Ads 468x60px

‏نمایش پست‌ها با برچسب نقد ادبی. نمایش همه پست‌ها
‏نمایش پست‌ها با برچسب نقد ادبی. نمایش همه پست‌ها

یکشنبه، مرداد ۰۶، ۱۳۸۷

گپ هایی در باره ی "اصل" ها و "فرضیه" های ادبی

نویسنده: جاوید فرهاد

نظریه ها در باره ی پدیده های ادبی، با دو شیوه ارائه می شود؛ یکی نظریه هایی که به عنوان "اصل" پنداشته می شوند و در واقع ساختار شکلی - و تا حدی محتوایی - اثر را می سازند و دیگر نظریه هایی "فرضی" اند که بر عکس نظریه هایی به حیث "اصل"، به عنوان "فرضیه" های ادبی، در تفسیر و شناخت محتوایی و شکلی پدیده های ادبی مطرح اند:

1- نظریه های به عنوان اصل:
همان گونه که در نخست گفته شد، نظریه های مبتنی بر "اصل" در باره ی اثر ادبی، به عنوان اصلی، برای حدود و ثغور و ساختار شکلی و محتوایی آثار ادبی دانسته می شود. بسیاری از سنت گرایان سنت ناشناس در حوزه ی ادبی، در برداشت شان از نظریه های "اصل" هیچ گاهی تغییر نمی کنند و تمام نظریه های تئوریک ادبی را در شناخت از پدیده های ادبی به حیث "اصل تغییر نا پذیر" می پذیرند وراه ورود بر هرگونه نظریه ی جدید را می بندند.

این سنت گرایان، باورشان این است که نظریه های ادبی در مورد پدیده های ادبی، به حیث یک اصل دایمی همیشه بر حاکم است و هرگز هم این اصل ها تغییر نمی کنند (که این باور افزون بر سنت زده گی مزمن، .... تحجر فکری هم است) به گونه ی مثال: این گونه افراد، هنوز در توجیه، تعریف و تبیین ذهنی شان از شعر، دنبال تعریف "کلام مُخیل، موزون، متساوی و مقفا" می گردند و از آن شمار، فقط بر پوسته ی "تساوی و قافیه" می چسبند و عنصر مهم "خیال" را ازیاد می برند.

پنداشت این دسته از سنت گرایانٍ آن است که کوچکترین تخطی به عنوان تحول تغییر از قبض و بسط های تئوریک" شمس قیس رازی"، بدعتیست در برابر نظریه ی "اصل" پذیری که به هیچ روی نمی توان آن را برتافت.

نظریه های تئوریکی که به حیث "اصل" های ساختاری، ماهیت پدیده های ادبی را می سازند، تاحدی برای توجیه و شناخت از آثار ادبی مهم است؛ اما ذکر این مسأله به معنای نبود تحول و باطل شدن آن اصل ها نیست؛ زیرا همان سان که انسان در فرایند فکر و تجربه تحول می کند و تغییرات اساسی در عرصه ی اجتماع به وجود می آید، اصل های حاکم و ضوابط بر پدیده های ادبی نیز، باطل می شوند، تحول می کنند، باز با طل می شوند و دوباره ساخته می شوند؛ یعنی هیج اصلی به حیث نظریه ی "اصل" و غیر قابل تغییر و تحول باقی نمی ماند (باتوجه به این که هر تغییری تحول پنداشته نمی شود) مهم این است که ما بدانیم، که هر اصلی در حوزه ی نظریه های ادبی، هیچ گاهی، صد در صد ثابت نیست، هر نظریه ای با توجه به مفهوم "نسبیت"، نسبی است و بحث نظریه های اصل نیز می تواند، صد در صد ثابت و ماندگار نباشد.

2- فرضیه های ادبی:
برای جلو گیری از تحجر فکری و دوری از "اصل" پنداشتن نظریه های ادبی، بهتراست به جای چسبیدن به اصل های نظری که هر لحظه امکان باطل شدن آن ها موجود است، فرضیه های نظری در باره ی پدیده های ادبی را بپذیریم، تا از یکسو با مسأله تغییر و تحول همگام باشیم و از جانب دیگر در شناخت از پدیده های ادبی، دچار روش های پوسیده و دست و پاگیر نشویم.

فرضیه های ادبی، نظریه های تئوریک فرضی است که به حیث نظریه های "اصل" در مورد آثار ادبی ارائه نمی شوند و هر گز حکم قطعی در تعریف از آن ها را ارائه نمی دهند.
فرضیه های ادبی، جانشین خوبی برای جلوگیری از "قطعی انگاری مطلق" است و هر چیز در این فرایند به عنوان فرضیه مطرح می شود و هیچ گاهی هم بحث مطلق بودن آثار ادبی در میان نیست. هرپدیده ای مبتنی برنظریه های فرضی و از متن خودش تو جیه و تفسیر می شود و هیچ چیز در حوزه ی این فرضیه ها، "اصل مطلق" نیست.

نظریه های مبتنی بر فرضیه های ادبی، این امکان را به ما می دهد تا با فهم نسبی، آثار ادبی را بشناسیم و این شناخت را با دیگران نیز قسمت کنیم؛ اما باید محتاط باشیم که در شناخت مان از مقوله ی فرضیه ها دقیق باشیم و هیچ گاهی فرضیه های ادبی را به جای نظریه "اصل" ارائه ندهیم.

نتیجه ی بحث:
در مبحث نظریه های "اصل" گفته شد که آسیب کلان این گونه نظریه ها، مطلق انگاری "وعدم پذیرش موارد تغییر و تحول در آثار ادبی است که باید به جای نظریه های "اصل"، فرضیه ها مطرح شوند؛ زیرا فرضیه ها، قطعی انگاری و مطلق بودن نظریه ها در باره ی پدیده های ادبی را رد می کنند و هر نگرش و نظریه ای را به حیث فرضیه (و نه اصل) ارائه می نمایند.

