جمعه، مهر ۱۹، ۱۳۸۷
تصویر دختر فلم افغانی
سر چهار راه اول نرسیده بودم، خلقی را دیدم جمع شده و بر سر و شانه ی یکدیگر می پرند. نه فهمیدم که گپ از چه قرار است. یک نفر چند قدم پس می رفت و بعد خود را داخل جمع می انداخت و دست می انداخت و چیزی را کوشش می کرد از زمین بر دارد. وقتی از داخل بیرون می شد، در دست هایش چند توته کاغذ پاره چیزی دیگر دیده نمی شد. تعداد حمله کننده ها هر لحظه زیاد تر می شد. هرچه به جمع آنها نزدیک تر شدم چیزی دستگیرم نه شد.
از یکی پرسیدم: : بیادر اونجه چه گپ اس؟"
آن شخص با خنده جواب داد: " عکس یک دختر افغانیس. مفت اس و ده دیگه جای هم پیدا نمی شه. میگن که بسیار مقبول اس."
در همان حال پسر خورد سالی را دیدم که تصویری را زیر بغل لوله کرده و می دود. ایستادش کردم وگفتم: " تو بتی که یکدفعه ببینم."
پسرک در حالی که سویم قواره می کرد، گفت: " نی ایره بری پدرم می برم. پدرم مره گفته که یکدانه بریش بیارم." و بعد پا به فرار نهاد. حیران ماندم که این پسر خورد سال چطور توانسته از آنجا یک تصویر سالم بیرون بکشد، در حالیکه قویتر ها این کار را نتوانسته بودند.
دل من هم کم کم شد که ای کاش او ستاره ی مقبول سینمای افغانی را ببینم. اما از کجا پیدا می کردم. گیر و بار آنقدر زیاد بود که نمی شد آنجا داخل شد. ادامه این داستان...
پنجشنبه، مرداد ۱۷، ۱۳۸۷
«شبهای کابل» با ادبیات، رنگ تازه می گیرد
سلسله برنامه ادبی «شب های کابل» با همت گروهی از اهالی فرهنگ و ادب افغانستان، در پایتخت کشور آغاز به کار می کند.
محمدصادق دهقان، دبیر «شبهای کابل» با اعلام این خبر گفت: «شبهای کابل، گامی است برای نهادینه کردن فعالیتهای سامانمند ادبی از جمله نقد سازنده در کابل و امید داریم بتوانیم در شبهای بعدی، به نقد و بررسی آثار دیگر فعالان ادب و فرهنگ این سرزمین بپردازیم تا هم ادای دینی به تلاشهای آنان باشد و هم راه را برای نقدهای اصولی در ادب کشور باز کند».
دبیر «شبهای کابل» درباره نخستین شب از این سلسله برنامه چنین بیان داشت: «شب اول این سلسله برنامه به نقد و بررسی آثار ادبی نویسنده معاصر کشور؛ آقای محمدحسین محمدی اختصاص دارد. در این شب، استاد محمداعظم رهنورد زریاب، درباره «فرهنگ داستان نویسی افغانستان» نوشته محمدی سخن میگوید. آقای حسین فخری، داستاننویس برجسته افغان نیز به نقد ساختار داستانهای کوتاه و بلند محمدی میپردازد. نویسنده جوان افغانستان؛ محمود جعفری، شعرها و داستانهایی را که محمدی برای کودکان سروده و نوشته است، به نقد میکشد. همچنین بانو منیژه باختری؛ نویسنده و روزنامهنگار افغان درباره جایگاه زن در داستانهای محمدی، به سخنرانی میپردازد. عزیزالله نهفته و جاوید فرهاد؛ دو فرهنگی و کارشناس ادبی کشور نیز «از یاد رفتن» و «انجیرهای سرخ مزار» را نقد میکنند».
