Ads 468x60px

چهارشنبه، خرداد ۲۷، ۱۳۸۸

زندگی نامه زنده یاد احمد ظاهر بلبل حبیبیه و عقاب قلبها


به بهانه شصت سومين سالروز تولد و سی امین سالروز رحلت احمد ظاهر
منبع: ويكيپديا
احمدظاهر در بیست چهارم جوزای (خرداد) سال ۱۳۲۵ خورشیدی در کابل یا به قولی در ولایت لغمان زاده شد.احمد ظاهر آواز خوانی را از مکتب آغاز نمود و اولین آهنگش را در لیسه عالي حبیبیه كه تا هنوز بزرگان كثيري براي جامعه افغانستان تقديم نموده است؛ خواند و به بلبل حبيبيه ملقب گرديد كه تا هنوز با اين لقب ياد ميگردد. وی پس از نشان دادن استعداد در موسیقی در رادیو افغانستان برنامه‌هایی اجرا نمود.احمد ظاهر پس از گذراندن دوره دانشسرا (دارالمعلمین) راهی هندوستان شد تا به تحصیلات موسیقی بپردازد. شاید او اولین کسی بود که آلات موسیقی غربی را با موسیقی افغانی وفق داد و سازهای آکاردئون، ارگ و ترومپت و غیره را به موسیقی افغانی هدیه آورد. آوازه او از طریق موسیقی از شهرت پدرش که صدراعظم وقت افغانستان بود بالاتر رفت.شهرت او آنقدر بر سر زبانها بود و هست که مردم افغانستان هنوز فکر می‌کنند او بهترین آواز خوان افغانستان تا هم اکنون بوده‌است. او در سال ۱۳۵۱ خورشیدی لقب بهترین آوازخوان سال افغانستان را به دست آورد.احمد ظاهر سه بار ازدواج کرد و ازین سه ازدواج دو فرزند دارد، یکی «شبنم» و دیگر «احمد رشاد» که هر دو خارج از کشور در ایالات متحده آمریکا زندگی می‌کنند.احمد ظاهر بخاطر درگیری‌های خانوادگی راهی زندان شد و درین هنگام بود که مادرش درگذشت. روایتی وجود دار که وی پس از رهایی از زندان، در عروسی دختر زمامدار وقت «حفیظ الله امین» بنابر اصرار دخترش، شرکت کرد و آواز خواند. بسیاری بر این عقیده‌اند که این واقعه باعث شد تا حفیظ الله امین به فکر قتل وی گردد و از همین روی، قتل احمد ظاهر را که در سالنگ صورت گرفت را نیز به امین نسبت می‌دهند. پیکر او ابتدا در مسجد حاجی مجید در سردخانه نگهداری و سپس در گورستان "شهدا صالحین" به خاک سپرده شد.احمد ظاهر نماینده موسیقی کلاسیک افغانستان شمرده می‌شود که آهنگ هائی با مفهوم و جاندار را برای شنوندگان عرضه داشت.احمد ظاهر بیشتر کوشش می‌کرد تا از بهترین، زیبا ترین و معتبر ترین اشعار در آهنگ‌های خود استفاده کند و از همین روی، علاقه او به حافظ، مولانا، سعدی، خیام، بیدل، پروین بهبهانی، عشعری و غیره شعرای زبر دست زبان فارسی بوده‌است. احمد ظاهر به زبان‌های فارسی، پشتو، هندی و انگلیسی آواز خوانده‌است.آهنگ‌های "خدا بود یارت"، "مادر من"، "از پیش من برو که دل آزارم"، "برایم گریه کن امشب"،"عجب صبری خدا دارد" از جمله آهنگ‌های مشهوری است که افغانها با خود زمزمه می‌کنند.احمد ظاهر هم عصر شهرت و آوازه گوگوش در ایران بود و عده‌ای این دو را رقیب سالم می‌دانستند. از احمد ظاهر آهنگ‌های زیادی به یادگار مانده‌است که در چهارده آلبوم تدوین گردیده و به شکل صوتی در بازار عرضه گردیده‌است. از احمد ظاهر فقط دو آهنگ تصویری ثبت شده‌است و سایر آهنگ‌های تصویری وی مقتبس از همین دو آهنگ و یا هم عکس‌های وی اند.احمد ظاهر نه تنها در افغانستان، که بلکه در دو کشور تاجیکستان و ایران نیز علاقه مندان خود را دارد. این علاقه در تاجیکستان به شکل بسیار بالائی وجود دارد و آهنگ‌های وی هنوز هم از بهترین‌ها به حساب می‌رود.احمد ظاهر نام کهنه‌ای در افغانستان نیست و آهنگ‌های وی هنوز هم علاقه مندان بی شمار خود را دارد، طوری که بیشترین مخاطبان رادیو‌ها آهنگ هائی از احمد ظاهر فرمایش می‌دهند و این باعث شده‌است تا به منظور فرصت دادن به سایر خوانندگان، مجریان برنامه‌های موسیقی آهنگ‌های احمد ظاهر را در برنامه‌های بهترین موسیقی به رقابت نگذارند، زیرا می‌دانند در صورت وجود آهنگ احمد ظاهر، وی برنده بلا منازع خواهد بود.سالانه از سالروز شهادت احمد ظاهر در افغانستان و تاجیکستان تجلیل بعمل می‌آید. در افغانستان رسم بر این است که در سالروز شهادت وی، رادیو‌ها و تلویزیون‌ها برنامه هائی را در مورد وی پخش می‌کنند و تنها و تنها آهنگ‌های احمد ظاهر را به نشر می‌سپارند.

