Ads 468x60px

‏نمایش پست‌ها با برچسب هفته نامه «قدرت». نمایش همه پست‌ها
‏نمایش پست‌ها با برچسب هفته نامه «قدرت». نمایش همه پست‌ها

یکشنبه، شهریور ۰۷، ۱۳۸۹

حلقه‌ی مفقوده در سیاست افغانستان کدام است؟



(نگاهی به مقاله آقای داکتر رنگین دادفر سپنتا در واشنگتن پست و هشت صبح)
برگرفته از هفته نامه «قدرت» - شماره چهاردهم

آقای سپنتا می‌گوید «جهان و مردم افغانستان مصمم بودند تا این خطه و این منطقه را از حضور القاعده، طالبان و طالبانی‌اندیشی رها سازند.» وی از «اصول و ارزش‌های سیاسی توافق شده، مانند: ایجاد یک دولت کارا، مبتنی بر قانون و مشروعیت‌های دموکراتیک بر پایه‌ی اصول شهروندی» و «حمایت آنها از بازسازی و توسعه و حقوق و آزادی‌های شهروندی و پی‌ریزی یک نظام مبتنی بر قانون» حرف می‌زند. حالانکه آقای سرگی لگودینسکی، به تأکید می‌گوید که از این سخنان در کشورهای غربی برای مردم هیچ گفته نشده و کسی از این حرف چیزی نمی‌داند. یا شنیدن این قضاوت، آقای سپنتا شاید بیشتر از من متعجب گردد. من حرف آقای لگودینسکی را تأیید نمی‌کنم اما می‌گویم که «حلقه‌ی مفقوده» یکی هم این است که صدا و قضاوت آقای سپنتا حتی در کشوری شنیده نشده است که خود پرورده‌ی آن بوده و زبان مردمانش را می‌داند و برای دانشجویانش تدریس کرده است و اسمش در ردیف هر سیاستمدار دیگر آن کشور روی صفحه‌ی مطبوعات و یا بر امواج رسانه‌های الکترونیک چرخش داشته است.

آقای سپنتا وزیر خارجه‌ی افغانستان بوده و در زمان وزارت خود، حد اقل در تعیین خطوط سیاست‌ خارجی دست باز داشته و با هیچ مانعی از طرف آقای کرزی و یا کسی دیگر مواجه نبوده است. سوال این است که چرا آنچه امروز به عنوان دستاورد بزرگ نه‌ساله بر زبان آقای سپنتا جاری می‌شود در سطح جهانی، به خصوص در جرمنی، انعکاس نداشته و افکار عامه از آنها بی‌خبر نگه‌داشته شده اند؟
به نظر می‌رسد «حلقه‌ی مفقوده» در سخنان آقای سپنتا باید پاسخ آقای لگودینسکی نیز باشد. آقای سپنتا باید به یاد داشته باشد که تقریباً تمام کشورهای غربی در چهار سال آینده با انتخابات رو به رویند. هر حزب و جناحی تلاش می‌کند که با جلب افکار عامه پیروزی خود در انتخابات را ضمانت کند. چه موضوعی حادتر و جلب‌کننده‌تر از پاسخ به سوال حضور در افغانستان است؟ افغانستان هم پول مردم را می‌بلعد و هم جان فرزندان شان را. شاید زمامداران افغانستان بگویند که نیروهای نظامی بین‌المللی این و آن اشتباه را مرتکب شده و پول آن به این مقدار و آن مقدار به دولت افغانستان داده شده و بقیه توسط مافیای بین‌المللی غارت شده است، اما این حرف در نتیجه‌ی قضاوت و تصمیم مالیه‌پردازان کشورهای غربی تأثیری نمی‌کند. نتیجه همان است که هست: چرا باید افغانستان بهانه‌ای باشد که سربازان ما در آن مرتکب اشتباه شوند و یا پول ما در جیب چند مافیای غارتگر بیفتد؟
عامه‌ی مردم در کشورهای غربی از این شکایت ندارند که چرا کارهای درست سربازان شان نادیده گرفته شده و یا چرا پول شان به مردم افغانستان نرسیده است. شکایت از این دارند که چرا سربازان شان آنجا هستند و چرا باید مالیات شان به جای اینکه برای خود آنها مکتب و شفاخانه و سهولت‌های رفاهی بیاورد می‌رود و در باتلاقی دیگر غرق می‌شود؟ .....