چیزی که در فرایند این بحث یادمان باشد اینست که بدانیم هر اصلی درنظریه ی ادبی، امروز اگر هست، فردا باطل می شود، اصل ها تغییر می کنند؛ این تغییرات گاهی با تحول همراه است و زمانی هم چیزی جز نشخوار اصل ها نیست؛ اما باید به این مسأله معتقد باشیم که زمانی می توانیم از جزم اندیشی در نظریه های ادبی جلوگیری کنیم که هیچ اثری را با اصل های مطلق ارزیابی نکنیم و از ارائه ی نظریه های مبتنی بر ا صل، بپرهیزیم.

ارائه ی فرضیه ها به جای نگرش ثابت اصل ها در نظریه های ادبی، این ظرفیت را می آفریند تا ما با محدودیت به پدیده ها ننگریم و هر چیز را با توجه به برداشت ما از متن، به عنوان فرضیه ها مطرح کنیم.
هدف از اصل و جلو گیری از ارائه نظریات مبتنی برآن، پرهیز از داوری های قطعی انگارانه در مورد پدیده های ادبی است؛ زیرا تأکید برنظریه ای اصل دانستن دیدگاه ها و تئوری ها و نپذیرفتن تغییراتی که باعث پیدایی تحول در آثار ادبی می شود، چیزی جز جزم اندیشی محض نیست.
هرنظریه و دیدگاهی، زمانی می تواند برای رشد پدیده های ادبی اثر گذار باشد که از قطعی انگاری بپرهیزد و هر چیز را به حیث فرضیه، مطرح کند.

پنجشنبه، اسفند ۰۹، ۱۳۸۶

فارسی افغانستان و چالشی تازه

از محمد کاظم کاظمی

زبان فارسی افغانستان گویا باز با چالشهایی روبه‌روست‌. اقدامهای اخیر وزارت اطلاعات و فرهنگ افغانستان در تغییر نام «نگارستان ملّی‌» به «گالری ملّی‌» و مهم‌تر از آن‌، برخورد با دست‌اندرکاران رادیو و تلویزیون بلخ به خاطر کاربرد کلمات «دانشگاه‌»، «دانشکده‌» و «دانشجو»، مسلماً خالی از معنی نیست و هیچ معلوم نیست که این جریان‌، به همین جای خاتمه یابد.
این قضیه‌، از دو جهت قابل بحث است‌، یکی از نظر سیاسی و حکومتی و مطابقت آن با قوانین و مقررات کشور و دیگر از نظر زبانی‌، یعنی این که ببینیم این اقدامها و امثال آنها، تا چه اندازه دارای پشتوانة نظری و علمی است‌. ما در این نوشته به این جنبه از بحث می‌پردازیم و به جوانب سیاسی آن کمتر پهلو می‌گیریم‌. به گمان من کانون بحث در این مسئله سه موضوع مهم است‌. 1. تفکیک مرزهای زبانی و سیاسی از همدیگر. 2. آگاهی از یگانگی «دری‌» و «فارسی‌». 3. دریافت درست از مفهوم بهسازی و تقویت زبان‌.

1. تفکیک مرزهای زبانی و سیاسی از همدیگر ما از دیرباز با این مشکل مواجهیم که قلمرو وسیع زبان را توسط مرزهای محدود سیاسی پاره پاره می‌کنیم‌. یعنی چنین می‌پنداریم که زبانهای هر کشور، صرفاً محدود به مرزهای فعلی همان کشورند و اهالی آن هیچ حق ندارند که از دستاوردهای دیگر کشورهای همزبان استفاده کنند. واقعیت این است که مرز زبان را این مرزهای سیاسی تعیین نمی‌کنند، بلکه بسیاری از زبانهای دنیا، فراتر از این مرزها، در کشورهای گوناگون و گاه حتی ناهمجوار رایج‌اند، چنان که مثلاً زبان انگلیسی از طرفی در انگلستان رواج دارد و از طرفی در هزاران کیلومتر آن‌سوتر، یعنی استرالیا یا کانادا. وقتی واژه‌ای در یکی از این قلمرو وسیع کاربرد می‌یابد، به واقع متعلّق به همه اهالی این قلمرو است و همه گویندگان آن زبان‌، در کاربرد آن به طور مساوی حق دارند. یعنی من گمان نمی‌کنم که مثلاً وزیر اطلاعات و فرهنگ استرالیا کدام کارمند رادیو و تلویزیون سیدنی یا ملبورن را اخراج کرده باشد که از فلان کلمة رایج در کانادا استفاده کرده است‌. همین‌گونه است زبان عربی یا ترکی یا اردو که در کشورهای گوناگون رایج‌اند و حتی در افغانستان نیز گویندگانی دارند. ببینید، اگر یک هموطن هندوی ما که به اردو یا هندی سخن می‌گوید، از واژه‌ای که در هندوستان برای جایگزینی با یک کلمة بیگانه ساخته و یا احیا شده است استفاده کند، جرمی انجام داده است‌؟ به همین گونه اگر یک هموطن پشتوزبان ما از رهیافتهای زبانی پشتوزبانان پاکستان بهره بگیرد، مجرم است و خیانتکار؟ مسلماً خواهید گفت نه‌، بلکه این اشخاص را باید خادمان فرهنگ مملکت دانست که می‌کوشند زبانهای رایج در کشور را تقویت کنند و این البته وظیفه‌ای است که در اصل بر دوش وزارت اطلاعات و فرهنگ است‌، ولی فرهنگیان ما شانة خود را زیر این بار خم کرده‌اند و البته پاداش این همیاری را آن‌گونه که دیدیم از وزارت محترم دریافت می‌کنند.

