګنجایش ندارد. به نظر من این نشریه باید واپس جمع اوری و با متن عربی قران کریم یکجا به چاپ برسد. راه دیګر خطاء است. تصمیم در مورد چنین کار بزرګ در اینده بدون نظر و مشوره شورای علما افغانستان باید ممنوع قرار ګیرد.
کار های سیستمی زیاد در پیش هست اما به کدام بک این ماموریت ها باید اولیت داد. این خود سوال هست. درین راستا جنایتکاران و تاجران سیاسی پیشقدمی نموده ا بتکار عمل را در دست دارند.

وظایف و رسالت دولت در بخش اقتصاد، روبنا ها و زیر بنا های اقتصادی و مسایل دیګربه مفهوم مدرن دولت باید مشخص شود. اعتراضات بعضی ها درین زمینه بالای دولت ناشی از فهم سوسیالستی و کمونستی شان از دولت است. این افراد بدون اینکه خود را سوسیالست و کمونست بدانند اما شناخت شان به اساس همین اندیشه های چپی از دولت است. دارد که به سوال به نام ( دولت برای ما چه کرد؟ چه کمک کرد و منظور شان کمک مالی و ... است – حساسیت پیدا میکنم). آیا تلاش تیف سوسیالیستی – کمونیستی و خلاف قوانین بازار آزاد و به اصطلاح اعطای نرخنامه ها به دوکانداران و امثال آن
تدابیر غیر عملی - راه حل مشکل است. واضح است که دولت درین زمینه میتواند شرایط رقابت آزاد را کمک کند که خود بازار و عرضه و تقاضا مهار شده بازار را تنظیم و مشکلات حل شود اما آنچه میشنوم و میبینم – تدابیر اتخاذ شده را عصر خفتن میبیینم. شپارش های بعضی اعضای پارلمان و مسولین افغانستان برای من درین زمینه تعجب آور و راه حل درست نمی دانم.
سوال مطرح است که دشمنان افغانستان را چه کسانی تشکیل میدهند و عوامل این دشمنی چیست؟ سوال مطرح است که آیا ما باید به دشمن پالیدن مصروف باشیم و یا خود را جمع و جور کرده با اتحاد و اتفاق خود را قوی و منسجم سازیم؟ سوال مطرح است که اپوزیسیون این حاکمیت کیست و دلایل آنها چیست؟ آیا به فرق میان مخالف و اپوزیسیون دقت کرده ایم؟ ایا قواعد اپوزیسیون بودن را عنعنه و قاعده خاص به خودش داده ایم و آنرا در چوکات معیین مدنی داخل نموده ایم؟ ایا حد اقل تلاش درین زمینه قاعده دادن به از روابط و ایجاد کرده ایم؟ این و دهها سوال مشابه که باید اصول و قواعد آن
چوکات بندی شده و مانند عنعنه ګردد و دولت در راستای عنعنه شدن مساعدت نماید. چه عوامل عمده درین عصر سبب موجبات در خدمت قرار ماندن و در خدمت قرار ګرفتن افغانان را در خدمت استخبارات و منابع خارجی دشمن قرار داد و یا میتواند؟ در صورتیکه مریض ما از ولایات همجوار به پاکستان و ایران مجبورا به تداوی به پاکستان و ایران سفر میکند در آن کشور مورد سرباز ګیری پاکستان و ایران قرار ګرفته نمیتواند؟ آیا جوان ما که قصد تحصیل را دارد و مجبورا جهت کسب و تحصیل به پاکستان و ایران مهاجرت میکند و در نتیجه آن اندیشه ها از ایران و پاکستان با خود نمی آورد؟ درین
ارتباط ضرورت شدید وعاجل به تآسیس و ایجاد مدارس و شفاخانه ها در داخل مناطق سرحدی افغانستان میباشد ویا خیر؟ جواب واضح و مسلم مثبت هست.