شنبه، مرداد ۲۳، ۱۳۸۹

بینی عایشه، نشان انتخاباتی مشترک ماست!


زینب حیدری
(برگرفته از شماره دوازدهم هفته نامه «قدرت»)

من هنرمندم. یعنی دانشجوی هنرهای زیبایم. رشته‌ام نقاشی است. با رنگ و سوژه‌ها نفس می‌کشم. گاهی تنها قلم می‌گیرم و خط خط می‌کنم. این خط‌خط کردن‌ها هم برایم دنیا می‌سازند. درهم برهمی خطوط هم دنیا را برایم تعریف می‌کنند. عکس کاندیداها و پایه‌ها و دکان‌ها و آدم‌ها همه در هم می‌لولند. عکس رهبران و دست و صدا و نگاه شان به حرکت می‌افتند. همه چیز متحرک می‌شود. همه به دنبال بینی گم‌شده‌ی عایشه می‌گردند. بینی بریده‌ی عایشه هم با تردستی و چابکی از دست همه‌ی شان فرار می‌کند.... من در لای خطوط و رنگ‌ها، این چابکی را حس می‌کنم و هنوز هم به عایشه می‌اندیشم که رفته است بینی‌اش را از پلاستیک پیدا کند و در جای خالی، درست پایین‌تر از خط فاصل دو چشمش، درست بلندتر از سوراخ دهانش، نصب کند.... حس می‌کنم بینی بریده‌ی عایشه، نشان انتخاباتی مشترک برای همه‌ی کاندیداها است. من این نشان انتخاباتی را در اسکل رنگ‌ها شرح می‌دهم....
(اصل متن را در اینجا بخوانید....)

شنبه، مرداد ۱۶، ۱۳۸۹

«طالبان» غولی شکست‌ناپذیر نیستند

(از شماره یازدهم هفته نامه «قدرت»)

موسی احمدی

برگشت «طالبان»، به عنوان یک کابوس وحشت‌انگیز، به نوعی جنگ روانی با مردم افغانستان تبدیل شده است. این جنگ‌ روانی، به هر مقصدی باشد، هیچ پیامد نیکو و امیدبخشی را نوید نمی‌دهد. فرقی نمی‌کند که مرکز رهبری این جنگ دالان‌های ریاست‌جمهوری باشد یا اداره‌ی امور، سازمان استخبارات پاکستان باشد یا بخش پشتوی بی‌بی‌سی. تنها توجیه و تنها پیامدی که در عقب این جنگ روانی قابل تصور است، پخش سراسیمگی و وحشت غرض بیچاره ساختن مردم و برگشت دادن آنان به خاطره‌های هراس‌انگیز گذشته است. سخنان آصف زرداری، رییس جمهور پاکستان در فرانسه مبنی بر شکست نیروهای بین‌المللی در برابر «طالبان» نیز بخشی از همین جنگ روانی است.

چرا از «طالبان» تبلیغ می‌شود؟
«طالبان» نه از لحاظ ایدئولوژیک مایه‌ای برای افتخار دارند و نه از لحاظ سیاسی و رفتاری. بنابراین، باید پرسیده شود که دلیل این همه تبلیغ از «طالبان» و بوق زدن غرض شکست ناپذیری و یا برگشت پیروزمندانه‌ی آنان برای چیست؟ ... اگر پاکستان از تبلیغات خود اهداف استخباراتی داشته باشد، منادیان افغانی «طالبان» از تبلیغات و یا خوشحالی‌های خود از برگشت «طالبان» چه هدفی دارند؟ ... «طالبان» برگردند که چه کار کنند؟ ... اساساً چه افتخار و یا چه توجیهی از برگشت «طالبان» برای همه‌ی مردم افغانستان و یا برای منادیان برگشت آنان در حلقه‌ی سیاست‌های انحرافی کشور وجود دارد؟ ...
«طالبان» افسانه‌ای شده اند برای مصروفیت ذهن‌های همه. ظاهراً به گونه‌ای وانمود می‌شود که گویی دنیا از این غول جادویی به هراس افتیده است، اما همه می‌دانند که این هراس بیشتر برای سرگرم نگاه کردن ما و خود شان است نه برای اینکه واقعاً این غول دست و پنجه‌ای ناشکن داشته باشد. این سخن بیشتر برای کسانی مفهوم است که با نحوه‌ی جنگ و جهاد «طالب»ی آشنایی دارند و می‌دانند که در عقب ماسک‌های «جهاد» و «استشهاد» و «حکومت خدا» و «رضایت پروردگار» چه دست‌هایی دیگر نیز می‌تواند مشغول کارگردانی و مدیریت باشد.