دهقان، همکاری صمیمانه مراکز ادبی، فرهنگی و اجتماعی افغانستان را در پاسداشت سرمایههای معنوی کشور، منبع ارزشمندی برای پویایی تلاشهایی از این دست و نیز سهمگیری اهالی فرهنگ و ادب افغان در بازسازی ساختارهای فرهنگی افغانستان دانست و افزود: «به یقین، بازسازی افغانستان بدون حضور اثرگذار نیروهای فرهنگی، به هیچ جا نمیرسد. انفعال، سرخوردگی و پراکندگی این نیروها نیز توجیهناپذیر است. اکنون زمان آن نیست که به بهانههای گوناگون، از مانعتراشیهای متفاوت بنالیم، بلکه تنها با کار کردن میتوان به همه فهماند این نیروها در صحنه هستند و هیچ کسی نمیتواند آنها را حذف کند و با حضور در جامعه است که میتوان صدای خود را به گوش مردم رساند».
دبیر «شبهای کابل» درباره نقش محمدی در ادبیات معاصر افغانستان چنین گفت: «محمدحسین محمدی؛ نویسنده معاصر افغانستان است که در عرصه داستان، ادبیات کودک، پژوهش ادبی و فیلم و سینما فعالیت دارد. تاکنون سه مجموعه داستان به نامهای «پروانهها و چادرهای سفید»، «انجیرهای سرخ مزار» و «از یاد رفتن»؛ یک اثر پژوهشی به نام «فرهنگ داستاننویسی افغانستان» و بیش از شش کتاب در زمینه ادبیات کودک و نوجوان از محمدی منتشر شده است. بیش از پنج اثر دیگر نیز از او آماده چاپ است. محمدی نه جایزه را درجشنوارههای گوناگون ادبی، از آن خود کرده است. وی عضو بنیانگذار خانه ادبیات افغانستان و مدیرمسوول و سردبیر شماری از نشریههای ادبی افغانستان مانند فرخار، گلبانگ، غچی، گلستانه و طراوت بوده است. اکنون نیز مدیرمسوول و سردبیر مجله تخصصی داستان به نام «روایت» است که شماره نخست آن در ماه سرطان (تیر) از چاپ برآمد. این تلاشها نشاندهنده روحیه خستگیناپذیر محمدی در آفرینش اثر و شناساندن ادبیات داستانی افغانستان به جامعه و دیگر همزبانان است».
دهقان در ادامه افزود: «شبهای کابل با هماندیشی شماری از نویسندگان، شاعران و روزنامهنگاران و فعالان اجتماعی افغانستان بنیاد نهاده شده است و در ادامه دادن راه خود، به همکاری همه نهادهای فعال ادبی، فرهنگی و اجتماعی نیاز دارد». دبیر این برنامه ادبی اظهار امیدواری کرد «شبهای کابل» بتواند به مرکز مطمئنی برای اهالی فرهنگ و ادب کشور برای نقد سازنده آثار نویسندگان و شاعران افغانستان تبدیل شود. به گفته وی، نهادهای ادبی، فرهنگی و اجتماعی فعال در کابل، مانند: خانه ادبیات افغانستان، مؤسسه تحصیلات عالی کاتب، مرکز حقوق بشر و دموکراسی، تلویزیون نگاه، انجمن قلم افغانستان، آکادمی هنر و علوم سینمایی و مرکز فرهنگی و اجتماعی سراج، نخستین شب از «شبهای کابل» را برگزار میکنند.
شب اول «شبهای کابل»، ساعت سه عصر روز یک شنبه 20 اسد (مرداد) 1387 خورشیدی در مؤسسه تحصیلات عالی کاتب واقع در سرک شورای ملی مربوط ناحیه کارته سه شهر کابل برگزار میشود.
یکشنبه، مرداد ۰۶، ۱۳۸۷
گپ هایی در باره ی "اصل" ها و "فرضیه" های ادبی
نظریه ها در باره ی پدیده های ادبی، با دو شیوه ارائه می شود؛ یکی نظریه هایی که به عنوان "اصل" پنداشته می شوند و در واقع ساختار شکلی - و تا حدی محتوایی - اثر را می سازند و دیگر نظریه هایی "فرضی" اند که بر عکس نظریه هایی به حیث "اصل"، به عنوان "فرضیه" های ادبی، در تفسیر و شناخت محتوایی و شکلی پدیده های ادبی مطرح اند:
1- نظریه های به عنوان اصل:
همان گونه که در نخست گفته شد، نظریه های مبتنی بر "اصل" در باره ی اثر ادبی، به عنوان اصلی، برای حدود و ثغور و ساختار شکلی و محتوایی آثار ادبی دانسته می شود. بسیاری از سنت گرایان سنت ناشناس در حوزه ی ادبی، در برداشت شان از نظریه های "اصل" هیچ گاهی تغییر نمی کنند و تمام نظریه های تئوریک ادبی را در شناخت از پدیده های ادبی به حیث "اصل تغییر نا پذیر" می پذیرند وراه ورود بر هرگونه نظریه ی جدید را می بندند.