2. دری و فارسی‌

دستاویز دیگر عاملان این تعصّبها، این است که می‌گویند واژه‌هایی از نوع «دانشگاه‌» و «دانشکده‌» فارسی است و خارج از قلمرو زبان دری‌. من در این مورد در کتاب «همزبانی و بی‌زبانی‌» به تفصیل بحث کرده و آنجا این حقیقت را به وضوح روشن کرده‌ام که «فارسی‌» و «دری‌» به واقع دو نام است برای یک زبان واحد. من این بحث را در اینجا تفصیل نمی‌دهم و فقط از کسانی که تردید دارند، می‌پرسم که اگر «دری‌» خاص افغانستان و «فارسی‌» خاص ایران است‌، ناصرخسرو و مولانا دری زبان‌اند یا فارسی‌زبان‌؟ اگر بگویید دری‌زبان‌اند، با این بیت از مثنوی معنوی چه می‌کنیم که می‌گوید فارسی گوییم‌، هین تازی بهل‌ هندوی آن ترک باش ای آب و گل‌ و جالب‌تر از آن این که ناصرخسرو در سفرنامه‌اش وقتی از دیدار با قطران تبریزی شاعر شهر تبریز ایران کنونی قصه می‌کند، می‌گوید «و در تبریز، قطران‌نام شاعری را دیدم‌. شعری نیک می‌گفت‌، امّا زبان فارسی نیکو نمی‌دانست‌. پیش من آمد، دیوان منجیک و دیوان دقیقی بیاورد و پیش من بخواند و هر معنی که او را مشکل بود از من بپرسید، با او بگفتم و شرح آن بنوشت و اشعار خود بر من خواند.» ملاحظه می‌کنید که ناصرخسرو بلخی ما، خود را فارسی‌زبان می‌داند و از فارسی‌ندانی قطران تبریزی سخن می‌گوید. از سویی دیگر خاقانی شروانی‌، شاعری که هم‌اکنون در مقبرة‌الشعرای تبریز مدفون است‌، می‌گوید در دو دیوانم به تازی و دری‌ یک هجای فحش هرگز کس نیافت‌ و حافظ شیرازی از قلب ایران کنونی می‌گوید چو عندلیب‌، فصاحت فروشد ای حافظ تو قدر او به سخن‌گفتن دری بشکن‌ پس ملاحظه می‌کنید که به واقع تفاوتی میان «فارسی‌» و «دری‌» نیست و این فقط ذهنیتی است که برای ما مردم ایجاد کرده‌اند، به خاطر این که از داد و ستد با همزبانان خویش محروم مانیم و به جای واژگان اصیل فارسی‌، به واژگان انگلیسی و اردو و دیگر زبانها چنگ بیندازیم‌. جالب این که غالب ادبای و حتی دولتمردان افغانستان تا نیم قرن پیش‌، خود را فارسی‌زبان می‌دانسته‌اند. شواهد و مستندات این بحث نیز بسیار است و من خوانندگان گرامی را به کتاب «همزبانی و بی‌زبانی‌» ارجاع می‌دهم‌.

پس ما حق داریم که خود را فارسی‌زبان بدانیم‌، هم‌چنان که ناصرخسرو مسعود سعد و سنایی و مولانا و محمود طرزی و استاد بیتاب و عبدالهادی داوی و خلیل‌الله خلیلی و قهّار عاصی می‌دانستند، و چه خوش سرود شادروان عاصی‌: گل نیست‌، ماه نیست‌، دل ماست پارسی‌ غوغای کُه‌، ترنّم دریاست پارسی‌ از شام تا به کاشغر از سند تا خجند آیینه‌دار عالم بالاست پارسی‌ سرسخت در حماسه و هموار در سرود پیدا بود از این که چه زیباست پارسی‌ دنیا بگو مباش‌، بزرگی بگو برو ما را فضیلتی است که ما راست پارسی‌ 3. دریافت درست از مفهوم «بهسازی زبان‌» موضوع مهم دیگر این است که ما باید در پی تقویت زبان خویش باشیم و در این مسیر، هوشیارانه حرکت کنیم‌. باید اولویتها را شناخت و از افراط و تفریط پرهیز کرد. زبان ما دارای یک مجموعه واژگان قوی است که بعضی از آنها متروک شده است‌. در اولین گام باید اینها را شناخت‌، احیا کرد و به کار برد. ما واژة زیبایی مثل «نگارستان‌» را داریم که در متون ادبی ما نیز کاربرد داشته است‌. این خاقانی شروانی است که می‌گوید: این است همان درگه کز نقش رخ مردم‌ خاک در او بودی دیوار نگارستان‌ می‌گویید خاقانی در حوزة زبانی امروز ایران می‌زیسته است‌؟ از سنایی غزنوی مثال می‌آورم‌: از نگارستان نقّاش طبیعی برتر آی‌ تا رهی از ننگ جبر و طمطراق اختیار می‌گویید سنایی شاعر کهن بوده است‌؟ از شاعر معاصر استاد خلیل‌الله خلیلی نقل می‌کنم‌: ای بهارستان فطرت‌، ای نگارستان چین‌! ای خزانت را هزاران باغ‌ِ گل در آستین‌! بنابراین وقتی ما چنین کلمة آماده‌، زیبا، فصیح و باپشتوانه‌ای را داریم که کاملاً طبق اصول زبان فارسی دری ساخته شده است‌، بسیار طبیعی است که آن را جایگزین «گالری‌» بیگانه بسازیم‌. در مرحلة دوم‌، وقتی واژة آماده‌ای نداریم‌، می‌توانیم از امکانات واژه‌سازی و ترکیب‌سازی زبان فارسی استفاده کنیم که اتفاقاً این زبان از این نظر بسیار غنی و پرقابلیت است‌. مثلاً ما پسوند «گاه‌» را برای اسم مکان داریم‌. مردم افغانستان همین‌اکنون کلمات «ایستادگاه‌»، «جایگاه‌»، «پایگاه‌»، «تکیه‌گاه‌»، «آرامگاه‌» و امثال اینها را به کار می‌برند. حتی در این مورد ترکیب‌سازیهایی هم شده است‌. مثلاً در دهة شصت در تلویزیون افغانستان برنامه‌ای با عنوان «آزمونگاه ذهن‌» وجود داشت که به واقع یک مسابقة فکری میان جوانان بود. حتی کمونیستها هم با این واژه مخالفت نکردند، هرچند کلمة «آزمون‌» در آن روزگار در افغانستان رایج نبود و از فارسی‌زبانان ایران وام گرفته شده بود.

