Ads 468x60px

‏نمایش پست‌ها با برچسب شعر، ادبيات. نمایش همه پست‌ها
‏نمایش پست‌ها با برچسب شعر، ادبيات. نمایش همه پست‌ها

پنجشنبه، خرداد ۲۳، ۱۳۸۷

من سر هرماه

از ابوطالب مظفری

مولانا در دفتر سوم مثنوی از یک عادت روحی روانی خودش حرف می زند و می گوید:
من سر هرماه سه روز ای صنم
بی گمان باید که دیوانه شوم

در جایی خواندم و به گمانم تفسیر مثنوی علامه محمد تقی جعفری بود که گفته بود این نوعی عادت مردانه است؛ شبیه آنچه در زنان است. گیرم این موضوع از نظر علمی درست باشد اما دوست ندارم این بیت اینگونه تفسیر شود و اصلا تفسیر علمی دادن از مفاهیم عرفانی همیشه مشکل ساز بوده است. به گمانم مولانا دارد از یک عادت معنوی که مخصوص انسان است و در میان عرفا با شدت بیشتری وجود دارد و مولوی که سر عارفان جهان است آن را بارها و بارها تجربه کرده بوده است، سخن می گوید و آن عبارت از همان لحظات بیتابی بشری است که گاهی به سراغ آدمها می آید و تمام مثنوی به یک معنی شرح و بسط ریزه کاری های همان حالت است. همان که در آغاز مثنوی گفته است:

بشنو این نی چون شکایت می کند
از جدایی ها حکایت می کند
کز نیستان تا مرا ببریده اند
ا زنفیرم مرد و زن نالیده اند
سینه خواهم شرحه شرحه از فراق
تا بگویم شرح درد اشتیاق
حافظ هم گفته است:
حافظ آن ساعت که این نظم پریشان می نوشت
طایر روحش به دام اشتیاق افتاده بود

همین «دام اشتیاق» یا «شرح درد اشتیاق» که در ادبیات عرفانی از آن به « جذبه» و بسط نیز تعبیر کرده اند چیزی است که هر از چند گاهی در حین سرایش مثنوی گریبان مولانا را می گرفته است. همین لحظات است که به مثنوی رنگ و بوی متفاوتی را از سایر منظومه های عرفانی داده است. کسانی که مثنوی را خوانده اند می دانند که جای جای این کتاب بزرگ - که در کل یک منظومه روایی و اخلاقی است و مولانا با کمال ادب و متانت یک واعظ دارد دقایق عرفانی و معضلات سلوکی را برای مخاطبان نسبتا عادی، باز گو می کند، یکباره طایر روحش به دام اشتیاق می افتد و برای ساعاتی سخنانی می گوید که از عالم دیگر است ورنگ و بوی دیگری دارد - با دیگر بخشهای این کتاب متفاوت است. این لحظات هرچند بسیار نیست و در حقیقت این خود مولانا ست که زود متوجه می شود که دارد بیراهه می رود و برخودش نهیب می زند که :

بند کن چون سیل سیلانی کند
ورنه رسوایی و یرانی کند
این گونه است که جلو این سیل و یرانگر را می گیرد و دوباره بر سر قصه و حکایت خودش باز می گردد:
باز می گردیم از این ای دوستان
سوی مرغ و تاجر و هندوستان

من خودم در کل از خواندن مثنوی لذت بسیار می برم حتی از آن حرفهای ساده و نصیحت های گاه معمولیش که به اصطلاح امروزیها نه صور خیال دارد و نه زبان موسیقی داری. اما در این میان وقتی به لحظاتی می رسم که به اصطلاح تولیدات « سرماه » این پیر رازدان است، دیگر نمی توانم احساس خودم را به راحتی وصف کنم و به واقع گاهی بدون هیچ ادعایی تئوری « از تو برمن تافت» را که مولانا در آخر دفتر اول مثنوی از زبان آن مبارز که آب دهان به صورت مولا علی انداخته بود نقل می کند، تجربه می کنم.
***
حکایت این است که در طول این سالها که گاهی حال و ذوقی داشته ام که اغلب نداشته ام و کشیده می شده ام به سمت این کتاب شگرف و به این بخشهای توفانی مثنوی می رسیده ام، آنها را در دفترچه های بیرون نویس کرده ام. اگر شده از برشان کرده ام و در تنهایی هایم زمزمه شان کرده ام. روزی که این دفترچه ها را مرور می کردم بد ندیدم بگذارمشان در وبلاک بی رونق باغچار تا به برکت نفس حضرت مولانا جانی بگیرد و کسانی که همذات منند و از این گونه ابیات خوششان می آیند و یحتمل وقت آن را ندارند که بروند مثنوی بخوانند اینها را حد اقل داشته باشند و بخوانند.
آب دریا را اگر نتوان کشید
هم به قدر تشنگی باید چشید