نظریه های تئوریکی که به حیث "اصل" های ساختاری، ماهیت پدیده های ادبی را می سازند، تاحدی برای توجیه و شناخت از آثار ادبی مهم است؛ اما ذکر این مسأله به معنای نبود تحول و باطل شدن آن اصل ها نیست؛ زیرا همان سان که انسان در فرایند فکر و تجربه تحول می کند و تغییرات اساسی در عرصه ی اجتماع به وجود می آید، اصل های حاکم و ضوابط بر پدیده های ادبی نیز، باطل می شوند، تحول می کنند، باز با طل می شوند و دوباره ساخته می شوند؛ یعنی هیج اصلی به حیث نظریه ی "اصل" و غیر قابل تغییر و تحول باقی نمی ماند (باتوجه به این که هر تغییری تحول پنداشته نمی شود) مهم این است که ما بدانیم، که هر اصلی در حوزه ی نظریه های ادبی، هیچ گاهی، صد در صد ثابت نیست، هر نظریه ای با توجه به مفهوم "نسبیت"، نسبی است و بحث نظریه های اصل نیز می تواند، صد در صد ثابت و ماندگار نباشد.
2- فرضیه های ادبی:
برای جلو گیری از تحجر فکری و دوری از "اصل" پنداشتن نظریه های ادبی، بهتراست به جای چسبیدن به اصل های نظری که هر لحظه امکان باطل شدن آن ها موجود است، فرضیه های نظری در باره ی پدیده های ادبی را بپذیریم، تا از یکسو با مسأله تغییر و تحول همگام باشیم و از جانب دیگر در شناخت از پدیده های ادبی، دچار روش های پوسیده و دست و پاگیر نشویم.
فرضیه های ادبی، نظریه های تئوریک فرضی است که به حیث نظریه های "اصل" در مورد آثار ادبی ارائه نمی شوند و هر گز حکم قطعی در تعریف از آن ها را ارائه نمی دهند.
فرضیه های ادبی، جانشین خوبی برای جلوگیری از "قطعی انگاری مطلق" است و هر چیز در این فرایند به عنوان فرضیه مطرح می شود و هیچ گاهی هم بحث مطلق بودن آثار ادبی در میان نیست. هرپدیده ای مبتنی برنظریه های فرضی و از متن خودش تو جیه و تفسیر می شود و هیچ چیز در حوزه ی این فرضیه ها، "اصل مطلق" نیست.
نظریه های مبتنی بر فرضیه های ادبی، این امکان را به ما می دهد تا با فهم نسبی، آثار ادبی را بشناسیم و این شناخت را با دیگران نیز قسمت کنیم؛ اما باید محتاط باشیم که در شناخت مان از مقوله ی فرضیه ها دقیق باشیم و هیچ گاهی فرضیه های ادبی را به جای نظریه "اصل" ارائه ندهیم.
نتیجه ی بحث:
در مبحث نظریه های "اصل" گفته شد که آسیب کلان این گونه نظریه ها، مطلق انگاری "وعدم پذیرش موارد تغییر و تحول در آثار ادبی است که باید به جای نظریه های "اصل"، فرضیه ها مطرح شوند؛ زیرا فرضیه ها، قطعی انگاری و مطلق بودن نظریه ها در باره ی پدیده های ادبی را رد می کنند و هر نگرش و نظریه ای را به حیث فرضیه (و نه اصل) ارائه می نمایند.
هدف از اصل و جلو گیری از ارائه نظریات مبتنی برآن، پرهیز از داوری های قطعی انگارانه در مورد پدیده های ادبی است؛ زیرا تأکید برنظریه ای اصل دانستن دیدگاه ها و تئوری ها و نپذیرفتن تغییراتی که باعث پیدایی تحول در آثار ادبی می شود، چیزی جز جزم اندیشی محض نیست.
