Ads 468x60px

‏نمایش پست‌ها با برچسب Diary. نمایش همه پست‌ها
‏نمایش پست‌ها با برچسب Diary. نمایش همه پست‌ها

دوشنبه، دی ۲۱، ۱۳۸۸

هرات ؛ شهر فرهنگ و تمدن یا شهر معتادان و گدا ها ؟



یک هفته است هرات آمده ام . اینجا از بعضی جهات خیلی با کابل متفاوت است. اولین چیزی که توجه ات را حین ورود به شهر جلب میکند ، گدا ها و معتادین است؛ که اطراف شهر را پر کرده است.
هرات شهر زیبایی است. ما در چوک گلها در مرکز شهر اقامت گزیدیم و تمام روزش ها را مصروف کارگاه های آموزشی هستیم. برق داریم اما این کمپیوتر لعنتی را نتوانستم به انترنت وصل کنم بنا مجبورم برای خواندن اخبار و وبلاگ ها به نت کافی بروم. یکی را که یکی دو بار استفاده کرده ام ،خوب است ولی زیاد هم تعریفی ندارد.
کتابخانه عامه و موزیم هرات روبروی هتل ما قرار دارد اما متاسفانه فرصت نشده است که به نمایشگاه عکسی که توسط یک عکاس هراتی بنام فیروز مشعوف از سه شنبه هفته گذشته در آن تحت عنوان فریاد های بی صدا دایر شده است ، سری بزنم.ولی سعی خواهم کرد، ازش دیدن کنم.

هرات شبیه ایران است. بچه ها ، دختر ها و حتی لهجه و غذا و طرز برخورد فروشندگان ، انگار در یکی از استان های ایران آمده ای اما شهر نسبتا پاکتر از کابل ، آرامتر، ازدحام زیاد نیست ، زنان کمتر از کابل در شهر دیده میشوند ، برق دارند ، سرک های مرکز شهر اسفالت شده است ، اما هنوز میتوانی فقر و چند رنگی را در چهره مردمان این شهر حس به وضوح ببینی.

هر جای شهر که بروی گدا ها با سماجت دنبالت می کند و معتادان نیز به نا امیدی چشم به آدم های میدوزند که مثل زنبوران عسل صبح تا به شام با شور و تلاش برای زنده ماندن تقلا میکنند. ولی آنان تا ناوقت های شب بوجی های کهنه شان را از کثافات روی سرک پر میکنند تا دمی گرم شوند و در کوچه های زندگی نکبت بار در کنار ویرانه های تاریخی ، گاها فراموش شده شهر درهم بلولند.

بنا های تاریخ شهر نیز جایی خوبی برای معتادان مهاجر و برگشته از جمهوری برادر خرماست. چند جایی راکه سرزدم بیشتر ویرانه های فراموش شده ای را میمانند که اصلا این دولت مصروف نتوانسته است به انها توجهی داشته باشند. حدود چهارده رادیوو چند تلویزیون دیگر نیز در این شهر فعال اند ما حد اقل چشمم نتوانست به وضوح جایی را بیابد که رسانه های چاپی این شهر در ان فروخته شود ولی گفته میشود که فعالیت های فرهنگی بیشتر از کابل در این شهر جریان دارد. سینما در این شهر نیست و موسیقی هم مثل کابل عمومیت ندارد.

با آنکه شهر خیلی فضای مذهبی مثل ایران دارد ولی جالب اینجاست که خود شهروندان هرات از نبود داکتر و ملا دراین شهر شکایت دارند و میگویند کسی علاقمند نیست به اطراف و ولسوالی ها بروند شاید هم دلیل امتیازات و فرصت های کم در این ساحات است که همه در شهر تجمع کردند حتی گدا ها و معتادین.