قصدم این است که این ابیات را با توضیحاتی در توصیف حا ل و هوای باقی ابیات که منجر به این ابیات شده است و نیز نکاتی که به نظر خودم سودمند می نماید به صورت دنباله دار اینجا بیاورم. تا چه قبول افتد و چه در نظر آید.

اشاره الف:
یکی از مشخصه های این حالت در سراینده مثنوی این است که از کثرت هجوم نکته های تازه و به قول خودش ناگفتنی غافلگیر و دست پاچه می شود و زبان و قالب معهود و معمول خودش را برای بیان آنها نا رسا و تنگ احساس می کند. این است که مانند مرغی خودش را به در و دیوار قفس زبان می کوبد. از طرفی این پر و بال زدن مدام، باعث ایجاد بیان تازه در خود زبان اصلی متن می گردد و ازطرف دیگر گاهی اصلا به تغییر زبان منجر می شود و اصلا وارد فضای یک زبان تازه می شود. مانند زبان عربی و یا ترکی. تا جایی که می توان این حالت را به عنوان یک ویژگی سبکی در مثنوی و کار مولانا بیان کرد.

اشاره ب:
این ابیات در دفتر اول مثنوی داستان پادشاه وکنیزک آمده است. آنجا که کنیزک بیمار می شود و از دست طبیبان مدعی کاری ساخته نیست. شاه بعد از گریه و نیایش در محراب مسجد به خواب می رود. در رویای صادقه بشارت آمدن پیری را دریافت می کند که طبیب حاذق الهی است. شاه فردا چشم براه این پیر می استد:
بود اندر منظره شه منتظر
تا ببیند آنچه بنمودند سّر
دید شخصی ، فاضلی، پرمایه ای
آفتابی درمیان سایه ای
می رسید از دور مانند هلال
نیست بود و هست بر شکل خیال
شاه به استقبال این طبیب روحانی می رود و او را در آغوش می گیرد. ابیات مورد نظر ما ازاین حالت حکایت می کند:

(1)

...دست بگشاد و کنارانش گرفت
همچو عشق اندردل و جانش گرفت
دست و پیشانی
ش بوسیدن گرفت
از مقام و راه ، پرسیدن گرفت
پرس پرسان، می کشیدش تا به صدر
گفت: گنجی یافتم آخر به صبر
گفت: ای هدیه حق و دفع حرج
معنی الصبرُ مفتاح الفرج
ای لقای تو جواب هر سوال
مشکل از تو حل شود بی قیل و قال
ترجمانی هرچه ما را در دل است
دست گیری، هرکه پایش در دل است
مَرحبا یا مُجتبی یا مُرتضی
اِن تَغَب جاء القضا ضاق افضا
انت مولی القوم من لایشتهی
قد ردی کلاّ لئن لم ینتهِ

چهارشنبه، شهریور ۲۱، ۱۳۸۶

جستاری بر فرهنگ روشنفکری

برگرفته از وبلاگ جاوید فرهاد

روشنفکری از باب مقوله های ارزشی، از دیدگاه جامعه شناسیست. اما مشروط بر اینکه توجیه مشخص و فراگیر از این عنصر، به عنوان یک روند پویا ارائه گردد. توجیه مشخص، زمانی می تواند بدست آید که روشنفکر شناخت ژرف از اصل "فرهنگ روشنفکری" داشته باشد. به منظور پی گیری بهتر و شناخت ژرفتر این مسأله، ارزشهای معیاری فرهنگ روشن فکری را کالبد شکافی می کنیم:

فرهنگ روشنفکری چیست؟

از لحاظ هنجارهای ارزش شناسانه، فرهنگ روشنفکری: "آمیزه ای از آگاهی و خود آگاهی در ذهن روشنفکر است".(1)

از دانشها و دانستنیهای بیرونی است که به تعبیر فلاسفه "ماهیت عرضی" در ضمیر روشنفکر دارد.(فراگیری علوم متداوله عصر و تجربیات خواه قیاسی، خواه استقراری و خواه تمثیلی) و دیگری مساویست به شناخت ماهیت فردی خود روشنفکر یا فلسفه شنخت خودی ( دانش درونی) آن. به تعبیر دکتر شریعتی " خودشناسی" روی دیگری از سکه خودآگاهی است که ماهیتش از نظر فلسفه " جوهری" است نه عرضی.