هرنظریه و دیدگاهی، زمانی می تواند برای رشد پدیده های ادبی اثر گذار باشد که از قطعی انگاری بپرهیزد و هر چیز را به حیث فرضیه، مطرح کند.
چهارشنبه، شهریور ۰۷، ۱۳۸۶
خار
ـ نبی مرغ را کیش کن که به کرت ترتیزک در آمد.
نبی صدای پدرش را شنید، زانو زد و پشت شیشهء پنجره اتاق به حویلی گردن کشید، گفت:
ـ پدر، مرغ به طرف خانه اش رفت.
دروغ می گفت و مرغ درکرت بود. کلکش را که به طرف مرغدانی گرفته بود، خم کرد:
ـ پدر، مرغ که تنها باشد دق نمی شود؟
پدرش آهسته گفت:
ـ تنبل بیکاره هستی! یک بچه پنج ساله می تواند کارهای زیاد بکند. بچه های همسایه را ببین، از کاریز آب می آورند.
نبی از پشت پنجره غلتی زد و به پهلو طرف پدرش لول خورد و بعد رو به دل افتاد؛ درست مثل یک سنگ پشت. به پدرش که به کنج اتاق تکیه داده بود، نگریست و گفت:
ـ چرا بچه ها از کاریز آب می آورند؟
پدرش گفت:
ـ به خاطری که در نلها آب نمی آید.
نبی پرسید:
ـ در نلها چه وقت آب می آید؟
پدرش جواب داد:
ـ جنگ که ختم شد، باز نلها را ترمیم می کنند.
نبی گفت:
ـ کی جنگ می کند؟
پدر پاسخ داد:
ـ کسی که تفنگ دارد و می خواهد پادشاه شود.
نبی نمی فهمید؛ نگاهش به کرت افتاد. و دوباره با پدرش مشغول گپ زدن شد.
ـ جنگ که خلاص شد باز تو هم سرکار می روی؟
پدر به گونه هایش هوا انداخت و بعد کوتاه گفت:
ـ ها.
نبی باز به روی گلیمی که بوی نم و نفت می داد غلتی زد. رو به سقف نگریست و دستش را به طرف تیرها بلند کرد. برخاست و نزدیک پنجره رفت. پرسید:
ـ چی کار می کنی؟
پدر روی دوشکی پاهایش را دراز کرد و پاسخ داد:
ـ معلمی می کنم. شاگرد ها را درس می دهم. مثل تو بچه ها می آیند و من درس می دهم.
نبی دامنش را بالا زد شکمش را با دست مالید و آهسته دستش را به درون تنبانش برد. صدای پدرش را شنید:
ـ نکن!
نبی منصرف شد و چشمهایش را با مشت مالید. نشست و باز از پشت پنجره به حویلی نگریست:
ـ پدر، پدر، مرغها گپ می زنند؟
صدای بی رمقی پاسخ داد:
ـ ها، می زنند.
ـ چرا یک مرغ دیگر نمی آوری که مرغ من با او گپ بزند؟
پدرش با همان لحن یکنواخت گفت:
ـ پول ندارم.
نبی پرسید:
چرا نداری؟
پدرش گفت:
ـ ندارم دیگر.
نبی روی دوشک نشست و به بالش تکیه داد، پای راستش در جا بند نمی شد. آن را شور می داد. در اندیشه فرو رفت. پایش را با دو دست بلند کرد و شست پایش را با دندانها گرفت. صدای پدرش در اتاق کوچک و تاریک طنین انداخت:
ـ نکن!
نبی پایش را رها کرد. آهی کشید و گفت:
ـ پدر، پول از کجا می شود. کشت می شود؟
ـ ها! کشت می شود!
نبی پرسید:
ـ چرا تو کشت نمی کنی، تو هم در حویلی کشت کن!
پدرش بالشتی را به طرف خود کش کرده فاژه یی کشید و با صدای خواب آلودی گفت:
ـ کشت کرده ام. آن جاست!
لبخندی زد و با کلک دسته خارهای سبز و نه چندان بلندی را در کنج حویلی نشان داد که تنبلی نگذاشته بود آن را بکند.