چهارشنبه، خرداد ۲۰، ۱۳۸۸

سخنرانی باراک اوباما – رئیس جمهوری ایالات متحده ی امریکا به مسلمانان جهان

سخنرانی باراک اوباما – رئیس جمهوری ایالات متحده ی امریکا به مسلمانان جهان

برگرداننده: الهام عمر هوتکی


من افتخار دارم که در شهر جاودان قاهره قرار داشته و از جانب دو پوهنتون عالی مهمان شده ام. ‏پوهنتون الازهر، بیشتر از هزار سال چراغ راهنمای مطالعات و دانش اسلامی بوده و پوهنتون قاهره ‏اضافه تر از یک قرن منبع ترقی و پیشرفت مصر می باشد. یکجا با هم، شما همآهنگ کننده ی عنعنات ‏و رسوم و پیشرفت و ترقی می باشید. من از مهمان نوازی شما و مردم مصر سپاسگزار ام. من ‏همچنان افتخار دارم که پیغام حسن نیت مردم امریکا و اجتماع های مسلمانان کشور خویش را به شما ‏تقدیم می نمایم: السلام علیکم!‏
ما شاهد بحران هایی میان ایالات متحده ی امریکا و مسلمانان در سراسر جهان بوده ایم که این بحران ‏ها و تنش ها از خشونت های تاریخی که قدم فراتر از مباحثات و مناقشات سیاسی فعلی گذاشته اند، ‏سرچشمه می گیرند. مناسبات و روابط میان جهان اسلام و غرب در تشریک مساعی قرن ها پهلوبه ‏پهلو با بحران ها و جنگ های مذهبی وجود داشته اند. اخیرا"، از اثر سیاست های مستعمراتی که ‏اکثرا" مسلمان ها را از حقوق و فرصت های شان محروم می ساختند و یا در جریان جنگ سرد که به ‏آراء اکثریت کشورهای مسلمان توجهی قائل نمی شدند، تنش ها زیادتر شده است. علاوه بر این ‏تغییراتی بسرعتی که از اثر تجدد و گلوبلایزیشن (جهانی شدن) بمیان آمده است، اکثرا" مسلمان ها، ‏غرب را دشمن عنعنات و رسوم اسلام می دانند.‏
افراطی های تندرو، از این تنش ها بهره برداشته اند. حملات 11 سپتمبر سال 2001 و سعی و تلاش ‏های متداوم افراطی ها برای بکار بردن تشدد و ظلم در مقابل افراد بیگناه ملکی، در کشور من عقایدی ‏را بوجود آورده اند که بعضی ها تصور می نمایند که اسلام مانند دشمن ناچار نه تنها برای امریکا و ‏کشورهای غربی است، بلکه برای تمامی بشریت می باشد. این عقاید، ترس و بیم و بد گمانی را به ‏بار آورده اند.‏
تا زمانیکه روابط ما بر اساس اختلافات استوار باشند، ما به آنهایی که به جای صلح، تخم نفرت را می ‏پاشند و به آنهایی که به جای همکاری و تشریک مساعی، بحران را ترجیح می دهند، قدرت و اختیار ‏می دهیم. این دور سوءظن و بدگمانی و ناسازگاری باید پایان یابد تا مردمان کشور های ما به عدالت، ‏انصاف و شکوفائی دست یابند.‏