آگاهی و خود آگاهی دو عنصریست که به عنوان سازنده ترین اصل، فرهنگ روشنفکری را می سازند.طبیعیست که این دو عنصر(آگاهی و خود آگاهی) در ابعاد مختلف، سازندۀ روند روشنفکری و فرهنگ آن است. خود آگاهی همانسانیکه از دیدگاه معیارهای ارزش شناسی، ارزش فی نفسه در وجود روشنفکری است؛ بیشتر زمینه "فطری" در عکس آن زمینۀ " کسبی". مثل توجیه ماهیت و ارزش روشنفکری در خود روشنفکر. برای زمینه یابی و پی جویی بیشتر، بهتر است اندکی در باب فطرت روشنفکری تعبیر اجمالی ارائه گردد تا در نحوۀ بحث مان، اشکالی به عنوان ابهام راه نیابد.

فطرت روشنفکری:

در آغاز بحث گفتیم روشنفکر دو ماهیت دارد؛ یکی عرضی و دیگری " جوهری" یعنی دو ارزش در وجودش است یکی درونی(جوهری) و دیگری بیرونی(عرضی).

"فطرت" به تعبیر حکما و فلاسفه اشراق(2) از باب مقوله های آسمانی است که در وجود انسان به ودیعه گزارده شده. یعنی امانتیست که خداوند (ج) به انسان سپرده است. فطرت در لغت بع معنی: "سرشت،طبیعت، نهاد، صفت طبیعی انسان است." فطری" منسوب به فطرت، ذاتی، طبیعی و جبلی آمده است.

با استناد بر این اصل، ماهیت جوهری انسان روشنفکر یک ودیعه لاهوتیست که مساوی می شود به آگاهی روشنفکر و در اصل فطرت روشنفکری یا سرشت فی نفسۀ آن.

ماهیت عرضی یا ارزش بیرونی زمینۀ کسبی دارد. یعنی در اثر سعی و تلاش بی حد و حصرف به منظور فراگیری دانشهای کهن و متداول عصر به دست می آید.

ماهیت عرضی ( ارزش بیرونی) در وجود روشنفکر مساویست به آگاهی و کوشش فردی جهت حصول علوم معقول و منقول زمان. پس فرهنگ روشنفکری دو زمینه دارد؛ کی " آگاهی" و دیگری " خود آگاهی".

سلیقه ها، انتخاب، آموزشهای آکادمیک، معیارها و سنت های روشنفکری، جزئیاتی اند که به عنوان یک اصل کلی، سازندۀ کل فرهنگ روشنفکری اند. به تعبیر مشروحتر: در وهلۀ نخست روشنفکر باید تمامی این ارزشها را در خود داشته باشد و یا حداقل دو تا از این ارزشها، به گونۀ بارز و قابل ملاحظه با او باشد.

افزون بر داشتن دو عنصر آگاهی و خود آگاهی مهمترین جانمایه فرهنگ روشنفکری برای روشنفکر، " درد" و "درک" است یا به تعبیر بهتر و روشنتر درد روشنفکر و قدرت درک روشنفکر است.

معمولاً در جامعه، آدمها به سه دسته یا سه گروه بخشبندی می گردند:

1_آدمهایی که دارای درک اند نه درد.

2_آدمهایی که هم دارای درک اند و دارای درد.

3_آدمهایی که هم دارای درک اند و هم دارای درد.

دسته اول و دوم کسانی اند که دارای زمینه های ضعیف و کمرنگ روشنفکری اندم اما دسته سوم انسانهایی اند که با داشتن همان دو تا ارزش ( درک و درد)، روشنفکری اند به معنای واقعی کلمه. درک و درد دو عنصریست؛ آمیزۀ آگاهی و خود آگاهی. به این تعبیر که اگر آگاهی و خود آگاهی از روی درد و درک مایه داشته باشند، اصل تعهد و مسؤولیت روشنفکرانه به نقل از شریعتی برای روشنفکران "مسؤول" چیزی در حد یک ملکه ذهنی می شود و با استناد بر همین توجیه، فرهنگ مسؤول روشنفکری شکل می یابد. پس از آن روشنفکر با درونمایه ی قوی از فرهنگ مسؤول روشنفکری، مسؤولانه می اندیشد و متعهدانه طرح ارائه می دهد.