افسانه‌ی «طالب»ی حامل چه رازی است؟
..................
(ادامه مطلب در .....)

جمعه، مرداد ۰۸، ۱۳۸۹

انتخابات و معیارهای «انتخاب» مردم

(سرمقاله شماره دهم هفته نامه «قدرت»)

مبارزات انتخاباتی، برغم نگرانی‌هایی که از وضعیت امنیتی و سایر ضعف و کاستی‌های مدیریت سیاسی وجود دارد، در بسیاری از نقاط کشور به راه افتاده است. کثرت نامزدان انتخاباتی و کمپاین‌هایی که برای جلب اعتماد و آرای مردم جریان دارد، به هر حال، نمادی از مشارکت سیاسی مردم و جدی بودن پروسه‌ی دموکراتیک برای اداره و رهبری نظام سیاسی در کشور است.
دموکراسی را یکی از راه‌حل‌های معقول برای مقابله با چالش‌ها و بحران‌هایی می‌دانند که در حوزه‌ی رهبری و اِعمال قدرت در جامعه پدید می‌آید. وینستون چرچیل، نخست‌وزیر انگلیس در زمان جنگ جهانی دوم، دموکراسی را بدترین شکل از نظام سیاسی لقب داده، اما در عین حال با تأسف یاد کرده بود که بشر تا کنون نتوانسته است نظامی بهتر از دموکراسی را پیدا کند.
ارزش این سخن چرچیل را بیشتر جوامعی درک می‌کنند که تجربه‌ی بحران‌های سیاسی و مناقشه پیرامون رهبری و اِعمال قدرت را شاهد بوده باشند. افغانستان، یکی از این جوامع است که در طول تاریخ خود انواع مختلفی از نظام‌های سیاسی را تجربه کرده است: نظام‌ شاهی مطلقه، نظام خودکامه‌ی داودخانی، نظام‌های ایدئولوژیک کمونیستی و اسلامیستی در اشکال‌ گونه‌گون آنها. البته هنوز هم کسانی هستند که تجربه‌ی نظام شاهی را از دوره‌های طلایی تاریخ افغانستان محسوب می‌کنند. برخی نیز در نوستالژی نظام خودکامه‌ی داودخانی به سر می‌برند و از خاطرات آن دوران با حسرت یاد می‌کنند. اما این عقب‌نگری‌ها بیشتر از آنکه به دلیل دستاوردهای مثبت نظام شاهی و یا داودخانی باشد، معلول تلخکامی‌هایی است که بعد از فروپاشی این نظام‌ها بر افغانستان تحمیل شد.
دموکراسی تجربه‌ی کاملاً جدیدی برای افغانستان است. اگر از «دهه‌ی دموکراسی» که به طور اسمی از سال 1343 الی 1352 دوام کرد و در ظرف کمتر از ده سال، پنج حکومت را به دلخواه شاه نصب و عزل نمود، عبور کنیم، تجربه‌ی سیاسی مردم افغانستان در دوره‌ی جدید جنبه‌های مثبتی دارد که باید برای آموزش سیاسی مردم از آن استفاده شود.