ما هیچ‌وقت ندیدیم که گردانندة این برنامه از سوی دولت مجازات شده باشد.
به همی ترتیب‌، ما پسوند «کده‌» را هم داشته‌ایم که به وفور در متون کهن ما دیده شده است‌، به‌ویژه در شعر ابوالمعانی بیدل که «میکده‌»، «خمکده‌»، «هوسکده‌» و «زیانکده‌»، «غمکده‌»، «ادبکده‌»، «تغافلکده‌»، «تماشاکده‌» و «جنونکده‌» و امثال اینها به وفور در آن دیده شده است و من برای پرهیز از تفصیل مطلب‌، از نقل شواهد آن می‌گذرم‌. به همین گونه‌، پسوند «جو» به معنی جویندة چیزی در زبان ما سابقه دارد و در کلماتی از نوع «دلجو»، «نامجو» و «کامجو» دیده شده است‌. از طرفی دیگر، کلمة «دانش‌» از واژگان کهن فارسی است که هم به صورت مجرّد و هم در ترکیبهایی همچون «دانشمند»، «دانش‌پژوه‌»، «دانش‌اندوز» و امثال اینها در متون کهن و امروز فارسی آمده است‌، گذشته از این که در محاورة مردم افغانستان حضور دارد. بنابراین ساختن ترکیبهایی از نوع «دانشگاه‌»، «دانشکده‌» و «دانشجو» کاملاً منطبق بر قواعد، اصول و سنت ادبی زبان فارسی است اینها هیچ‌نوع بیگانگی‌ای با فارسی رایج در افغانستان ندارند، چون هم اجزایشان فارسی است و هم شیوة ترکیب‌شان طبق قواعد این زبان‌. اگر «دانشگاه‌» ممنوع باشد، باید «آرامگاه‌» را هم ممنوع سازیم و اگر «دانشجو» بیگانه تلقی شود، باید دیگر کلمات «نامجو» و «دلجو» را هم به کار نبریم و از جناب دلجو حسینی وزیر سابق اطلاعات و فرهنگ هم بخواهیم که تخلصش را عوض کند. بله‌، می‌پذیریم که این واژگان را پیش از ما کسانی در خارج از افغانستان‌، به‌ویژه در ایران به کار برده‌اند. به راستی این می‌تواند دلیلی برای محرومیت ما باشد؟ به راستی شما دیده‌اید که کسی سیب را با قاشق و پنجه پوست کند، به این دلیل که مردم ایران آن را با کارد پوست می‌کنند؟ مسلماً این موضوع‌، دلیل محرومیت ما نمی‌شود، بلکه همین کاربرد وسیع این کلمات و جاافتادنشان در حوزة زبانی ایران‌، ما را مطمئن می‌کند که این کلمات قابلیت پذیرش دارند. این همانند دوایی است که قبلاً برای کسی دیگر امتحان شده و نتیجة خوب داده است و ما باید با اطمینان بیشتری آن را مصرف کنیم‌. در مقابل‌، وقتی می‌بینیم که کلمه‌ای مثل «کارمایه‌» در ایران نتوانست جایگزین «انرژی‌» شود، ما هم از کاربردش منصرف شویم و یا به همان انرژی بسنده کنیم‌، یا کلمة دیگری بسازیم‌. بدین ترتیب‌، ما از رهیافتهای دیگران بهره می‌گیریم و در عین حال‌، راههای رفته شده را دوباره نمی‌پیماییم‌. این به راستی به سود ماست یا به زیان ما؟ آنچه من می‌گویم‌، به معنی تقلید کورکورانه از دیگر همزبانان نیست‌. بسیار واژگان در ایران یا تاجیکستان رایج‌اند که ما برایشان معادلهای بهتری داریم و از آنها بی‌نیازیم‌. اگر امروز کسی کلماتی از فارسی ایران مثل «جیوه‌»، «بیمارستان‌»، «کتری‌»، «شوفاژ»، «هفت‌تیر» و «استکان‌» را در افغانستان به کار برد، مسلماً ما حق داریم به او انتقاد کنیم و یادآور شویم که معادلهای افغانی این کلمات یعنی «سیماب‌»، «شفاخانه‌»، «چایجوش‌»، «مرکزگرمی‌»، «تفنگچه‌» و «پیاله‌» از آنها فصیح‌تر، اصیل‌تر و بامسمّاترند. البته در این مورد هم ما فقط حق‌ّ انتقاد داریم‌، نه مؤاخذه و کسر معاش و کارهایی که برای مجرمان به کار می‌رود.

اما مرحلة دیگر این است که زبان فارسی کلمه یا ترکیب مناسب و خوشاهنگی برای یک مفهوم ندارد. در آن صورت باید از زبانهای مجاور وام گرفت و حتی‌الامکان این زبانها را بر زبانهای فرنگی ترجیح داد. در این مورد مسلماً زبانهای عربی‌، ترکی‌، پشتو و اردو بهتر از انگلیسی و فرانسوی و روسی‌اند، چون با ساختار زبان فارسی قرابت بیشتری دارند. و بالاخره وقتی این در به هیچ پاشنه‌ای نچرخید، از زبانهای فرنگی وام می‌گیریم که این‌، گام آخر است‌. حالا چرا وزارت اطلاعات و فرهنگ ما این آخرین گام را در اول برمی‌دارد و «نگارستان‌» را به «گالری‌» بدل می‌سازد، دیگر پرسشی است که من برایش پاسخ روشنی نیافتم‌.

پنجشنبه، آبان ۱۷، ۱۳۸۶

از تهی سرشار

نويسنده: سخيداد هاتف

به هر چیز متهمم می کنید ، بکنید. شاید من خیلی بی انصاف هستم. امروز در آسمایی مطلبی خواندم از جاوید فرهاد و دلم نشد که از کنارش خاموش بگذرم. عنوان نوشته ی ایشان "
نگرشی بر ویژه گی های زبانی در شعر قیصر امین پور" است. قیصر امین پور چند روز پیش وفات کرد. خدا بیامرزدش. ( چند سال پیش حسین فخری مطلبی نوشته بود تاریخ گونه در باره ی قتل یکی از مقامات امنیتی حکومت داکتر نجیب. من در باره ی روایت او چیزی نوشتم و بعدتر دوستی به من گفت که فلانی و فلانی خیلی سرت قهر اند که چرا انتقاد می کنی و انتقاد که می کنی چرا این قدر سر هر جمله انتقاد می کنی؟! شاید در آن نوشته زیاده زیاده روی کرده بودم. حالا هم با داستانی مشابه روبروییم).