من به اینجا آمده ام تا آغاز جدیدی را میان ایالات متحده ی امریکا و مسلمان ها در سراسر جهان ‏جستجو نمایم؛ که از یکسو استوار بر علایق و احترام متقابل بوده و از سوی دیگر استوار بر حقیقتی ‏باشد که امریکا و اسلام منحصر بفرد نیستند و هیچ نیازی به این نیست که آنها در مسابقه و هم ‏چشمی بسر ببرند. درعوض آنها باید فصل مشترکی را آغاز نمایند و تمامی اصول عامه را با هم شریک ‏سازند – اصول عدالت، انصاف، ترقی، تحمل و بردباری و احترام به تمامی انسانها.‏
من همچنان تصدیق می نمایم که چنین تغییراتی رانمی توان در یک شب بوجود آورد. یک نطق و ‏سخنرانی نمی تواند که سوءظن سالهای دورودراز را ریشه کن سازد، و همچنان من هم نمی توانم که ‏در حال حاضر به تمام مسائل و سوالات مغلق و پیچیده پاسخی ارائه نمایم که نتیجه ی نهایی داشته ‏باشد. اما من معتقد هستم که در آینده، ما باید هر آنچه را که در قلبهای خویش داریم و هر آنچه که ‏اکثرا" در عقب درهای بسته گفته می شوند، آشکارا و واضح اظهار نمائیم. ما باید سعی نمائیم تا ‏یکدیگر را با تحمل و حوصله بشنویم، از یکدیگر بیاموزیم، یکدیگر را احترام نمائیم، و منافع مشترک را ‏جستجو نمائیم. طوریکه در قرآن مجید برای ما گفته می شود: "همیشه با خبر از خدا باش و همیشه ‏حقیقت و راست بگو." این همان چیزی است که من می خواهم آنرا انجام دهم – حد اکثر سعی نمایم ‏تا حقیقت را بگویم، و در مقابل وظیفه و امری مهمی که در پیشرو داریم از فروتنی استفاده نموده، و ‏عقیده دارم که منافعی را که ما منحیث انسان ها با هم شریک می نمائیم، به مراتب قویتر از نیروهایی ‏هستند که ما را از هم جدا می سازند............

ادامه را دراینجا بخوانید

یکشنبه، خرداد ۱۷، ۱۳۸۸

دوسال پس از قتل ذکیه ذکی


فراموشی مقامات افغانستان! دوسال پس از قتل ذکیه ذکی پرونده هیچ پیشرفتی نداشته است

گزارشگران بدن مرز در دومین سالروز قتل ذکیه ذکی سردبير راديو " صدای صلح" در شبانگاه ١٥ جوزا ١٣٨٦تاسف عميق خود را از عدم پيشرفت تحقيقات و مجازات آمران و عاملان قتل وی اعلام مي کند. عبدالاحد رنجبر همسر وی به گزارشگران بدون مرز بازهم تاکید کرده است که به دلیل نفوذ آمران قتل در قدرت پرونده هیچ پيشرفتی نداشته است.

گزارشگران بدون مرز در اين باره اعلام می‌کند " ما یاد و نام ذکیه ذکی را که نماد تولد دوباره رسانه‌های مستقل در افغانستان است، فراموش نخواهیم کرد. وزارت داخله همچنان ناتوان از توضیح در باره پیشرفت پرونده است. ما خواهان اجرای عدالت هستیم. دولت افغانستان باید در باره قتل خبرنگاران تحقیق کند. نمی‌توان بدون مبارزه با مصونيت از مجازات آزادی فعالیت روزنامه نگاران و به ویژه خبرنگاران زن را تضمین کرد."