افغانستان در دهه‌ی هفتاد خورشیدی، با فروپاشی نظام تک‌حزبی داکتر نجیب الله به گرداب جنگ‌های خونبار داخلی فرو رفت. افغانستان بحران‌های عمیقی را از تاریخ استبدادی خود به ارث برده بود. این بحران‌ها، ریشه‌های متعدد فرهنگی، مذهبی، اقتصادی و سیاسی داشت. نحوه‌ی برخورد مدیران و رهبران سیاسی افغانستان با این بحران‌ها، هزینه‌های سنگینی را بر ملت تحمیل کرد. جنگ‌های داخلی، دقیقاً یک دهه بعد، با فروپاشی نظام «طالبان» خاتمه یافت و افغانستان فرصتی یافت تا با رویکردی دموکراتیک به حل معضلات گونه‌گون خویش توجه کند.
مقایسه‌ی وضعیت مناطقی که هنوز هم درگیر تجربه‌های غیردموکراتیک اند با مناطقی که به طور نسبی به پذیرش و احترام نورم‌های دموکراتیک پرداخته اند، می‌تواند آموزنده و راهکشا باشد. رشد تجربه‌های دموکراتیک مردم، هر چند به دلیل مدیریت ضعیف سیاسی جریانی بطی داشته، اما سیر مثبت و رو به تکامل خویش را حفظ کرده است. مردم می‌توانند از گامی که در مسیر دموکراسی برداشته اند، به عنوان یک دستاورد مثبت و تجربه‌ای ارزنده استفاده کنند. مردم شاید حق داشته باشند دستاوردهای پارلمان اول را ناکافی بدانند، اما مرور و بازنگری این دستاوردها می‌تواند مردم را کمک کند تا در انتخابات کنونی با آگاهی و دقتی بیشتر عمل کنند و پارلمانی را ایجاد کنند که بتواند در برون‌رفت از مشکلات و چالش‌هایی که در برابر مردم قرار دارد، موثریتی بیشتر داشته باشد.
تجربه‌ی پارلمان اول مردم را کمک کرده است تا هم با اهمیت پارلمان آشنا شوند و هم نقش خود را در موفقیت‌ یا ناکامی این نهاد درک کنند. پارلمان با اعضایی تشکیل می‌شود که در جریان انتخابات و با رأی مردم به این مرجعیت راه می‌یابند. تجربه‌ی مردم از پارلمان اول، بر معیار انتخاب آنان در پارلمان دوم تأثیر بسزایی دارد. رأی مردم ارزش سیاسی دارد. رأی مردم است که برای افرادی خاص صلاحیت می‌دهد تا به نمایندگی از مردم هم بر وضع و هم بر اجرای قانون نظارت داشته باشد. رأی مردم نباید با متاع مادی تعویض شده و ارزش سیاسی خود را از دست دهد.
مردم می‌توانند با رأی آگاهانه‌ی خود، تجربه‌ی پارلمان دوم را متفاوت‌تر از پارلمان اول بسازند و آن را به گامی موفق تبدیل کنند که‌ بحران‌ها و چالش‌های متعدد آنان را با تدبیر و مدیریتی نیکو پشت سر بگذارد.
مردم به طور آشکار با دو گزینه‌ی مشخص رو به رویند: ادامه‌ی حرکت دموکراتیک به جلو و تقویت پروسه و نهادهای دموکراتیک، یا برگشت به تجربه‌هایی که هجده سال قبل با بهای سنگین و خاطرات تلخ بر مردم تحمیل شد. عقلانیت سیاسی حکم می‌کند که گزینه‌ی اول ترجیح داده شود و هیچ بهانه‌ای نتواند دستاویز برگشت به گذشته‌های تلخ و خونبار قرار گیرد.