آقای فرهاد نوشته : " بی شبهه، کاربرد زبان در پیوند با بافت واژه گانی آن در شعر، یکی از عناصر کلیدی برای ساختارآن است. شکلدهی محتوا وارائه ی آن در یک شکل معین به خاطر تأثیرگذاری ژرف در ذهن مخاطب، به وسیله ی زبان صورت می گیرد که امین پور به این نکته، آگاهانه آشناست ".

جمله را دو باره بخوانید : "بی شبهه، کاربرد زبان در پیوند با بافت واژه گانی آن در شعر، یکی از عناصر کلیدی برای ساختارآن است."

انصافا شما از این جمله چه فهمیدید؟ کاربرد ِ زبان در پیوند با بافت واژه گانی آن در شعر یعنی چه؟ آن گاه ، این عنصر کلیدی که نمی دانیم چیست ، برای کدام ساختار عنصر کلیدی است؟

ایشان نوشته : " شکلدهی محتوا وارائه ی آن در یک شکل معین به خاطر تأثیرگذاری ژرف در ذهن مخاطب، به وسیله ی زبان صورت می گیرد که امین پور به این نکته، آگاهانه آشناست".

به نظر شما نویسنده در این جمله چه می گوید؟ آیا منظور این است که سخن گفتن شاعر به وسیله ی زبان صورت می گیرد؟ و آیا امین پور بر همین نکته آگاهانه آشناست؟! این چه نکته یی است که آدم بخواهد با آن " آگاهانه " آشنا باشد؟ می نویسد :


" ویژه گی دیگر زبانی در شعر امین پور، به کارگیری – و تا حدی هم- ساختن قرینه های لفظی و محتوایی زیبا به خاطر افاده ی شاعرانه ی محتوا است. به گونه ی مثال در شعر " اتفاق" :


" افتاد
آنسان که برگ
آن اتفاق زرد-
می افتد

افتاد
آنسان که مرگ
آن اتفاق سرد – می افتد


اما او سبز بود و گرم که
افتاد"

افتادن " برگ " که " اتفاق زرد" از دید شاعر مطرح می شود، بازگوکننده ی مرگ یک برگ در یک اتفاق زرد ( خزان ) است. واژه ی افتاد در پیوند با واژه ی برگ و در یک اتفاق زرد، بدون شک قرینه سازی لفظی برای ارائه ی تصوری از مرگ است که بسیار شاعرانه افاده شده است.
در بخش دیگر، واژه ی " مرگ" با ترکیب " اتفاق سرد" ( که تداعی کننده ی مفهوم خود مرگ است) قرینه ی محتوایی است که شاعر باتوجه به ویژه گی احاطه داشتن بر زبان، آن را به گونه ی شاعرانه به کار برده است.
"

شرح جاوید فرهاد را به دقت بخوانید. در متن ، " آن اتفاق زرد " به روشنی جانشین " برگ" شده : " آن سان که برگ / آن اتفاق زرد- می افتد " . اما ایشان " آن اتفاق زرد" را خزان معنا می کند و در ضمن توضیح می دهد که افتادن برگی زرد بدون شک برای ارائه تصوری از مرگ است. آخر روشن است که کسی افتادن برگی زرد را به معنای تولد بهار نگیرد. این که شاعر افتادن برگی زرد را نشانه ی پایان آن برگ زرد بگیرد تعجبی ندارد. شگفتی آور آن است که ما فکر کنیم چنین چیزی ناشی از تسلط شاعر بر زبان و یکی از ویژه گی های زبانی شعر او است.

ایشان می گوید که در بند دیگر شعر ، " آن اتفاق سرد" تداعی کننده ی مفهوم خود مرگ است. شاعر می گوید که " آن سان که مرگ / آن اتفاق سرد- می افتد". تداعی ای در کار نیست. خود شاعر مرگ را مستقیما " آن اتفاق سرد " می نامد. فقط می ماند این که ما این جمله های مستقیم و پوست کنده را بفهمیم. آقای فرهاد " آن اتفاق سرد" را قرینه ی محتوایی می خواند " که شاعر باتوجه به ویژه گی احاطه داشتن بر زبان، آن را به گونه ی شاعرانه به کار برده است". این چه سخنی است که شاعر ی عبارتی را به گونه ی شاعرانه به کار برده است؟ قرار است ما ویژه گی ها زبانی شعر قیصر امین پور را بدانیم ، و گر نه این که روشن است که شاعر را به خاطر شاعری اش شاعر می دانیم.

به نظر آقای فرهاد در " آن سان که برگ / آن اتفاق زرد- می افتد " ، آن اتفاق زرد قرینه ی لفظی است. اما در " آن سان که مرگ / آن اتفاق سرد- می افتد" ، آن اتفاق سرد قرینه ی محتوایی است. این قرینه ها برای چه قرینه اند ، نمی دانیم. چرا آن اتفاق زرد قرینه ی لفظی است و آن اتفاق سرد قرینه ی محتوایی ؟ باز نمی دانیم.

آقای فرهاد می توانست به جای کشف رابطه های عادی و آشکار کلمات با هم کمی از رابطه های معنایی و موسیقیایی برگ / مرگ و زرد/ سرد برای مان بگوید و تقابل شان با سبز و گرم. ایشان می توانست از مختصر بودن اتفاقی به نام مرگ بگوید و این که چه گونه این" اختصار در اتفاق" در فضای شعر ِ قیصر امین پور به شکل " اختصار در بیان" بازتاب یافته است.