سوال مطرح هست چرا عده از مذاکره و مفاهمه به مخالفین، اپوزیسیون، ویا هم دشمن ترس دارند؟ جواب : یا اینکه مفهوم مذاکره و مفاهمه را نمیدانند ویا هم جنایت را مرتکب شده اند و نمیخواهند با مهیا شده زمینه صلح و استقرار این متخلفین به دست قانون سپرده شود و به جزاء اعمال خویش برسند(کشتن هزار های انسان بی ګناه و با ګناه در صفحات شمال، غصب املاک شان و اعمال بی ناموسی ها در حق مردم بی ګناه و ....) . این افراد باید بدانند که مذاکر با جنبش طالب و یا هم اقای ګلبدین حکمتیار به معنای دادن قدرت سیاسی به انها نیست. همچنان این به معنای دادن امتیاز به
استخبارات نظامی پاکستان و یا ایران نیست. درصورتیکه این مذاکره و مصالحه به معنای دادن امتیاز به انها باشد که نیست نتیجه چنین خواهد بود که در دو سه وزارت که طالب کسب کرده سیاست طالبی و در دو سه وزارت که حکمتیار بدست اورده سیاست حزب وی اعمال شود و این حالت غیر عملی و تقریبا ناممکن به نظر میخورد. به استراتیژی معین دولتی باید توافق شود. مسلم است که ګرفتن قدرت سیاسی بخاطر جیب پرکردن نه بلکه بخاطر اعمال سیاست معین است. باید تاکید کرد و واضحا درک کرد که در مذاکره هر دو طرف اول تشخیص میکنند که کی چه میخواهد؟ کدام یک از خواسته ها جانب مقابل
قبول و کدام به بعد مؤکول میشود؟ و کدام را باید از ملت پرسید و به کدام توافق شده میتواند؟ من فکر میکنم دادن و تقسیم قدرت سیاسی به افراد به نام طالبان و یا حزب اسلامی ګلبدین حکمتیار از صلاحلیت این حاکمیت نیست. این حاکمیت میتواند زمینه ای این را برابر و مهیا کند تا مردم در مورد اهداف و برنامه های شان تصمیم بګیرند. مذاکره به جانب مقابل قبول بلاقید و شرط مقابل نیست. درین راستا اولتر از همه کسانی ترس دارند که معنا و مفهوم مطلب را درست درک نمیکنند و یا هم در حق جانب مقابل به جنایت نا بخشودنی پرداختند که در صورت تنظیم شدن امور این جنایات
شان برملا خواهد شد. کشتار های دسته جمعی مردم در صفحات شمال و تصفیه کاری های قومی در دیګر مناطق افغانستان به هیچ صورت قابل بخشش نیست. این امر خاصتا برای مسلمان قابل بخشش نیست و ان به این معنا : کسیکه کلمه لا اله الا الله محمد رسول الله را ګفت - برادر مسلمان هست و کشتن آن به نام قوم و ملیت عمل جرمی هست. تیر باران هزاران انسان بی ګناه و با ګناه بدون محاکمه و بعد از زندانی و دستګیر شدن – جدا تخلف از تمام موازین انسانی هست. دقیق همچمو جنایت کاران از مفاهمه به مقابل ترس دارند. دو سه کتګوری دیګر هم هستند که از مفاهمه ترس دارند.