شنبه، مرداد ۰۲، ۱۳۸۹

«افغانیزه‌شدن» و «افغانیزه‌کردن» به چه معناست؟

(سرمقاله هفته نامه «قدرت» - شماره نهم)

کنفرانس کابل اصطلاح «افغانیزه شدن» یا «افغانیزه کردن» امور را به وفور بر زبان‌های مقامات افغانی جاری ساخت: امنیت باید «افغانیزه» شود، بازسازی و انکشاف، اردو و پولیس، مصالحه‌ با مخالفان مسلح، مبارزه با فساد، اجرای پروژه‌هایی که به کمک‌های بین‌المللی وابسته اند، ... همه باید «افغانیزه» شوند.
اصطلاح «افغانیزه شدن» یا «افغانیزه کردن» امور از زمان تصدی آقای دکتور رنگین دادفر اسپنتا بر وزارت خارجه‌ی افغانستان به ادبیات سیاسی افغانستان راه یافت. ظاهر این اصطلاح بویی از آزردگی افغانستان از سپرده شدن امور آن به دست «خارجی‌ها» دارد، اما هیچگاهی روشن نشده است که حد و فصل این اصطلاح در تعبیرات مقامات افغانی چیست.
ظاهراً «افغانیزه‌شدن» یا «افغانیزه‌کردن» امور به عنوان یک مفهوم کلی با هیچ مخالفتی رو به رو نمی‌شود. اما وقتی گفته می‌شود که مثلاً طرح مصالحه با «طالبان» باید «افغانیزه» شود، نیاز به توضیح دارد که این «افغانیزه‌شدن» به چه معناست. اگر منظور این است که در طرح و پیشبرد «مصالحه» هرچه دولتمردان افغانستان لازم دیدند، بدون توجه به شروط و خواسته‌های جامعه‌ی بین‌المللی اجرا شود، باید این نکته نیز پاسخ یابد که نقش قدرت‌های بیرونی در جنگ و صلح با «طالبان» چیست و اساساً آنها برای چه هدفی تا کنون در برابر این «طالبان» جنگیده و امکانات و جان سربازان خود را به هدر داده اند؟
گذشته از آن، اصطلاح «افغانیزه‌شدن» یا «افغانیزه کردن» در داخل افغانستان نیز معنای روشنی ندارد. آیا تمکین در برابر هرگونه طرح غیردموکراتیک را که مبنای افغانی داشته و با ساختارها و مناسبات قبیلوی بخش‌هایی از افغانستان سازگار باشد، می‌توان تحت نام «افغانیزه شدن» یا «افغانیزه‌کردن» قبول کرد؟ مثلاً در مصالحه با «طالبان»، آنها اصرار دارند که قانون اساسی افغانستان با هیچ یک از سنت‌ها و اعتقادات «افغانی» سازگاری ندارد و برای پیش‌شرط مذاکره باید قبول شود که این قانون مورد بازنگری و تعدیل قرار گیرد. آیا می‌توان این درخواست «طالبان» را نیز در ظِل «افغانیزه‌شدن» یا «افغانیزه‌کردن» مصالحه قرار داد؟