عبدالاحد رنجبر همسر ذکیه ذکی به گزارشگران بدون مرز اعلام کرد " هیج کاری برای پیشرفت در پرونده انجام نشده است. علاوه بر آن خبرنگاران رادیو و خود من هم تهدید شده ایم. به ریاست امنیت ملی اطلاع داده ایم، و شماره تلفن های که ما را تهدید می کنند به آنها داده‌ایم، ولی پلیس به دستور وزارت داخله از حفاظت ما ابا می کند. امسال خانواده و دوستان به شکل خصوصی مراسم ختم و خیرات برگزار می‌کنیم. از حکومت‌داران که هیچ کاری نمی‌کنند خسته شدیم و در این فضای انتخابات نمی خواهیم از ما استفاده کنند."

در سال گذشته به همت خانواده در ١٦ جوزا مرکز فرهنگی ذکيه ذکي با حضور شخصيت های فرهنگي، سياسي و برخي از دولتمردان افغاني بازگشايي شد. عبدالاحد رنجبر به گزارشگران بدون مرز گفته بود " اين مرکز فرهنگي را ذکيه ذکي بنياد گذاشت، کاری بود که او مي خواست انجام دهد و بعد از شهادتش من کار را پيگيری کردم ."

در شبانگاه ١٥ جوزا ١٣٨٦ ( ٦ ژوئن ٢٠٠٧) دست کم سه مرد مسلح ناشناس وارد خانه ی اين روزنامه نگار شده و با شليک هفت گلوله وی را در برابر چشمان پسر دو ساله‌اش تیر باران کردند. ذکیه ذکی سی و پنج ساله که مديريت يک مدرسه را نيز بر عهده داشت از هشت سال پيش و در زمان حکومت طالبان سردبير و گوينده ی اين راديو بود. در سال ٢٠٠٢ و در بعد از سرنگوني طالبان مديريت راديوی مستقل صدای صلح را بر عهده گرفت. برنامه های اين راديو عمدتا در باره ی حقوق بشر و آموزش به زنان و همچنين در باره مشارکت زنان در جامعه بود. ذکیه ذکی راديو صدای صلح را "خانه ی همه ی شهروندان" مي دانست و مي گفت "اينجا تنها جايي است که مردم آزادانه مي توانند سخن بگويند." اين روزنامه نگار و همکاران اش بارها از سوی جنگ سالاران محلي مورد تهديد قرار گرفته بودند.ذکیه ذکی روزنامه نگاری متعهد و منتقد بود، وی علنا از جنگ سالاران و طالبان انتقاد مي کرد. در سال ٢٠٠٢ وی در ملاقات با نمايندگان گزارشگران بدون مرز بر تهديدات و فشار های اعمال شده بر وی و راديو صدای صلح سخن گفته بود. در مارس ٢٠٠٥ ذکیه ذکی از جمله چهار زن معروف افغانستان بود که از سوی فيلم مستندی با همکاری يونسکو به سراسر چهان معرفي شد.

منبع: گزارشگران بدون مرز

پنجشنبه، خرداد ۱۴، ۱۳۸۸

باز رفتی و رفتی ز خویش


رستم پیمان
دانشجوی حقوق و علوم سیاسی دانشگاه کابل

آتش زدی سوخته ها را
فروختی فرش زیر پارا

باز کردی کردار پیش
باز رفتی و رفتی زخویش

کرزی و کوچی و سیاف آنست که بود
مردم بهسود بیکس و بی هست بود

بهسود و بامیان چی شد؟
اعتصاب آب و نان چی شد؟

کاه و ِگل، ِگل کند جاده را
جاده مردم همسایه را

نیلی و ورث، جز این وطن نیست؟
باچه بامیو، گل این چمن نیست؟

تو که رفتی، برو ز کنار مردمت
مردمت منفور ز شاخ و پا و دُمَت

دست مردم جمع در دامنت
حق مردم شا سُوار گردنت

این امید را مده بر باد هیچ
تا نَشد، قصه ما در تاپ و پیچ

مردمم بیسواد توده است
حق مردم بر گلویم بسته است

عهد بسته ام با خدای خویش
تا زنده ام عهدم رود پیش

چهارشنبه، خرداد ۱۳، ۱۳۸۸

وضعیت بدِ معارف در ولسوالی ورس ولایت بامیان

معارف ولسوالی ورس ولایت بامیان توسط نمایندگان گروه ها در شورای ملی به تباهی کشانده میشود