نبی به طرف خارها دید. چند لحظه بعد برخاست جست زنان خود را به روی پدرش انداخت. پدر جیغی زد و گفت:
ـ افگارم کردی
نبی ذوقزده گفت:
ـ آنها را آب می دهم که پول بدهند. باز می رویم بازار یک مرغ دیگر می خریم که با مرغک بیچاره گپ بزند.
پدرش جواب داد:
ـ خوب.
نبی خندید مشتش را بلند کرد اما آن را به روی پدرش نزد. گفت:
ـ ریش داری و یک دندانت افتاده.
پدرش مشت نبی را قاب کرد و گفت:
ـ تو هم مو زرد و مردنی هستی. خون نداری!
و خندید.
نبی از سرشکم پدرش برخاست و رفت که خارها را آب بدهد. بعد از آن با خارها مصروف شد.
روز دیگر مادرش را در افکارش راه داد و گفت:
ـ پدرم پول کشت کرده. خبرداری؟ همه اش از من است.
مادرش نشسته جاروب می کرد. بدون این که به او بنگرد گفت:
ـ خوب این قدر پول را چی می کنی؟
نبی ذوقزده گفت:
ـ یک دانه مرغ می خرم. یک دانه طیاره می خرم، یک دانه هم آیسکریم.
مادرش کنج دیواری را جاروب می کشید، دوشکها را قات کرده بود و فکرش جای دیگری بود پرسید:
ـ برای من چی می خری؟
ـ چی بخرم؟ تو بگو!
مادرش گفت:
ـ یک جوره بوت بخر، می خری؟
نبی همان شب به خواب دید که از خارها نوتهای صدی و پنجاهی آویزان اند.
صبح چهار طرف خارها را تار گرفت و بچهء همسایه را آورد که ببیند. بچه خلم بینی اش را بالا کشید و با صدای تیزی گفت:
ـ تو خورد هستی، نمی فهمی که پول کشت نمی شود.
و رفت.
اما نبی خارها را آب می داد. چهار روز که گذشت، پدر تصمیم گرفت که خارها را بکند. صبح وقت با تبرچه آنها را کند و برد پشت دیوار انداخت.
نبی که بیدار شد با وارخطایی دوید و از پدرش پرسید:
ـ پدر، پدر، پولها کجا هستند؟
ـ پدر آهی کشید و گفت:
ـ دزد برده، شب کسی آمده و برده است.
شنبه، شهریور ۰۳، ۱۳۸۶
امپراتور جهانگشا
(به یاد روزهایی که هر کس آرزوی تخت کیانی را در این سرزمین داشت)
نمیدانم از کدام زمان این خیال به من دست داد تا امپراتور شوم. از خیلی زمانها پیش. شاید از وقتی که بی بی ام در زیر آسمان صاف تابستان، در اطراف صندلی های گرم زمستان و یا در تنها زیرزمینی خانة ما که وقتی جنگ میشد به آنجا پناه میبردیم، افسانه های پادشاهان را به شیوة خاصی به ما تصویر میکرد. شاید هم از زمانی که در جمع مضامین مکتب ما جغرافیا و تاریخ راه یافت.
اولها امیدی بود که برایم دست داده بود، ولی بعدها در این تصمیم خود مصمم شدم. دور از ذهن آدم عاقل هم نبود که به زودی امپراتور شود. چون در مُلک خود ما، پس از هر جنگی یک حکومت جدید حاکم میشد. این تصمیم تمام مشغولیتهایم را به خود مصروف کرد. در صنوف پنج یا شش بودم که پول پس اندازم را جمع کرده و یکراست به سوی کتابفروشی رفتم و نقشة جهاننمایی خریدم. چون صلاح کار را در این دیدم که قبل از این که امپراتور بشوم، باید اول ساحة قلمرو خود و جایی را که از آن جا ظهور کنم مشخص کنم و بعد ببینم کدام کشورها را باید در قدم اول فتح کنم. بنا بر این در قدم اول داشتن یک نقشة جهاننما برایم حتمی بود تا مقدمات کار را بسنجم. همین که نقشه تهیه شد، هر روز که از مکتب به خانه برمیگشتم آن را در روی خانه پهن میکردم و شروع میکردم به گسترانیدن قلمرو آیندة خود. انگار پیش خودم امپراتور جهانگشایی میشدم. هیچ عضوی از خانواده از این کار من سر در نمی آوردند. حتا پدرم. اولها اصلاً اهمیتی به آن نمیدادند ولی بعدها همه به نظرم نگران معلوم میشد. همه گی به سویم با نگاههای متعجبی میدیدند. حتی زمانی پچ پچ حرف زدن پدرم را با مادرم شنیده بودم، که میگفت:
ـ ای بچه دیوانه شده! مه که از اول گفته بودم که کارهای دیوانه گی میکنه.