به نظر می‌رسد دولت افغانستان، به جای کاربرد اصطلاح مبهم و کلی «افغانیزه‌شدن» یا «افغانیزه‌کردن» باید تلاش کند از موقف انفعال سیاسی در برابر «طالبان» و جامعه‌ی بین‌المللی بیرون شود. موضع انفعالی دولت افغانستان، هم خواسته‌های «طالبان» را مشروعیت بخشیده و هم جامعه‌ی بین‌المللی را سرگرم نگاه کرده است. این انفعال سیاسی باعث شده است که حتی ساده‌ترین حرف دولت‌مردان افغانستان به گوش «طالبان» نرسد که انتحار و مکتب سوختاندن و ستیزه با بنیادی‌ترین اصول و ارزش‌های بشری نه مبنای اسلامی دارد و نه مبنای افغانی. با این انفعال سیاسی، آیا طرح «افغانیزه» برای مذاکره و مصالحه با «طالبان»، می‌تواند ناحق بودن آنان را در خواسته‌های شان به اثبات برساند و طرح «افغانیزه‌شده»ی مصالحه‌ با آنان را به سود وضعیتی بهتر هدایت کند؟
و اما اگر طرح «افغانیزه» در آجندای خود تمکین در برابر خواسته‌های «طالبان» را نداشته باشد، این طرح با آنچه تا کنون از سوی جامعه‌ی بین‌المللی مطرح شده است، چه تفاوتی خواهد داشت؟ در جریان کنفرانس کابل، برغم تأکید بر «افغانیزه‌شدن» امور، خانم هیلاری کلنتون و آقای کرزی هر دو بر خطوط مشترکی در مصالحه با «مخالفان مسلح» تأکید کردند: «قطع ارتباط با القاعده، پذیرش قانون اساسی، احترام به حقوق بشر و حقوق زنان، دست کشیدن از خشونت». اگر طرح «افغانیزه» شامل این آجندا است، برچسب «افغانیزه» بودن آن جز اشباع غرور «افغانی» و اکت و ادای استقلال‌طلبی در برابر «خارجی‌ها» چه معنایی خواهد داشت؟
به همین گونه، انکشاف و بازسازیِ «افغانیزه» به چه معناست؟ ... امنیتِ «افغانیزه» یعنی چه؟ ... مبارزه‌ با فسادِ «افغانیزه» یعنی چه؟ ... آیا در تبیین این اصطلاحات، جز پر کردن عریضه‌ی خالی، هدفی دیگری نیز مد نظر است؟
به نظر می‌رسد دولت‌مردان افغانستان در بازی با کلمات و اصطلاحات، تنها زمان خود را به مصرف می‌رسانند و فرصت برای عمل‌های موثر را از دست می‌دهند. طرح‌های عقیم، چه برچسب «افغانیزه‌» داشته باشند یا نداشته باشند، گرهی از کار افغانستان باز نمی‌کنند. افغانستان به طرح‌هایی ضرورت دارد که ابتکار، خلاقیت، هوشمندی، دقت، جرأت و اراده‌ی سیاسی فعال پشتیبان آن باشد. این‌گونه طرح‌ها، با هر برچسبی که اجرا شوند، افغانستان را از موقعیت کنونی آن بیرون می‌کشند، در غیر آن، تنها واژه‌ای دیگر در کنار واژه‌های سنتی خود را به تاریخ خواهیم سپرد و دیگر هیچ بهره‌ای عملی به دست نخواهیم آورد.