مسؤولانه اندیشیدن روشنفکر و متعهدانه طرح ارائه دادن او، منوط بر عملی ساختن این عملیه ها، توسط عمله های روشنفکری است. ولی یک مسأله قابل یاددهانیست که اصل " تعهد و مسؤولیت" چیزی وارد شده و داده شده برای روشنفکر نیست؛ بل جوهره یست آمیزۀ فطرت روشنفکر و روند روشنفکری سرچشمه می یابد.یعنی فی نفسه در وجود روشنفکر است (روشنفکری که مایه از فرهنگ اصیل روشنفکری دارد.)

در فرهنگ روشنفکری، روشنفکر مسؤول و متعهد معنای فراگیر و گسترده دارد. تنها روشنفکران حوزه یی و گروهی که با سیاستهای محدود می اندیشند و طرح ارائه می دهند، روشنفکران مسؤول نیستند بلکه هر انسانی که دارای درک و درد اجتماعی است، روشنفکر مسؤول است. از دیدگاه اجتماعی و جامعه شناسانه روشنفکری و دو اصل تعهد و مسوولیت به بار معنایی گسترده در متن جامعه دارد.

بدون شک که این بار معنایی اجتماعی، سیاست معین و شگردهای لازم سیاسی را با خود دارد، اما نه یک سیاست محدود و منحصر به فرد و آیین خاص را.

مهمترین وجه افتراق بین این دو دیدگاه در نحوۀ تعبیر این دو ( سیاست و جامعه شناسی) است. جامعه شناسی مقوله روشنفکری و اصل تعهد و مسؤولیت را بار معنایی اجتماعی می دهد و همانسان مسؤولیت روشنفکری را با گستردگی بیشتر معرفی می کند.اما سیاست، آن هم سیاستهای حوزه یی، تنظیمی و گروهی، منحصر به برنامۀ محدود خودش، تعهد و مسؤولیت را برای روشنفکر بیان و معرفی میکند. بزرگترین اشکال نیزاز همین توجیه و مفهوم محدوده آفرین منشأ می گیرد و روشنفکر ناگزیر است که پس از آن محدودیتی که از جانب سیاستهای محدود و آگاه منحصر به یک تنظیم با گروه سیاسی به او اعمال می شود، محدوده یی بیندیشد و بیشتر پی تعلقات محدود گروهی و تنظیمی برود تا پی تعلقات و ارزشهای فراگیر اجتماعی و سیاستهای به هر حال گسترده. این دسته از روشنفکران که از مقوله های تعهد و مسؤولیت روشنفکرانهف توجیه بسته و محدوده پذیردارند، در فرهنگ اصیل و گسترده ی روشنفکری، روشنفکران مسؤول گروهی و تنظیمی با برداشتهای یک سویه اند که درک، درد و دریافت شان از مسایل مختلف اجتماعی یک بعدی است و متأثر از یک فرهنگ روشنفکری سیاسی و گاه ایدیالوژیک هستند.

ارزش فرهنگ روشنفکری:

مهمترین ویژگی فرهنگ روشنفکری و ارزش آن برای روشنفکر، داشتن برخی مشخصه های ارزشیست که با فراگیری آن روشنفکر می تواند نقش عاملی اش را به گونۀ جدی در جامعه ایفا کند که این ویژگی ها چنین است:

ظرفیت بخشیدن بهتر برای درک زود رس از مسایل.

داشتن زمنیه در دو بعد احساس آن به عنوان یک در اجتماعی و فراگیر.

با تعهد نگاه کردن به مسایل و با مسؤولیت طرح ارائه دادن

درک و بعد توجیه، تعبیر و تأویل زمانی و فرازمانی از مقوله ی سنت در جامعه.

بینش ژرف از خاستگاه روشنفکری و بعد جایگاه آن در جامعه.(3)

درک خلاء میان روند روشنفکری و توجیه عوام از اصل روشنفکری.

هنجار شکنی های هنجار آفرین به جای ناهنجاری های حاکم.

ژرف اندیشی به جای ابهام اندیشی.