پنجشنبه، تیر ۲۵، ۱۳۸۸

کینیا را چگونه یافتم؟




سه روز است که کینیا هستم. میخواهم آنچنان که این کشور افریقای شرقی را مییابم ، برایتان بنویسم. این اولین سفرم در زندگی بیرون از افغانستان است.ساعت هشت صبح از میدان هوایی کابل با هواپیمای صافی پرواز کردیم. احساس کردم که چیز هایی متفاوتی را تجربه خواهم کرد. کمی خوابیدم اما صبحانه مهمانداران نگذاشت ، آرام باشم. کمی خوردم و باز خوابیدم.

ساعت 11:00 قبل از ظهر به شهر زیبا و گرم دوبی رسیدیم. مهمانداران صافی اعلام کردند که هوای دوبی 15 درجه هست اما همینکه پایمان را از دروازه ای هواپیما بیرون گذاشتیم احساس کردم داخل یک دیگ بخار و یا حمام شده ایم ما خیلی زود با فرشته های سیاه و سفید عرب روبرو شدم که همه قرآن شریف میخواندند. دو سه دوست را دیدیم که جایی میرفتند و خیلی هم پز گرفته بودند چون ترانزیت بودم ، مجبور شدم بروم تا پرواز بعدی ام را با هواپیما های الامارات بود ، پیدا کنم.

خدای من ، این میدان هوایی دوبی مثل یک شهریست که اگر کمی اشتباه کنی ، در میان فرشتگان خوش صورت اروپایی ، آسیایی گم میشوی. بیشترینه کارکنان و فروشندگان برخلاف کشور ما و شما سیاسر بودند. با صد تلاش و معلومات توانستم ترمینال اول را که مخصوص آسیایی ها است ، بیابم. پرواز مان ساعت 03:00 بعد از ظهر به نیروبی میرفت و من باید تا آن ساعت منتظر میماندم. روی چوکی گیت 127 لمیدم و از زیبایی های مردمان مختلف لذت و بردم و کیف کردم. چند لحظه همانظور مانده بودم که دو مسافر دیگر نیز آمدند و کنارم نشستند. سر صحبت را با یکی از آنان باز کردم . نامش عبدالله است و از ایالت ممباسای کینیا است و از ریاض با دوستش آمده است و میخواهد کار قبلی اش که حسابداری در یک فروشگاه است ، در نیروبی تغییر دهد. خیلی معلومات جالب در باره کینیا و مردمش داد.

ساعت دو و نیم داخل هوایپمای غول پیکر و شیک الامارات بودیم که حتی امریکایی ها و اروپایی ها از سفر با آن لذت میبرند. مهمانداران آنان همه پریرویان کوریایی و افریقایی بودند با هر نگاهی که بطرف شان میکردی ، لبخند میزدند. این یکی خیلی خسته کن بود باید از روی چند دریا عبور میکردیم. خودم را با تلویزیون و رادیو های چوکی ها مصروف کردم و چند بار هم چای ، جوس و غذا آوردند و بالاخره بعد از چهار ونیم ساعت اعلام کردند که به شهر نیروبی خوش آمدیم.
عبدالله گفت که کینیا در اختلاس و فساد اداری دنیا مقام اول را دارد. راست میگفت همینکه داخل ترمینل شدم. مسافرین مثل گوسفند روی هم می پریدند تا زور تر به شهر برسند. قلم نداشتم تا فورمه آنفلوانزای خوکی را پر میکردم بالاخره یکی را پنج دالر دادم تا مرا برای گرفتن ویزای آنبورد و قلم کمک کند.

به من گفته بودند که نیروبی خیلی سرد است و من هم تمام لباس های زمستانی آورده بودم اما شهر خیلی برای من گرم بود.تمام بدنم کرخت شده بود و سرم درد میکرد. بالاخره بعد از یک ساعت نوبتم رسید و رد شدم ورفتم دم دروازه ای عمومی کسی را دیدم که روی کاغذ نوشته بود محمد یونس تا مرا به مهمانخانه ای ببرد که قبلا آنلاین ریزرف کرده بودم ، ببرد. بالاخره به راحتی روی سیت موتر لمیدم و نفس راحتی کشیدم .


ادامه دارد.