شنبه، تیر ۲۶، ۱۳۸۹

افغانستان به کجا می‌رود؟

(سرمقاله هفته نامه «قدرت» - شماره هشتم)

این روزها وضعیت سیاسی افغانستان، به طوری محسوس رو به وخامت دارد. جامعه‌ی بین‌المللی نشان می‌دهد که از کار و همراهی با افغانستان دچار خستگی شده و باید به هر امکانی که زودرس و عملی باشد، سر و ته این بازی را جمع کند. تا کنون دو گزینه در حلقات مختلف به عنوان طرح‌های احتمالی مطرح می‌شود: سپرده شدن امور افغانستان به پاکستان؛ و یا تجزیه‌ی افغانستان به شمال و جنوب.
گزینه‌ی اول همان است که حکومت پاکستان همیشه بر تحمیل آن اصرار دارد. لابی‌های پاکستانی با دلایل فراوان اصرار دارند مقامات غربی را قناعت دهند که هزینه‌ی حضور شان در افغانستان نه از لحاظ نظامی و اقتصادی باصرفه است و نه از لحاظ سیاسی نفعی دارد. پاکستان در این زمینه طرح روشنی دارد که با هدفی معین تعقیب می‌شود. بر اساس این طرح، نقش عناصر افراطی و تمامیت‌خواه در حکومت افغانستان افزایش ‌می‌یابد تا مزاحمت‌های استقلال‌طلبی در مناطق قبایلی پاکستان مهار شود. برای پاکستان مهم نیست که این سیاست توسط چه مهره‌ای در افغانستان عملی می‌شود. مهم این است که مهره‌ی مذکور تا بناگوش در خدمت سیاست پاکستان باشد و پا از گلیمی که پاکستان پهن می‌کند فراتر نگذارد.
به نظر می‌رسد تلاش برای جلب حمایت طالبان و سفرهای مکرر مقامات استخباراتی و نظامی پاکستان به افغانستان بخشی از اجرای همین طرح است. ظاهراً مقامات حکومت افغانستان، به دلیل گیر افتادن در حلقه‌ی سیاست پاکستان، تا حالا از اندیشیدن و پاسخ دادن به این سوال باز مانده اند که بهای نزدیکی آنان با پاکستان و طالبان چیست؟ ... به عبارتی دیگر، زمامداران افغانستان روشن نساخته اند که وقتی پاکستان و طالبان از موضع پیروزمند به جانب آنها نزدیک شوند، بهایی که از ایشان خواهند گرفت چیست؟ ...
به نظر نمی‌رسد که اولاً نزدیکی «طالبان» به معنای پیوستن آنان به حکومت آقای کرزی باشد؛ ثانیاً ضمانتی نیست که «طالبان» در حکومت خویش تنها به انتقام‌گیری از مخالفان سیاست تمامیت‌خواهانه‌ی خویش اکتفا کرده و از بازخواست اطرافیان کنونی آقای کرزی خودداری کنند؛ ثالثاً، «طالبان» به وضوح منادیان «عظمت‌طلبی سیاسی» و «استیلای مذهبی» اند؛ اگر یک لبه‌ی تیغ «طالبان» گردن مخالفان سیاسی آنان را بزند، لبه‌ی دیگر تیغ آنان از «کفر» و رفتارهای «غیرشرعی» آقای کرزی و یاران نزدیک او نیز احتساب خواهد کرد.
برعلاوه، برجسته‌شدن نقش پاکستان در سیاست افغانستان، برگشت دوباره‌ی جنگ‌های خونین و ناآرامی‌های مدهش داخلی در کشور را اجتناب‌ناپذیر خواهد ساخت. در عین حال، مخالفان سیاست پاکستان، برای مقابله با نفوذ این کشور و سیاست‌های اتنوسنتریک در افغانستان، ناگزیراً به ایران، روسیه و هند اتکا خواهند کرد. در این صورت، جنگی که این بار با سناریوی پاکستان به راه می‌افتد، بدون شک، با جنگ‌های دهه‌ی هفتاد خورشیدی متفاوت خواهد بود.
گزینه‌ی دوم، که در روزهای اخیر به صراحت مطرح شده و توجه مطبوعات و رسانه‌ها را نیز به خود جلب کرده است، تجزیه‌ی افغانستان به شمال و جنوب است. آنچه آتش این بحث را شعله‌ورتر ساخته، اظهارات سفیر امریکا در هند است که گویا تجزیه‌ی افغانستان به شمال و جنوب را یکی از راه‌حل‌ها برای بحران افغانستان قلمداد کرده است.
ناظران سیاسی معتقد اند که تجزیه‌ی افغانستان اگر با مدیریت سالم و طرح دقیق و هوشمندانه‌ی سیاسی عملی شود، شاید بتواند برون‌رفتی مصئون از پدیده‌هایی همچون طالبان و تروریسم و بنیادگرایی و جزمیت‌های قبیلوی و یا جنگ‌های داخلی باشد. بالاخره، در زمان پرشتابی که ما زندگی می‌کنیم، هیچ کشوری نمی‌تواند فرصت‌های خود را در مقابله با موانعی که ریشه‌های عمیق فرهنگی و اجتماعی دارند، برای مدتی طولانی هدر دهد. حامیان طرح تجزیه‌ی افغانستان باورمند اند که از این طریق بخش‌های مختلفی از جوامع اتنیکی - فرهنگی در منطقه قادر خواهند شد به ایجاد حکومت و ساختارهایی متناسب با سنت‌ها و نورم‌های فرهنگی خویش نایل شوند، بدون اینکه بخشی از این مناطق با مزاحمت‌های بخشی دیگر مواجه باشد.
اما اگر طرح تجزیه‌ی افغانستان بدون طرح معقول و مدیریت مسئولانه‌ی سیاسی انجام شود، نه تنها بر وضعیت جیوپولیتیک منطقه اثراتی مدهش خواهد گذاشت، بلکه افغانستان را بیشتر از هر کشوری دیگر با احتمال فاجعه‌های هولناک بشری رو به رو خواهد ساخت. به هر حال، مسئولان سیاسی افغانستان و قدرت‌های دخیل در قضایای کشور باید به عواقب جدی هرگونه اقدام عجولانه و فاقد تدبیر سیاسی خویش توجه داشته باشند.