هنر امین پور در ساختن قرینه های لفظی و محتوایی مورد ادعای آقای فرهاد نیست. هنر او در تصویر کردن مرگ ِ تراژیکی است که چون مرگ است آدم را به یاد یک " اتفاق " می اندازد. مثل آن اتفاق زرد ، مثل آن اتفاق سرد. اتفاق هایی مختصر و همخوان با انتظارات ما. اما این مرگ که شاعر از آن سخن می گوید از وجهی دیگر تراژیک است : زرد و سرد را می توان و باید در چارچوب یک اتفاق به نام مرگ فهمید ، اما سبز و گرم چه ؟ سبز و گرم را در چارچوب ِ مرگ نمی فهمیم. حال ، شاعر از شما می خواهد که آن چارچوب ادراکی را به گونه یی دست کاری کنید که در آن فقط زرد و سرد معنای مرگ ندهند ، سبز و گرم نیز نشانه گان مرگ شوند. این مرگی دیگرگونه است؛ اتفاقی از جنس دیگر اتفاقات نیست. با این همه ، دم نزنید و این مرگ دیگرگونه را که زوال سبز و گرم است همچون آن اتفاقات دیگر که زرد و سرد اند تلقی کنید. این مرگ مختصر نیست ، اما مختصرش ببینید. عادی نیست ، اما به آن عادت کنید. این یعنی تراژدی. تراژدی این است که سبز و گرم ی در میان زردها و سردها بیفتد ولی متفاوت بودن ِ افتادن مختصر اش را هیچ چشمی در نیابد. تصویر کردن این تراژدی در فضایی مختصر است که هنر است. و گر نه گمان نمی کنم به زور بتوان در شعر های مورد اشاره ی جاوید فرهاد " ویژه گی " های زبانی ای یافت که به زبان قیصر امین پور تشخصی جدی بدهد. حد اقل آن چه جاوید فرهاد نوشته نشان دهنده ی هیچ ویژه گی زبانی در شعر های امین پور نیست.

***

اصلا مرا به شعر چه کار ؟ سخن اصلی من در جایی دیگر است : این که در فضای فرهنگی ِ غالب در جامعه ی ما پریشان گویی و تهی سرایی جریانی عادی است. خودم را هم مستثنا نمی کنم. گرچه سعی ام را می کنم که به عمد پریشان گویی نکنم.

می دانم که خواهان شفافیت و روشنی کامل زبان شدن ساده دلی است و بیشتر به طلب ِ ناممکن می ماند تا به آرزویی واقع بینانه. نیز می دانم که مفاهیم مثل سطوحی صاف نیستند که همه بتوانند بر آن ها نظر کنند و در نهایت کما بیش به نتایجی همسان برسند. گردش ِ بین الاذهانی ِ مفاهیم برش های گوناگون این مفاهیم را آشکار می کند و همین نیز باعث اختلاف نظر می شود. با همه ی این ها ، چنان که قبلا هم در یادداشتی گفتم ، بعضی نویسنده گان نه فقط از عدم شفافیت کلمات و مفاهیم رنجی نمی برند ، که شکر گزار این ابهام و سایه دار بودن کلمات و مفاهیم هم هستند. زیرا می دانند که همین خاصیت کلمات و مفاهیم ، جنس آنان را نیز در بازار ِ بدل فروشان رونق می دهد.

نمی خواهم جاوید فرهاد و هیچ کس دیگری را آزرده کنم. اما این وضعیت خسته کننده و مغز فرسا که بر بخش بزرگی از دنیای نوشتار ِ افغانستان حاکم است ، فریاد آدم را بلند می کند. منظور من این نیست که معیاری برای نوشتن حرف های صحیح هست و ما آن معیار را زیر پا می کنیم. منظور من این است که سخن مان را به گونه یی بگوییم که اگر کسی خواست درستی و یا نادرستی آن سخن را بسنجد ، امکان این سنجش برای او وجود داشته باشد. مثالی بزنم :

اگر من در مثل بگویم که " مارکسیسم مکتبی است که در آن قدرت نظامی ، و تنها قدرت نظامی ، عامل تعیین کننده ی روابط میان مردم و حکومت شمرده می شود " ، شما می توانید این جمله را مورد سنجش قرار بدهید و در نهایت رای به درستی یا نادرستی آن بدهید. این سنجش امکان دارد، چون جمله معنای روشنی دارد ( جدا از این که صحیح یا غلط است ).

اما به این جمله توجه کنید : " مارکسیسم مکتب پیرامون گرایی است که تکیه اش بر قدرت نظامی به عنوان ساختار زیرین دو گانه گی روابط در دولت- ملت ها همه ی مبانی اصلی این مکتب را دچار تعارض کرده و از تبیین نقش ِ برنهاد ِ فرهنگ ناکام می ماند " .

در اینجا دیگر مساله درستی و نادرستی این جمله نیست. مساله بی معنایی و با معنایی آن است.

شاید کسانی بگویند که این همه تاکید بر این موضوع چه سودی دارد. و پاسخ من این است که ما تا تکلیف خود را در این سطح روشن نکنیم ، به هیچ جایی نخواهیم رسید. در کشور ما آسان گیری و پریشان گویی مثل یک بیماری شیوع می یابد و کمتر کسی در مورد خطر آن برای آینده ی فرهنگ و جامعه ی ما هشدار می دهد.

جمعه، آبان ۱۱، ۱۳۸۶

سمیع حامد، شاعر انقلابی و یا رسالتمند بیباک ؟!

نویسنده: سلیمان دیدار


هــر گــاهیکه سخن از چهـره هــای مطرح شعر امـروز افغانستان به میان میاید، سیمای خندان و شاداب داکتر « سمیع حامد » و زبان پُر تغزل و شاعرانه اش ذهنم را مشغول خود می سازد. من بار ها افتخار دیدار و صحبت با این بزرگمرد شعر امروز
افغانستان را داشته ام؛ هر چند از اولین دیدار ما در رستورانت خوشۀ كابل خاطره ای خوشی ندارم و هر گاهی از به یاد آوردن برخورد نا جوانمردانه ی فرهنگیان پارلمــانی و موضعگیری هـای نا بخــردانه و سلیـقه یی آنها در برابر داکتر « سمیع حامد » ناراحت می شوم، اما خونسردی و بردباری او در مقابل سیاست مداران فرهنگی نما و استواری و متحد بودن او در برابر انـدیشه و آرمانهایش همیش جــلوه ی خاصی بــرایم داشته و از او تـصویــری از مردی ساخته که با یک دست سبدی پُر از عشق و مهربانی و با دست دیگر خنجر و سپر حمل می کند.