سیاست گذاری به جاری سیاستبازی

با استناد بر همین موارد، فرهنگ روشنفکری تأثیر به سزایی می تواند در جهت ساختن جامعۀ روشنفکری داشته باشد و بعد با این تأثیر گیری، روشنفکر می تواند تأثیر گزاری عمیقی در ساختار جامعه وارد کند.

پانویس:

1_دموکراسی و روشنفکران، اکبر گنجی، چاپ اول، تهران، انتشارات نقره، ص 127

g2_"اشراق در لغت روشن شدن، درخشیدن، تابان گشتنف برآمدن آفتاب، روشن و تابان شدن آفتاب معنی می دهد. به صورت مجاز، به معنی الهام گرفتن است." "حکمت اشراق": فلسفه ای است که مبتنی بر وصول به حقایق از طریق "کشف و شهود" اشراق است. بانی و مروج آن در اسلام شیخ شهاب الدین سهروردی است که از فلسفه افلاطون و حکمت نو افلاطونی و حکمت رایج در ایران استفاده کرده است."

3_ در مورد "خاستگاه" و " پایگاه" روشنفکری دو فرضیه وجود دارد:

یکی آنکه خاستگاه روشنفکری، فرهنگ روشنفکری است. یعنی روشنفکر با داشتن ارزشهای معیاری و فی نفسه از فرهنگ روشنفکری، ماهیتش را شکل می دهد که مساوی به شناختش از سنت ها و هنجارهای روشنفکریست.

دوم آنکه پایگاهش جامعه است. یا به تعبیر بهتر: ماهیتش نظر به عامل بودنش در جامعه از گونۀ فردی بیرون می آید و ماهیت اجتماعی کسب می کند. یعنی می شود تأثیر گزار در جامعه.

جمعه، شهریور ۰۹، ۱۳۸۶

شعرهای تازه وهاب مجیر


در کتاب باد ها !
مثل روح من پریشان است خواب باد ها
چیست از این جان کنی هایش جواب باد ها
دوست ای نامرد ! ای بی اعتنا ای سنگ جو
ای که تنها ماندی ام در پیچ و تاب باد ها
داستان بی تویی های مرا باری بخوان
با خط وحشی توفان در کتاب باد ها
بیشتر از کفتر آواره مانند من اند
سایه لرزان بید و اظطراب باد ها
سبز و سرشار است چون مجموعه شعر مجیر
از سرود و ساز دلتنگی رباب باد ها

نا دیده آب ...
تا از کنار چشم تو ای خوب رد شدم
شاعر شدم یگانه شدم پو چ و بد شدم
احساس قد کشید و زبان مرا برید
در پیش روی روشنی عقل سد شدم
نا دیده آب موزه کشیدم . . . در آن شروع
آماده فدا شدنت بی عدد شدم
چون قریه یی که یک شب بارانی سیاه
با دست های زلزله ویران شود شد م
آنگاه پیر بودم و بیهوده مثل هیچ
با پیچ پیچ عادت تو تا بلد شدم
آنچه به دست آمد از آن دست پاچگی
تو شهر شهر شهره شدی من حسد شدم

چهارشنبه، مرداد ۱۰، ۱۳۸۶

تبارشناسی غزل امروز

از وبلاگ جاوید فرهاد

بازخوانی ونقد یک غزل

بخش سیزدهم:

" بهار رفت و بهار آمد و بهار گذشت

نیامدی توو یک سال آزگار گذشت

نیامدی تو و ابر از غم نیامدنت

چنان گریست که آب از سر بهار گذشت

بهارآمد وپاییزرفت؛ اما حیف

تمام عمرکلاغان به قارقار گذشت

بهار از پس سرمای تیره سربرکرد

بهار ازسرتقصیر روزگارگذشت" ( شاعرمهدی جهان دار)

بسیاری از منتقدین، روش هنجارمند در زمینه ی نقد را از لحاظ تسلسل، ارجح می دانند؛ اما نگارنده ی این قلم، با توجه به روش وارونه نگری، تسلسل هنجارمند در عرصه ی نقد نویسی را مزاحمتی برای روند سیال ذهن در فرایند نقد می دانم. از این رو بی توجه به روش های عمودی و افقی در نقد، یادداشت هایم را بدون تسلسل درباره ی غزل " مهدی جهان دار" آغاز می کنم:

پراکنده گی در مفهوم:

پراکنده گی در مفهوم این غزل، ازشمارآسیب های چشمگیراست؛ و حتا این آسیب درترکیب یک بیت به کلی قابل رؤیت است. تأکید بر مسأله ی" رفتن، آمدن و گذشتن بهار" درجریان " یک سال آزگار" پراکنده گی و – به نوعی – تناقض نامفهوم و بیهوده یی است که عدم دقت شاعر را در زمینه ی بافت محتوا در شعر می رساند:

" بهار رفت و بهارآمد و بهارگذشت

نیامدی تو و یک سال آزگار گذشت"

بدون تردید در یک سال بهار فقط یکبار می آید و یکبارمی رود، تأکید دوباره بر مسأله ی گذشتن بهار( بهار گذشت) به نوعی برای پرکردن وزن و خلاء قافیه آورده شده است که افزون بر آسیب فنی، موضوع را به گونه ای پراکنده و با تناقض مفهومی، مطرح کرده است.

تکرار بیهوده ی واژه ها:

تکرار واژه ها در زبان شعر، زمانی ویژه گی پنداشته می شود که با هربار تکرار، یک واژه ( یا واژه ها) بتواند مفهوم را مهم و چند لایه درغزل امروز مطرح نماید؛ در این غزل، تکرار هفت بار واژه ی " بهار" دریک غزل چهاربیتی، بسیار تهوع آوراست. مانند: بهار رفت، بهارآمد و بهار گذشت در مصرع اول، ازسربهارگذشت درمصرع چهارم، بهارآمد در مصرع پنجم، بهار از پس سرمای ... در مصرع هفتم، و بهار ازسر تقصیر... در مصرع هشتم.

ناتمام بودن مفهوم درغزل:

نقص مهم دیگر دراین غزل، ناتمام بودن مفهوم به لحاظ ساختار است. از آغاز تا فرجام این غزل، محتوا به گونه ی ناتمام ارائه شده است؛ زیرا هنگامی که این غزل را مخاطب بادقت بخواند ( و یا بشنود) احساس نوعی ناتمامی مفهوم برایش دست می دهد. از این رو شاعر اگر کمی بی حوصله و بی تجربه و تنبل نمی بود، می توانست بهار را بهانه یی برای کامل ساختن ناتمامی های مفهومی قرار بدهد.

سطحی نگری در محتوا:

یکی از ویژه گی های مهم درغزل امروز، ساده نگری ژرف، درارائه ی محتواست؛ اما برخی از غزلسرایان امروزبه دلیل درک نادرست از مقوله ی ساده نگری ژرف، گاهی در باتلاق سطحی نگری سقوط می کنند.

این غزل" مهدی جهان دار" نیز از شمارهمان غزل هایی است که تردید این سقوط در باتلاق سطحی نگری را به باور بدل می سازد. به این سطحی نگری در محتوا توجه کنید:

" بهار رفت و بهارآمد و بهار گذشت

نیامدی تو و یک سال آزگار گذشت

نیامدی تو و ابر از غم نیامدنت

چنان گریست که آب از سر بهارگذشت"

نمیدانم با این سطحی نگری، چرا شاعر تکلیف " شعرگفتن" ( نه شعر سرودن را) متحمل شده؛ شاید هم جنون " متشاعری " او را به این روش " عمله گی درشعر" کشانیده است.

کلیشه زده گی در مفهوم:

کلیشه زده گی در مفهوم، از آسیب های کلان درغزل امروزاست که این غزل نیز، دچار همین آسیب شده است. به گونه ی مثال:

" بهارآمد و پاییز رفت؛ اما حیف

تمام عمر کلاغان به قارقار گذشت"

یعنی چی؟ " بهار آمد و پاییزرفت و عمرکلاغان به قارقار گذشت" ، این یک مفهوم و نگرش متعارف است. همه می دانند که این یک قاعده ی فصلی دریک سال است. کجای این نگرش شاعرانه و ازلحاظ مفهوم شالوده شکنانه است. کاش شاعر روی کاغذ را با این نگرش کلیشه ای " سیاه" نمی کرد و جنون متشاعرانه اش را در پای چیزدیگری ( غیرشعر) می ریخت.

یک بیت و دیگر هیچ:

" بهار ازپس سرمای تیره سربرکرد

بهار از سرتقصیر روزگارگذشت"

اندیشه ی نشخواری – و تاحدی بی مفهوم – این دو مصرع بالا، مرا به یاد همان بیت معروف می اندازد که :

" خام طبعان، بسکه می سازند، معنی ها شهید

شد زمین شعر، آخر چون زمین کربلا