جمعه، تیر ۱۸، ۱۳۸۹

کوبیدن طبل جنگ با تب تعصب

(از شماره هفتم هفته نامه «قدرت»)

این روزها طبل جنگ از میدان‌های نبرد در جنوب و برخی ولایت‌های شمالی کشور به میدان سیاست در پایتخت نیز انتقال یافته و همزمان با آن، تب خشونت در کلام و سخنان سیاستمداران و تیوری‌پردازان سیاسی نیز بالا گرفته است. صفحه‌ی جدید، ظاهراً بعد از برگزاری جرگه‌ی مشورتی صلح باز شد. تنها دو روز بعد از ختم این جرگه، دو مقام ارشد امنیتی از وظایف خود کنار رفتند و بحث رهایی زندانیان طالب و آغاز گفت‌وگو با شبکه‌ی جلال‌الدین حقانی که مسئول اکثریت عملیات‌های انتحاری در کابل و مناطق شرقی کشور محسوب می‌شود، روی زبان‌ها افتید.
همزمان با این امر، گفت‌وگوهای مقامات آی‌اس‌آی با حکومت افغانستان، کنفرانس قریب‌الوقوع کابل و فشاری که این کنفرانس به آدرس حکومت آقای کرزی راجع ساخته است، سفر آقای کرزی به پاکستان و احتمال معاملاتی که به سوء ظن هندوستان و همسایه‌های شمالی افغانستان دامن زده است، افشای فساد گسترده‌ی اداری و به تعلیق درآمدن بخشی عمده از کمک‌های ایالات متحده به افغانستان، اعلام موعد معین برای آغاز خروج نیروهای امریکایی از افغانستان، نشر نامه‌ی جمعی از تیوری‌پردازان پشتون خطاب به رهبران غربی و شکایت از «اعمال تبعیض بر علیه اکثریت قومی پشتون» ... فضای سیاسی افغانستان را بیشتر از پیش کدر و تیره ساخته است.
در همین حال، جنرال مک‌کرستال، فرمانده نیروهای ناتو، که رابطه‌ی نسبتاً گرمی با آقای کرزی داشت، به بهانه‌ی حرف‌هایی که به آدرس سیاستمداران کشورش گفته بود، از سمت خود استعفا داد و جای او را جنرال پتریوس گرفت که گفته می‌شود در اولین ملاقات‌های خود با رییس جمهور کرزی، به خاطر اجرای عملیات در قندهار وارد گفت‌وگوی تندی شده و ظاهراً به آقای کرزی یادآور شده است که «وی پتریوس است نه مک کرستال». ظاهراً این حرف باعث برآشفتگی آقای کرزی و خروج خشماگین فرمانده ناتو از جلسه‌ی ملاقات شده است.
پارلمان نیز در آخرین روزهای کاری خود، کاندیدوزیران هزاره را از رأی اعتماد محروم کرد. برعلاوه‌ی سایر واکنش‌هایی که نسبت به این حادثه صورت گرفت، توافقاتی که گویا قبل از انتخابات ریاست جمهوری میان جمعی از سیاستمداران جامعه‌ی هزاره و آقای کرزی صورت گرفته بود، به موضوع داغ و جنجال‌برانگیز در عرصه‌ی سیاسی و مطبوعاتی کشور تبدیل شد. کاربرد الفاظ غیردیپلوماتیک میان برخی از سیاستمداران جامعه‌ی هزاره و جانب حکومت، نشان می‌دهد که پرده‌ی حرمت و مدارا در عرصه‌ی روابط جانبین از میان رفته و این امر چرخه‌ی سیاست را از مسیر سالم و سازنده‌ی آن به انحراف کشانده است.
کسانی که خاطره‌های اوایل دهه‌ی هفتاد شمسی را به یاد دارند، شباهت‌های نزدیکی را میان حوادث و هیجانات تب‌آلود سیاسی کنونی با زمان قبل از سقوط حکومت داکتر نجیب‌الله حس می‌کنند. به نظر می‌رسد اکثر سیاستمداران کنونی افغانستان، با آنکه از لحاظ سنی پیر شده اند، اما از لحاظ ذهنی و عبرت‌های سیاسی خود هنوز هم از سال هفتاد شمسی عبور نکرده و در این دو دهه عمر سیاسی خود نکته‌های زیادی را از تجربه‌های سیاسی خود فروگذار کرده اند.
وقتی خشونت و نفرت از سخن و رفتار سیاستمداران موج می‌زند، به طور طبیعی بر افکار عامه تأثیر می‌گذارد. در این حال، مهم نیست که چه کسی حق یا ناحق است، مهم این است که سیاستمداران برای اثبات حق یا ناحق بودن همدیگر، از چه شیوه‌هایی استفاده کرده و چه هزینه‌هایی را بر مردم تحمیل می‌کنند.
سیاست، به هر حال، میدان تقابل و تعامل است. خرد سیاسی تقابل و تعامل را به عاملی موثر غرض رشد و تکامل جامعه تبدیل می‌کند. اما بی‌خردی و ناشی‌گری سیاسی باعث می‌شود که بازی سیاسی به بازی خصومت و نفرت تبدیل شود. اغلب سیاستمداران کنونی که طبل خشونت می‌کوبند و تب تعصب و تبعیض را بلند می‌برند، کسانی اند که با پیامد سیاست‌های مبتنی بر خشونت و نفرت بیگانه نیستند و به خوبی می‌دانند که با این سیاست، در پایان راه، درست به همان نقطه‌ای می‌رسند که پس از سقوط رژیم طالبان رسیدند. آیا قرار است این چرخش تجربه یک بار دیگر تکرار شود؟
به نظر می‌رسد سیاستمداران افغانستان هنوز هم فرصت دارند تا سیاست را به مسیر سالم آن برگشت دهند. رقصیدن با طبل نفرت و خشونت، عقده‌های قبیلوی را باز می‌کند، اما قناعت عقل مدنی را فراهم نمی‌سازد. سیاستمداران شاید بتوانند در فرجام این خوشی به برخی از خواسته‌های خود برسند و یا هم نارسیده به این خواسته‌ها از صحنه دور شوند، اما هزینه‌هایی که بر مردم تحمیل می‌کنند، با هیچ مقیاسی قابل جبران نیست. از این خطر چگونه می‌توان اجتناب کرد؟ ... شاید جستجوی پاسخ، مسئولیت هر فرد جامعه باشد.