دادن قدرت سیاسی به افراد طالبی در دوسه ولایات سرحدی را هم راه حل درست نمیدانم. موضوع ضرورت به توضیح بیشتر دارد. ګاهی هم به فکر ضرب المثل میافتم که میګویند( یو پور غوښته او هغه نور غوښته). مسـﺋله خط دریورند بحث بسیار عمده و اساسی دیګر است که در نتیجه آن حاکمیت ها در پاکستان نمی خواهند در افغانستان کشور مستقر و حکومت قوی ایجاد شود. آیا طرح مسآله دریورند درین مرحله ضرورت مبرم و اولویت هست؟ آیا صد سال آن قرار داد نګین که تحت فشار معیین و تقریبا بدون آزادی لازم توسط فرد به امضاء رسیده و توسط ملت تصویب نه شده ( راتیفیکیشن توسط پارلمان و
نماینده های ملت نه شده.). به فکر من درین مرحله یکی از راه های حل و مبارزه به تروریزم و حل مسـﺋــله افغانستان حل مسـﺋــله پښتونستان و خط دیورند است. پا فشاری پرویز مشرف در مورد اینکه نیروهای بین المللی حق آمدن به پاکستان را ندارد ویا هم..... میګوید. به تاکید ګفته میتوانم که کاسه زیر نیم کاسه ای است و این جنرالان منافع شخصی خویش بر منافع و مصالح عالم و صلح ترجیح میدهند. آیا ما حق داریم از آب های سرحدی خویش استفاده موثر و بیشتر ببیریم ودر صورتیکه به چنین کار برحق متوصل شویم تاثیرات آن چه خواهد بود؟ این مسایل جدا قابل دقت و تعمیق هست. أیا
وابستګی انرژیتیکی (برق) به تاجکستان و یا ........ کار خوب است؟ چه عوامل باعث شده که عده از همسایګان ما برای ما انرژی برقی را با شرایط بسیار مناسب درین زمان برای ما عرضه نموده در اختیار قرار میدهند؟ چه وابستګی های بعد ی و تاثیرات جانبی این حالت را ایجاد کرده میتواند؟

مسـﺋـله تعلیم و تربیه و سیاسیت حکومت در زمینه و مسـﺋـله تعلیم و تربیه به زبان مردم محل و راه ها حل متعلق به این امر؟ این و دهها سوال مربوط به آن که به جواب آن باید به دقت تام پرداخت و تعمق کرد. من به این امر معتقدم که تعلیم و تربیه باید به زبان محل صورت ګیرد و یا هم در اخیر هر سمستر باید با خانه پری فورمه در پهلوی دیګر سوالات ضروری از شاګرد پرسیده شود که سال آینده تحصیل را به کدام زبان میکند. مکتب مکلف هست که در صورتیکه مثلا ۱۸ تن شاګرد تقاضای آموزش به زبان معیین داشته باشد مکتب باید آموزش را به همان زبان محل اماده سازد. اما در
صورتیکه شاګرد سند تحصلیی این کشور را میخواهد باید امتحان یکی از زبانها پشتو و یا هم دری را منحیث یک مضمون جبری بدهد تا سند تحصیلی افغانی را بدست آورد. این و دهها را ههای حل که ضرورت به اختراع خاص ندارد و از تجارت مثبت کشور های پیشرفته باید استفاده شود.

چنانچه قبلا چند مرتبه متذکر شدیم میخواهم مختصرا تاکید کنم که دریک کشور تا زمان صلح دوامدار آمده نمی تواند ، تا زمانیکه در ستیج سیاسی نمایندګان از نیرو های موجود در جامعه نباشد. کسیکه در افغانستان صلح دوامدار میخواهد زمینه های تفاهیم ممکن به جنبش طالب و ګلبدین را جستجو کند. این جستجو به معنا قبول نظریات آنها نیست. به ملت باید تشریح کرد و ملت خود میداند که کی کیست؟ هر کس حق دارد که رسالت خویش را در چوکات قانون اجرا کند. افراد و سازمان های ملت باید در مورد شان در انتخابات قضاوت کند بګذار تا ملت تصمیم بګیرد. میدانم همه چیز ها کتابی شده
نمیتواند اما کار نسبی و تلاش با حوصله مندی لازم ضرورت است. با دموکراسی کسانی پرابلم زیاد دارند که آنرا امر جدی تلقی میکنند. ما مینحیث فرد میتوانیم در مورد دیګر احزاب و کتله های سیاسی نظر انفرادی داشته باشیم اما مینحیث وزیر داخله کشور (و یا صدراعظم) و یا رییس جمهور نباید کسی را از اشتراک در انتخابات و یا ...... محروم کرد بخاطر اینکه به باب دندان ما نیست و یا هم به آن معیار برابر نیست که من انفرادی تعیین میکنم. این افراد میتوانند خود را به قوانین نافذ کشور اماده سازند و مشروعیت و حصه خویش را در حاکمیت از مردم به دست بیاورند. در مورد احزاب
کمونستی و چپی در کشور های اروپا شرقی چنین تصمیم ګرفته شد که عده از کارمندان بلند پایه شان مطابق به قانون برای مدت ۵ سال ۱۰ سال ازاجرای پست های معیین دولتی منع قرار داده شدن اما دیګران نورمال در جامعه مصروف کار بودند. ګنګ بودن مساله در افغانستان در مورد کادر های قبلی دولتی و اعضای بلند پایه حزب حاکم آن وقت سبب شد که عده از کادر های کشور تا هنوز هم بدون اندک ترین علت و خلل در شخصیت شان به جز از اینکه – قبلا و در خانواده معیین متولد شده - از خدمت ګزاری برای افغانستان بدور ماندن. درین راستا تدابیر جدی کار است.