مادرم با نگرانی میگفت:
ـ چه چاره داره، باید یگان کاریش کنیم.
خانوادة ما که بی بی ام، پدرم، مادرم، خواهرانم و خودم اعضای آن بودیم. هر چند بی بی ام فرد مسن این خانواده بود، ولی حکومت خانواده به دست پدرم بود. پدرم دکاندار بود و روزهایی که جنگ میشد، با سر و وضعی آشفته به خانه بر میگشت و از این که نمیتوانست در روزهای جنگ دکانداری کند، خیلی دلخور و شاکی بود. اول خانه می آمد و عقده هایی که داشت بالای اعضای خانه به خصوص من میگشود.
ـ کورت میکنم، پدر نالت!
و دو انگشت دست خود را به شکل حرف V در آورده به سوی من دراز میکرد ـ انگار میخواست نشان بدهد که چگونه کورم میکند ـ و من خودم را عقب میکشیدم. از این کار پدرم سخت ناراض میشدم. آخر بالاخره امپراتور بودم. انگار امپراتور را تهدید میکرد. بعد با چشمهای گشاده به سویش میدیدم، انگار امپراتور ناراض میشد و پیشانی خود را چین میدادم ـ درست مثل یک امپراتور با کرکتر، درست مثل اسکندر که وقتی مردم بلخ در برابرش ایستاده بودندـ. پدر که چشمهای گشاده و پیشانی چین خوردة مرا میدید، بیشتر عصبانی میشد و میپرداخت به کتک زدنم، میپرداخت به کتک زدن یک امپراتور بزرگ. انگار اسکندر مقدونی را کتک میزدند.
در مکتب روز به روز به درسهای تاریخ علاقه مندتر میشدم. تاریخ پر از امپراتورهایی مثل خودم بود. کوروش، داریوش، اسکندر، تیمور لنگ و .... معلم تاریخ درس را تشریح میکرد. در بارة امپراتورها توضیح میداد، دربارة وزیرهایش، در بارة جهانگشایی هایشان و همه و همه. گویی خود او در آن زمان زنده بوده و وقایع را به چشم سر دیده. توضیحات معلم تاریخ مثل نوار سینمایی یی از برابر تخیلم میگذشتند و در چهرة هر کدام از جهانگشایان چهرة خودم را میجستم. میان من و امپراتورها معلم تاریخ ایستاده بود و در مورد هر کدام شان قضاوت میکرد. دستم را بلند میکردم. معلم به عنوان نشان اجازه، سری تکان میداد و من از جا بر میخاستم.
ـ معلم صاحب! امپراتورها را پدرشان لت نمیکرد؟
بچه ها همه میزدند زیر خنده. از خندة بچه ها خوشم نمی آمد. معلم هم از خندة بچه ها خوشش نمی آمد و با عصبانیت به طرف من نگاه تندی می انداخت.
ـ لودة دیوانة ، دیگر اگر از این سوالهای احمقانه ات بکنی از صنف بیرونت میکنم.