اولین شعری که از داکتر « سمیع حامد » خواندم غزلی تحت عنوان ( میسازمت ) بود که در یکی از جراید چاپی کابل به نشر رسیده بود، شعر ( میسازمت ) بود که مرا شیفته و دلبسته ی این بزرگمرد و کلامش نمود:

گر جهنم ساختم فردوس هم میسازمت

ای وطن میسازمت آخر خودم میسازمت

آنقدر هایی که می گویند تنبل نیستم

با تفنگت گر شکستم با قلم میسازمت

آئینه در آئینه در رهگذار عاطفه

سنگ اندر سنگ در راه ستم میسازمت

هر که آمد بر سرت بم ریخت اما غم مخور

من از آهنپاره های سرخ بم میسازمت

غم مخور ای خانه ی ویران مگر زیبای من

با نفسهای امیدم دم به دم میسازمت

تا تو زیبا تر شوی گل میشوم گل میشوم

باورم کن یک رقم نی یک رقم میسازمت

( سمیع حامد )

از اندیشه و آرمان گفتم! هر چند بار ها « سمیع حامد » از ديد بعضي از منتقدين ( ! )، شاعری خوانده شده که با « سیاست انقلابی » در شعر، گویا به فکر ماجرا جویی و یا ماجرا آفرینی بوده است، اما به اصطلاح، این دید منتقدانه و منتقد آن خود تحت سوال و قابل نقد است. امروز، با بروز و ساخت وبلاگ های انترنتی و تعدد نشریه های چاپی، تعداد منتقدین شعر ( اگر منتقد خوانده شوند ) نسبت به شاعران و تعداد تحليلگران نسبت به نويسنده گان، افزایش یافته است. ما كمتر شاعر، بيشتر منتقد و كمتر نويسنده، بيشتر تحليلگر داريم. منتقد كيست و نقد چيست خود سواليست كه نبايد هر كسي پاسخ آن باشد. سرودن ابيات موزون و به نظم كشيدن چند جمله اي نمي تواند از كسي شاعر و يا منتقد بسازد. در گستره ي ادبي امروز افغانستان متأسفانه هستند كساني كه « شعر را صرف براي شعر » مي دانند و سخن خارج از زلف و لعل معشوق را در شعر حرام. اينگونه كسان اند كه با تازيانه ي خود ساخته و خود بافته به ديگران مي تازند كه چرا مثل او نمي انديشند و چرا مثل او نمي گويند. ديد بعضي از منتقدين به شعر هاي اجتماعي – سياسي « سميع حامد » هم از همين چشمه آب مي خورد و بيشتر جنبه ي سليقه وي دارد تا منتقدانه. مي گويند كسي كه دهانش تلخ و مريض است آب زلال را هم تلخ ميابد. به پیروی از دکتر عبدالحسین زرین کوب باید آورد که : « ادعاي بعضي از شاعران كه انتقاد را حربهء عاجزان و كساني دانسته اند كه چون خود از عهدهء آفرينندگي بر نيامده اند به خرده گيري بر ديگران پرداخته اند خالي از حقيقت نيست » . « مي گويند از يك نقاد معروف عرب پرسيدند چرا شعر نمي گوئي ؟ گفت آنچه مي گويم نمي پسندم و آنچه مي پسندم دست نمي دهد. نقاد ديگري درجواب همين سوال گفت كه علم من به شعر مانع از آنست كه خود شعر بگويم.»[۱]

خوب در اين نظر تنها سرايش شعر و شعری بودن آن مطرح نيست، بل منظور سخن، شعر واقعي است،‌ شعري كه زاده ي نا بساماني و گاهي هم سياه كاري هاي جامعه و اجتماع شاعر است. به نظر من شاعر در زمان و مکان مشخصی به وجود میاید و زنده گی می کند، از آن الهام می گیرد و باید تصویرگر نیاز ها، آرمانها و گزارشگر رویدادهای عصر خود باشد، شاعر و نویسنده امروزی نباید چنان به گذشته بچسپد که نتواند به آینده بیندیشد و نی چنان در مسیر زمان دو اسپه بتازد که از منبع الهام و مصدر هستی خویش دور و جدا گردد و نتواند پیامبر زمان خود باشد. امروزه ما عصر « حافظ » و یا « سعدی » را از کلام آنها میشناسیم و تصویری از جریان های آن عصر را با خوانش اشعار آنها در ذهن مجسم می کنیم. پس به یقین و باور می توان ادعا کرد که « سمیع حامد » هم با کلام و سبک کلامی اش حلقۀ گسست نا پذیر ِ گذشته تا امروز و از امروز تا فردای شعر افغانستان است. او از گذشته می آید و در حال، برای فردا می زید؛ به این معنی که شعر های سیاسی او برگه اییست از تاریخ رویداد های کشورش که بی باکانه و رسالتمندانه آنرا ثبت نموده و می نماید. به این شعر او توجه کنید و ببینید که تا چه اندازه از زمانش پیامبری کرده و چگونه گزارشگر برگی بوده از برگهای تاریخ این سر زمین :

نیروهای امریکا اشتباهاً یک دهکده را بمباردمان کردند!

گفت در آتش کشیدم خانه ات را اشتباهاً

سوختاندم باز هم ویرانه ات را اشتباهاً

از تصادف پا نهادم بر دهان کودکانت

بستر خون ساختم کاشانه ات را اشتباهاً

برکشیدم زینه تا بام ستم از استخوانت

زین خشم خویش کردم شانه ات را اشتباهاً

معذرت میخواهم! آخر خاطرم سرگرم جنگ است!

اشک و مرمی کردم آب و دانه ات را اشتباهاً

خانه زنبور سربی ساختم، آری! ببخشی!

آشیان زخمی پروانه ات را اشتباهاً

ای کبوتر! صبرکن، یک روز دیگر نیز بنشین!

باش تا تابوت سازم لانه ات را اشتباهاً

و یا :

همین هفته

چند بار در برف هیجان دادم

چند بار در میمنه و قلات و کابل تیرباران شدم

چند بار در هرات خودکشی کردم

گاه منفجر شدم با مشت پرازنغمهء دوست

مثل نصرت پارسا

ناگاه با شلنگ انداز همسرگردان

مثل نادیا انجمن

الله اکبر! آتش گرفتم

هورا! خاکستر شدم

در مردمک های نازنین طالبکی که صداقت داشت در حماقت، یخ بستم

دموکراسی! بمباران شدم!