میګویند در پارلمان که الی ۱۵ فیصد افراد نامطلوب برنده نباشند آن پارلمان و انتخابات حتما تقلبی هست. آن هم به علت اینکه در جامعه چنین افراد با چنین فیصدی به طور نورمال وجود دارند و پارلمان کشور باید مظهر اراده انها نیز باشد. درین مورد استدلال دیګر هم وجود دارد اینکه تا کدام حد مخالف را قبول و کدام خطوط سرخ هست که عبور از ان ممکن نیست بحث بیشتر میخواهد.
انتخابات و انستیوت دیموکراتیک امروزی در افغانستان ، نمایندګان ملت – با وجود اینکه طریق وحقایق انتخابات افغانستان را باګذشت جنګ سی ساله افغانستان میدانیم اما انرا مانند اغاز کار بهتر و امیداور کننده میدانم . ما مفاهیم و حدود غیر تعریف شده دیموکراسی امروز را می دانیم، اما باید واقعیت نګر بود و انچه داریم استفاده مفید و حد اکثر شود. بشریت غیر ازین سیستم چیزی دیګری را در اختیار ندارد.
اګر کسی اشک و ګریه مردم افغانستان و خون و توهین و تحقیر و قتل و ..... مردم افغانستان را در سی سال قبل در داخل و خارج افغانستان می بیند و دل انسان دارد باید از تمام امکانات به ختم و ګذاشتن نقطه پایان به این حالت یپردازد. صحنات این حالت بر مردم افغانستان سناریو خوب برای فلم های وحشتناک شده میتواند.
کار در قسمت عزل ، نصب ، انتخاب و انتصاب و اصلاح سیاست کادری و کار سیستماتیک در راستا ایجاد جامعه مدنی و حاکمیت قانون نکات و مطالب است که حل مشاکل موجود در افغانستان حل کرده میتواند. بلند بردن اتوریته مراجع عدلی و قضایی، بلند بردن سطح کنترول و نظارت از تطبیق قانون و بلند بردن سطح علمی و کادری آنها در پهلوی اراده سیاسی جدا مهم هست.
من هم به نوبه خویش آماده هرګونه همکاری و ادای رسالت خویش ام .
به هر صورت این نامه را آنقدر اصلاح و تصحیح نه کردم. میدانم که عدم دقت های املاي معیین با پراګندګی های در مطالب مطروحه در این نامه وجود دارد. نمیدانم بدست مسولین خواهد رسید ویا وقت خویش را ضایع مکینم. با آن هم آنچه به فکرم ګذ شت بدون سانسور و ملاحظات خدمت شما به رشته قلم درآورده و بدون دید دوباره به آن آنرا خدمت شما تقدیم و ارسال میدارم. جزء اراده نیک هدف دیګر ندارم.
دا مسایل یو څه نور باریکی ګانی هم لری چه مفصل لیک او خبرو ته اړه لری.
زه فکر کوم چی ددی مسایلو د حل لپاره اختراع ته ضرورت نه شته د اوسنیو پرمختللو نورو ټولنو د تجربو څخه باید په پراخته توګه هم ګټه واخیستل شی. په پاک نیت، زړه سواندی، علمی ، اکادمیک او افغانی برخورد ته ضرورت دی.

داکتر صلاح الدین سعیدی - د حق د لاری کلتوری مرکز - مؤرخ ۲۰۰۷/۱۱/۲۸
تلفون همراه-- ۷۸۸۶۴۷۴۶۳۸- ۰ - ۴۴ ۰۰
E-mail:drsalahuddinsayedi@yahoo.com