ورس باداشتن یک صدوشصت هزار نفوس دردورترین موقعیت ولایت بامیان قرارداردکه این ولسولی از چشم حکومت همیشه به دور بوده وچندان توجهی درآن صورت نگرفته است .ورس داری تقریبا 97 باب مکتب بوده که 13باب آن به سویه لیسه بوده ومتباقی آن به سویه متوسطه وابتدائیه میباشد کیفیت درسی درین ولسولی خیلی پاین بوده که تقریبا حدود 97% معلمین آن غیر مسلکی بوده که از آن جمله درحدود تقریبا 25 تا 30 فی صد آن به سویه دوازده بوده ومتباقی آن از سواد کافی برخوردارنیست .

ورس به تعداد سه نفر درمجلس نمایندگان و یک نفر درمجلس سنا شورای ملی دولت جمهوری اسلامی افغانستان داردکه هرکدام شان نماینده حزب مربوطه شان بوده واصلا نماینده مردم آن ولسوالی نمیباشد زیرا آنها به جای اینکه مشکلات مردم را به مراجع مربوط برساند برای مشکلات مردم راه حل وتدابیری اتخاذ نمایند ,مشکلات مردم آن ولسولی را به مراتب بیشتر نموده وبیشتر مردم آن ولسولی را دچارمنازعه وجنجال ساخته است زیرا سه نماینده ازسه جناح به شورای ملی راه یافته اند, که هرکدام شان تلاش دارند در جلب وجذب افراد درپست های دولتی ازاقوام ووابستگان تنظیمی شان حمایت نمایند وپایگاه حزبی شان را تقویت بخشند که به همین خاطر کاری را که یکی شان انجام میدهند دیگران شان به ضد آن کارنموده وتلاش میکند تا آنرا به هرنحوی که باشد خراب کند.

چنانچه درسال 1387 تمام دانشجویان ورس تصمیم گرفتن که درمقابل بی عدالتی وفساد مبارزه کرده ,درتقویت ورشد معارف تاحد توان تلاش کنند که به همین منظور فیصله کردند که هر دانشجوی که از دانشگاه فارغ میشوند باید افتخاری به لیسه ها رفته تدریس کنند وضمن آن شخصی را به اسم حسین (هاتف) درپست مدیریت معارف کاندید نمودند که وی توانست کارهایش را برای احراز پست مدیریت از وزارت خلاص کند ولی درمخالفت شدید وکلا قرار گرفتند وهمه شان درتلاش سرکوبی دانشجویان شدند,هریکی به نوبه خود کوشش نمودند که مانع رشد معارف و قشر تحصل کرده شوند زیرا هرقدر یک جامعه رشد کند کمتر از آنها اطاعت میکند به همین اساس همه شان باروحیه بنیادگرای و ارتجاعی شان همیشه درصدد سرکوبی قشر تحصیل کرده بوده ومانع ترقی ورشد دریک جامعه میشوند چنانچه درسال جاری یعنی (1388) همه شان روی یک توافق کلی یک شخصی که کاملا فساد پیشه میباشد به اسم( سلطان) به حیث مدیرمعارف مقررنموده که بارفتن آن به عنوان مدیر معارف تمام لسانسه ها مکاتب را به رسم اعتراض ترک گفته اند وفعلا تمام شاگردان دوره لیسه از تعلیم به دوربوده وبدون سرنوشت میباشد ومدیر تازه تقرر مصروف مهمانداری وهمایش میباشد واصلا از مکاتب خبرندارد که چه وضعیتی درآنجا حاکم است.