ولی همان خرک و همان درک بود. پاسخ این پرسشم به دستم نمی آمد. به کتابهای تاریخ هم که رجوع میکردم، چندان جوابهای قناعت بخشی از روابط پدرهای امپراتور با پسرهای شان نمی یافتم. دلم نمیخواست که معلم تاریخ را هر روز بدون سوال رهایش کنم و هر روز یا از دست معلم لت میخوردم و یا این که از صنف بیرونم میکرد تا این که نامه یی از طرف ادارة مکتب به پدرم فرستاده شد و در آن به من تهمیت بسته و اهانت کرده بودند که گویا من بالای معلم تاریخ با سوالهای گویا پوچ خود ریشخند زده و نظم صنف را بر هم میزنم. در مکتب همة بچه ها ریشخندم میزدند و امپراتور صدایم میزدند. بالاخره کار تا آن جا داغ شد که اداره از مکتب اخراجم کرد و نامم را از حاضری صنف پاک کردند. چون به گفتة آنها من دیوانه شده بودم و دیگر مکتب جایی برای من نداشت.
خانواده از این کارهایی که با من میشد رنج میبردند. مادرم به خاطر من نذر و نیاز میکرد و بی بی ام در نمازها دعاهای طولانی یی را به من میکرد. پدرم عصابش خراب میشد و همین که مرا میدید تمام عقده هایش را خالی میکرد و انگشتان دستش را به شکل حرف V میکرد و به طرف نشان میداد.
ـ کورت میکنم، پدر نالت!
انگار میخواست کورم کند و یا نشان بدهد که چگونه کورم میکند. بدین ترتیب مرا تهدید میکرد. یک امپراتور را تهدید میکرد، امپراتور عصبانی میشد. چشمهایش را گشاده تر میکرد، به پیشانی اش چین می انداخت و آن گاه پدرم امپراتور را چنان کتک میزد که فغانش به آسمان بلند میشد. تصمیم گرفته بودم که وقتی امپراتور شوم، هیچ پدری را اجازه ندهم که فرزندان شان را کتک بزند.
سن و سالی هم از من گذشته بود. 19 ساله شده بودم. پدرم هنوز فکر میکرد من دیوانه شده ام. مادر و تمام بسته گانم نیز به این باور پدر نزدیک تر شده بودند. من اصلاً خیال آن را نداشتم که چه میگویند و فقط نقشة جهاننما را در روی خانه پهن میکردم و به قلمرو گشایی خود میپرداختم.
در این مدت مسئله تا آن جا پیش رفت که چندین بار مصلحت دیدم تا با خانواده خود را از موضوع برنامه هایم در جریان بگذارم تا باشد که آنان به این باور برسند که من دیوانه نیستم بلکه چند سال کم امپراتور بزرگی هستم. ولی وقتی که موضوع را با هر کسی در میان میگذاشتم، آنان به دیوانه بودنم بیشتر یقین می یافتند. مادرم از این موضوع رنج میبرد، بی بی ام نصیحتم میکرد، دیگران ریشخندم میزدند و پدرم چهره اش بر افروخته میشد.
ـ کورت میکنم، پدر نالت!
و انگشتان دستش را به شکل حرف V لاتینی در می آورد و باز هم من یعنی امپراتور آینده خشمگین میشدم و از دست پدرم کتک میخوردم. چنان کتک میخوردم تا فغانم بر آسمان میرسید. در آخرین کتک زدنش گفته بود که این پسر را میبریم به دیوانه خانه و دیگر به خانة ما دیوانه یی ضرورت نیست.
با شنیدن این خبر از پدرم، در جست و جوی چارة کار شدم. چون قلمرو من هنوز در نقشة کاغذین جهاننما محصور بود و اگر مرا به دیوانه خانه میفرستادند برای یک امپراتور بودن در دیوانه خانه شرم بود. اصلاً موقفم اجازه نمیداد که مرا به دیوانه خانه بسپارند. بالاخره تصمیم گرفتم یک روز از خانه فرار کنم و در جمع آوری افراد مبارز برای تشکیل اردوی قلمرو امپراتوری خودم بپردازم و اکنون سالهای سال است که کوچه به کوچه میروم ولی تا حال هیچ اردوی منظمی تشکیل نداده ام. در عین حال خیلی امیدوار تر هستم چون میدانم مردم شخصیت مرا هنوز امتحان درستی نکرده اند. مردم یعنی رعایای قلمرو امپراتوری بزرگ من که به همین زودی ها نیمی از جهان را فرا میگیرد، مرا در کوچه و بازار با سنگ میزنند تا بدانند که امپراتور شان تا چه حد صبور، عادل، بردبار و شکیباست.