از خود دفاع کردم با مرگ

از خدا دفاع کردم تا مرگ

مرگامرگ عقب عقب رفتم، یامرگ!

عادت به مرگم شده است این مرگ

به بهانه هایی مردم که عزراییل به نفس نفس افتاد

با دهانی بازتر ازسکوت جبراییل

پرنده یی بودم که با پراشوت پر میگیرم

پر

پر

پرپر!

پرواز کردم اما پر باز نکردم

نمیدانم چرا بعضی از فعالین ساحه ادبی امروز افغانستان زبان سیاسی در شعر را رد می کنند و با یک نگرش گویا هنرمندانه، شعر سیاسی و شاعر آن را به باد انتقاد می گیرند ؟ اگر این نظر واقیعأ در خور توجه و اهمیت است؛ پس « حافظ » و « شعر حافظ » هم باید مورد تاخت و تاز قرار بگیرد؛ چون او هم با پدیده های ناجور زمانش سر ستیز داشت و تنها شاعر لعل و زلف لیلایش نبود، بل با قدرت و استعداد کلامی اش با زشتی های زمانش می جنگید و خود منتقدی بود بر اعمال و دو رویی زاهدان عصرش. این درست که کلام منتقدانۀ « حافظ » در لفافه و چند بُعدی بوده ، اما نباید همیش و در هر عصر در لفافه سخن گفتن را بُعد هنری کلام خواند. شاید حضور و دید فضولانه ی منتقدین و زاهدان ریا کار و قدرتنمد عصرش بود که « حافظ » را وا می داشت تا در چند بُعد سخن بگوید، تا هم سخن گفته باشد و هم توجیه ی درست و بجای از کلامش داشته باشد، اما امروز خوانندۀ شعر ِ عصر ِ « حامد » دوست دارد با شعر عریان و ساده ای ( نه چند بُعدی ) روبرو شود که او را وا ندارد تا برای درک آن به کتاب های زخیم علم بیان و واژه نامه های کلفت و سنگین مراجعه کند و تمام وقت خود را صرف باز نمودن لفافۀ آن کند. به نظر من در لفافه سخن گفتن و حتی سکوت شاعر خود به نحوی سیاست است. سکوت شاعر در مقابل نا ملایمات روزگارش دمساز شدن با جریان های سیاه عصر و گریز از رسالت اوست، ولی « سمیع حامد » با تمام نیرو و با زبان خیلی عریان و بدون لفافه، اما خیلی هنری، شعرش را فریادگاۀ واقیعیت های روزگارش کرده است :

فرزندم!

با شیرخشک خیراتی امریکا نیز کلان میشوی

آنسان که من با ملاکوی امدادی روسیه

با میلک پک تقلبی پاکستان

و با شیر پاستو.ریزه یی که در ایران با دشنام میخوردم

کلان شدم

کلان بچه میشوی با شیرتاریخ گذشتهء سربازان آیساف نیز

بزرگ نمیشوی اما

فرزندم!

میتوان بر تندیسهء هواپیمای خیراتی هندوستان نوشت:

آریانا!

و از فرانکفورت سفر کرد به کابل جان

میتوان بر جبین بس های خیراتی پاکستان نگاشت :

ملی بس!

و از جادهء میوند رفت تا دارالامان

به جایی نمیرسی اما

البته باید خاطر نشان کرد که این دید تنها متوجه اشعار اجتماعی و غیر غنایی او می شود؛ چون « سمیع حامد » شاعری نبوده که تنها و فقط به زشتی های روزگارش پرداخته و کلام و وقتش را وقف پیکار در جولانگاۀ اهریمنی عصرش کرده، بل در کنار اینها عاشقی بوده که دیوانه وار به لیلایش در شعر عشق ورزیده و فضای روانی شیفتگان شعر خود را معطر و گلگون کرده است. اشعار و سروده های غیر سیاسی او زمزمه های اند از شهر عشق، عاطفه و خیال و بقدری گیرا و زیبا اند که فقط با یک بار خواندن ورد زبان و سرود لبهای خواننده می شود :

گل همان، کابل همان، اما تو اینجا نیستی

پس چرا دیوانه می گفتی که رویا نیستی

باز هم موسیچه های کوچه عاشق می شوند

تو مگر با من دگر در باغ بالا نیستی

تا کجا بالک زنم دنبال تو ای موج عطر

آه، میدانم که غیر از یک تمنا نیستی !

نی... تمنا نیستی، هستی تمام هستی ام

هستی من، مستی من! نیستم تا نیستی

به هر حال من اندیشه و آرمان در شعر داکتر « سمیع حامد » را اندیشه و آرمان یک حزب و یا یک ایدیولوژی خاص نمي دانم، بل آنرا همان درد گلوگیر در گلوگاۀ سرزمینش مي دانم که سالها یا فریاد زده نشده و یا اینکه اگر فریاد زده شده؛ گوش شنوایی برای آن نبوده و اگر احیانأ هم بوده یا به مزاج خوش نیامده و یا اینکه نادي آنرا متهم به ماجرا جویی، ماجرا آفرینی و یا پیروی از سیاست انقلابی در شعر نموده اند، اما با وجود این همه « سمیع حامد » شاعری نبوده تا دید سلیقه وی و فضولانه ی منتقدینش، او را ناراحت کند و یا مجبور به سخن گفتن در لفافه و یا هم سکوت. او رسالتمند بی باکیست و بی باکانه فریاد می زند که :

چارسو نامرد و مرداریست اما میرویم

گر رود سر نیز دراین رهگذر، ما میرویم

بیشتر از این سفر سخت است یابی همسفر

همسفر بی همسفر ! تنهای تنها میرویم

راه ما در هیچ صورت تابع بن بست نیست

از هزاران راه پشت یک تمنا میرویم

مار ها در آستین و گرگ ها در پشت سر

با تمام مرگ های خویش یک جا میرویم

عکس خود رادیده دیده دیدهء ما خسته شد

تا کنیم آیینهء خود را تماشا میرویم

از سلام خشک ابرتازه دلگیریم سخت

پشت باران قدیمی پیش دریا میرویم



۱ . شعر بی دروغ، شعر بی نقاب ( دکتر عبدالحسین زرین کوب ) / نقد ادبی ۱/۱۴۴