و وکلای محترم نیز به خیال راحت درفکرمعاش دالری بوده وخوشحال اند که توانسته اند نفر مورد خواست شانرا درپست مدیریت معارف رساندند.وتازمانی این آرامش خواهد داشت که کدام ملازمی خلاف میل شان به یکی ازمکاتب تعین گردد درین صورت است که همه شان دست پاچه شده درصدد برکناری آن ملازم بی چاره میبرآیند چنانچه درسال 1387به تعداد چهارنفرازوکلا وسناتوران درطی یک فصله خواستاربرکناری محمدامیر میثم ملازم لیسه شینیه تخت وزس گردید زیراوی خلاف میل شان بود.

اگر به گذشته مدیرخان مدیردست نشانده ای وکلا نظر اندازی شود وی کسی است که دوران کودکی را همراه باخارجی ها سپری نموده یعنی نفر پیش خدمت (میری) که یک زن خارجی است بود .بعد از آنیکه اداره موقت روی کار آمد وی بایک سند تقلبی در امتحان کانکور شرکت و شامل دارالمعلمین سید جمال الدین افغان شده باسند که از انجا بدست اورده است به اساس روابط درپست مدیریت معارف خودرا رسانده که از سواد نسبی نیز برخوردارنیست ونمیتواند یک نامه ساده رابنویسد چه برسد که مدیریت کند.

نویسنده: کامبیز(ورسی)

دوشنبه، خرداد ۱۱، ۱۳۸۸

رهایی بخش سرزمین


نام من گویاتان است، هفت ساله هستم و 750 کیلو گرام وزن دارم. در یکی از قریه های ولایت سرپل کشور افغانستان چشم به دنیا گشودم. مادرم بعد از تولد من دار فانی را وداع گفت و من شدم یک گوساله منحوس بعدها فهمیدم که چرا مرگ مادرم برای شاجان (صاحبمان) اینگونه دردناک بود. بله مادرم یک ماده گاو تنومند و قوی بود که روزانه 20 کیلو شیر برای شاجان هدیه می کرد و شاجان خیرندیده هم با اضافه کردن 5 کیلو آب، آن را به قیمت خوبی سودا می کرد. علاوه بر آن مادرم در قلبه کردن زمین هم نقش به سزایی داشت و نکته مهمتر اینکه چندین خواهر و برادر دیگر هم به دنیا آورده بود که نمی دانم آنها کجا هستند و یا اینکه تا حال زنده هستند یا اینکه به قابلی پلو و یا دو پیازه تبدیل شده اند. این بود که تولد من مصادف شد با آغاز شوم بختی و کار طاقت فرسا. آن روزها را به یاد دارم که این شاجان ناجوان با بی رحمی به من قلبه کردن را می آموخت و به این خیال بود که من یک شبه به اندازه مادرم می شوم. چند بار مریض شدم به نحوی که از من قطع امید کردند و می خواستند مرا به قصابی محل بفروشند اما چانس با من یار بود که شاجان طمع کار با نرخی که قصاب می داد جور نمی آمد و از فروشم منصرف می شد. راستی یادم رفت بگویم که من هم یک ماده گاو هستم.
از آنجایی که به غیر از قریه خود جای دیگری را ندیده بودم فکر می کردم که دنیا همین است و من در همین جا خواهم مرد اما بخت با من یار بود و من شروع به سفر کردم. اولین سفرم در سطح قریه های همان ولسوالی مان بود. شاید سوال کنید که چطور. خوب یادم هست که بار سنگینی را بر من سوار کردند. نمی دانستم که چی بود فقط کمی بوی رنگ می داد. خوب این بارهای سنگین را به این سو و آن سو می بردم. روزی رسید که این بار را دوبرابر ساختند و من که توان بردن آن را نداشتم بعد از پیمودن نیمی از راه، بار را به بهانه ای به زمین انداختم و ماااااااااااااااااااای بلندی سر دادم که ایهاالناس من دیگر طاقت این همه جور و جفا را ندارم. در حین سر دادن فریاد های اعتراض چشمم به بوجی پاره شده ای افتاد که خودم آن را چپه کرده بودم. داخل بوجی ها تصویر مردی را دیدم که یک دست خود را به نشانه سلام بالا کرده و با دست دیگر چپن خود را نگه داشته. چهره خندان و سرشار از مهربانی. کلاه قره قلی اش هم به چهره اش نمود می داد. یک آن فکر کردم که... ادامه در اینجا